تاریخ تولد: 1-5-1345 شمسی
محل تولد: یزد - تفت
تاریخ شهادت : 27-10-1366 شمسی
محل شهادت : ماووت
عملیات:بیت المقدس2
نام گلزار:چهارصددستگاه
شهر:البرز - کرج

مصاحبه مادر شهید احمد فاتحی
ج) بسم الله الرحمن الرحیم الهی به امید خودت ربابه فتاحی مادر شهید احمد فتاحی
س) حاج خانم محل تولد شهید کجاست ؟
ج) فیض آباد
س) حاج خانم تاریخ تولدش را میگید برایمان ؟
ج) تاریخ تولد توی ماه شهریور بود سال چهل و پنج
س) حاج خانم فیض آباد مال کدوم شهره ؟
ج) نزدیک تفت
س) اطراف یزد میشه ؟
ج) بله یزده
س) حاج خانم محل شهادتش را میدانید کجاست ؟
ج) شهادتش کردستان
س) تاریخ شهادت ؟
ج) بیست هفت دی شصت و شش
س) حاج خانم چند تا فرزند دارین ؟
ج) دوتا پسر دارم یک دانه هم دختر
س) شهید چندمین فرزندتان بود ؟
ج) این آخر کار بچه کوچیکترم بود
س) حاج خانم زمان تولد شهید را یادتان هست برایمان بگویید ؟
ج) نه زمانش یادم نیست
س) خونه به دنیا اومد یا بیمارستان ؟
ج) خانه به دنیا اومد اونوقت بیمارستان که نبود خانه دنیا اومده
س) حاج خانم چه حال و هوایی داشتین چه احساسی داشتین زمانیکه شهید به دنیا اومد ؟
ج) دنیا اومد خوشحال بودم وقتی هم زنده بود همش جبهه بود دو سال سربازیش هم توی جبهه بود وقتی اومد سر کار میرفت اونوقت که چیز بود رفت و بیمه اش نمیکرد خیلی خاطرش را میخواست گفت میخوام برم جهان چیت ، رفت جهان چیت سه ماه که کار کرد آقا اعلام کرد که اسلام در خطر است رفت اومد خانه و گفت رفتم مسجد الرضا اسم نوشته بود گفتم باباش تازه فوت کرده بود نبریدش خط زدن اسمش را اومد خانه خیلی عشق جبهه داشت میخواست بره گفت مامان میخوام برم جبهه اسمم را خط زدن گفتم میخوام دامادت کنم گفت نه مامان من میخوام برم جبهه و هیچی نگفت رفت سپاه ، سپاه اسمش را نوشته بودن اومد خانه و گفت مامان من میخوام برم جبهه گفتم نرو میخوام دامادت کنم و گفت نه میخوام برم گفتم خیلی خوب برو گفت که مامان باید رضایتم بدی گفتم باشه میخوایم بریم مشهد ، گفت میرم جبهه وقتی اومدم میریم گفتم خیلی خوب اومد و گفت اسم مادر امام زمان کیه گفت نرگسه نوشته رضایت من را گرفت همون شب برد رفت سپاه داد و صبح هم گفتن بیا اومد خانه اینقدر عشقش را داشت تخم مرغ درست کرده بودم نخورد گفت میخوام برم گفت مامان دنبال من نیایی گفتم نمیخواد گفتم باشه نمیام از زیر آینه قرآن ردش کردم و رفتم پشت سر دیدمش رفت و برگشت گفت مامان گفتم جانم گفت حلالم کن گفت که حلال کن خدا حافظی کرد و رفت خدا رفت و دیگه همین بود و اصلا نیامد سه ماه جبهه بوده وقتی هم که شهید شده آوردنش همین
س) یعنی دوسال سرباز بود بعد از دوسال برگشت دوباره رفت ؟
ج) بله دوسالش همش توی جبهه بود وقتی هم اومد رفت
س) حاج خانم توی این مدت که جبهه بود زخمی هم شده بود ؟
ج) انگشتش پاش خورده بود برده بودنش بیمارستان این جورابش را در نمی آورد شب که میخوابید جورابش را در نیاوردکه نبینیم انگشت پاش زخم شده نوکش کنده شده بود از من پنهان میکرد دیگه گفتم مامان بردمش دکتر و شتشو دادن و ده پانزده روزه خوب شد و رفت جبهه
س) حاج خانم زمانیکه زخمی شده بود انگشت پاش زخمی شده بود نگفتی نرو ؟
ج) نه اونوقت که سرباز بود نمیگفتم جبهه هم میخواست بره نگفتم گفتم خدا پشت و پناهش فقط اسیر نشه بچه ام شهید شدنش را خودم فهمیدم خدا شاهده شبی هم که شهید شد سه ماه از جبهه نیامده بود یک کسی زنگ خانه مان را زد ساعت چهار صبح دویدم پایین چادر سرم کنم این احمد هم اومد رفتم دیدم هیچ کس نیست زنگمان خورده شد همون موقع فهمیدم شهید شده شیرم مثل بچه ای که شیبر میدم رد کرد و گفتم ای داد بیداد بچه ام شهید شده همون وقت سه روز هم آوردنش همون شب شهید شده بود پهلوش بودن بچه ها که شهید شده بود
س) حاج خانم از خاکسپاریش میگین چه حالتی بود کجا خورده بود تیر یا ترکش
ج) والا بالا خورده بود و سرش را هم بسته بودن اونوقت صورتش هم بوسش کردم دیدم که صورتم یخه دیدم شهید شده و بوسش کردم و خدا حافظی کردم ازش
س) گفتن چه اتفاقی افتاده که شهید شده ؟
ج) آرپی چی زن بوده تانک و توپ بوده کلاه سرش نگذاشته بوده گلوله خورده بوده توی سرش
س) حاج خانم از مراسم تشیعش میگویید از کجا آوردین کجا بردین ؟
ج) آوردنش دیدمش بردنش در خانه و گوسفند جلوش کشتن و تشیعش کردن تا سر گلزار وصیت کرده بود مادر گلزار شهدا خاکم کن و هر روز بیا سر خاکم چشم انتظارم هر روز می اومدم ، هر روز میرفتم دیگه حالا پاهام درد میکنه نمی توانم برم روزی سه بار می اومدم خدا شاهده
س) حاج خانم محل دفنش را دقیق میگید کجاست ؟
ج) گلزار شهدای چهارصد دستگاه
س) حاج خانم هر چند وقت یکبار الان تشریف میارین سر مزارش ؟
ج) من حالا هر شب جمعه میام روز جمعه میام وقتی جلسه قرآن داشتم میام حالا نه اینکه هر روز بیام نه مثلا قبلا روزی دوبار سه بار می اومدم ولی الان هر روز نمی توانم بیام وقتی هم ماشین میشینم میام خیلی پاهام درد میکنه
س) حاج خانم کلا شهید چند وقت جبهه بودن ؟
ج) دوسال که توی جبهه بود سه ماه بعدش هم رفت توی جبهه هیچ نیامد فقط کاغذ برام میداد
س) برایتان نامه میداد ؟
ج) هفته اول نامه برام میداد
س) چند بار نامه داده ؟
ج) نامه سه چهارتا داده بود
س) میدونی توی نامه ها چی می نوشت ؟
ج) نوشته بود مادر حلالم کن شیرت حلالم باشه توی وصیت نامه اش هم نوشته من دارم که مادر حلالم کن زحمتم کشیدی بیست و دو سال حلالم کن شیرت را حلالم کن به خدا وصیت نامه اش را هم دارم
س) حاج خانم وقتی می اومد مرخصی برایتان از جبهه تعریف میکرد ؟
ج) هیچی نمیگفت برای خاطر اینکه ناراحت میشدم هیچی نمیگفت فقط میگفتم چرا مرخصی نمیای میگفت نمی توانم بیام میگفت الان اگر اونجا را بزنند دوروز دیگه تهران را میبرن نمی توانم بیام
س) حاج خانم حالا برگردیم از بچه گی هایش برایمان بگویید ، حاج خانم زمانی که باردار بودی احمد آقا را دعا یا عبادت خاصی انجام میدادی ؟
ج) همه کار میکردم خودم کشاورز بودیم همه کاری هم میکردم
س) دعای خاصی میخواندین ؟
ج) دعا که دیگه صلوات و نماز و تقوا و اینها قرآن که بلد نبودم همین ها که بلد بودم حالا هم میخوانم
س) حاج خانم از بچه گی هایش برایمان میگویید اهل شیطنت و بازیگوشی بود ؟
ج) نه اهل هیچی نبود اینقدر مظلوم بود و بی ازار که خدا شاهده نمی دانی چقدر مظلوم بود رفتم مدرسه وقتی رفتم معلمش گفت واقعا بچه خوبی داری به خدا اینقدر خوب بود همشان نا نجیب نبودن همه شان نجیب بودن و توی خانه به خدا اینقدر خوب بود مظلوم بود معلمش ازش راضی بود
س) پدرشان کی فوت کردن ؟
ج) دوسال جلوتر از اون ، اون سرباز بود که ایشان فوت کرد
س) حاج خانم بچه گیهایش شده بود برای اتفاقی یا حادثه ای پیش بیاد؟
ج) نه هیچی نشده بود الحمدالله
س) هیچ نشده بود زخمی بشه یا دست و پاش بشکنه ؟
ج) نه هیچ طوری نشده بود بازی نمیکرد بس که مادری بودن بچه هام هیچ جا نمیرفتن مدرسه بودن و توی خانه
س) حاج خانم اوضاع مالیتان اون موقع چطور بود؟
ج) ما مالی نداشتیم هیچی نداشتیم باباش چاه میکند توی چاه کار میکرد می آورد میخوردیم لقمه حلال پیدا میکردیم میخوردیم
س) حاج خانم گفتین شهید فیض آباد به دنیا اومد؟
ج) فیض آباد بله
س) چند سالش بود اومدین کرج ؟
ج) دوسالش بود اومدیم کرج اینجا بزرگش کردم
س) از همون اول هم اومدین چهارصد دستگاه زندگی کردین ؟
ج) بله اومدیم چهارصد دستگاه این دوسالش بود آخر کاری بچه هام بزرگ بودن اومدم اینجا و اینجا گذاشتمش مدرسه و بزرگش کردم مدرسه و مدرسه رفت و اومد
س) مدرسه هایش را میگویید کجابود ؟ اسم مدرسه هایش ؟
ج) چهارصد دستگاه
س) اسم هایش را میدانید بگویید برایمان ؟
ج) نه دیگه اسمش را یادم نمیاد همین کوچه پنجم اینجا مدرسه اش اینجا بود اونوقت بچه بود برده بودنشان سر گلزار هنوز این را نساخته بودن کلاس آخرش آوردنش سر کلزار اول دومش اینجا بود بعد اوردنش اینجا همنوز اینها نشده بود هنوز یک عطاری اینجا سر اینجا بود دیگه اینها بعدا ساختن
س) حاج خانم چند کلاس درس خواند ؟
ج) شش کلاس
س) شش کلاس ، خودش نخواست ادامه بده ؟
ج) باباش هم مریض بود رفت سر کار کوچیکه بود رفت سر کار
س) کجاکار میکرد؟
ج) مسجد رسول اکرم اونجا میرفت برق کشی و اینها را یاد میگرفت
س) حاج خانم حقوقش را چکار میکرد ؟
ج) حقوقش می آورد میداد به من ، حقوقش می آورد میدادمن
س) حاج خانم اون موقع که مدرسه میرفت درس میخواند درسش چطور بود ؟
ج) درسش خوب بود اینقدر مظلوم بود وبی ازار بود رفتم درسش پرسیدم معلمش گفت اصلا نمیخواد بیایی درسش را بپرسی اینقدر پسر خوبی بود اینقدر ازش راضی بودن
س) حاج خانم از نوجوانیهاش برایمان بگویید ؟ وقتهای بیکاریش را چکار میکرد اهل ورزش بود ؟
ج) هیچ جا نمیرفت نه ورزش میرفت نه چیزی توی خانه به خدا گیر بچه های بد نمی افتاد خمیر میکرد نون میگرفت می اومد و هیچ جا نمیرفت آخه رفتی که رفت جبهه هاشمی همسایه مان پهلوش بوده اون گفت واقعا چه بچه خوبی داشتی میگفت نه نون گیرمان می اومد نه آب ماشینمان خراب شد توی راه میگفت اگر بگی این بچه صداش در اومد که بگه من گشنمه به خدا وقتی شنید گفت واقعا چه بچه ای داشتی اینم ناراحت شده بود شهید شده بود میگفت خدا به فریاد دلت برسه با این بچه ات اینقدر خوب بوده مظلوم بود بی ازار بود
س) حاج خانم اهل فیلم نگاه کردن هم بود ؟
ج) اون وقتها تلویزیون نبود وقتی داشتیم نگاه میکرد همیشه هم سر کار بود شب می اومد خانه اینقدر خسته بود شامش را میخورد و نمازش را میخواند و میرفت میخوابید
س) حاج خانم چند سالش بود نماز خواندن را شروع کرد ؟
ج) نماز خواندن مدرسه که میرفت یادشان میدادن اومد دیگه ترکش نکرد
س) مدرسه که میرفت مگه زمان شاه نبود ؟
ج) زمان شاه بود بس که خاطرش را میخواست
س) خوب چطوری بهشان نماز یاد میدادن ؟
ج) نمیدونم معلمش بس که خوب بود یزدی بود خاطرش میخواستن میگفت من این بچه را از بچه های خودم خاطرش را بیشتر میخواهم همه چی یادش داده بود اماما ، اصول دینش فروع دینش نمازش همه چیز یادش میداد وقتی رفتم درسش بپرسم گفت واقعا حاج خانم چه پسری داری گفت ماشالا بشه با این بچه که تربیت کردی این بچه ها میرن سر و صدا دعوا میکنند جنگ میکنند اما این میشینه روی صندلی تکان نمیخوره بس که مظلوم بود بچه ام خیلی خوب بود
س) حاج خانم میانه اش با کدوم یکی از اماما بیشتر خوب بوده ؟
ج) همه اماما دوست میداشت
س) یعنی امام خاصی نبود که بیشتر دوست داشته باشه ؟
ج) همه اماما را دوست داشت امام حسن امام حسین همه اماما را اسمهایشان را میگفت برام دوست داشت میگفت ما هرچی داریم از اماما داریم خوب بود بچه ام
س) حاج خانم به موسیقی هم گوش میداد ؟
ج) نه رادیو نداشتیم تلویزیون یک وقتی روشن میکرد یک وقتی نمیکرد سر کار میرفت خسته و مانده شامش را میخواند نمازش را میخواند میخوابید صبح زود هم میرفت سر کار
س) حاج خانم اخلاقش توی خانه با شما و خواهر برادراش چطور بود ؟
ج) خوب بود اگر بگم من یک ساعت ناراحتی از دست این بچه ندیدم به خدا قسم
س) حاج خانم توی کارهای خانه هم بهتان کمک میکرد ؟
ج) همه کاری میکرد
س) چه کار میکرد ؟
ج) چایی برام درست میکرد سربازی که خودش می اومد رخت میریخت میشست میگفت مامان من میرم حمام رختهایت را میشورم رختها را شستم خدا شاهده خودش رخت خودش را می شست من دیگه خودم رخت هایم را میشورم می توانم بشورم
س) حاج خانم زیارت مشهد برده بودینش؟
ج) مشهد بچه که بود با باباش رفته بود
س) خاطره ای دارین از اون موقع ؟
ج) آره باباش رفته مشهد باباش گفت که من دارم میرم یکم مریض احوال بود گفتم برو گفت گم نشی ها گفتم من همراه دارم همه جا میبرتم رفتیم جات خالی دوتا بستنی گرفتیم نشستیم خوردیم و همه جای مشهد رفتیم ، زیارت کردیم گشتیم و اومدیم آموزشش همش توی مشهد بود بعد بردنش جبهه سه ماه آموزشی مشهد بود بعد بردنش جبهه
س) از اول که بردنش جبهه کجاها بردنش منطقه هایی که بود ؟
ج) مشهد نمیدونم کجا بود، آموزشش میدادن
س) خوب آموزشیش مشهد بود بعد که رفت جبهه کدوم قسمت فرستادنش کدوم شهر ؟
ج) بردنش همونجا که توپ پانک بود گفتم چرا انگشت پات تیر خورده گفت مامان توی توپ و تانکیم زیر زمین اگر این بزنه برسه تهران را میبره
س) حاج خانم از دوستاش برایمان میگویید ؟ اسمهایشان را میدانید کیا هستن ؟
ج) من اسمهای هیچ کدومشان را نمیدونم فقط وقتی جبهه شهید شده بود همه می اومدن دوستاش نگاه میکردن و میرفتن میگفتم پسرم چکار داری میگفت میخوایم ببینیم احمد اومده یا نه هر روز کارشان این بود بعد جهان چیت گفته بود برید به مادرش بگید که بدونه میخوایم بیاییم اومدن نگفتن بازم دیدم برادرش و سپاه و ماشین گرفتن دارن صحبت میکنند گفتم چه خبره اینقدر شلوغ پلوغه یک نفر دیده بود بچه ام را راهیش میکردم سربازی و اینها گفت هیچی بچه ات یک زخمی شده میخوان ببرن بیمارستان ببینیش گفتم چرا نمیان به من بگن این مادر شهید بود گفت هرکاری من کردم تو هم بکن شهید شده بچه ات اینطوری
س) حاج خانم دوستاش بودن جوری که شما بگین با کسی نگرده کنترل کنید ؟
ج) دوستاش دو سه تا بودن خوب بودن حالا هم که من را میبینن میگن ما واقعا چه دوستی داشتیم به خدا من حالا یادم رفته باشه اونها من را میشناسن میگن میان سر گلزار میگن واقعا احمد چه خوب بوده
س) حاج خانم دوستهایش را هم خانه می آورد ؟
ج) نه هیچ وقت توی خانه هیچ وقت نمی آوردشان همون توکوچه دوست شده بودن
س) حاج خانم رفت و آمدش با اقوام و فامیل چطور بود ؟
ج) رفت و آمد نمیکرد حاج خانم با کسی رفت و آمد نمیکرد
س) با فامیل رفت و آمد نداشت ؟
ج) اصلا هیچ جا نمیرفت جایی نمیرفت
س) چرا؟
ج) اینجا که کسی را شناس نداشتیم یزد دوسالش بود اومدیم اینجا هم کسی را نداشتیم با کسی شناس نبودیم
س) یعنی کل فامیلتان یزد بودن ؟
ج) بودن اینجا هم بودن ما نمی شناختیمشان تو چهارصد کسی نبود مثلا اگر تهران بودن ما نمی شناختیم
س) یعنی نمیرفت تهران به اون فامیلهای تهرانی سر بزنه ؟
ج) نه تهران نمیرفت
س) حاج خانم اگر میدید کسی بد حجابه برخوردش با اون چطور بود ؟
ج) خوب دوره شاه هم ما هیچ بی حجاب ندیدیم والا ما که شاهی نیستیم ولی همه چادری همه با حجاب حالا الان اصلا دنیا را کفر گرفته حاج خانم واقعیت
س) حاج خانم میدید کسی غیبت میکنه برخوردش با کس چطوری بود ؟
ج) با کسی نمی نشست که غیبت ببینه
س) حاج خانم توی خانه اهل شوخی و خنده بود ؟
ج) اصلا خنده رو بود همش داشت میخندید
س) دارید خاطره ای از اون دوران برایمان بگویید ؟
ج) همش داشت میخندید چیزی نمیگفت مظلوم بود به خدا همش داشت میخندید هیچی نمیگفت اینقدر مظلوم بود و بی آزار بود
س) حاج خانم عصبانی هم شده بود ؟
ج) اصلا نه بابا ، هرگز اگر بگم عصبانی بلد بود یا بد و بیراه بگه فحش بده ابدا به باباش میگفتم گفت این را غصه اش را نخور این بعض همه شان میشه به قرآن ناراضی نیستم که رفته شهید شده دیگه حالا شده دیگه
س) حاج خانم برخوردش با نامحرم چطور بود؟
ج) اصلا با کسی نمی نشست که برخورد ببینه
س) نه نامحرم اگر میخواست ؟
ج) نامحرم نمیرفت وقتی هم میرفت چشم مینداخت زیر و نمیرفت اینطوری که دخترها بی حجاب و دخترها ولو بودن نبودن خوب حالا اینطور بد شده به خدا اونوقت اینطوری نبود قربانت بشم ، الان شب جمعه اومدی سر گلزار دیدی بیا شب جمعه یک روز بیا ببین چه وضعی است دوره شاه ما هیچ بی چادری ندیدیم همه با چادر و با تربیت و با چیز
س) حاج خانم چه غذایی را بیشتر از همه دوست داشت ؟
ج) دوستش میداشتن شیرین بود برام
س) کدوم اخلاقش را بیشتر از همه دوست داشتی ؟
ج) بچه هام همه شان اخلاقشان برام خوبه
س) نه کدوم اخلاق احمدآقا را بیشتر از همه دوست داشتی شما ؟
ج) پسر بزرگم خیلی خنده رو و خوبه همه میگن خدا بیامرزه پدرت اینقدر پسر ش خوبه به خدا اما این دیگه اضافه بود کوچیکه هم بود دوستش میداشتم
س) حاج خانم چه غذایی را بیشتر از همه دوست داشت احمد آقا ؟
ج) هرچی درست میکردم میخورد هیچ وقت برای غذا ناز نمیکرد نون خالی میگذاشتی جلوش میخورد مثلا قرمه سبزی دوست داشت
س) حاج خانم از ظاهر و لباس پوشیدنش میگید برایمان ؟
ج) لباسش را همیشه سفید و تمیز و کت وشلوار قشنگ داشت داد به کسی اینقدر لباس میخرید لباسهای قشنگ میخرید حالا همون یک پیراهنش را یادگاری گذاشتم اونجا این را ندادم بهشان گفتم این را خودم میخوام اینقدر لباسهای قشنگ داشت همه بردن لباسهای بچه ام را
س) حاج خانم رفتارش با همسایه ها چطور بود ؟
ج) اصلا همسایه پاش را نمیگذاشت بره ببیندشان وقتی میرفت سر کار می اومد توی خانه بیرون نمیرفت ولی الان بچه ها همه جا میرن میان ولی این نمیرفت هیچ کجا
س) حاج خانم مسجد هم میرفت ؟
ج) مسجد هم میرفت
س) میرفت فقط نماز میخواند؟
ج) میرفت نماز میخواند و می نشست مسجد نزدیک خانه بودیم میرفت نماز میخواند و
س) کار دیگه توی مسجد انجام نمیداد ؟
ج) کار دیگه نبود تازه داشتن میساختن
س) حاج خانمپایگاه بسیج هم میرفت ؟
ج) بسیج بود میرفت ، بسیج بود می اومدن دنبالش می بردنش
س) بسیج کجا بود ؟
ج) همین چهارصد دستگاه حالا توی مسجد رضا است اونوقت پایگاه داشت
س) تعریف میکرد پایگاه بسیج چکار میکنه ؟
ج) نه خودش میرفت دو ساعت سه ساعت کاری داشتن انجام میداد می اومد
س) حاج خانم زمان انقلاب کار خاصی هم انجام میداد؟ مثلا بره تظاهراتی
ج) همش داشتن اعلامیه پسرام همه شان اعلامیه آقا را میخواندن باباش گفت اعدامت میکنن اگر ببینند گفت اعدامم بکنن یک خورده خواند و گفتم مادر بده من قائم کنم گذاشت توی ماشینش باباش گفت برو بدهشان آخرش هم گرفتنش حاج خانم بردنش زندان پانزده روز بازداشتش کردن زده بودنش پیراهنش را پاره کرده بودن برده بودن ما بچه ها مان دوره شاه همه شان داشتن کار میکردن بعدش مهران اومد گفت شناسنامه اش را بده به من آخه هرکاری کردن نتوانستن برم ببینم می توانه رفت نگذاشتن گفت بایدبره آب یخ بخوره ما گفتیم حالا بریم ببینمش بچه را رفتیم گریه کنی پیراهن بردم دادم بهش و دیدم که گفتم بگذارین بچه ام را ببینم باید آب یخ بخوره آدم میشه دیگه ،پشت پنجره وایسادیم که اومد ببینیمش دید ما داریم گریه میکنیم کشیدنش پایین تا پانزده روز نگذاشتن ببینیمش بعد رفت و اومد وضمانتش کردن دیگه آزادش کردن
س) احمد آقا زندان افتاده بود یا برادرش ؟
ج) برادرش که اعلامیه داشتن اعلامیه آقا میریختن توی خانه مردم
س) احمد آقا چی ؟
ج) اونم همیشه همراهشان بود اون توی ماشین بوده اون روز گرفته بودنشان
س) یعنی توی این فعالیتها که احمد آقا انجام میداداحمد آقا را نگرفتن زندانی نشد ؟
ج) نمیدیدنشان میدیدن که میگرفتنشان
س) زخمی اینها که نشد زخمی شد ؟
ج) نه نه فقط نه صبح رفتم مسجد داشتم می اومدم دیدم دوتا تفنگ دستش است داره میاد رفت دیگه
س) حاج خانم احمد آقا ازدواج کرده بود ؟
ج) نه بیست و دوسالش بود
س) خواستگاری هم براش نرفته بودین ؟
ج) نه از سربازی اومد گفتم بیا بریم دامادت کنم عموش میخواست دخترش را بده گفت من حالا میخوام برم جبهه اگر اومدم که داماد میشم اما من برم جبهه شهید میشم خرمام بخورید ولی به مادرم نگویید
س) اولین باری که رفت جبهه از طرف سربازی بود درسته؟
ج) اونوقت از سربازی برده بودنش جبهه بود بعدش هم اومد آقا اعلام کرد باید برین همه جهان چیت بردنش و رفت و شهید شد
س) حاج خانم چند سالش بود رفت جبهه ؟
ج) نوزده سالگی بیست و یکسالگی اومد
س) بعد دوباره رفت جبهه ؟
ج) دوباره رفت
س) بعد از سربازی چه مدتی بود که شهید شد ؟
ج) سه ماه ، سه ماه بعد از سربازی بود که شهید شد
س) توی این سه ماه اومد به شما سر بزنه ؟
ج) نه نگذاشتن بیاد مرخصی نمیدادن بهش میگفتن زن و بچه نداره
س) یعنی آخرین باریکه شما دیدینش همین که رفته بود ؟
ج) رفته بود جبهه دیگه ندیدمش تا آوردنش باز کردم دیدمش که الهی نصیب هیچ مادری نشه
س) آخرین دیدار را چیز خاصی یادتان هست برایمان بگویید ؟
ج) نه
س) چه احساسی داشتین داشت میرفت حس میکردین دیگه نمی بیننش ؟
ج) هیچ وقت فکر نمیکردم گریه میکردم میگفتم مادر خدا همراهت رفت
س) حاج خانم با افکار امام خمینی چطور آشنا شد ؟
ج) میفهمید که آقا داره میگه ما بودیم اینها میرفتن بهشت سکینه بهشت زهرا نتوانسته بود ببینه آقا را
س) احمد آقا را یعنی اون موقع با خودتان برده بودین ؟
ج) بله همه رفته بودیم
س) چند سالش بود ؟
ج) پانزده سالش بود
س) حاج خانم خوش رابطه اش با امام خمینی چطور بود ؟
ج) دوست میداشت آقا را اونوقت که تهران گرفتن و بردنش اینقدر گریه میکردیم که آقا را دوست میداشتیم همه
س) احمد آقا هم همینطوری بود ؟
ج) اگر آقایی نبود نمیرفت جبهه شهید بشه
س) حاج خانم به جز احمد آقا شهید دیگه ای دارین ؟
ج) پسر خواهرم پهلوش است
س) اسمش را میگویید برایمان ؟
ج) حسین ایوبی هجده سالش بود
س) دارید دوباره شهید دیگه ای ؟
ج) دیگه یزد پر است اما اینجا نه
س) از فامیلاتان هستن ؟
ج) از فامیلا یزد هستن
س) یادتان هست اسمهایشان را بگویید ؟
ج) نه اومدم اینجا دیگه نرفتم
س) حاج خانم جانباز هم دارید توی فامیل؟
ج) پسر برادر شوهرم هست یزد دستش قطع شده پاش قطع شده یزد هستن
س) اسمشان را میگویید ؟
ج) اسمش مسلم
س) دارید دوباره جانباز دیگه ای ؟
ج) هستن دیگه فامیلمان چقدر اسیر بود اومد
س) اونم میدانید اسمش را بگویید برایمان ؟
ج) نه اسمش را نمیدونم
س) حاج خانم خاطره ای چیز خاصی هست از احمد آقا دوست داشته باشین برایمان تعریف کنید ؟
ج) دیگه همین دوستش
س) میگم خاطره ای دارید از ش که یادتان باشه الان دوست داشته باشین تعریف کنید؟
ج) همش خاطره ای که هست
س) از همون خاطره هایی که میگید همش هست میگویید برایمان یکی دوتاش را ؟
ج) همش دوست داشتنی بوده چی چی بگم بچه ام میرفته سر کار وقتی هم می اومده توی خانه نمازش را میخوانده و خسته میگرفته میخوابیده دیگه کاری نداشته بچه ام
س) اتفاقی چیز خاصی نیست یادتان باشه ؟
ج) نه
س) حاج خانم از دوران نوجوانیش چی ؟ چیزی یادتان نیست ؟
ج) نه جایی نمیرفت کاری نمیکرد که من بگم چی خودش توی خانه میرفت لباسهایش را میشست و کاری نداشتیم مینداخت اونجا و میرفت
س) حاج خانم زیارت فقط مشهد بردینش؟
ج) مشهد برده بودیمش
س) جای دیگه نرفتین ؟
ج) نه جای دیگه نرفتیم
س) جای دیگه مسافرت چی شهر های دیگه ؟
مسافرت جایی نمیرفت به خاطر اینکه بچه بود جایی نمیرفت نمیگذاشتم جایی هم بره جایی نمیرفتن
س) حاج خانم اهل هنر چی بود ؟ خطاطی خوش نویسی انجام بده ؟
ج) نه میرفت صبح تا شب مرخصی نمیدادبهش بیاد یک دانه شاگرد داشت ساعت هشت و نه شب خسته ومانده نماز میخواند و شامش را میخورد می گرفت میخوابید صبح زود میرفت سر کار
س) حاج خانم مسئله ای پیش اومده بود که نصیحتش کنید ؟
ج) هیچ کاری نمیکرد که نصیحت کنم اینقدر از بچه گی ، اینقدر این بچه خوب بود اگر میزدی توی گوشش سر بالا نمیکرد بچه هام شر و دعوا کن نبودن
س) حاج خانم رابطه اش با خواهر برادرش چطور بود؟
ج) خوب بودن
س) مشکلی نداشت با برادراش ؟
ج) نه با هیچ کدومش اینقدر کم رو بود که روش نمیشد نون بخوره نه جایی میرفت نه با کسی دعوایی نه
س) حاج خانم خاطره ای چیزی اگر دوست دارید برایمان بگویید بفرمایید ؟
ج) نه دیگه خاطره اش همینه
س) همینه چیز خاصی نیست ؟
ج) نه همینه
س) خودتان چی حرف خاصی دارید بزنید ؟
ج) چی چی بگم
س) هرچی خودتان دوست دارین؟
ج) من هیچی دوست ندارم بگم چی بگم هیچی دوست ندارم
س) دست شما درد نکنه اذیت شدین ببخشید
ج) سلامت باشین انشالا دخترم
س) لطف کردین مرسی دست شما درد نکنه
کارگردان: مسعود والی نژاد
تصویربردار: اصغر بیات
مصاحبه کننده: مینا بیگلری