شهیدمحمدعلی عین الهی
نام پدر: محمدتقی
تاریخ تولد: 8-2-1341 شمسی
محل تولد: گلپایگان
تاریخ شهادت : 1362/12/19شمسی
محل شهادت : جزیره مجنون
عملیات:خیبر
پیکر مطهرش در سال 1375 به وطن رجعت پیدا کرد.
 نام گلزار:چهارصددستگاه 
شهر:البرز - کرج


شهیدمحمد علی عین الهی فرزند محمد تقی در تاریخ 1341/02/08 در گلپایگان دیده به جهان گشود . وی سه ساله بود که به همراه خانواده به تهران عزیمت نمود ، در سن هفت سالگی جهت کسب علم ودانش به مدرسه رفت و موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشته تجربی گردید . وی تحصیلات پایانی ( دوره دبیرستان ) خود را در کرج سپری نمود .

پس از اخذ دیپلم مدت سه ماه به جبهه اعزام شد . ایشان دوبار به جبهه اعزام شدند و سپس وارد سپاه گردید و به مدت دو سال در سپاه فعالیت نمود و برای بار سوم به جبهه اعزام شدند که درتاریخ 1362/12/18 در عملیات خیبر در منطقه عملیاتی جزیره مجنون مفقودالاثر گردید و پیکر پاکش در منطقه به جای ماند که پس از سالها دوری از میهن پیکر مطهرش در سال 1375 به وطن رجعت پیدا کرد.



http://s2.picofile.com/file/8371261118/e46fc45f_48de_462c_895c_cb823ec0b7fb.jpg


http://s2.picofile.com/file/8371260934/1f872fd5_f4f3_4852_851c_61d9ff6227f5.jpg


http://s4.picofile.com/file/8371261134/fa6c8549_535c_47aa_82aa_aeba0b02d009.jpg


http://s3.picofile.com/file/8371260950/14f35da5_7bf0_48ef_bd78_7d337eb73855.jpg


http://s4.picofile.com/file/8371261100/c0457c80_8848_4ba0_8a0a_83c8f5f419c5.jpg


http://s4.picofile.com/file/8371261050/a3829e00_a70c_4e71_b6b3_a638dd99058b.jpg


http://s2.picofile.com/file/8371261034/227b413d_6dc7_4ffc_b989_692c817c19b1.jpg


http://s4.picofile.com/file/8371261068/b628db49_03e2_48c9_887e_e47c44988807.jpg


http://s3.picofile.com/file/8371260984/030fd0e6_cfde_4316_bacc_50a4e1e3669f.jpg


https://s32.picofile.com/file/8481806668/Capture.jpg


https://s32.picofile.com/file/8481806676/2aa400c0_bc10_4d46_8455_33740a74514f.jpg


http://s5.picofile.com/file/8371260992/65e55b4f_b501_4126_84aa_a2f2b41dbb78.jpg




https://s32.picofile.com/file/8481806100/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B9_%DB%B2%DB%B1_%DB%B3%DB%B6.jpg

https://s32.picofile.com/file/8481806126/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B9_%DB%B2%DB%B1_%DB%B3%DB%B9.jpg

https://s32.picofile.com/file/8481806150/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B9_%DB%B2%DB%B1_%DB%B4%DB%B0.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481806226/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B9_%DB%B2%DB%B1_%DB%B4%DB%B9.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481806168/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B9_%DB%B2%DB%B1_%DB%B4%DB%B2.jpg




http://s8.picofile.com/file/8366744042/%D8%B9%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C.jpg


مصاحبه پدر شهید محمد علی عین الهی

س) بسم الله الرحمن الرحیم، حاج آقا خودتان را معرفی میکنید؟

ج) من محمد تقی عین الهی هستم

س) اصالتا اهل کدوم شهر هستین؟

ج) یک مدتی تا سی سال چهل سالگی گلپایگان بودیم بعدا اومدیم تهران از تهران اومدیم ساکن کرج شدیم

س) درسته، چه سالی به  دنیا اومدین؟

ج) سال هزار و سیصد و پانزده

س) چندتا اولاد دارین؟

ج) اولاد که پنج تا اولاد داشتیم سه تاشون فوت کردن دوتاشون ماندن

س) آقا محمد علی فرزند چندم بودن؟

ج) آقا محمد علی فرزند اولم بود

س) تاریخ تولدش یادتانه؟ چه فصلی بود ؟ چه روزی بود؟

ج) نه

س) یادتان هست توی کدوم شهر به دنیا اومد؟

ج)  گوگرد گلپایگان

س) وقتی فرزند اولتان آقا محمد علی داشتن به دنیا می اومدن شما چه حس و حالی داشتین؟

ج) خوشحال بودم اسمش رو گذاشتم علی

س) خودتان گذاشتین؟

ج) بله

س) چرا علی؟ خواب خاصی دیدین؟ چیزی به دلتان افتاد؟

ج) به خاطر اینکه علی مقامش بالاست اسمش را گذاشتم محمد علی

س) شما فکر میکنید چه کار خاصی توی زندگیتان انجام دادین که فرزند سالم وصالحی خدا توی اون زمان بهتان داده بود؟

ج) من هرکجا کار میکردن به طور شایسته کار میکردم حقوقی که میگرفتم از شیر مادرشان حلال تر بود هرکجا هم کار میکردن برای هرکسی کار میکردم دیگه من را رها نمیکردن

س) از شما خیلی راضی بودن پس؟

ج) بله

س) یعنی حق الناس را خیلی رعایت میکردین؟؟

ج) بله دنبال من می اومدن ، جلو جلو می اومدن که من برای کس دیگه نرم کار کنم برم برای اونها کار کنم از بچه گی همینطوری بودم جایی که میرفتم کار میکردم کشاورزی میکردم زراعت کاری میکردم اونهایی که مثلا میدیدن من کار میکنم قبل از اینکه سال نو بشه می اومدن قرارداد من را میبستن که من نرم برای کس دیگه کار کنم

س) از طفولیت آقا محمد علی چی چیزی یادتان میاد؟از بچه گی اش؟

ج) از طفولیت آقا محمد علی که بچه مظلومی بود خیلی ساکت بود خیلی مظلوم بود خیلی ساده بود شیطان نبود اصلا محمد علی خیلی ساده بود خیلی بچه مهربانی بود سالمی بود تازه مارا هم وقتی که یک خورده میرفت مدرسه مارا هم راهنمایی میکرد تازه مارا هم 

س) یعنی آگاه بود با بصیرت بود درسته؟

ج) آره دیگه مارا روشن میکرد مهربان بود خیلی بچه پاکی بود خیلی مهربان بود خیلی سالم بود

س) از دوران مدرسه اش چی ؟ چه خاطره ای دارین؟

ج) مدرسه هیچ کسی از محمد علی ناراضی نبود دوستاش اونهایی که درسش میدادن معلمهاش  همه تحویلش میگرفتن همه تعریفش را میکردن

س) شاگرد زرنگ بود؟

ج) میگفتن ، بله شاگرد زرنگ بود یک ضرب قبول میشد در صورتی که الان بچه ها توی دامن پدرمادر این درسی که میخوانند از اونها الگو میگیرند ولی بچه های ما یک کلمه از ما الگو نگرفتن خودشان روی پای خودشان وایسادن

س) ولی شما خط اصلی را شما بهشان نشان دادین؟

ج) بله

س) همینکه نون حلال اوردین خیلی تاثیر داشته؟

ج) بله همینکه نان حلال بهشان دادم اونهام رشدشان خوب بود رشد میکردن لقمه حلال بچه سالم هم به دنیا میاد  ، بچه سالم هم درست میشه

س) توی دوران نوجوانی و جوانی سر کار میرفت کمک حالتان بود ؟

ج) من از اونها توقعی نداشتم من خودم فعال بودم خودم در کار در هر کاری که کار میکردم فعال بودم و طوری فعال بودم که هشت ساعت که میخواستم کار کنم شانزده ساعت کار میکردم اینجوری فعال بودن هشت ساعت اضافه کار میکردم توی همون کاری که کار میکردم اضافه بر سازمان توی همون هشت ساعتی که میخواستم حقوق بگیرم هشت ساعت کار میکردم اضافه بر سازمان باشد

س) اون موقع توی خانه تان تلویزیون و ضبط صوت و اینها داشتین؟

ج) نه خیر نداشتیم ما از اولش که تلویزیون اومد وضبط صوت آمد یک رادیو رفتیم گرفتیم رادیو چیزها بود

س) قدیمی ها ؟

ج) قدیمیا که چی داشت توی کارتن بود

س) یادم نیست حاج آقا سن ما قد نمیده

ج) جعبه داشت ، جعبه هایی که درست میکردن رادیو را میگذاشتن توش یک رادیو بود انطوری بود

س) اخلاقش توی خانه با خواهر برادراش چطوری بود؟

ج) خیلی عالی بود اخلاقش حرف نداشت اصلا اینها با همدیگه اصلا بحثی نداشتن زد و بندی نداشتن مثلا دعوا کنند با هم دیگه

س) توی زندگیش تا به حال گفته بود که چه کسی را الگوی خودش قرار داده ؟

ج) نه ما ازش سوال نمیکردیم اونم جوابی به ما نمیداد

س) خوب بین رذایل اخلاقی که دورو برش بود از چه رذیله ای خیلی بدش می اومد و واکنش تند نشان میداد؟

ج) از این توی خیابان رفتن که خانم های بی حجاب را میدید خیلی ناراحت بود خیلی بدش می اومد  و می اومد توی خانه و بیرون نمیرفت 

س) میماند توی خانه؟ اینطوری نبود که بره امر به معرف بکنه ؟

ج) نه امر به معروف هم اگر میکرد یک موقع برخورد میکردن ولی خوب اکثریت توی خانه کارش را انجام میداد نمیرفت بیرون که چشمش به اینها نخوره به این نامحرم ها نخوره به این بی حجابها نخوره

س) خوب شما از اون دسته پدرهایی بودین که دوستا پسرتان را چک میکنید ببینید با کی میگرده با کی میره ؟

ج) نه هیچ موقع نمیگفتم با کی برو با کی بیا

س) اهل صله رحم بود ن؟

ج) بله

س) یعنی اینطوری بود که به شما بگه بریم دیدن عمو یا شما به زور می بردینش ؟

ج) بله ما اونها مارا به زور می بردن ما نمیرفتیم اونها مارا میبردن دیدن عموم من میگفتم که داداشای من کوچیکترن اونها باید بیان میگفت عمه ام بزرگتره بریم خانه عمه مارا برمیداشت می رفت خانه عمه اش (خنده)

س) حاج آقا اگر کسی بهش دروغ میگفت با اون نفر دروغگو چطوری برخورد میکرد؟

ج) والا من اون را شایسته ندارم که بفهمم که با اون دروغگو چطوری برخورد میکرد ولی بدش می اومد از این آدمهایی که یک موقع میفهمید دروغ میگن باهاشان دیگه نشست و برخواست نمیکرد

س) یعنی از خودش تا حالا دروغی نشنیدین ؟

ج) نه هیچی اصلا بچه ای نبود اهل دروغ باشه اهل کلک باشد خیلی رئوف بود خیلی ساده بود

س) از چه سنی محرم و نامحرم را رعایت میکرد؟

ج) از دوازده سالگی محرم و نامحرم را راعایت میکرد

س) شما یادش داده بودین؟یا خودش یاد گرفته بود؟

ج) خودش یاد گرفته بود ما هم یادش داده بودیم ما هم امرو نهی میکردیم

س) تا حالا شد بود لباس پاره و خاکی بیایید توی خانه بعد شما بفهمین بیرون دعوا کرده؟

ج) نه اصلا همچین چیزی نبود

س) یعنی این مظلومیت که توی خانه داشت بیرون از خانه هم همین قدر مظلوم بود ؟

ج) بله ، همچین چیزی نبود اصلا هیچ کس ، علی هیچ موقع اعتراضی ؛ هیچ موقع شکایتی ، نشنیدیم از کسی بیاد گلایه کنه علی اینکار را بکنه یا اونکار را کرده

س) حاج آقا از اون بچه هایی بودن که علاقه زیادی به غذا و تنقلات دارن؟

ج) اصلا ابدا 

س) یعنی هرچی میدادین میخوردن؟ بدون شکایت؟

ج) اصلا ، یعنی نون  خالی بهش میدادی نمیگفت چرا چیز نیست باهاش بخورم ، همون نان خالی را میخورد و پا میشد میرفت

س) شما به عنوان پدر کدوم اخلاق پسرتان را دوست داشتین؟

ج)   من همه اخلاقش را دوست داشتم        

س) یکیش را بگین ، یکیش که خیلی شاخص بوده؟یعنی وقتی شما به عنوان پدر میدیدن مثلا میگفتین چقدر مهربانه یا مثلا یک اخلاق دیگه که توی ذهنتانه ؟

ج) خوب وقتیکه اون اینطوری بود منم نوازشش میکردم منم بوسش میکردم نوازشش میکردم میگفتم آفرین

س) پس خشن نبودین توی خانه نه؟

ج) نه می گفتم آفرین بر تو پسر هیچ موقع من نزدمش

س) پس این هم یقینا توی اخلاق حسنه اش تاثیر داشته اینکه شما باهاش خوب رفتار میکردین؟

ج) اصلا هیچ موقع من باهاش برخورد انچنانی که باهاش بحث کنم و دعوا کنم نداشتم

س) یعنی حاج آقا نمیشد اصلا یک دانه رذیله اخلاقی داشته باشه که ما بگیم با جبهه رفتنش اون رذیله تبدیل به حسن شده ؟

ج) نه اصلا ، جبهه هم میخواست بره راستش به مادرش گفت به من نگفت که من میخوام برم جبهه

س) پس چطوری رفت؟

ج) رفت

س) خداحافظی هم نکرد؟

ج) خدا حافظی با مادرش کرد (خنده) با من خدا حافظی نکرد من نبودم که

س) حاج آقا اهل تیپ زدن بودن ؟ به ظاهرشان میرسیدن ؟

ج) بالاخره آدم کثیفی نبود به خود ش میرسید خودش را تمیز نگه میداشت مرتب نگه میداشت بی انضباط نبود

س) حساسیتشان نسبت به حق الناس چقدر بود؟

ج) حق الناس نسبت به حق الناس خیلی رئوف بودن خیلی حق الناس را راعایت میکردن به دیگران هم میگفتن  شما این کار را نکن رعایت کن

س) یعنی هم خودش انجام میدادن هم به دیگران ؟

ج) هم به دیگران میگفتن حق مردم را غصب نکنی حق الناس نکنی

س) اولین نمازشان را کی خواندن؟ توی چه سنی؟

ج) اولین نمازش را هنوز تکلیف نشده بود نماز میخواند اصلا ده سالش بود نماز میخواند

س) نماز صبح ها هم قضا نمیشد ؟

ج) نماز صبح هایش هم قضا نمیشد میخواند

س) پس خیلی سحر خیز بوده درسته؟

ج) باورکن مثلا تا اومد به تکلیف برسه پنج سال نماز خواند همیشه هم نماز خواند

س) سحر خیز بودن درسته؟

ج) بله

س) اهل نماز جماعت هم بودن مسجد میرفتن ؟

ج) بله نماز جماعتش اگر جایی دسترسی داشت ترک نمیشد

س) خوب یعنی فقط برای اقامه نماز مسجد میرفت برمیگشت یا نه مسجد میماند اقامه نماز میکرد  و کارهای دیگه هم انجام میداد؟ فعالیتهای دیگه هم داشت؟

ج) فعالیت هم توی مسجد میکرد

س) چه فعالیتهایی میکرد؟

ج) فعالیتهاش ، کتاب بخره ، کتاب جابجا کنه کتابها را مرتب کنه راهنمایی کنه بچه هار مثلا اینکار را نکن این کار را بکن کتابهارا مرتب میکرد

س) نقش بزرگتری هم داشتن توی مسجد؟

ج) بله 

س) چقدر با قرآن مانوس بودن؟

ج) با قرآن خیلی مانوس بود قرآن خواندنش خیلی خوب بود به بچه های دیگه هم یاد میداد

س) پدر جان قلب پسرتان برای کدوم یکی از ائمه اطهار می تپید ؟ توی کدوم یکی از روضه ها خیلی بیشتر اشکش در می اومد؟ دلش میشکست ؟

ج)  خوب قلبش ما که همیشه با اون نبودیم خوب اماما را دوست داشت

س) کدومش را بیشتر دوست داشت تا حالا نشده بود به شما بگه ؟

ج) مثلا امام رضا راخیلی دوست داشت امام حسین را خیلی دوست داشت

س) موقع خطر وقتی یک اتفاقی می افتاد اسم کدوم امام را می آورد؟

ج) میگفت یا علی

س) ازدواج هم کرده بودن؟

ج) نه خیر

س) هیچ اقدامی براش نکرده بودین قبل از جبهه ؟

ج) اقدام کردیم ولی موفق نشدیم

س) اولین باری که رفتن جبهه چند سالشان بود ؟

ج) اولین بار که رفته بود جبهه میخواست بره دیپلمش را گرفته بود درسش تمام شده بود دیگه

س) بعد توی جبهه دیگه درس نمیخواند؟

ج) نه

س) یادتانه از کدوم ارگان اعزام شد؟

ج) از طرف سپاه رفت تهران ، تهران با کلهر آشناشد و با اونها رفتن جبهه

س) شما گفتین وقتی پسرتان رفتن جبهه شما نبودین ؟ آیا اون موقع که بودین تشویقش میکردین؟ میگفتین برو جبهه یا نه منعش میکردین؟

ج) نه وقتی می اومد میگفتم مواظب خودت باش میری جبهه زیاد خودخواه نباش که مثلا بری توی قلب دشمن متوجه باش نزنند

س) با افکار امام چطوری آشنا شدن؟ تا چه حدی ایشان را قبول داشتن؟ نسبت بهش ارادت داشتن؟

ج) امام را که خیلی قبول داشتن هر موقع مراسمی چیزی بود علی جماران بود

س) یادتانه چند بار اعزام شدن ؟

ج)  اعزام والا دقیق نمیدونم ولی خوب سه چهار دفعه اعزام شد یعنی اعزامش طولانی بود میرفت جبهه مثلا بره جبهه و برگرده بیاد سه سال توی جبهه بود نیامده بود خانه

س) خوب توی این سه سال نامه مینوشت که شما مطلع بشین چه وضعیتی داره؟

ج) نامه میداد ولی خوب جبهه راترک نمیکرد

س) چی می نوشت توی نامه اش؟

ج) می نوشت من سالمم ، سلامتم از این چیزها

س) یعنی کلا چند سال جبهه بودن بعد شهید شدن؟

ج) کلا جبهه که سه سال توی جبهه داشت می جنگید

س) بعد از سه سال شهید شدن درسته؟

ج) بعد از سه سال آمد دوباره اعزام شد به جای دیگری یعنی اینقدر توی جبهه بود هر کجا میرفت اعزامش نمیکردن

س) خوب حاج آقا وقتی می اومد چی برایتان تعریف میکرد؟ چه چیزی توی جبهه بود که براش جالب بوده ؟

ج) میگفت اگر ما نریم جبهه صدامیان به ما حمله میکنند خانواده ما را اسیر میکنند میکشند

س) یعنی اینطور نبود بیاد ترسیده باشه؟

ج) نه

س) از خون ترسیده باشه؟ از شهادت ترسیده باشه؟

ج) اصلا و ابدا عازم جبهه بود از اینور می اومد از اونور میخواست بره منتهی بس که توی جبهه بوددیگه اعزامش نمیکردن ، اعزامش که نمیکردن یک دوستش بود اینجا آقای ربیعی بود میگفت آقای عین الهی کجایی پیدات نیست میگفت من همینجا هستم فلانی هشتگردیه میخواد بره جبهه زن و بچه داره بیابرو جای اون بدون اینکه به ما بگه کوله پشتی اش را برداشت رفت

س) اسم این آقا یادتانه؟که فرستادش؟

ج) آقای ربیعی

س) الان زنده هستن ایشان؟

ج) نه اونم شهید شد بله اونم د رمقابل علی که میرفت اونم سپاهی بود علی هم سپاهی بود

س) فرمودید که مجروح نشده بودن درسته؟

ج) بله

س) خوب مفقود الاثر بودن؟

ج) مفقود الاثر  شدن

س) چند سال؟

ج) سیزده سال

س) آخرین بار که از جبهه برگشتن چه حالی داشتن؟

ج) گفت که جبهه نیاز به ما داره باید توی جبهه باشیم اگر نباشیم به سر ما چی آمد معلوم نیست ما باید جبهه را نگه داریم

س) کدوم اعمال و رفتارشان بعد از جبهه رفتن عوض شده بود؟یعنی جبهه چه تاثیری رویشان گذاشته بود؟

ج) چیزی عوض نشده بود ما دیگه چون میرفت جبهه و می اومد مادرش و من اسرا میکردیم که بیا حالا برات یک کاری بکنیم بریم برات خاستگاری زن برات درست کنیم بعدا هی این را گفتیم ، هی اون را گفتیم قبول نکرد ، یک پسر عمه داشتم قم آخوند بود یک دختری داشت  گفتیم بریم سراغ اون رفتیم اما موفق نشدیم اون  دخترش را شوهر داده بود ما خبر نداشتیم

س) پدر جان از لحظه وداع پسرتان برایمان میگویید؟

ج) وداع

س) اون باریکه خداحافظی کرد رفت و دیگه نیامد؟ شما بودین اصلا خانه؟

ج) نه با مادرش خداحافظی کرد ولی با من خداحافظی نکرد

س) هیچ وقت توی دلتان نمانده که با شما خدا حافظی نکردن؟ دلتان نمیخواست با شما هم خدا حافظی کنه؟

ج) نه من ازش راضی بودم

س) چی بودین؟

ج) من ازش راضی بودم که میرفت جبهه من ناراحت نبودم

س) شما میدانید که چطوری به شهادت رسیده؟

ج) نه

س) هیچ وقت هم دوست نداشتین بدانید؟

ج) نه من اطلاعی نداشتم که چطوری به شهادت رسیده ولی خوب یک چند مدتی ورد زبانها افتاد بود که علی بغل رود کارون شهید شده جنازه اش را حالا نمیدونم سرد خانه فلانجاست تا آخرش بعد از یکی دوماه جنازه اش را آوردن

س) میدانید توی کدون عملیات شهید شدن؟

ج) عملیات خیبر پل طلائیه

س) مراسم تشیع و تدفینشان به چه صورت بود؟

ج) همینجا اوردن ، اون زمانیکه علی ها را تشیع کردن یک وقتی بود که تمام علی ها را تشیع میکردن  با اونها تشیع کردن و رفتیم گلزار و به خاک سپردیمش رو برگشتیم اومدیم

س) مزارشان پس گلزار شهدا است؟

ج) بله  ، گلزار چهارصد دستگاه شهدا

س) هر چند وقت یکبار به ایشان سر میزنید؟

ج) من هر جمعه میرم

س) هر جمعه؟

ج) آره

س) خوب وقتی دلتان خیلی تنگ میشه  چکار میکنید؟

ج) پنج شنبه میرم جمعه میرم چرخ دارم سوار میشم میرم و میام

س) با دوچرخه میرین و میایین؟

ج) حاج خانم هم نمیدونه من رفتم اونجا؛ پس کجا بودی؟ میگم توی خیابون بودم

س) دلتان وقتی خیلی برای پسرتان تنگ میشه چکار میکنید؟

ج) هیچی آزادم من اونطوری نیستم که حراس داشته باشم

س) دلتان تنگ نمیشه براش؟ برای خنده اش ؟ کارهاش؟

ج) اونطوری نیست که مثلا پدرم هیچ ناراحت نباشم ولی خوب در مقابلش استقامت دارم  مثلا خودم را خورد اون کار بکنم که اون رفته شیهد شده

س) وصیت نامه اش را دیدین اید؟

ج) از ما حلالیت خواسته توی وصیت نامه اش نوشته من را حلال کنید ، اگر نافرمانی کردم من را حلال کنید ، ما گفتیم خوش حلالت

س) حاج آقا کوچه ای ورزشگاهی به اسم شهیدتان هست؟ آقا محمد علی

ج) کوچه که به اسمشان هست ولی مدرسه هم رفتیم شرکت کردیم به اسمشان کردیم  

س) ولی من فکر میکنم توی دلتان میگید که مهم اینه که توی قلب من جا داره درسته؟ مهم این نیست که سر کوچه باشه؟ مهم اینه که ببینه توی دل پدرش باشه؟

ج) الان مدرسه افتتاح کردیم که بچه ها برن درس بخوانند تابلوش هم زدیم بالاش

س) انشالا خدا شمارا حفظ کنه برای ما ، برای ما دعا کنید حاج اقا

ج) سلامت باشی

کارگردان: آرش غلامی

تصویر : اقبال امین خاکی

مصاحبه : ملیحه طبسی

اداره کل بنیاد شهید وامور ایثار گران استان البرز شهرستان کرج


مصاحبه مادر شهید محمد علی عین الهی

س) بسم الله الرحمن الرحیم مادر خودتان را برای ما معرفی میکنید؟

ج) سلام علیکم من مادر شهید عین الهی

س) اسم کوچیکتان را به ما میگویید؟

ج) اسم خودم طیبه نصیری

س) چه سالی با حاج آقا ازدواج کردین؟

ج) ما والا پنجاه وخورده ای یادم نیست چه سالی بوده  درست من هجده سالم بود که ازدواج کردم

س) یعنی الان پنجاه و خورده ای سال از ازدواجتان میگذرد ؟

ج) آره

س) خوب خداوند چندتا اولاد به شما دادن؟

ج) اولاد ؛ هشتا اولاد به ما داده

س) آقا محمد علی فرزند چندم بودن؟

ج) دوم ، اول دوقلو خدا داد بعد هم این محمد علی

س) توی کدوم شهر متولد شدن؟

ج) شهر گلپایگان گوگرد

س) آیا قبل از تولدشان اینکه دختر یا پسر بشه برایتان فرقی داشت؟

ج) نه ما جلوتر دوتا دوقلو خدا بهمان داد دیگه این رو هرچی خدا میخواست داد

س) زمان به دنیا اومدنش اتفاق خاصی افتاد که اسمش را آقا محمد علی گذاشتین؟

ج) نه

س) چه کسی اسمش را انتخاب کرد؟

ج) اسمش را چون بابام محمد مهدی بود خواهرم برداشت اسمش را گذاشت محمد علی

س) گذاشتین آقا محمد علی درسته؟

ج)  بله

س) مادرم آیا شما در زمان بارداری اعمال خاصی انجام می دادین؟

ج) نه اعمالی نداشتم مثلا هیچ موقع که نجس نبودم همیشه هم مسجد و ظهر و شب و مسجد بودیم دیگه توی دهات که چیزی بیشتر از این نبود

س) اینطوری نبود که ذکر خاصی  اعمال خاصی را انجام بدین؟

ج) نه سواد نداشتم بیسواد هیچی سواد نداریم

س) دورا طفولیتشان چطور بچه ای بودن بازیگوش بودن یا آروم ؟

ج) نه بچه خوبی بودن حالا یک خورده شیطون بود من دهاتم که چاه آب بود بچه یک وقت میرفت توی چاه آب نخ بهش میبستم به دستاش یا به پاهاش میرفتم سراغ کارهام را  میکردم که یک وقت نره اونم میگشت توی حیاط برای خودش

س) در زمان نوجوانی اگر فرزند احتیاج به امکانات یا وسیله خاصی داشت چطور نیازش را به شما میگفت؟ خودش میگفت یا شما بهش میگفتین ؟

ج) خودش میگفت باباش بهتر میدونه ، خانه را خریدیم میگفت بابا خبر نداره مهمون میاد برایمان اینها برو قصدش را زیادتر کن و چیزتر کن  خیلی به زندگی وارد بود باباش اصلا خبر نداشت همه کاره بود ، مهمان میاد میره قرض داریم خانه خریدیم شکر آباد اون را فروختیم باباش بهتر میدانه خودش صبح میرفت کارخانه شب می اومد همه کار زندگی با اون علی بود

س) یعنی سر کار میرفتن و در آمدشان را توی خانه خرج میکردن؟

ج) مدرسه که تمام میشد فرداش سر کار بود برادرش را میبرد توی کمپوت سازی ، توی کفش ملی توی چلو کبابی توی راه گرمدره هست اونجاها برادرش را هم برد پیش خودش اصلا امروز که مدرسه تعطیل میشد فرداش سر کار بود توی خیابان امیری یک آقایی بود آبلیمو در می آورد همش پیش اون میرفت یکسال رفت توی کمپوت سازی یک سال همه اصلا امروز که مدرسه ها تعطیل میشد این همش سر کار بود  تا دوباره که مدرسه ها باز بشه

س) پس خیلی فعال و پر جمب و جوش بودن ؟

ج) خیلی مثل بچه من باور نکن که هیچ کدوم پسر عموهاش یا همسایه ها کسی بودن باباش هم اینطوری نبود

س) از دوران مدرسه محمد علی چیزی یادتان میاد؟

ج) آره همش مدرسه هیچ موقع ما خوب دوتا بیسواد بودیم خودش می اومد میرفت نه کسی کمکش کرد نه چیزی اونجا خانه شکر آباد داشتیم جلو پل ذوب آهن همش میرفت توی اون پارکها و ذوب  آهن همش درس میخواند همه نمره هاش خوب بود

س) اهل این نبود که توی مدرسه شیطنت بکنه شما مجبور بشین برین وساطت کنند؟

ج) نه بابا این نبود این خواهر کوچکش این یک خورده کوتاهی میکرد از درس و مهدی هم یک دودفعه کرد ولی این دوتا احتیا ج به کسی نداشتن ما هم که سواد نداشتیم کمک کنیم خودشان درسشان را خواندن تا دیپلم گرفتن

س) توی دوران نوجوانی و جوانی از اون دسته نوجوانهایی بودن که موسیقی گوش بدن؟

ج) نه بابا اصلا ما رادیو هم نداشتیم تلویزیون هم نداشتیم حالا امام اومدش که سینمای اهواز را آتیش زدن رفت یمک هزارتومن داد یک رادیو گرفت دیگه اصلا تلویزیون که گرفتیم امام که بود میگفت یمی حرف نزنه امام داره حرف میزنه اصلا از اون آدم ها نبود که اینجوری باشه نواری باشه و فلان و بیسار دختر همسایه مان اونجا وایمیستاد تعریف میکرد میگفت توی خانه اینها آدمهای خوبی نیستن باهاشون حرف نزن

س) درسته، اهل ورزش بود ؟ باشگاه میرفت؟

ج) نه اون موقع خوب باشگاه  و اینها نبود میرفتن یک وقتهایی اما نه اونجوری

س) اخلاقش توی خانه با خواهر و برادرش خوب بود ؟

ج) اخلاقش خیلی عالی بود ، خیلی اصلا من فکر نکنم مثل محمد علی من اصلا بچه بود یا باشه

س) مثلا چه اخلاقی داشت که شما میگویید آقا محمد علی دیگه مثلش نیست؟

ج) اخلاقش خوب بود با من خوب بود خواهر کوچیکش را میبرد بیمارستان عکس گرفته ازش مچ بندش را برداشته تولد گرفته براش هزار کار میکرد اصلا هرکه میدید که همین خواهر کوچیکش بودم همسایه مان گفت این علی که اینطوریه زن بیاری براش برای زنش چقد کامل است که برای تو مادر اینطوری میکنه هیچ کسری نداشت

س) پس خیلی مورد پسند شما بودن؟

ج) خیلی اصلا من چه میدونم دوتا داغ داشتم یکیش این بود

س) توی زندگیش چه کسی الگویش بود به کی خیلی علاقه داشت ؟

ج) علاقه خوب به خودم داشت خواهراش داشت باباش داشت ، باباش که یعنی میرفت کارخانه کاشی ایرانا ساعت پنج صبح که میرفت تا هشت و نه شب می اومد جمعه ها هم میرفت اصلا بابا نمیدید بد بختا خودشان همش سر کار بود و اینها بزرگشان کردم دست تنها

س) مسئولیتش روی گردن شما بود؟

ج) آره روز توی کارخانه کاشی ایرانا بود جمعه ها هم نگهش میداشتن

س) بین رذایل اخلاقی  از کدون رذیله اخلاقی بدش می اومد ؟

ج) اخلاقی که خواهرش می اومد حجابت را حفظ کن اینها

س) یعنی از بی حجابی بدش می اومد ؟

ج) بله پسرخاله ات میاد چادر سرت کن مانتو بپوش بی چادر نباش پهلوش از این اخلاقاش

س) خیلی با غریت بودن درسته؟

ج) بله مومن و با خدا

س) دوستای گل پسرتان را میشناختین؟

ج) دوستاش را؟

س) بله؛ نظارت داشتین که با کی دوست میشه با کی رفت و آمد داره ؟

ج) نه با کسی اینقدر تماس نمیگرفت حالا این کوچیکه رفت جبهه وقتی اومد گردان را دعوت میکرد اینجا و ما را میکرد پشتبام یکیشان را نمیدیم اما این نه اینقدر میگفت زبل بود

س) آقا محمد علی ازدواج کرده بودن؟

ج) نه خیر

س) اقدامی کرده بودین برای ازدواجشان ؟

ج) بله

س) چه کارهایی انجام داده بودین ؟

ج) خوب این خانه را که خریدیم اول به قصد اینکه اون را میخواهیم زنش بدیم طبقه بالای اون فرش هم خریده بودیم طلا هم خریده بودم همه چیزش آماده کرده بودم ، پس عموی باباش آخوند بودقم بود گفت اون را  میخوام ، رفتیم وقتی رفتیم زودتر داده بود به یک همسایه شان دیگه اومدیم دنبال یکی میگشت که یک پدر مادر خوب باشه خوب دیگه قسمت نشد

س) اولین باری که رفتن جبهه یادتان میاد چند سالشان بود؟

ج) همون دیپلمش را گرفته بود درسش را خوانده بود ما گفتیم برو دانشگاه اسم نویسی کن گفت من دیگه حالش را ندارم توی این جنگ و ایها برم ، رفت دیگه جبهه سه ماه اهواز و خرمشهر بود ، سه ماه کردستان رفت ، سه ماه دیگه هم همین رفت یک دفعه از طرف سپاه رفت بعد هم که برج یازده رفت ، برج دوازده مفقود شد سیزده سال هم مفقود الاثر بود آمدن گفتن که اون سال که ماه رمضانش چندتا شهید اوردن نماز جمعه دوستش اون لطفی هاست دوتا برادرا که شهید شدن مفقود هستن افتاده بوده دنبال برادرش یعنی یک سال هم با   ج) عباس و اینها رفته بودن منطقه جنگی دوستش بود عباس خیلی دیگه رفته بود برادرش را بیارده دیده بود علی هم هست دیگه اون اومد به ما گفت که بریم علی را آوردن

س) مرخصی می اومد ؟

ج) مرخصی آره اهواز و خرمشهر رفتن مرخصی اومدن از کردستان نیامدن سه ماه اونجا بودن نیامدن همش خودشان غذا درست میکردن همه با هم بودن وقتی هم اومدن گفت من میخوام برم مشهدگفتم خوب با دوستات ماشالا محمد و اینها برو گفت نه من و خواهرش را برداشت رفتیم مشهد همین میرفت توی حرم نماز و زیارت می اومدیم از حرم بیرون تازه آقای طالقانی فوت کرده بود کتابهای اون را میگرفت و می اومد شبها خواهرش را میکردیم توی اتاق با هم میرفتیم من دسته زنها بودم اون دسته مردها نماز را که میخواندن دیگه دعا میخواندیم توی صحن ، توی صحن گوهرشان اونجا که صحن بزرگی داره اونجا نماز را میخواندیم ومی اومدیم خانه دو دفعه خواهرش بیدارشده بود صاحب خانه از پنجره آورده بودش بیرون خیلی با علی دورانی داشتیم

س) به کدوم یکی از اماما ارادت داشتن ؟

ج) همه شان را دوست داشت

س) کدوم یکی از اماما وقتی اسمش می اومد چشماش اشکی میشد؟دلش میلرزید؟

ج) من دیگه خیلی ساله حواس ندارم، خوب خیلی علاقه داشت اصلا این نبود که ، یک موقعی یکی حرفی بزنه ناراحت میشد خیلی مومن و باخدا اینها بود

س) یادتان میاد آخرین باریکه اعزام شدن و رفتن جبهه و برنکشتن چه حرفهایی بین تان رد و بدل شد ؟

ج) حرفامون ما گفتیم که چرا میخوای بری تو خوب هنوز اون کوچیکه دنبال زن بود گفت بیا یک کاری بکن تا منم یک کاری بکنم ، رفت که اون حالا زن و بچه داره ما گفتیم که خوب تو میخواستی زن درست کنی کجا میخوای بری ، اون موقع بیست و پنج هزار تومن پول داشت که من جمع کرده بودن برای عروسیش گفتم حالا پولت را من چکار کنم گفت حالا میگم توی نامه نوشته بود که پول من را نمیشد که به پدر مادرم ببخشم یک مقداری نماز و رزوه دارم پولش را هم دادیم براش نماز و روزه

س) یعنی نماز قضا داشتن ؟

ج) روزه ، روزه گفت حالا نماز را ما

س) شما برایشان به جا آوردین ؟

ج) بله دادم حاج آقا کریمی براش داد خواند آخری رئیس دادگستری اینجا بود اومد ما یک همشهری هستیم ، اون هر موقع میرفت جایی علی رابا خودش میبرداون موقع سپاهی بود علی , خودش میخواست بره یک مسافرتی جایی علی را با خودش میبرد

س) مادر کی بهتان خبر داد که پسرتان شهید شده ، دیگه برنمیگرده ؟

ج) کسی نگفت از پچ پچ زنها و هی گفتن کی اومده و اینها دیگه فهمیدیم علی خوب قرار بود بیاد مرخصی خوب وقتی نیامد فهمیدیم گه از فرماندهی اش هم مهدی رفت میدان امام حسین ، پادگان امام حسین اونجا که پیش خامنه ای بود رفته بود اونجا فرماندهشان اونجا بود ، فرمانده شان بهش گفته بود که ما عملیات کردیم اومدیم نشستیم خستگی در کنیم محمد علی وایساد گفت که یک شهید آوردن یک زخمی آورد گفتیم بشین کار ما نیست من وجدانم قبول نمیکنه اینها بمانند روز زمین من اینجا بشینم گفت یک شهید آوردن و دوتا زخمی آورد و رفت دیگه مفقود شد اون ور چیز بوده پل بوده اینورم پل دوتا طرف آب بوده افتاده توی آب مثل اینکه مفقود شده وقتی آوردن گفتن کنار رود کارون بوده

س) یعنی توی این سیزده سال اصلا امید نداشتین که برگرده مطمئن بودین که شهید شده ؟

ج) چرا ، دلم این بود که میفهمیدم که تا اون موقع حالا یا گیر دشمن افتاده شکنجه میدادن موقعی که ناراحت میشدیم چه من ، چه خواهرش که دیگه ، حالا یا بعدا شهیدش کردن انداختن توی رودخانه

س) مراسم تشیع و تدفین آقا پسرتان خوب بود؟

ج) آره اینجا یک ختمی گذاشتن موقع ، بچه های صفا یک ختمی گذاشتن دیگه ماه رمضان بود که شب نوزدهم ماه رمضان بود کلا دیگه ختم مفصل و جنازه و همه چیزش را آورد حالا هر سال سالگردش را خانواده شهدا که جلسه دارن شام میدن افطاری میدن

س) یعنی شما راضی هستین از رفتار کسانی که کنار شما هستن؟اینکه واقعا مقام شما را به جا می آورند؟ به هتان احترام میگذارند  ؟

ج) حالا نیاوند هم چکار کنیم ، می توانم چکار کنم اینطوری هستن ظاهر خوبه اینها عکس امام را ببین توی کتابخانه آورده بودن گذشاته بودن توی جوب جلوی در لای لجن ها اما خوب چکار کنیم

س) مادر وقتی دلتان خیلی برای پسرتان تنگ میشه چکار میکنید؟

ج) هیچ گریه میکنم چشمام کور شده

س) وقتی یک نفر اسمش محمد علی است ، پسر یکی اسمش محمد علی است شما میشنوین چه حال و هوایی ؟

ج) این منطقه را که دیشب خرمشهر را نشان میداد اون که دور مسجد هست علی من است رفته اذان گفته و حالا همیشه که اون را نشان میده

س) توی وصیت نامه اش چی نوشته بود ؟ اصلا وصیت نامه اش به دست شما رسید؟

ج) وصیت نامه اش هم نامه نوشته بود که پدر مادر راضی باشین و اینها دیگه چیزی یادم نیست خیلی ساله عملیات خیبر که رفته بود، عملیات خیبر رفت ، خیبر بود که مفقود شد همه اینها را چیز میکرد .

 

کارگردان: آرش غلامی

تصویر : اقبال امین خاکی

مصاحبه : ملیحه طبسی

اداره کل بنیاد شهید وامور ایثار گران استان البرز شهرستان کرج