شهیدمحمد شفیعی زاده گرده کوهی
نام پدر: رمضان
تاریخ تولد: 1-5-1340 شمسی
محل تولد: یزد - مهریز
تاریخ شهادت : 1362/12/7 شمسی

رجعت پیکر:1376/4/15

محل شهادت :جزیره مجنون
عملیات:خیبر
گلزار شهدا: چهارصددستگاه

شهر:البرز - کرج

به گزارش نوید شاهد البرز؛

شهید محمد شفیع‌زاده‌گرده‌کوهی فرزند رمضان در سال 1340 به دنیا آمد. او تحصیلات خود را تا مقطع سوم راهنمایی به پایان رساند. وی در دوران دفاع مقدس در جزایر مجنون روز چهارم اسفند ماه 1362 به شهادت رسید و تربت پاکش در گلزار شهدای چهارصد دستگاه کرج است. 
محمدحسن مقیسه در «ستارگانِ راه» می‌نویسد: «وسط آتش جنگ است، او مردِ میدان و نبرد است، نمی‌گوید دوره سربازی‌ام را در لباس ارتش و در جبهه و جنگ گذرانده‌ام و به اندازه وسع، سهمم را داده‌ام و حالا وقت استراحت است و دیگر به من مربوط نیست.»


آنچه در ادامه می خوانید روایتی از زندگی و حیات طیبه شهید شفیعی زاده است.

روستازاده‌ای که داغ محرومیت را بر پیشانی دارد، جوانی که دلدادگی به نماز و روزه و آداب شرع، مرامنامه ذهن و عمل و حرکتش است، انقلابی‌ای که در راهپیمایی‌هایش علیه رژیم عاری از بی‌مهری‌ها، از کار و بار و راه شانه خالی نکرده است، نیکوکاری که سال‌ها دست خانواده‌های نیازمند را گرفته، رزمنده‌ای که دوستانی مومن و مودب و پرهیزکار برگزیده که پای کارنامه زندگی‌شان جز مهر شهادت نمی‌بینی، حالا که صحنه، هماوردی و دلاوری است و زمان، زمانِ نشان‌دادن شجاعت و غیرت، گوشه‌نشین کنج راحت و لمداده خانه استراحت نیست.


وسط آتش جنگ است، او میدان مرد میدان و نبرد است، نمی‌گوید دوره سربازی‌ام را در لباس ارتش و در جبهه و جنگ گذرانده ام و به اندازه وسع، سهمم را داده‌ام و حالا وقت استراحت است و دیگر به من مربوط نیست که جبهه نیرو می‌خواهد یا نه، نه، او اینگونه نیست؛ محمد و این حرف‌ها!


سه ماه که از سربازی‌اش گذشت و سور ازدواجش نیز پا گرفت، داوطلبانه در بسیج ثبت نام کرد و رفت تا ابتدای سجاده نور، تا دل حضور و تا خود خیبر و تا عملیاتش و فاتحانه جنگید. این روستا زاده، این مومن خدا، این انقلابی، این دلسوز، این ....، محمد شفیعی زاده است؛ مردی که از "گردکوه" یزد که بر تنه درخت انقلاب جوانه زد، آسمانی شد؛ درست هنگامی که با داهیانگی فرماندهی‌اش، نیروهایش را به سمت افق پیروزی هدایت می‌کرد، تیری داغ بر سینه‌اش نشست و جگرش را سوزاند، لبش را نیز هم آن را از آتش سرب، این را از عطش تشنگی.


محمد یک یادگار معنوی و یک یادگار دنیای برای ما به یادگار گذاشته است. این، "محمود" است که شش ماه پس از شهادت محمد، چشممان را به جمال یادآور پدرش روشن کرد؛ و آن، وصیت‌نامه‌ای است به قلمش که مهمترین سخنش در آن به ما، در چهارگانه‌ی است طلایی، همراه با دو بیت جاودانی:


ای برادران!
 ۱. لباس رزم بپوشید
 ۲. از اسلام و انقلاب دفاع کنید
 ۳. از ابر قدرت ها و دشمن نهراسید
 ۴. به یاری مظلومان بشتابید.

من آن عهدی که بستم با شهیدان / رسانم عهد و پیمان را به پایان

به جبهه می روم بهر سعادت / به راهی می‌روم، راه شهادت


حالا ما هستیم و تو و این یادگاران ماندگارت و سفارش هایت که آب و آیینه پیش روی ما و راه ماه آینده ماست ای بشارت معجزه‌گون!


شهید_محمد_شفیعی_زاده_(16)_ecyj.jpg






شهید_محمد_شفیعی_زاده_(15)_jqvz.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(14)_kx35.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(13)_ja0.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(12)_8c63.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(8)_j6il.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(9)_55w1.jpg




شهید_محمد_شفیعی_زاده_(10)_ufrm.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(11)_ml5a.jpg




شهید_محمد_شفیعی_زاده_(8)_bkqc.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(7)_7zsw.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(6)_d6ln.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(5)_vur2.jpg




شهید_محمد_شفیعی_زاده_(4)_ivq9.jpg




شهید_محمد_شفیعی_زاده_(3)_094t.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(2)_yar.jpg






 


شهید_محمد_شفیعی_زاده_(17)_vyne.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(18)_r3z7.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(19)_lru.jpg




شهید_محمد_شفیعی_زاده_(22)_m64d.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(21)_jl1h.jpg



شهید_محمد_شفیعی_زاده_(20)_37b0.jpg


معرفی مادر شهید:

بسم الله ارحمن الرحیم ، (خدایا به امید خودت ) من صفای خراسانی مادر شهید محمد شفیعی

س: مادر یک مقدار از شهید محمد برای ما بگویید ، از زمان تحصیلاتش ، تا چه کلاسی درس خوانده اند ؟ کجا مدرسه می رفتند؟

مدرک آیا گرفتند یا خیر ؟ بعد از این که مدرسه تمام شد چه کار کردند؟ سر کار رفتند یا خیر ؟ یه مقدار از حال و هوای زمان مدرسه و زمان کارشان به ما بگویید .

ج: مدرسه را تا کلاس 5 و6 را یزد بودیم یزد می رفت مدرسه ، بعد که آمدیم اینجا ، اینجا رفت مدرسه و تا کلاس 9 خواند .

بعد از کلاس نهم پدرشان فوت کردند و دیگر نتوانستند و مدرسه نرفتند . بعد از آن درسش را خواند و تا کلاس 12 درس خواند و دیپلمش را گرفت .

بعد هم تا 16 سالش شد رفت سربازی بعد هم رفت جبهه و دیگر آنجا شهید شدند .

س: مادر آن لحظه ای که محمد می خواست برود جبهه و آن خداحافظی آخر که با شما می کرد و روز های آخری که داشت می رفت ، خاطرتان هست ؟ یک مقدار از حال و هوای آن زمان که ایشان داشت می رفت بگویید ، آیا شما قلباً راضی بودید که ایشان برود یا خیر ؟

ج: تازه عروسی کرده بود ،یه ماه بود که عروسی کرده بود ، ما گفتیم تو می روی جبهه این زن جوان را جا می گذاری می روی ؟

 شاید رفتی خدایی نکرده اسیر شدی ، من و این زن جوان را جا میگذاری میروی ، پدرت هم که نیست .

 گفت مادر هر کاری آنهای دیگر و امام ها کردند شما هم بکن. اگر آمدم که آمدم اگر هم نیامدم که دیگر رفتم ، عیب ندارد مثل بقیه که  رفتند ،

علی اکبر و علی اصغر چه جوری رفتند ما هم مثل آن ها ، شما هم نباید ناراحت باشید که من می روم ، شما که می گویی برو (می خندد) گفتم حالا چه کار کنم ، گفتم برو .

 بعد هم رفت و شهید شد ، کار خدا بوده دیگر .

س: مادر برخوردش با شما در خانه و بیرون چه گونه بود ؟ شما از او راضی بودید ؟

ج: بله ، من از او راضی بودم ، خیلی خوب بود از نمازش ، از این که برای بقیه ی بچه هایم بزرگ تری می کرد با این که بچه ی بزرگ تر از او هم داشتم .

 با من هم خیلی مهربان بود . خیلی خوب بود .

س: مادر شهدا همه خوبند ، محمد چه خوصیت اخلاقی خوبی داشت ؟( کمک به فقیر ، همسایه و...)

ج: اگر پیر زنی یا کسی کاری داشت و از دستش بر می آمد انجام میداد . تا بزرگ شد که دیگر رفت سربازی ، آن جا هم دوستش همراهش بود و دوستش میگفت : مادر آن جا نمی گذاشتند بخوابیم ، آن جا داشتند مسجد       می ساختند ، صبح که میشد ما را صدا می کردند و ند گذاشتند بخوابیم و نماز صبح را که می خواندیم می رفتیم برای مسجد .

این جا هم که داشتند بسیج می ساختند همیشه آن جا بود و دل به کار و زندگی نمی داد .

س: مادر خاطره ای از او به یادت مانده که هنوز یادش کنی ؟ ( از زمان مدرسه یا سربازی یا ...)

 ج: بله ، خوب مادر از بچه اش همه خاطره ای دارد ، از موقعی که بچه اند تا بزرگ می شوند.

3ماه بود که ازدواج کرده بود و نمی خواست من تنها باشم ، همیشه پیش من بود . با من و خواهرش مهربان بود .

س: مادر در وصیت نامه اش راجع به شما چه چیزی نوشته است ؟

ج: توی وصیت نامه اش از من خیلی تشکر کرده بود ،از زحمت و صبر من تشکر کرده بود .

س: مادر زمانی که خبر شمادت ایشان را به شما دادند شما کجا بودید وچه جوری این خبر را به شما گفتند و چه کردید وقتی این خبر را شنیدید ؟

ج: من در خانه بودم ، چند روز بود که پسر بزرگ ترم مغازه بود و هر روز می آمد در خانه می نشست و من خبر از چیزی نداشتم .

 یک روز گفتم:" چرا این وقت می آیی به خانه ؟ چرا مغازه نمی روی ؟

 گفت :" کاری ندارم ، مغازه کاری نبود من آمدم خانه .

 به من چیزی نمی گفتند . یک روز بعد از این که رفتند و آمدند و کارهایشان را انجام دادند به من گفتند :" مادر محمد هم نمی دانم یا شهید شده است یا مفقود شده است .

 حالا من اصلاً نمی دانم در آن زمان چه جوری بود که من اصلاً ناراحت   نشدم . خوب آدم ناراحت می شود .

 زنش هم حامله بود و خانه ی مادرش بود . رفتیم آن جا دیدیم دارد گریه می کند ، ما نمی دانستیم که حالا چه جوری است .

 من گفتم:" یعنی چه که حالا گریه می کنی ؟ در راه که داشتیم       می آمدیم خانه گفت:" مادر محمد شهید شده است ، می دانی ؟ حاج حسن هم پیشش بود ، برادرش . گفتم:" پس چرا او آمده ؟ گفت:" که او هم دارد می آید .

بعد آمدیم خانه دیدیم خانه شلوغ است و همه نشسته اند و گریه و زاری میکنند . آدم بچه اش رفته خوب ناراحت می شود .

 بعد هم گفتند:" که شهید شده و مفقود است و تا 14 سال از او  خبر نداشتیم و بعد از 14 سال جنازه اش را آوردند .

 دم در خانه ایستاده بودیم ، از بنیاد و سپاه آمده بودند دم خانه و گفتند:" خبر دارید که پیکر شهیدتان را آورده اند ؟ و خبر را گفتند .

خیلی آدم ناراحت می شود ، ما امید داشتیم که اسیر است و آزاد     می شود و می آید .

 بعد دیدیم که آوردن او را . و پسرش (الآن داماد شده ) شبش خواب دیده بود که پدرش آمده با لباس خوب و تمیز و دست روی سر پسرش کشیده و گفته بابا خوبی ؟ و بعدش هم رفته .

 او گریه می کرد و می گفت:" که پدرم را زنده دیدم و گفتیم:" دیگر قسمت بوده (گریه میکند)

معرفی برادر شهید:

بسم الله الرحمن الرحیم ، بنده محمد علی شفیعی هستم برادر شهید محمد شفیعی .

س: شما بزرگ تر بودید یا کوچکتر ؟

ج: اخوی ما 2 سال بزرگ تر از من بود .

س: یک مقدار از  لحظه های دیدار آخرتان برای ما بگویید که چه طوری خداحافظی کردند؟

ج: عملیات خیبر در سال 1362 اتفاق افتاد ، در جزیره ی مجنون .

 من لشکر حضرت رسول بودم گردان مالک اشتر و اخوی کوچکتر من و محمد که شهید شدند در لشکر حضرت سید الشهدا بودند .

 به لحاظ این که در عملیات از هر دو لشکر استفاده شد ، من و برادر هایم حتی شب عملیات هم پیش هم بودیم .

 غروب عملیات اخوی ما حدود 2 کیلو متر ، 3 کیلو متر با ما  فاصله داشت پشت خاکریز بودیم ، ایشان آدرس را پرسیده بود و حرکت کرده بود آمده بود من را پیدا کرد ، چند دقیقه ای صحبت کردیم بعد گفت که وصیت نامه ام را هم نوشته ام و در این وصیت نامه گفته ام من را در کرج به خاک بسپارید .

 بعد گفتم:" ما که تکلیفمان روشن نیست ممکن است مادرمان برود گرده کوه (در یزد) ، ایشان گفت:" پس هر کجا که صلاح می دانند من را خاک کنند ، گفتم:" حالا چرا صحبت از شهادت و خاک و این ها می کنی ؟   گفت:" به هر حال عملیات است ، ما هم که دقیقاً توی این عملیات     می دانیم که شاید فردایی نداشته باشیم .

لحظه ی خیلی نورانی بود ، ایشان من را در آغوشش گرفت و به مدت یک ربع سرش را روی شانه ی من گذاشت و من هم سرم را روس شانه اش گذاشتم ، واقعاً شروع کردیم گریه کردن .

بعد از من که می خواست خدا حافظی کند گفت :" داداش هوای خانواده ی من را داشته باش . تو هم ممکن است در این عملیات شهید شوی ، اما اگر زنده ماندی هوای خانواده ی من را داشته باش .

 خدا حافظی کرد و من تا حدود 5 دقیقه ای که پیاده می رفت پشت سر ایشان را نگاه می کردم ، انگار که واقعاً توی حالت زنده بودنش دیگر ایشان از من دارد خداحافظی می کند میرود و دیگر نمی بینمش ، به هر حال خداحافظی کرد و رفت .

ما در یک عملیات شرکت داشتیم و ایشان هم در یک عملیات شرکت داشتند. ایشان قرار بود برود به پل طلایه برسد ، ما هم قرار بود در جزیره ی مجنون به جای دیگر برویم .

ایشان با اخوی دیگر بنده (حسن ) با هم دیگر و پشت سر هم می رفتند و آن شب ، شب شهادت اخوی بنده بود .

س: ایشان در کدام عملیات بودند و در کدام منطقه بودند و نحوه ی شهادتش چگونه بود ؟  

ج: ایشان در گردان زهیر بودند ، گروهان شهید بهشتی .

 بچه های کرج بیشتر در همان گروهان بودند . شب عملیات وقتی که حرکت می کنند ، مسئول دسته شان شهید می شود ، در حین شهادت به شهید محمد می گوید که شما دیگر ادامه دهید و بچه ها را هدایت کن .

 به خاطر این که بچه ها روحیه داشته باشند خودش می افتد جلو و به یکی از بچه ها ( شهید ترکیان ) می گوید که شما هم از ته بچه ها را هدایت کن که شب تاریک است گم نشوند .

 بعد می رسند به یک نقطه ای که قرار بوده الحاق بشوند با یک گردان دیگر بقل پل طلایه یک دوشکاچی عراقی دقیقاً ایشان را مورد حمله قرار می دهد ، یک تیر به قلبش می خورد و همان جا می افتد . همان طور که مادرم گفتند 14 سال هم پیکر پاکش در منطقه ماند ، یعنی در سال 1376 ایشان را آوردند و موقعی هم که آوردند ، از پلاک و لباس ها و آثاری که داشت مادرم ایشان را شناخت و در گلزار شهدای چهارصد دستگاه به خاک سپرده شد .

س: یک خاطره ی شیرینی که از ایشان به خاگر دارید تعریف کنید .

ج: در سد دز بودیم در نزدیکای دزفول ، ایشان یک فاصله ای داشت من در پادگان دو کوهه بودم و هر جفتمان هم از غرب آمده بودیم در پادگان دوکوهه و سد دز مستقر شده بودیم .

 من پرسان پرسان آدرس محمد را پیدا کردم رفتم سد دز ، گردان زهیر ، و ایشان را پیدا کردم .

 یادم هستش وقتی که ایشان را پیدا کردم ، دوان دوان می دوید و من هم از این طرف می دویدم . یک صحنه ای شده بود که انگار دو تا برادر سال ها یکدیگر را ندیده اند .

 موقعی که یکدیگر را بغل کردیم و حال و احوال کردیم و یکدیگر را بوسیدیم ، تقریباً می شود گفت:" که گرامی ترین خاطره ای است که از ایشان به جا مانده برایم .

ما همه از خداییم و بازگشت همه به سوی اوست .

 خدایا تو را شکر می گویم از این که این توفیق را نسیب من کردی که در این جهاد مقدس اسلامی شرکت کنم و با ریختن خون نا قابل خود دریای نهال نو پای انقلاب اسلامی و اسلام عزیز را به آرزوی دیرینه ی خود که شهادت در راه توست برسانم . باشد که این خون نا قابل سبب آمرزش گناهان و خطا هایی باشه که در این دنیای فانی و بیهوده مرتکب    شده ام .


بسم الله الرحمن الرحیم ، من حسن شفیعی زاده هستم ، برادر و هم رزم شهید بزرگوار محمد شفیعی زاده .

س: از خاطرات خود با شهید محمد هم به عنوان یک برادر و هم به عنوان یک هم رزم در جبهه و در خانه بگویید .

ج: ایشان در رفتار و برخوردش خیلی جدی بودند ، اما با بچه ها و هم رزم ها شوخی می کرد .

ما ابتدا که از این جا اعزام شدیم رفتیم گیلان غرب در اردوگاه غلاجه بودیم آنجا ، یک مقدار آموزش و این ها بود .

 شهید بزرگوار ، شهید همت ، فرمانده ی لشکر بود .

 قرار بود که در غرب عملیات بشود ، بعد اعلام کردند که شما باید بروید جنوب . بعد از لشکر حضرت رسول هم بروید لشکر سید الشهدا .

ما را منتقل کردند پادگان دوکوهه آن جا رفتیم در لشکر حضرت

سید الشهدا ، گردان حضرت زهیر .

بعد از چند روز که آنجا سازمان دهی شدیم رفتیم اردوگاه کوثر یک سری آموزش آن جا بود و عملیات خیبر پیش آمد ،

4/12/1362 بود آماده شدیم برای عملیات و رفتیم در منطقه ، دو روزی عملیات شد بعد قرار بود که ما برویم در طلایه عملیات بکنیم .

هنوز پلی از جزیره ی مجنون نزده بودند . کلاً نیرو ها را با هلی کوپتر می بردند آن طرف هلی برد می کردند و راه برگشتی وجود نداشت ، کسی که می رفت باید با همان هلی کوپتر می آمد حالا بعد از چند روز آن جا پل زدند و نیرو ها

می آمدند و می رفتند و امکانات می آمد . بعداً ما رفتیم در جزیره ی مجنون . یک شب آن جا بودیم تا عملیات بشود .

 آن شهید موقعی که داشتیم استراحت می کردیم غذا و امکانات هم نتوانستند برای ما بیاورند برای این که هوا پیمای دشمن مرتب آن جا را می زدند و راه زمینی هم وجود نداشت .

 یک سری جیره ی غذایی حالا خرما بود یک سری خشکبار بود داده بودند به بچه ها که در عملیات یک سری آب بود یک چند تا ساندیس بود داده بودند که در عملیات اگر مشکلی برایشان پیش آمد از آن ها استفاده کنند .

دم دم های غروب بود من دیدم هر چی جیره ی غذایی داشت آورد ریخت جلوی بچه ها و تقسیم کرد بین بچه ها . گفتم:" خوب الآن ما بریم در عملیات ممکن است چند روز آنجا طول بکشد یا آن جا غذایی چیزی گیرمان نیاید این ها را بگذار باشد .

 گفت:" خدا بزرگ است حالا بگذار بچه ها استفاده کنند نیرو داشته باشند . به هر حال شب شد ما را حرکت دادند رفتیم در نزدیکای پل طلاییه عملیات شد .

 ما ابتدا از یک دشتی رفتیم که بعد قرار بود بیاییم کنار جاده از کنار جاده بریم به سمت پل طلایه . ما داشتیم می آمدیم توی دشت عملیات شده بود داشتیم می آمدیم کنار جاده که برویم سمت پل طلایه دیدیم آن شهید بزرگوار  حاج حسین اسکندری که فرمانده ی گردان بود تیر خورده بود توی پایش زیر بغلش را گرفته بودند داشتند می آوردنش عقب .

 شهید حاج حسین که ما را دید خیلی خوش حال شد به داداش من گفت که آقای شفیعی من دیگر نمی توانم بیایم .

 پل طلایه این سمت ( اشاره میکند ) هست . بچه ها را از این سمت هدایتشان کن ببرشان ، این سمت هم ( اشاره می کند ) راه است که

نیرو ها این جا هستند .

 ما از سمت طلایه حرکت کردیم یک مقدار که رفتیم تعداد مجروح ها خیلی زیاد بود ، آن کنار سنگر ها ریخته بودند ، همه هی فریاد می زدند کمک  داداش من به من گفت:" که شما این جا بیاست و مجروح ها را ببر ، دست و پایشان را پانسمان کن ما می رویم جلو .

 بعد آن بسته ی کمک های اولیه را هم که داشتند آن بود با شهید غلام رضا ترکیان او هم آن بسته ی کمک های اولیه اش را داد به من ، این دو نفر حرکت کردند به سمت پل طلایه .

 ما هم یک سری مجروح ها که هر کدام یا چشمشان آسیب دیده بود ، یا پشتشان را یک خرده پانسمان کردیم و گذاشتمشان کنار پشت سر آن ها حرکت کردم .

نزدیکای صبح شده بود ساعت تقریباً 4 صبح بود من حرکت کردم سمت پل طلایه دیدم نیرو ها خورد خورد دارند بر می گردند ، هر کس زنده مانده بود داشت بر می گشت . شهید خرجا معاون گروهان بود داشت می آمد ، گفتم:" از داداش من چه خبر گفت دم پل طلایه یک دوشکا بود که بچه ها را     نمی گذاشت که روی پل بروند و بعد بروند برای تصرف پل این همه را    می زد . او داوطلب شد که برود از بقل دوشکا را خاموشش کند که بچه ها بتوانند رد بشوند ، دوشکاچی متوجه شد یک تیر زدند در گردنش آن جا افتاد ولی تا من می آمدم زنده بود .

 من داشتم می رفتم سمت جلو دیدم شهید ترکیان دارد می آید ، به شهید ترکیان گفتم:" از برادرم چه خبر ؟ گفت:" تیر خورده آن جا افتاده  است . گفتم:" پس برویم بیاوریمش من تنها نمی توانم برگردم . با شهید ترکیان حرکت کردیم رفتیم جلو . یک مقدار که رفتیم دیدیم که دیگر عملیات به جایی رسیده که نیرو ها اکثراً یا زخمی شده اند یا برگشته اند عقب .

 دیگر کسی نمی توانست مقاومت کند پل طلایه مقاومت عراقی ها خیلی زیاد بود . دیگر ما داشتیم می رفتیم دیدیم تانکر عراقی ها دارند از توی جاده می آیند و بقلش هم نیرو های پیاده نظامش دارند می آیند جلو . دیگر ما مجبور شدیم که از آن قسمت بیاییم عقب .

شهید های زیادی هم آنجا ریخته بود مجروح هم بودند ، کسی نمی توانست به آن ها کمک کند چون هیچ امکاناتی هنوز در جزیره ی مجنون نیامده بود .

س: در وصیت نامه اش نسبت به شما که برادرش هستید چی نوشته بودند ؟

ج: حالا چون اون شهید چند وقتی که تو جبهه بودیم با ما خیلی دوست بود بجز برادری حتی وصیت نامه اش را ما با هم نوشتیم .

 توی اردوگاه کوثر بود یک غروب بعد از ظهر گفت بریم با هم وصیت نامه ام را بنویسیم خط من هم باشد او گفت من هم نوشتم .

 بیشتر توصیه اش بر این بود که راه شهدا را ادامه بدیم . یعنی ما هم که شهید می شویم فردا به هر حال راه ما بایه ادامه پیدا کند حالا نباشه زمان جنگ  که حالا داغ هستند مردم می آیند جبهه می روند ، بعد از جنگ خیلی مهم هست که این راه شهیدان ادامه پیدا کند و امام را تنها نگذاریم ، این از وصیت هایش بود که آن جا گفت .

س: شما خودت یک نصیحت به جوان های نسل امروز کنید .

ج: اکثر شهدا وصیتشان این بود که انقلاب را تا آن لحظه ای که هستیم زنده نگه داریم ، انقلاب را حمایت کنیم و من هم الآن می گویم که شهیدان رفته اند ، راه آن ها نیاز به رهرو دارد باید راه آن ها ادامه پیدا کند نگذارند که خون آن ها از بین برود و پایمال بشود .

از خصوصیات خیلی خوب شهید این بود که به اکثر فامیل ها سر کشی    می کرد . یعنی صله رحم را به معنی واقعی اش به جا   می آورد .

یک خاطره ی کوچک از هم رزم هایش که در سربازی بودند می گفتند : یک روز یک مسابقه ی دو یی گذاشته بودند در لشکرشان نزدیک 300 نفر بودند می گفت:" آخر های مسابقه بوده شهید تقریباً 100 متر از همه جلو تر بود که برسد به خط پایان که نفر اول بشود و جایزه بگیرد ،

 هم رزمش ( آقای جعفری ) می گفت:" که ما دیدیم سرعتش را کم کرد و ایستاد و یک نفری که پشت سرش بود آمد و رسید به خط پایان ما به او گفتیم:" که تو چرا این کار را کردی تو که نزدیک بود برنده شوی . گفت:" من که انگار برنده شدم ولی بگذار اون برنده شود دلش خوش    با شد . از گذشتی که واقعاً داشت حالا تو آن سن و سال که حدود 18 سالش بود ، یک همچین گذشتی کسی داشته باشد به نظر من خیلی با ارزش است .

***********************************************************

***************************************

*********************

مصاحبه با مادر شهید محمد شفیع زاده

صفا خراسانی مادر شهید محمد شفیع زاده

1-حاج خانم تاریخ تولد شهید را می دونید برامون بگویید؟

-تاریخ تولدش یادم نیست یزد بودیم دهات یزد

2-حاج خانم محل  شهادت شهید را برامون می گویید ؟

-محل شهید یزد بده تو خانه بوده دیگه خانه مثل حالا نبوده که بیمارستانی جایی باشه تو یزد بود همینجور

3-تعریف می کنید برامون چه اتفاقی افتاد چندمین فرزندتون هستن شهید؟بچه چندمتون است شهید

-بچه دوم  

4-بچه دوم تان است بچه اولتون چی بوده حاج خانم؟

-بچه اولم پسر بوده اسمش آقا رضا این یکی محمد شفیعی

5-حاج خانم چندتا فرزند دارید کلا؟

-ما شش تا داشتیم یکی که حالا رفته برای خدا پنج تا دیگه دارم چهارتا پسر یک  دختر

6-حاج خانم از زمان تولد شهید بگویید چه حساس و حالی داشتید وقتی به دنیا آمد ؟

-اون موقع دیگه داشتی تو صحرا علف می چیدی می دیدی خانه دنیا می آمد تو خانه تو یزد بودیم تو خانه بودیم دنیا آمد

7-یادتون هست چه فصلی بود هوا چطوری بود ؟

- فصلش موقع صحرا بود می رفتیم صحرا کوچ موسم مرداد ماه بود همین موقع ها بود مرداد ماه تو مرداد بود

8-حاج خانم وقتی آقا محمد را شما باردار بودید دعا یا عبادت خاصی انجام میدادید؟

-دعا که همیشه انجام می دهیم من که دیگه عادتم شده تو کوچه میروم چهارتا ماشین جلو خودم میبینم می گم خدایا همه را نگهدار اون موقع هم دعا را می کردیم دیگه اینجوری دعا را که می کنه آدم برای همسایه فامیل فرزند خودش نتیجه نوه هر چی داریی براش دعا می کنی انشالله که خدا دعا ها را قبول بکنه مستجاب کنه

9-حاج خانم از دوران بچه گی آقا محمد برامون می گویید چه کار می کرد شیطنت هاش بازی گوشی هاش از اون موقع برامون تعریف می کنید ؟

-این از روزی که دنیا آمد با اونها جوری الله بهتری دیگه بود از همه کارش الله بهتر بود تا وقتی بزرگ شد بزرگ هم شد هفت ساله هشت ساله بود این نمازش را سر موقع نمازش را می خوند دعا می خوند اونقدر احترام به من می گذاشت و بعد وقتی شانزده سالش بود پدرش تصادف کرد دیگه همه ما را راه می برد بچه ام بعد هم دیگه دوسال چی شد رفت سربازی ،سربازی بندر انزلی اونجا خدمت می کرد بعد هم اینجا و اونجا گفتن کهگفتم حالا  دامادش کنیم بچه را حالا بیست ؛بیست و یک دو سالش بود که دامادش کردیم سه ماه زندگی کرد با خانمش بعد رفت جبهه تو سه ماه خدا این پسر را بهشون داد و رفت جبهه

10-کلا یه دونه فرزند دارن شهید ؟

-بله می گم سه ماه بود عروسی کرده بود بعد یکبار زنگ زد به من مادر منو ببخشید ،هر وقت زنگ میزد تلفن می کرد یا نامه می نوشت  همش می نوشت منو ببخشید من اگر تندی کردم منو ببخشید اگر این کار را کردم ببخشید من گفتم که مادر خانمت حامله است باردار است نذاری بری جلو گفت مادر هر چی قسمت ما همه اینهایی که شهید شدن بچه دوتا داشتن سه تا داشتن ما عزیزتر از اونها نیستیم اونم خداش بزرگه رفت و یه شب خواب دیدم ظرف حنا خریده درست کرده و آورده ،آورد گذاشت رو دست من ناخن پام و رفت خداحافظی کرد و رفت حالا وقتی من بیدار شدم همش امیدم این بود که این که می گن حنا مراده بچه ام انشالله صحیح و سالم می آید دیگه همون شب رفته بود که این خواب را من دیدم رفته بود که شهید شده بود این هم فرمانده شان شهید شده بود نمی دونم چی شده بود اون رفته بود جلو ،جلو رفته بود خدا ذلیل کنه بنی صدر را بنی صدر اون بچه ام را شهید کرد این گردان بچه های ما را اون شهید کرد خدا عذابش را زیاد کنه

11-حاج خانم کجا شهید شدن ؟محلی که شهید شدن کجا بود؟

-محلش عملیات خیبر جزیره مجنون

12-چه سالی ؟

-سالش که الان سی و دو ساله

13-سال شصت و دو ؟

-بله

14-حاج خانم برگردیم به کودکی هش از اون موقع برامون بگویید گفتید که هفت سالش بود نماز خوندن را شروع کرد درسته ؟

-هفت سالش نماز می خوند می گفت چرا بچه های دیگر بلند نمی شوند نماز بخوانند می گفتم می خوانند حالا به خاطر اینکه اون می خواست نماز بخونه به من می گفت آنها را هم صدا کن نماز بخوانند منم صداشوم می کردم کوچتر از این بودن بزرگترها که هیچ کوچترها می خواندن یا نمی خواندن اینطوری که او بودن نبودن بچه تر بودن کوچکتر بودن همش کارهاش خوبب بود همش می گفت که می خواهم دوتا داداش هایم چیز بشوند کتاب بخوانند دعا بخوانند قرآن بخوانند دلم می خواهد همش تو دعای کمیل شرکت کنند گفتم که انشالله خودت این کارها را بکن حالا آنها کوچک هستند همش تو کار این کارها بود اینجوری بود پسرم

15حاج خانم کی نماز خوندن را یادش داد اولین بار؟

-نماز خوندن که درس می خوندن بچه ها درس می خوندن خودش دیگه قرآن و دعا را می خواندند خود آنها یادشون داده بودن

16-حاج خانم اولین جایی که زیارت بردینش کجا بود؟

-اولین مشهد بود

17-چند سالش بود؟

-اون موقع که این وقتی که داماد شده بود با مادر زنش اینها رفته بودن بروند مشهد حالا اون موقع که مثل حالا نبود بچه ها هفت سالشون است سه بار بردن کربلا و مکه اون موقع اینجوری نبود مادر زنش رفته بودن مشهد ما هم رفته بودیم یزد ده خودمان گفته بودن بیا بریم گفته بود نه من بدون مادرم نمیام  مادرم بیاد بریم مشهد من آمدم گفت مادر مشهد می آیی بریم حالا چه برنامه ای داشتیم گفتم حالا شما بروید اصلا دوست نداشتم همراه این بچه که تازه زن گرفته همراهش باشم گفتم حالا شما برید یه وقت دیگه من می میرم اون هم مشهد را به خاطر من نرفت بعد یک دفعه رفت و بار اول و آخرش همین بود

18-چند سالش بود؟

-اون وقت داماد شده بود بیست و دو سالش

19-اون وقتی که رفت اولین و آخرین بارش بودکه رفت ؟

-اول و آخرش همین مشهد بود که رفت

20-حاج خانم از بچه گی هاش بگید بازی گوشی می کرد شیطنت می کرد ؟

-حالا بچه تا وقتی بچه ات همه کار میکنه مادر و پدر خوشش می آید از خنده بچه از حرف بچه این هم وقتی بچه بود ترکی می خوند می خندید ما دوستش داشتیم این کارها بود حالا آدم دلش می خواهد بچه از وقتی دنیا می آید تا داماد میشه تا نوه داره بچه اش هر کاری می کنه شیرکاری است برای پدر و مادر دوستش دارن داغش هم سخته داغ جوان خیلی سخته حالا من هم این بچه چه جوری بگم

21-حاج خانم تو دوران بچه گی شده بودحالا یه کاری بکنه براش اتفاق بدی بیافته ؟

-بله یک دفعه مریض شد خیلی مریض بدی شد باباش هم تو دهات مار نبود اون موقع می آمد کرج کار می کرد مریض شد بچه گفتن مریض است دو سه نفر آمدن پهلوم و آمدن پهلو بچه یواشکی به هم می گفتن این بچه داره تمام می کنه  قسمتش بود اون موقع باید رفته بودولی موند تا شهید شد حالا دیگه بعد ما خیلی گریه و زاری و ناراحت بودیم بعدش یه نئری براش کردم یادم نیست چه نذری براش کردم شب خوابیدم دیدم بچه دست می اندازه شیر بخوره بیدار شدم دیدم این بچه چشمش را باز کرده داره با من بازی می کنه این بچه را خدا شفا داده بود بهتر شده بود ،بود تا حالا که اینطور شد

22-چند سالش بود اون موقع ؟

-اون موقع سه سالش بود دوسالش بود

23-حاج خانم اتفاق دیگه ای هم براش افتاده بود

-نه دیگه اتفق دیگه ای نه وقتی تو سربازی هم بود این دستش نمی دونم  چطور شده بود دست شکسته بود مو برداشته بود یه ذره بعد این عکس گرفته بود عکسش را فرستاده بودن آمده بود اینها عکس را نداده بودن به من وقتی که دوباره رفت سربازی من نگاه کردم این عکس را دیدم باند پیچی هست دیگه گریه کردم اینطور بچه ام چی شده و اینها داداش اینها گفتن ما بریم یک فته بیست روز هم بود نه نامه اش می آمد نه خودش این عکس که نشان من دادن  دیگه آمدن بلیط هواپیما گرفتن و رفتن ،گفتن بریم اگر چیزی هست بیاریمش  اینها اینور رفتن اونور اون زنگ زد من دارم میام که ما خیلی خوشحال شدیم که بچه ام آمده حالا این اتفاق افتاد وقتی آمد دیدیم خورده زمین چطور شده بود که دستش مو برداشته دستش تو گچ بود و باند پیچی کرده بودن و بعد باز کردن الحمدلله بهتر شده بود و قسمتش بود اونور بره

24-حاج خانم از مدرسه اش بگید دبستان کجا ثبت نامش کرده بودید؟

-مدرسه اش که اول همین یزد تا کلاس پنجم خوند بعد به خاطر این بچه ها ما آمدیم اینجا ما یزد زندگیمون خوب بود به خاطر اینکه اونجا مدرسه نداشتن که درس بدن بچه ها می خواستن درس بالاتر بخونن بچه ها را برداشتیم آمدیم اینجا درس بالاتر بخونن  این هم حالا تا نه را خواند و باباش اینطور شد دیگه اصلا به هم ریخته شدیم و درس نخوند بعد حالا درس خوند و دیپلمش را گرفت منتهی بعد رفت جبهه

25-حاج خانم دیپلمش را تو چه رشته ای گرفت ؟رشته ای که دیپلم گرفت چه رشته ای بود؟

-رشته اش را نمی دونم فقط همین که دیپلم گرفت رشته و دانشگاه برو اینها نمی دونم

26-دانشگاه نرفت ؟

-نه

27-دوست داشت دانشگاه بره ؟

-دیگه وقت نبود دانشگاه بره بیست و سه سالش بود شهید شد بیست سالش بود زن گرفت سه ماه هم زندگی کرد شهید شد بعد هم که باباشون نبود زندگی ما را تامین می کرد بچه ام

28-پدرشون یعنی فوت کرده براثر تصادف  ؟

- پدرش شش سال زودتر از این فوت کرد

29-بعد چه کار می کردن تو این مدت ؟

-تو این مدت مغازه داشتیم تو مغازه کار می کردن دو تا برادر بودن تو مغازه کار می کردن خیلی کارش درست بود یه ذره حلال و حرام نمی کرد خیلی کارش درست بود

30-حاج خانم دوران نوجوانی تفریحش چی بود سرگرمیش ؟

-سرگرمیش همین والا درس می خوند و سرگرمی دیگه ای نداشت با بچه های جوان می نسشت می گفتن می خندیدن بعد ترکی برای ما خوند اینها همش این ترکی که می خوند همش تو نظر من است یه مرد ترک قرآن می خونه  هروقت می آید میگم بیا اینجا براش قرآن بخون  بچه ام ترکی می خونده اینطوری بود خوب بود بچه ام حالا قسمت بود

31-خاطره ای از اون دوران ندارید که برامون بگید از همون موقع هاش ؟

-از اون دوران چی بگم

32-خاطره یک اتفاق شیرین یه چیزی که تو ذهنتان مونده باشه مثل همین ترکی خواندنشان؟

-خوب این شیرین کاری بود برای من برای مادر هر کاری که بچه می کنه شیرین کاری است ،شیرین کاریش همین بود که این کارها را می کرد خوب بود قسمت بود

33-حاج خانم آقا محمد اهل گوش دادن به موسیقی هم بود؟

-نه اینها زا نداشت فقط اگر جای می دید یا تو ماشینی بودیم که اینها را می گذاشت می گفت ماشین را نگه دار من پیاده بشوم همیشه این نوار روضه را می گذاشت آقا که می خواست بیاد اعلامیه ها یش را برمی داشت قائم می کرد یه وقت رفته بود کتاباش و اینها را همه ریخته بودن توی آب یک کتابش را گرفته بود آمده بود حالا من زنم و ترسو می ترسیدم می گفتم حالا این کتابها را گرفتی آوردی اینجا اینطوری دیگه کتابها را دوتاش را برد جایی تحویل داد یکی هم برای خودش نگه داشت  می خوند بعدش نمی دونم چی شد این کتاب ها ،کتاب های امام خمینی را می آورد اینجا کارهاشش خلاصه همه اش شیرین کاری بود همش هم باب تبع ما بود

34-حاج خانم اهل ورزش هم بود ؟

-ورزش بله می ذفت استخر می رفت ورزش می رفت اینطوری بود

35-حاج خانم از اخلاقش تو خونه بگید رفتارش با خواهر برادرهاش  چطور بود ؟

-اخلاقش خوب بود یه کار یا اگر یه چیزی هم با این برادراش ناجور می گفت برمی گشت این برادر را مکی گرفت می بوسید نازشان می کرد بوسشان می کرد که منو ببخشید من اعصاب ندارم اینجوری بود

36-حاج خانم پیش آمده بود عصبانیتش را هم ببینید ؟

-همین عصبانیت وقتی می گفتم محمد چرا این کار را کردی اون کار را کردی عصبانی می شد ناراحت می شد تبعش نمی کشید بهش بگم

37-دعوا هم کرده بود با کسی ؟

-نه هیچوقت دعوا با کسی نمی کرد خیلی مهربان بود یه زنی پیرزنی چیزی دستش بود داشت می برد این می رفت از دستش می گرفت می برد خانه اش  حالا اون موقع ماشینی چیزی نبود گواهی نامه نگرفته بود یه جایی می تونست کمکی به کسی بکنه می کرد

38-حاج خانم به شما هم تو کارهای خانه کمک می کرد؟

-برای ما بله کمک می کرد از زمانی که بابا رفته بود اون ماها را تحویل می گرفت یه خواهر داشت یکی هم من جوری با ما رفتار می کرد که  یه ذره ناراحت نشویم غصه نخوریم

39-حاج خانم تو کارهای خونه هم به شما کمک می کرد مثلا ظرف شستن و جارو کردن و چیزی ؟

-حالا یه وقتی هنوز به اون کارها نرسید بچه ام می گم که باید بره مغازه سر کار و اینها وقتی بود حالا یه کاری می کرد حالا کارش زیاد بود بله کارش درست بود

40-حاج خانم از دوستانش برامون تعریف می کنید دوستاش کی بودن کجا باهاشون آشنا شد ؟

-دوستاش که یکی برادر زن داداشم بود با هم رفته بودن سربازی و با هم می آمدن خانه با هم رفت و آمد می کردن با دوستای  بد هیچوقت هیچ جا نمی رفت اصلا خودش دوست نداشت با کسی که یه ذره خوب بود و اسلامی و نمازی و اینها بودن با اونها می رفت

41-حاج خانم زمانی که شهید به شهادت رسید محل زندگیتون کجا بود؟

-محل زندگی همین آخر خیابان صفا اینجا دکتر چمران ،شهید چمران  خانه اونجا بود

42-دوستان و بچه محل ها با کی اونجا دوست بود؟

-دوست با همین چندتای که دوست بودن رفتن شهید شدن دو تا ترکیان بودن اون دوتا بودن  یکی هم پسر عمه اش بود که با هم بودن  اینها که هست همه ششان با هم شهید شدن حالا اینها بعدا شهید شدن این بچه ما که شهید شده بود پسر ترکیان خبر آورد که محمد یا آنور جزیره است یا که اسیر شده من هم دلم را خوش کردم حالا بچه ام اسیر است ،ولی هست ناراحت بودم خیلی سخت بود ناراحت بودیم اونقدر سرکتاب براش باز کردیم اینور اونور رفتیم ببینیم هستش شب کسی زنگ می زد می گفتم همین هستش بلند شم در را باز کنم خوابش را میدیم می گفتم صبح می آید همش منتظر بودیم می گفتیم اسیر شده بعد یه وقت آمدن در خونه که پیکر شهید را آوردن

43-چه سالی بود پیکرش را آوردن ؟

-الان چهارده سال شد که جنازه را ما ندیدیم گمنام بود بعد از چهارده سال پیدا کردن آوردن  جنازه ای نبود حالا امانتی بود دستمان دادن (با گریه )

44-چی آوردن اون موقع براتون بعد از چهارده سال ؟

-بعد از چهارده سال یه ذره استخوان چی بیارن

45-حاج خانم قبل از شهادتشون  برگردیم دوباره زمانی که قبل از اینکه بره جبهه رفت و آمدش با اقوام و فامیل چطور بود ؟

-خیلی خوب الان هم همه می گن که این پسرت بچه هام حالا همهشان خوبن خدا حفظشون کنه همشون خوب هستن اما اون یکی از فامیل بهتر بود خیلی فامیل دوست بود حالا یه فامیلش یزد بود یه فامیلش همراهش سربازی جایی بودن اصفهانی جایی اون باید بره ببیندشان برای دیدنشان این کارهاش خوب بود با فامیل بره بیاد خونه هاشون سر بزنه برای اینکه حالا زیاد هم بزرگ نبود بچه ام

46-حاج خانم دوستاش هم خونه می آورد؟

-نه یکی دو تا دوستاش بودن که اینها مال جبهه بودن می آمدن یکی هم این رضا بناد کوکی که اینجا پارک هست با اون بود یکی هم دوتا ترکیان و اینها بودن می دونید که ترکیان ها غلامحسین ترکیان و محمد حسین ترکیان که اینجا هستن قبرشان هم پهلوی هم هستن الان

47-حاج خانم آقا محمد چه غذایی را بیشتر از همه دوست داشت ؟

-غذا والا همه چیز دوست داشت غذای خوب هر چی درست می کردیم هیچوقت نمی گفت من اینو دوست ندارم نمی خوام غذا را می خورد ماه رمضان می شد روزه می گرفت بچه ام خوب من حالا وقتی شربت آبلیمو درست می کنم اصلا از روزی که این بچه روزه اش را باز می کرد یه پارچ گنده شربت آبلیمو فقط خوراکش همین بود ظهرها می رفت تو آفتاب اینور اونور کار می کرد  بعد هم هر چی درست می کردی بهانه گیری نمی کرد اینو نمی خوام اونو نمی خوام اینطوری نبود همه راهش خوب بود بچه ام

48-حاج خانم برخوردش با نامحرم چطور بود ؟

-نامحرم خوب بود دیگه یه بچه ای نماز بخونه و جبهه بخواهد بره با اینها با نامحرم و اینها دیگه ملاحضه می کنه

49-حاج خانم با کسی که بد حجاب بود چطوری رفتار می کرد عکس العملش چی بود؟

-همش ناراحت می شد حالا اون موقع مثل حالا نبود اون موقع شهید ها هم بودن ،حالا دارن خیلی بی حجاب می گردن ما که اصلا تو خیابان نمی خواهیم بریم روسری از سر مردم برمی گرده اون موقع اینطوری نبود خیلی بهتر از حالا بود تو جنگ بود همه احترام نگه می داشتن حجابشان خیلی خوب بود اینها حالا خیلی خراب شده  حالا تو خیابان می ری فکر خون شهید نیستن اینهمه شهید رفتن شهید ها مال ما هستن فرقی نمی کنه ما شهید خودمون شهدا با هم فرقی ندارن آنها هم جوان بودن آنها همه پدر داشتن مادر داشتن

50-حاج خانم شما  کدام اخلاق آقا محمد را بیشتر از همه دوست داشتید ؟

-اخلاقش همین نمازش و این کارهاش این شب بلند می شد نمازش را می خوند و بقیه را هم صدا می کرد برای نماز و قرآنش را بر می داشت شروع می کرد به قرآن خوندن بچه ها بیایید قران را بخونید بچهه ها هم اونوقت بچه بودن زیاد بزرگ نبودن اونها دیگه نمی رفتن اون خودش قران را می خوند نمازش را می خواند اینجوری بود

51-حاج خانم از لباس پوشیدنش برامون بگید لباس هاش چه مدلی بود می پشید موهاش را چطوری درست می کرد از ظاهرش بگید؟

 -هیچ کدام از کارها را بچه ام نمی کرد نه لباسش، همین لباس همینجور بود موهاش هم حالا اونوقت این مارها را نمی کردن  اون موقع جنگ بود آدم دلش ناراحت بود حالا دوستاش همه رفته بودن شهید شده بودن ناراحت بود نبود اونطوری که حالا خیلی اونجوری باشه  مثل بچه های حالا اینطوری باشه

52-حاج خانم رفتارش با همسایه ها چطور بود؟

-با همسایه ها خوب بود

53-چه کار می کرد که می گید خوب بود؟

-حاضر نبود که سرو صدایی آزارش به همسایه ها نرسه یه کاری داشتن می رفت می آمد کارشان را انجام می داد اینطور  نبود که محل نذاره و بی بخار باشه بچه ام اینجوری بود

54-حاج خانم اگر میدید کسی داره غیبت می کنه عکس العملش و برخوردش  با اون شخص چطوری بود ؟

-بلند می شد می رفت می گفت حرف نزنید بلند می شد می رفت ناراحت می شد بلند می شد می رفت

55-حاج خانم مسجد هم تشریف می بردن ؟

-بله مسجد مسجد هم تشریف می برد اون موقع که رفته بود سربازی یه مسجد اونجا کجا درست می کردن دو کوههه جای مسجد درست می کردن  این دوستش که همراهش رفته بود می گفت که این محمد نمی ذاره ما بخوابیم همین که نماز را می خونیم بخوابیم میگه بلند شو بریم کمک کنیم مسجد می رفت مسجد کمک کنه ما حالا خسته شدیم خوابمون می اد  چاره ای نداریم با او باشیم یکی بسیج اینجا می ساختن این بچه شب  و روز اصلا نداشت همش بلند می شد مغازه داشتیم می رفت مغازه سر می رسید می رفت تو بسیج برای کار کردن  همین بسیجی که الان داریم اون می رفت اونجا برای کار کردن همش کارش مسجد و بسیج و همش این کارها بود

56-می دونید الان اسم پایگاه بسیج چیه ؟اسم پایگاه بسیج چیه الان در حال حاضر؟

-شهید ترکیان بسیج شهید ترکیان

57-حاج خانم از طرف کجا آقا محمد اعزام شدن به جبهه ؟

-از همین جا از همین دوکوهه می رفتن بعد که رفتن اونجا تقسیمشان کرده بودن عملیات خیبر اینها چند نفر دوستاش با هم بودن یکی پسر عمه اش بود یکی خودش یکی از دوستان دیگه اش هم بودن  حالا این دوتا جنازه شان تا چهاره پانزده سال اصلا خبر نداشتیم  ما همش می گفتیم پس کجا هستن اسیر شده تا روزی که جنازه را آورده بودن دامادمان تو کار سپاه هستش  آمدم گفتم آقا رضا امروز پانصدتا وقتی رفته بودم نماز آمدم گفتم امروز پانصد تا اسیر آزاد کردن می شه محمد ما هم باشه اونم که خبر داشت جنازه را آوردن یک هفته بود خبر داشتن به من چیزی نمی گفتن ،گفت شما ناراحت محمدنباش محمد اگر هم اونجا بوده دیگه کشتنشون یعنی دیگه امیدی نیست من خیلی ناراحت شدم گفتم چطور دلش آمده اینو بگه حالا بچه ام با این پانصد تا میاد  بعد ایستاده بودیم اینو گفت و رفت دیدم از سپاه آمدن در خانه گفتن آقا رضا کجاست گفتم خانه نیست رفته جایی گفتن که این پیکر شهیدتان را آوردیم آقا رضا هم درجریان است خبر داره دیگه من که اون موقع هیچی نفهمیدم من می گفتم شب بعد از فردا این بچه میاد رفته اسیر شده و میاد دیگه نفهمیدم چطور شد و چه طرحی شد و دیگه خونه شلوغ شد آمدن و رفتن و فهمیدیم حالا جنازه اش است  حالا جنازه چی بود بردن سپاه ما را رفتیم یه دانه لباس بادگیر تنش بود تن اون پسرم هم بود سه تاشون با هم جبهه بودن این لباس بادگیر را گفته بود بده به من شما یه لباس دیگه بپوشید اینو بدید تن من اینها آمدن اونجا لباس رل عوض کرده بودن وقتی آوردنش که ما رفتیم  این لباس بادگیر را اینطور کردن استخوان قل قل خورد (با گریه)اینطور چیزی برای ما آوردن حالا باز هم زحمت کشیدن سپاه همه جا زحمت کشیدن بنیاد زحمت کشیدن حالا اینجوری برامون آوردن یه ذره استخوان اصلا هیچیش معلون نبود که فقط پلاکش که روش بود همین

58-تشیع کردید و کجا به خاک سپردید؟

-تشیع کردیم و همین گلزار چهارصد دستگاه

59-کرج

-اونجا گلزار چهارصد دستگاه

60-حاج خانم هر چند وقت یکبار تشریف می آورید سر مزارشون ؟

-می آییم ؟اون موقع کمی جوانتر بودم هر روز می آمدم دوروز یکبار می آمدم ساعت سه بعداز ظهر می آمدم یعنی دو سه دفعه ساعت سه می آمدم دیدم یک دختر جوانی پاش نشسته داره قران می خونه دو سه روز که نشستم گفتم این چه جوری است بلند می شد دست به من می داد و بوس می کرد و می نشست بعد گفتم شما شهید دادید چطوری است که شما می آیید اینجا گفت که ما شهید ندادیم از این شهید حاجت گرفتیم حالا من نپرسیدم که شما چه حاجتی گرفتید چه حاجتی داشتید اون گفت از این شهید حاجت گرفته حالا من یکسال هست که هر روز ساعت دو و سه میام ،میام اینجا قران براش می خونم دعا براش می خونم دیگه یه وقت من مریض شدم بیمارستان بودم عمل کردم نتونستم برم پای این زیاد دیگه نمی دونم حالا میاد نمیاد چطوری

61-حاج خانم رابطه اش با امام ها چطور بود ؟

-با امام ها خوب بود .

62-کدامشان را بیشتر از همه دوست داشت ارادت بیشتری داشت بهش؟

-با امام رضا با امام حسین که همش با امام حسین بود می گفتم نرو مادر یه وقت می بینی شهید شدی من دوباره باید بابات نیست ناراحتی خانمت را هم باید بکشم سختمه اینها می گفت امام حسین چه کار کرد امام حسین خواهر داشت مادر داشت رفت شهید شد ما که کمتر نیستیم حرف هاش مثل آدم پنجاه ساله بود صحبت که می کرد وقتی با ما می نشست اینطوری بود

63-حاج خانم از ازدواجش برامون بگید چند سالش بود ازدواج کرد؟

-بیست سالش

64-چطوری شما انتخاب کردید؟

-از سربازی آمده بود می خواست داماد بشه جای دیگه ای می خواست بره من اونجا را دوست نداشتم اصفهانی بود اینها دوست نداشتم گفتم من اونجا را دوست ندارن اینجا را دوست دارم هم فامیل هست هم یزدی خودمون است هم اینکه من دوستش دارم اینجا بریم اینجا گفت مادر هر چی شما می گید یه روز رفتیم خونه شان دید و وقتی آمدیم خونه گفتم حالا چه کار کنم باهاش صحبت کردم و گفت که خوبه برید همین جا ما رفتیم اینجا می گم که همش سه ماه زندگی کردن  اصلا نفهمیدن چطور زندگی کردن چطوری بود سه ماه زندگی کردن و گفت می خواهم برم جبهه حالا هر چی گفتم نرو گفت نه ما کمتر از امام حسین نیستیم ما کمتر از فلان گفتم خوب نیستید خوب دیگه رفت

65-حاج خانم از مهریه و مراسم ازدواج و عقدشان برامون بگید مهریه اش چقدر بود چطوری مراسم براشون گرفتید ؟

-اون موقع هشتاد تا سکه اون موقع مثل حالا نبود اون بندگان خدا از خودمان بودن می دیدن بچه سربازی اش را رفته نمی دونستن که می خواد بره جبهه سربازی رفته و ریشم داره تا اینجا بچه ام اینجوری بود آنها هم دیگه با خدا بودن و قبول کردن بعدکه آمدن خونه گفتم محمد مادرزنت طی کرده که شما جبهه نری گفت بهشون بگو من جبهه را می روم اگر دوست دارن هنوز طوری نشده اگر دوست ندارن که هیچی من باور نکردم زن جوان بگیره و بره جبهه بهشون گفتم محمد اینطوری میگه حالا دیگه من نمی دونم دوستانشان بودنگفتن انشالله که نمیره قبول کنید شما آنها قبول کردن و آمد یک ماه که شد دیدیم میگه من می خوام برم جبهه مادر جبهه چرا میری زن جوان گرفتی اگر خدا نکرده اسیر بشی اگر جانباز بشی چی ؟گفت جانباز که شدم شما سرتاسر دنیا را نگاه کن همش جانباز است و شهید منم که عزیزتر از اونها نیستم شما هم عزیز تر از اون مادر پدرها نیستید گفتیم که نیستیم حالا اینجور بود

66-حاج خانم صاحب فرزند هم شدن شهید؟

-این فرزندشون است دیگه خانمشان حامله بودن نمی دونست رفت جبهه زنگ که زد گفتم محمد خانمت باردار شده مسئولیت خیلی گردنت است نذاری بری اون حالا بلد بود من حالا کی چکار کرد؛ چه کار کرد خبرش را داشتم بزرگ شدن  اونم بزرگ میشه زحمتش برای شما میشه گفتم این چطور میگه زحمتش برای شما یعنی نمیاد باور نمی کردم اینطوری بشه بعدا دیگه قسمتش اینطوری بود بچه ام

67-حاج خانم فرزندشون چیه جنسیتش ؟حاج خانم فرزندتون چیه شهید؟

-فرزندشون پسره

68-اسمشون چی است ؟

-اسمش محمود

69-محمود گذاشتن کی انتخاب کرد اسمش را ؟

-مادرش

70-مادرش انتخاب کرد ؟

-مادرش انتخاب کرد

71-حاج خانم از رفتار آقا محمد با همسرشان برامون بگید؟تو اون سه ماه چطوری رفتار می کرد ؟

-با همسرش  خیلی با همسرش مهربان بود خیلی همسرش را دوست داشت مهربان بود یعنی فامیل های همسرش هم خوب بودن باهاش نه بهتر از شما خیلی خوب بودن اونم آنها را دوست داش تو خوب هم بود خانمش هم خیلی دوست داشت دیگه حالا فرصتی نشد که باهاش زندگی کنه

72-حاج خانم چندبار کلا تشریف بردن جبهه ؟

-همین بار یکبار رفتن اینجا نمی دونم اصفهان رفتن اینجا کجا اونجا آموزش دیدن وآمدن خونه بعد از آموزش رفت جبهه اعزام هم نشد که با همه اعزام بشه با یک ماشین دربستی گفت من می خوام برم ما هم همراهش رفتیم تو ماشین گفت من می رم دو کوهه اونجا بعدش هم رفت خلاصه می خواست اصلا دل خودش می خواست قاطی شهید ها بشه اصلا یه جوری بود وقتی می دید این شهدا را میارن این خیلی براش بد می شد می گفت خیلی سختمه اینها شهدا را میارن من اینجا باشم اینجوری بود

73-یعنی کلا یکبار تشریف بردن جبهه دیگه برنگشتن دیگه مرخصی نیامدن ؟

-یکبار  اصلا مرخصی نیامدن فقط زنگ میزد نامه هم می نوشت نامه اش مثل وصیت نامه بود مادر منو ببخشید اگر تندی کردم اگر نافرمانی کردم اگر هر جوری شده منو ببخشید اینطوری می نوشت و میداد حالا نامه اش را خانمش نگه داشته دارد

74-چند تا نامه بهتون داده ؟

-نامه فرصتی نبود دو تا سه تا نامه

75-به جز این نامه ها وصیتی چیزی به عنوان وصیت نامه دارن ؟

-وصیت نامه دارن بله

76-وصیت نامه اش چی نوشته بود ؟

-وصت نامه اش همین خواهرم زینب وار زندگی کن دیگه انو نمازشان را بخونن موقع نماز من یک ماه روزه دارم چهار سال هم برام نماز بخونن حالا من گفتم این همیشه نمازش را می خوند چه جوری گفتن حالا دلش افتاده می خونه بنیاد گفت ما نمازش را خودمان می خونیم

77-حاج خانم با افکار امام خمینی چطوری آشنا شد؟

-بااون های که می رفتن با داداش اینها می رفتن و می آمدن اعلامیه اش را می آوردن این هم شد همراه آنها با ایشون

78-یعنی قبل از انقلاب هم فعالیت یا کار خاصی انجام می داد ؟

-بله

79-چه کار می کرد قبل از انقلاب ؟

-همین اعلامیه می بردن و می آوردن و این کارها را می کرد همین روزی که امام آمدن رفته بود اونجا الان فیلمش را نشان می دهند می بینمش اونجا تو فیلم هست فیلمی که امام را آورده بودن

80-یعنی روزی که امام خمینی تشریف آورده بودن اقا محمد رفته بوداونجاداخل فیلم هست تصویر ایشون؟

-بله  تو فیلمی که الان امام را نشان می دهند یه دفعه نشان داده می شود اما این جبهه و اینها هر چی فیلمش را نشان میدن من می شینم نگاه می کنم اصلا نشان نمی دهند هم مال عملیات خیبر رفته عملیات خیبر بعدش نشان نمی دهند

81-حاج خانم جایی که به شهادت رسیدن محلش کجاست ؟محلی که به شهادت رسیده؟

-جزیره مجنون

82-رفتید تا به حال اونجا؟

-بله ما یک دفعه رفتیم

83-وقتی حاج خانم رفتید آنجا را از نزدیک دیدید چه احساسی داشتید ؟

-چی بگم وقتی رفتیم نمی فهمی چه طوری هست وقتی می روی اونجا جای بچه را ببینی سخت است حالا قسمت این بوده بره خدا هم شش تا بهم داد یکیش را خداخودش می خواسته برای خودش ما یه خرده ناشکر هستیم و می گیم حالا چه جوری اما خیلی سخته بچه سالم از خونه بره با اون هیکل و قد وبالا  بعد بیان یه ذره استخوان براش بیارن خیلی سخت است حالا دیگه چاره ای براش نداشتیم وقتی م خواست از خونه بره بیرون من نگاه این قد و بالا می کردیم می خواست بره خداحافظی کنه نگاه قد و بالاش می کردم بلند و چهار شانه رفت و دیگه ندیدمش

84-آخرین دیدارتان اون موقع بود ؟

-آره آخرین دیدار بود بعد آمدم بوسش کنم گریه کردو و بوسش کردم گفت مادر گریه نکن یک خواهرم داشت گریه نکن فاطمه ناراحت می شود این بچه ناراحت می شود گریه نکن رفت

85-حاج خانم بعد از اینکه رفتن چند وقت بعد به شهادت رسیدن ؟

-بعد از یکماه شد هفتم اسفند به شهادت رسید پانزدهم تیر چهارده سال بعدش هم چنازه اش را آوردن

86-حاج خانم چطوری به شما خبر دادن که شهید شده ؟کی آمد گفت این اتفاق افتاده؟

-ما روزی که اولی که شهید شده بود آمدن گفتن محمد شفیعی یا مجروح است جزیره مجنون هنوز نیامده اینور یا که اسیر شده یا گمنام است من باور نمی کردم که بچه ام اینجوری اصلا باور نمی کردم این بچه شهید بشه من می گفتم اینها یه چیزی می گن ناراحت بودیم شلوغ شده بود خانه مان ناراحت بودیم اما باور نمی کردیم به خرده حالم بد شدو این دکتر شهزادی همین خیابان صفا می نشست منو بردن اونجا دارو داد و آمدیم بار اولی که اینجوری گفتن هر روز یکی می گفت فلانی را تلویزیون نشان داده تو رادیم صحبت کرده شما یک هفته این رادیو را بگذارید اخبار ساعت ده را باز می کردم گفتن رادیو را بذارید این صحبت می کنه ما شب و روز اصلا نمی دونی چه جور بود که من خوابم نمی برد شب وروز این رادیو روشن بود می آمدم خاموش کنم می گفتم الان صحبت می کنه دیدم نه نه صحبتی کرد نه هیچی یکبارگفتن برید خونه شهید تهران اون عکسش را تو تلویزیون نشان می دهد ما رفتیم اونجا یک روز صبح تا شب نشستیم دیدم نه عکسی نشان نداد بعدا دیگه جنازه را آوردن

87-حاج خانم کسانی که باهاش بودن تو اون عملیات گفتن چطور شده چه اتفاقی افتاده که به شهادت رسیده؟

-همین بچه های خودمان بودن سه نفر بچه خودمان بودن

88-تعریف کردن چطوری به شهادت رسیده؟

-اینها آمدن گفتن خورده بوده زمین و ما که رفتیم شلوغ شد و ما نتونستیم بچه را برداریم بیاریم این تیر خورده به دستش ؛دستش خونریزی کرده بود داشته خون می رفته ما نرفتیم جرات نکردیم بریم جلو بعد هم گفتن نشاندنش یه جای و زنده بود که اینها آمدن همین پسر خودم رفته بود بوسش کرده بود و صحبت کرده بود اون پسرم رفته بود و دیده بودنش وقتی آمدن گفتن اینجوری است من گفتم باشه اینقدر که اینطوری بوده اسیر شده دلم نیامد بگم شهید شده این اسیر شده دیگه بعدا چه خبر شد جنازه را آوردن پلاکش را آوردن جنازه را آوردن خدا پدر و مادرشان را بیامرزه حالا همین هم برام پیدا کردن آوردن خلاصه چشم به راهی تمام شد

89-حاج خانم قبل از شهادت مجروح هم شده بودن به جز این اتفاق یعنی قبل از اینکه برن اون عملیات قبلش مجروح هم شده بودن ؟

-نه همون روز تیر خورد بود به دستش مجروح عملیات نشده بود

90-حاج خانم به جز آقا محمد که شهید شدن فرزند دیگه ای هم دارید که جبهه رفته باشن ؟

-بله یکی هم این علی آقا بود که الان اینجا بود یکی هم که محمد حسن بود این دوتا سه تایی با هم رفته بودن

91-جانباز هم شدن؟

-جانباز این محمد حسن جانباز است از پا جانباز است یکی دیگه هم کوچکتر داشتم اونم می خواست بره جبهه نذاشتم بره این رفته بود شناسنامه اش را درست کرده بود زیاد کرده بود که ببرنش این دادشش گفتن ما سه تا داریم میرویم شما نرو اسمش حسین است این هم نبردنش ، نبردنش باز از بس که این بچه می خواست بره رفته بود آموزش دیده بود که بره تیر خورده بود توی پاش ما هرچی دکتر رفتیم گفتن این هر چی که بزرگتر می شود پاش خودش خوب میشود حالا یه ذره پاش کوتاه است استخوان پا را روی هم گذاشته یکی اینطور یکی هم محمد حسن است که اصلا ماهیچه پاش رفته برده بودن بیمارستان اصفهان حالا گفتن بچه ها دارن از جبهه می آیند ما گفتیم به داداش بزرگه اش حالا برو یک گوسفند بخر محمد حسن آمد جلوش بکشیم اینم رفته بود گوسفن نبخره بیاره گفته بودن نه شما این کار را نکن محمد حسن اینطور مجروح شده بود تو بمارستان اصفهان بردن  ما که باور نمی کردیم زنده بود وقتی که این خبر را آورد دیدیم داره گریه می کنه آمده و خبر آورده دیگه همه ماشین گرفتیم و رفتیم اصفهان  دیدیم یک دردی می کشه صدا می داد ناله می کرد گریه می کرد ولی ماهیچه پاش درست رفته ماهیچه پا نداره خوبه حالا روش راه می رود بیرون و تو میاد منتهی پاش اینطوری است

92-شهید دیگه ای تو فامیل دارید؟

-فامیل شهید زیاد داریم سه تا که پسرهای برادر شوهرم هستن همین جا هستن

93-می گید اسم هاشان را ؟

-داوود ابوطالب محمد رضا که اینجا هستن پسر خواهرم که سه تا خواهر هستن سه تا پسرهاشون شهید شدن دیگه پسر داداشم است که چشمش را از دست داده چشم نداره

94-اسیر هم داشتید تو خانواده حاج خانم ؟

-اسیر هم پسر برادرم بود که آزاد شد آمد اسیر هم داشتیم

95-حاج خانم اگر صحبتت خاصی هست که دوست دارید بگید بفرماید؟

-صحبت چی دارم

96-هر حرف خاصی که دوست دارید بگید ما یادمان رفته بپرسیم از آقا محمد بفرمایید؟

-من منتظر ودم این بچه اسیر است شب خوابیدم ،خواب دیدم حالا گفتن این اسیر ملاقاتی داره گفتم به پسر بزرگم مادر می گن که اسیر ملاقاتی دارن بیایید بریم ما ببینیمش اینها آمدن رفتیم ماشین گرفتیم و رفتیم اصلا خوابم دنباله دار بود رفتیم دیدم یه زیرزمین است منم تو زیرزمین هست این توی زیر زمین است گفت که تو زیرزمین حالا بیا من بغض کرده بودم می خواستم گریه کنم این جرات را نمی کردم دست و پام داشت می لرزید جرات نمی کردم رفتم تو دیدم پنج تا از این زنها که مقتعه زدن چیز کردن روبند زدمن چادر مشکی سرشون است و دورش را گرفتن اون هم روی صندلی نشسته من رفتم تو گفتم یا امام حسین بچه منو چه کار می کنید گفتن خانم بیا ببین هیچ کاریش نمی کنیم بیا ببین داریم دندان هایش را روکش می کنیم بعد من داشتم گریه می کردم گریه بلند جرات نمی کردم حالا تو خواب گفتم حالا چه کار کنم آوردن یه صندلی گذاشتن روبه روی این زیرزمین و گفتن به بچه ام را نشاندن رو صندلی و گفتن حالا بیا ببینش رفتم گفتم محمد چی بود چه کار داشتن می کردن این خانمها  زوری گفت مادر هیچ کار نمی کردن داشتن دندان هایم را روکش می کردن دندان هاش را نشانم داد دیدم همه دندان های بالا و پایین همه را روکش کردن برق می زد و طلا کردن دیگه یه کم نشستم و گفتم حالا چه طوری این بچه را بردارم ببرم حالا کسی دیگه ای هم نیست تو زندان همین بچه من است چطوری این بچه را ببرم بعد دیگه گفتن نمیشه این بچه را ببری داشتیم می رفتیم تا اونجا هم می رفتیم من این بچه را نگاهش می کردم می رفتم اونم نگاه من می کرد و می رفت آدم دلش خون میشه وقتی بچه اش نگاهش کنه و نتونه کاری بکنه  دیگه رفت اینم خوابش بود یک دفعه دیگه هم آمد خونه زنش نشسته بود آنجا محمود پسرش هم بود وقتی که آمد دیدم با زنش اصلا صحبت نکرد فقط این پسر را برداشت بوسید و نازش کرد و گذاشتش رو زمین گفتم چرا با خانمت صحبت نمی کنی گفت حالا دیگه صحبت می کنم بعدا  گفتم چرا صحبت نمی کنی اگر با اون صحبت نمی کنی با من هم چیزی نگو این رفت دست داد به زنش و صحبت کرد باهاش و دیگه از خواب بیدار شدم اینم اینجوری خوابش را اینطوری می دیدم

97-حاج خانم خاطره ای چیزی هست از آقا محمد که ما یادمان رفته باشه بپرسیم ؟

-خاطره اش دیگه همین ها است دیگه اون از سربازی و اون از جبهه رفتنش همین بود

98-خاطره شیرینی از بچه گی نوجوانی ؟

-بچه نوجوان که خودتان می دونید حالا اگر مثل بچه ها ی حالا که اون بچه ما اصلا فرق می کرد من هر چی بگم فرق می کرد با بچه های دیگه از همه کارش نمازش کمک به کسی بکنه فامیلش هرجا بود بره سر بزنه بیاد مثل این بچه های نبود حالا این بچه ها هم خوب هستند نمی گم چی نه بهتر از شما خوب هستن منتهی مثل اون نیستن  اون یه جوری بود اصلا برای من اصلا یادم نمی ره یه روز آمدن عکسش را بردن عکسش را بزرگ کنن که عمویش یزد است این عکس را ببرن یزد عموش بزنه سه روز این عکس را برده بودن وقتی آوردن من دیگه هیچی نفهمیدم عکس را گرفتم هی بوس می کردم گریه می کردم  این بچه برای من اینجوری بود حالا قربان امام حسین بشم این بچه هم شهید شد قربان حضرت زینب بشم دلم را می ذارم پهلوی دل حضرت زینب اونم کمتر از ما برادرش را دوست نداشت فرزندش را دوست نداشت ؟قسمت ما اینجوری بود

99-حاج خانم دست شما درد نکنه خیلی زحمت کشیدید ببخشید اگر اذیت شدید

-سر شما درد نکنه دست شما درد نکنه خیلی زحمت کشیدید خدا حفظتان کنه

کارگردان:مسعود والی نژاد