مصاحبه پدر شهید حسین عسگری بشکانی
ج) بسم الله رحمان محمد عسگری بشکانی پدر شهید حسین عسگری
س) حاج آقا تاریخ تولد شهید را میگویید سال تولدش را ؟
ج) هزار و سیصد و سی و چهار همونجا به شهادت رسید همونجا هم تنها یک بیل خاک ریخته بودن روش استخوانهاش را همه اش را در اوردن آوردن این کله اش درست بود بقیه اش همش تیکه پاره بود
س) حاج آقا محل شهادت شهید را برایمان بگویید ؟
ج) جزیره ام الرسا بهمن شصت و چهار عملیات ولفجر هشت
س) دست شما درد نکنه ، حاج آقا چندتا فرزند دارین ؟
ج) الان؟الان چهارتا
س) قبلا چندتا داشتین ؟
ج) هشتا سه تا شون دختر بودن مردن یکی پسر بوده مرده شهید شده چهارتا مانده
س) شهید چندمین فرزندتان است ؟
ج) شهید چهارمی فرزند
س) حاج آقا شهید کدوم شهر به دنیا اومده ؟
ج) شهر ده غریب اشکان
س) سمت کرمان است یا یزد ؟
ج) کرمان اون وقتی کرمان بود الان روی یزد است اما اون زمان مال کرمان بود بله
س) حاج آقا کجا به دنیا اومده توی خانه دیگه ؟
ج) توی خانه اونجا نه دکتری بود نه چیزی دکتر زایمان یک زنی بود وسلام نامه تمام دکتر نبود حرفه اش این کار بود
س) حاج آقا زمانیکه به دنیا اومد چه احساسی داشتین وقتی به دنیا اومد ؟
ج) من چی بگم شما را ، ما همیشه مسافرت بودیم سر مرز عراق موقعی که این دنیا اومده بود من نبودم اصلا وقتی اومدیم سه چهارماه بود
س) خاطره ای از همون دوران شیرخوارگی اش خاطرتان هست چیزی برایمان تعریف کنید؟
ج) بله ؟
س) از دوران شیرخوارگی زمانیکه کوچیک بود خاطره تعریف کنید ؟
ج) بالاخره شیرخواره بود زودی هم مادرشان شیر خوبی داشت زود راه می افتادن و دیگه خیلی زرنگ بود دیگه
س) حاج آقا از بازیگوشیها و زرنگیهاش برایمان تعریف میکنید ؟ چکار میکنید میگید زرنگ بوده ؟
ج) بله ؟
س) میگم چکار میکرد میگید زرنگ بوده ؟
ج) ما رعیتی داشتیم کمکمان رعیتی میکرد دهاتها کار دیگه که نبود من خودم همیشه که مسافرت بودم می اومدیم اینجا از تاجر های قزوین پول میگرفتیم میرفتیم الموت اینور اونور کتیرا میزدیم حالا نمیدونم شما کتیرا میشناسین یا نه اون زمان کیلویی سرگلش را میفروختیم پنج تومن حالا کیلو پانصد تومن میدن اون را ما کارمان اون بود هیچ وقت ما توی خانه نبودیم وفقط زمستانها می اومدیم
س) حاج آقا اوضاع مالیتان چطور بود ؟
ج) بله ؟
س) اوضاع مالی وضع مالیتان چطور بود ؟
ج) وضع مالیمان خراب هیچی نداشتیم خوب نبودیم حاج خانم اگر خوب بود نمی اومدیم بریم کار کنیم خدا شاهده من کارگر داشتم رفتیم اون سال هم عراقی ها اذیت میکردن کتیراهایمان را بردن ، ما اومدیم اونجا هرچی داشتیم پشم رختخواب گوسفند هرچی داشتیم دادیم کارگرهایمان که ازمان طلب کار بودن خودمان اومدیم اینجا دست خالی اینجا که اومدم شش ماه من توی روغن نباتی توی بناییش کار کردم بعد از شش ماه استخدام شدم دیگه همینجا کار میکردم نوشتم زنم و بچه هام و اینها پدرش آورد اینجا و تحویلم داد و رفت بیست و یکسال هم اینجا کار کردم و از کار افتادمان کردن دوباره من رفتم دهاتمان همونجا یک مزرعه ای نصفش را خریدم اونجا رعیتی میکردم با این پام که درد میکرد اینجا تا صبح نمی توانستم بخوابم از درد رفتم اونجا دو سه شب ماندم دیدم پام آرام شد رعیتی میکردم مرتب همه کار می توانستم بکنم نه وضع مالیمان بد بود ولی اینجا که اومدیم وضع مالیمان خیلی خوب بود من هم کارخانه کار میکردم هم دکان داشتم دکون خرازی داشتم اینجا کار و بارمان خوب شد خانه خریدیم و همین خانه را من خریدم دوازده هزار و پانصد تومن
س) حاج آقا چند سالش بود حسین آقا اومدین کرج ؟
ج) سی و شش سال
س) نه حسین آقا چند سالش بود اومدین کرج زندگی کنید ؟
ج) حسین شش سالش بود
س) قبل از اینکه بیایید کرج حسین آقا مدرسه که نمیرفت مدرسه میرفت ؟ توی یزد ؟
ج) نه مدرسه نمیرفت
س) اومدین کرج مدرسه رفت ؟
ج) بله، اونجا مدرسه ای نبود خانم اصلا مدرسه وجود نداشت کوره دهاتی بود
س) کجا رفت اینجا اومدین کجا ثبت نامش کردین ؟
ج) مدرسه ابن سینا
س) چند کلاس درس خواند ؟
ج) بله ؟
س) چند کلاس درس خواند حسین آقا ؟
ج) دو سال فقط دو منم شبانه روز کارخانه کار میکردم این بچه آخری هم بود که اینجا به دنیا اومده من را نمی شناخت برادراش میگفتن اینقدر نرو کارخانه شبانه روز کار کن بچه ها نمی شناسن شما را کار ما خراب بود باید زحمت میکشیدیم
س) حاج آقا چرا درس نخواند حسین آقا ؟
ج) بله ؟
س) چرا درس نخواند چرا تا چهار کلاس خواند ؟
ج) رفت توی جهان چیت سر کار هفت سال داشت رفت سر کار ، سر کار هم که میرفت چقدر میدادنش من خودم که کار میکردم روزی هفت تومن میگرفتم برجی دویست و ده تومن بهمان میداد
س) حاج آقا حسین آقا پول میگرفت ، چکار میکرد حقوقش را ؟
ج) حسین می آورد میداد به من
س) حاج آقا اهل ورزش بود ؟ ورزش کنه ؟
ج) بله ؟
س) اهل این بود که ورزش انجام بده ؟
ج) نه اصلا ورزش نرفتن هیچ کدومشان
س) حاج آقا موسقی گوشی مداد حسین آقا ؟
ج) بله ؟
س) موسیقی میگم گوش میداد؟
ج) ها بد نبود خوب بود
س) حاج آقا خاطره ای دارید از شش هفت سالگیش برایمان تعریف کنید ؟
ج) خاطره شان چی بگم خنده اوره ، یک جا گذاشتیمش سر کار تازه هم این خانه مان را موزاییک کرده بودیم یکبار دیدیم شب بلا نسبت یک الاق سوار شده بود حالا ما تازه خانه را موزاییک کردیم خر کجا بیاره اورد خانه تا صبح ، صبح تاز ظهر خانه شویی داشتیم (خنده)
س) حاج آقا چند سالش بود اون موقع ؟
ج) داشت ده دوازده سال داشت
س) حاج آقا از دوستاش برایمان بگویید ؟
ج) دوستاش هم کسی نبود که دوست اون نباشه خیلی دوست داشت ، دوستاش هم خوب بودن هیچ کدوم ناباب نبودن دوستاش خوب بودن
س) اسمهایشان را میدانید برایمان بگویید ؟
ج) اسم دوستاش یکیش کریم بود دیگه یکیش هم مدیر صنایع یادم نیست خیلی وقته حاج خانم الان نود ویک سالمه چیزی نمانده که من بتوانم بگم
س) خوب حاج آقا از اخلاقش برایمان تعریف کنید ؟ اخلاقش توی خانه چطور بود ؟
ج) اخلاقش خوب بود بعد نبود
س) چیکار میکرد که شما میگین خوب بود ؟
ج) همش خانه بود کاری نبود که بکنه هرجا میرفتن میگذاشتیم سرکار دوماه میشد استعفا میداد می اومد
س) کجاها رفت سرکار ؟
ج) جهان چیت آوردنش توی کارخانه زنها همین آخر کوچه چهاراینجا رفت سر کار دیگه رفت کلاک توی یک باغی دوباره همونجا خر سوار شد اومد(خنده) دیگه موقعی بود که اینها اعتصاب کردن برای حقوق رفتن توی کاروانسرا تیر زدن توی پاش ، تیر زدن توی پاش از اینور در اومدن خبر کردن برادر بزرگش هم بود این نخورده بود اون خورده بود امد گفتیم حسین کو گفت که حسین تیر خورده گفتیم خوب چطوره حالش ؟ گفت داره راه میره وقتی اومد دیدیم کفش اینهاش پر خون است و این گلوله در رفته بود از اونور
س) حاج آقا چند سالش بود اون موقع که تیر خورد پاش ؟
ج) تقریبا داشت چهارده سال پانزده سال
س) حاج آقا خاطره ای دارید از بازیگوشی های بچه گی اش برایمان بگویید ؟ اتفاقی براش افتاده بود ؟
ج) بازیگوش دیگه یک دفعه کارخانه بودم همین حسن توی خانه بودن اینها اومده بودن لامپ را دست کاری کرده بودن و چیز یک دفعه جرقه داده بود همه سیمهای خانه سوخته بودما اومدیم دیدیم تاریکه گفتیم چرا ؟ گفت حسین چوب توی سرپیچ کرده باز نمیشده جرقه داده گفتیم خودش کجاست ؟ گفتن غاییم شده بود ترسیده بود من یک پنبه ای از توی کاخانه آورده بودم توی اتاق بود از پشت شیشه نگاه کردم رفته زیر پنبه ها غائم شده رفته بود زیر پنبه ها در زدم گفتم در را باز کن در را باز نمیکرد از تو قفل کرده بود گفتم باز کن بابا کاریت ندارم در را باز کرد و من نزدمش و دیدم ترسیده نزدمش اومد بیرون و شیطان گری میکرد بالاخره ولی خوب کار بیرون شرع نمیکرد کارهاش بد نبود سه تا چهارتا رفیق داشت می آورد توی خانه خوب چی بگیم بگیم نیار؟ اون میرفت خانه اونها اونها می اومدن بله اینه
س) حاج آقا رفیقی هم داشت بهش بگین باهاش نگرده ؟ دوستیش را باهاش قطع کنه ؟
ج) نه اونطوری نبود که منعش کنیم بالاخره
س) حاج آقا زیارت برده بودینش ؟
ج) بله ؟
س) زیارت برده بودینش ؟ شهرهای زیارتی مثل مشهد قم برده بودینش ؟
ج) اون خودش میرفت با رفیقاش میرفت قم ، از اینجا میرفتن شبها مهدیه کافی میرفتن اونجا می اومدن موقعی هم که جنگ شروع شد هر شب میرفت ، هر وقت می اومد میدیدم دست و بالش پر خون و بدنش پر خون چیه ؟ میگفت اونهایی که تیر خوردن من میبردم یک پناهی میگذاشتم کارش این بود با این کار خیلی چیز داشت
س) یعنی حاج آقا وقتی بچه بود شما نبرده بودینش زیارت ؟
ج) چرا برده بودیم مشهد خیلی کوچیک بود سه چهار سال داشت
س) حاج آقا میگین اون موقع ها که با لباس خونی می اومد خانه زمان انقلاب بود یعنی ؟
ج) انقلاب که شد اون اصلا پای حرف ما نمی ایستاد میرفت هر جا شلوغ تر بود میرفت همونجا میرفت در دانشگاه که تیر زدن رفت اونجا گفت دو سه تا از کسانی که تیر خورده بودن را کشیدیم آوردیم توی یک خانه ای سربازها هم اومدن میخواستن مارا بزنندخانه دوتا در داشت ما در رفتیم فرار کردیم این انقلاب از اول که شروع شد همش این حاضر بود بره
س) حاج آقاخودش زخمی شد توی این مسیر؟
ج) خودش نه فقط همون یک دفعه تیر خورد توی پاش دیگه زخمی نشد تا رفت و دیگه شهید شد زخمی نشد
س) دستگیر چی؟ دستگیر شد زمان انقلاب ؟
ج) بچه؟
س) نه زمانیکه میرفت برای انقلاب تظاهرات و این کارها را انجام میداد دستگیر هم شده بود ؟
ج) نه زخمی نشده بود پاش تیر خورده بود ولی زخمی نشده اینهایی که میزدن با تیر مینداختن توی خیابانها اینها یا جنازه شان یا اگر نفس داشتن جمع میکردن میبردن توی خانه ای در را باز میکردن میگفتن بگذارین اینجا اینطوری بودن نه زخمی نشد فقط هفت هشت سال توی جبهه بود سالم بود یک دفعه با همون آرپی جی زدنش
س) حاج آقا اولین باریکه میخواست بره جبهه اومد به شما چی گفت ؟
ج) اومد گفت من دارم میرم جبهه گفتم برو ، رفت سه ماه شد اومد ، دوباره رفت ، یک ماه اینجا بود دوباره رفت جهان چیت کار میکرد سه راه چهار راه هی رفت و اومد دفعه آخری که میخواست بره من دهمان بودم از کار افتاده شده بودم رفته بودم اونجا و گفت آقا من دارم میرم جبهه ممکنه بر نگردم گفتم پدر تو دلت میخواد بری برو من جلویت را نمیگیرم اومده بود که دیگه چیز شد یازده سال هم مفقود الاثر بود ما نمی دونستیم جنازه اش پیدا شد اینها زنگ زدن جنازه اش پیدا شده اوردن همین جا که بنیاد شهید است این توی گاراژ بود همونجا نبود
س) خوب بعد اوردنش اونجا شما رفتین تحویل گرفتین ؟
ج) اینها زنگ زدن که جنازه اش را بیارین ده یا ما می آییم اینجا ما حساب کردیم دیدیم اینها سه چهارتا خانوار هستن الان بیان گفتم خودش هم وصیت کرده که توی گلزار دفن کنید دیگه ما اومدیم اینجا و رفتیم توی گاراژ جنازه اش دیدیم و بردن همینجا و دفن کردن
س) حاج آقا برایتان تعریف کردن چطور شده به شهادت رسیده ؟ چا اتفاقی افتاده شهید شده ؟
ج) هیچ کس نبود سه چهارتا همراهش بودن که کشته شده بودن کسی نبود همون که گفتم فرمانده شان گفته بود فرمانده شان گفته بود چهارنفر داوطلب برن اونجا بر هم نمیگردن اون تازه اومده بود از جای دیگه بلند شده دیده کسی بلند نمیشه بلند شده گفته اولیش من اون فرمانده گفته بود تو حالا اومدی نوبت تو نیست اینها برن گفته من میرم هرکی میخواد بیاد دیگه دو سه نفر همراهش شدن رفتن و کشته شدن هیچ کدوم برنگشتن که برای ما تعریف کنن
س) حاج آقا وقتی به شما خبر دادن شهید شده کی اومد گفت شهید شده ؟چطوری بهتان گفتن ؟
ج) به اینها گفتن اینها هم به ما زنگ زدن دهات از دهات اومدم از ده ما تا اینجا هزار کیلومتر است
س) حاج آقا زمانیکه می اومد مرخصی از جبهه برایتان تعریف میکرد که حبهه چطوریه اونجا چکار میکنه ؟
ج) میگفت میزنن میکشن اسیر میکنند اینها من دو دفعه یک دفعه گفتم تو بسه دیگه پنج شش ماه رفته بسه گفت من تا آخری که ایران پیروز میشه باید برم اون شبی هم که اومد و شب تا صبح نماز خواند گفتم هشت ماه توی جبهه بودی بسه گفت دستتان درد نکنه شما چهارتا پنچ تا پسر دارین باید حداقل باید دوتاشون شهید بشن گفت من عاشق شهید شدن هستم و میرم ما جلویت را نمیگیریم
س) حاج آقا قبل از اینکه شهید بشه توی اون دورانی که میرفت جبهه مجروح هم شد ؟
ج) نه صدمه ندید اصلا صدمه ندید هر وقت رفت همش میخواست زودتر از این شهید بشه خدا نخواست تا موقعی که خدا خواست و رفت و شهیدشد هیچ وقت توی جبهه صدمه ای ندید میرفت دوماه سه ما می اومد ده روز جهان چیت کار میکرد دوباره میگفت من رفتم
س) حاج آقا از جبهه برایتان نامه هم فرستاده ؟
ج) نامه ؟ نامه نه ، اگر نامه ای هم داده من یادم نیست خیلی وقته
س) حاج آقا وصیت نامه داشت ؟
ج) بله ؟
س) وصیت نامه داشت ؟
ج) وصیت نامه ای داشت بزرگ دوتا سرباز اومدن خود همین حسین خدا بخشی آوردشان اومدن اینجا گفت وصیت نامه اش را بگذار اینها میخوان از روش چیز کنن دوباره میارن ما دادیمشان اینها رفتن دیگه نیاوردن یکبار هم به حسین خدا بخشی گفتم چی شد گفت معلوم نشد اینها چکار کردن وصیت نامه را نوشته بود وصیت نامه اش را برای من خواندن نوشته بود که هر چی من دارم تو اتاقم هست این مال بده زنم اصلا شما دخالت نکن ما هم گفتیم چشم هرچی داشت دادیم به زنش ، زنش هم یک مدتی صبر کرد و تا یارو اومد گفت که یک نفر اومده خواستگاری من یداله کرمیش میگن اونم توی کارخانه کار میکرد اومده خواستگاری گفتیم از طرف ما آزادی هر وقت میخوای برو میخوای من بیام بنیاد ، گفت نه بنیاد طلاق هم داده گفتم بهتر ما کاری نداریم گفتن چند تا بچه داره گفتن پنج شش تا داره گفتم خودش ادم خوبیه پنج شش تا بچه خوب جایی نیست میخوای بری برو اونم مرد خدا بیامرزدش پارسال این کارخانه همه کاره بود
س) حاج آقا شهید چند سالش بود ازدواج کرد ؟
ج) بیست سالش ازدواج کرد خیلی صبرش از من بیشتر بود من خودم پانزده ساله ازدواج کردم
س) حاج آقا همسرش را کی انتخاب ؟
ج) بله ؟
س) خانومش را کی براش انتخاب کرد ه بود شما ؟ مادرش؟کی انتخاب کرد ؟
ج) دختر داییش بود به اصطلاح داییش اینجا یک زن دیگه گرفته بود اینها از یک زن دیگه بودن همش راهیش میکرد گلفتی با هواپیما میبرد سرهنگی زاهدان ما رحممان شد گفتیم بابا هنوز از این دامادی نیست ولی اسم این را ببریم بلکه این را از کلفتی نجاتش بدیم این کار را کردیم ولی
س) خانومش چند سالش بود ؟
ج) کی ؟
س) خانم شهید چند سالش بود ؟
ج) نمیدونم والا
س) برادرشان میگه چهارده پانزده سالش بوده
آره اونم کوچیک بود وقتی اوردیم اینجا بعدا یک اتاق دادیم رفتن جدا برای خودشان زندگی میکردن
س) حاج آقا شهید بچه هم داشت ؟
ج) نه خیر اینقدر اینور اونور زد بچه نداشت تقصیر پسرم بود دکتر تشخیص داده بود زنش اینجا که رفت عروس شد پسرش دانشجو است
س) حاج آقا از مراسم ازدواج شهید برایمان میگویید مهریه اش چقدر بود ؟
ج) مراسم ازدواجش مراسمی نداشتن ولی خوب موقعی که عروسیش بود توی خانه خودمان فامیلهای خودمان را جمع کردیم و یک شامی دادیم و چیز گرفتیم یک مطربی چیزی نبود اصلا
س) حاج آقا مهریه خانومش چقدر بود ؟
ج) مهریه خانومش هفت تومن ما چهارتا عروس گرفتیم دوتاشون یکی هفت تومن اون پسر بزرگم رفت تهران دختر کد خدا را گرفت ده تومن مهریه اش کردیم این چیز رضا خان خیلی یک طاق آبادی کردن اونم فروختن اومدن پولش را دادن صدو بیست و پنج تومن(خنده ) من حالا هم که حقوق میگیرم میدمشان من خودم تنها خرجی ندارم ولی حالا که افتاده شدیم پرستار میگن یک میلیون میگیریم شبم پیشت نمی ایستیم گفتم من شب تا صبح دوبار سه راه روزی دوازده تا قرص میخورم همش این قرصا شیمیایی است شب تا صبح چهارراه پنج راه آب خوردم وقتی تو نباشی بچه هام میان پیشم می خوابن دیگه هیچ کاری نمیشه بکنیم خدا خیرش بده اون پسر بزرگم زنش مریضی نیست که نداشته باشه خودش هم پاهاش درد میکنه اون نمی توانه من را راه ببره یک حاج عباسی دارم اینجاست خودش مریض زنش مریض اینم که خوب بیکار و سه تا دختر داره توی عروسی اینها این برادره قبول کرده مارا راه ببره
س) دستشان درد نکنه ؛حاج آقا برگردیم دوباره از شهید صحبت کنیم ، اون موقع رابطه اش با فامیل چطور بود ؟
ج) برای فامیل خوب بود از وقتی هم که مرد هنوز که هنوزه میگن که هیچ کس از پسرهات مثل حسین فامیل پرست نبود خوب بود برای فامیل خوب بود
س) حاج آقا اخلاق و رفتارش با خانومش چطور بود ؟
ج) خوب بود اخلاقش خوب بود خانومش گوش به حرفش نمیکرد رفیق می آورد توی خانه ناراحت بود اگر هی التماس میکرد نمیرفت میگفت من دل خوشی از خانه ام ندارم من میرم اونجا
س) حاج آقا عصبانیت آقا حسین را هم دیده بودین شده بود یک چیزی پیش بیاد اتفاقی بی افته عصبانی بشه ؟ دعوا کرده بود ؟
ج) نه میراث از خود من گرفتن هر وقت عصبانی میشدم خودم را میزدم اونها هم همین کار را میکردن (خنده) من روزیکه هر سه پسرهام داماد کردم گفتم من چند ساله مادرتان را اوردم چندتا بچه داریم هنوز با هم بلند حرف نزدیم خواهش دارم کسی که میارید توی خانه تان روزیکه اومد خانه شما اذیتش نکنید الحمدالله گوش به حرف کردن همه شان خوب بودن حاج خانم
س) حاج آقا اهل شوخی و خنده هم بود خانه ؟ سر به سرتان بگذاره شوخی کنه ؟
ج) شوخی بله با خودی شوخی میکرد، با رفیقاهای خودی شوخی میکرد بازن داداشا شوخی میکرد بله شوخی میکرد
س) حاج آقا برخوردش با نامحرم چطوری بود ؟
ج) برخوردش با نامحرم ما نفهمیدیم اگر بود یا نبود ما نفهمیدیم که این برخوردی داشته باشه
س) حاج آقا وقتی یک نامحرم را میدید میخواست باهاش صحبت کنه چطور عمل میکرد باهاش ؟ چطوری صحبت میکرد کسی که محرمش نبود ؟
ج) با کسی ؟
س) با کسی که محرمش نبود کاری باهاش داشت یا صحبتی بکنه ؟
ج) نه اونطوری نبود دیگه تا اومدن بالاخره داماد شدن کار به دست نامحرم نداشتن وقتی آدم زن داشته باشه چه کار نامحرم داره
س) حاج آقا چه غذایی را بیشتر از همه دوست داشت ؟
ج) بله ؟
س) چه غذایی را بیشتر از همه دوست داشت ؟
ج) غذا همه چی میخورد ولی بیشترش خودش این برادرش دکانی باز کرده بودن دل و قلوه میفروختن جگر پزی داشتن خودشان همونجا نصفش را میخوردن (خنده) دیگه پولی نمیرسید
س) حاج آقا رفت جبهه برگشت چقدر اخلاقش تغییر کرد ؟
ج) وقتی رفت و امد باور کن این به کل عوض شد چنان مغزش شستشو داده شده بود که بیا و تماشا کن اصلا اسم اگر یک چیزی در باره انقلاب کنایه دار میگفتیم
س) حاج آقا از لباس پوشیدنش برایمان میگویید ؟ لباس پوشیدنش طرز موهاش ، مثلا عطر به خودش میزد از این کارها انجام میداد
ج) به اونصورت کاری انجام نمیداد حاج خانم
س) حاج آقا لباس پوشیدنش چطوری بود ؟
ج) همش میخواست شیک پوش باشه ولی پول نبود که اون طرحی که میخواد لباسش میخواست خوب باشه زنش میخواست خوب باشه ولی خوب
س) حاج آقا اولین باریکه نماز خواند چند سالش بود ؟
ج) اولین بار اینهاذ پانزده سالگی که میشدن نماز میخواندن مرتب میخواندن
س) کی یادش داد ؟ نماز خواندن را کی یادش داد ؟شما یادش دادی یا حاج خانم ؟
ج) نه من خودم یادشان دادم نمازشان را مرتب میخواندن حاج خانم اهل نماز بودن همه شان
س) حاج آقا مسجد هم میرفت ؟
ج) بله ؟
س) مسجد میرفت ؟
ج) تمام روز تند تند توی مسجد بود با رفیقاش میرفتن مسجد و این کارهاش همش خوب بود
س) مسجد میرفت فقط نماز میخواند یا کار خاصی هم توی مسجد انجام میداد ؟
ج) کاری اگر دستش می اومد میکرد همین مسجد زرندی همش کمک میکرد
س) حاج آقا پایگاه بسیج هم میرفت ؟
ج) بله ؟
س) پایگاه بسیج میرفت ؟
ج) اونوقت نبود پایگاهی وقتی بود اگر بوده من اینجا نبودم و الا برای من همش اونجا رعیتی داشتم هیچ کجا هم نمی اومدم اینها می اومدن تابستان که میشد همه شان می اومدن اینجا و می اومد کمک من خرمنی چیزی داشتیم تراکتور داشتیم می اومدن
س) حاج آقا اگر میدید کسی نشسته که داره غیبت میکرد چه رفتاری نشان میداد ؟
ج) غیبت به اونصورت نمیکرد ، وقتی هم یک کلمه غیبت میخواست به زبان بیاره میگفتم بابا جان غیبت دروغ هم نگو گوش به حرف میکردن هرچی من میگفتم گوش میکردم
س) نه میگم حسین آقا اگر میدید کسی نشسته داره غیبت میکنه به طرف چی میگفت چی کار میکرد ؟
ج) میگفت اگر میخوای غیبت کنی بلند شو برو خانه تان غیبت کن جلوی من این کارها را نکن
س) حاج آقا اتفاقی افتاده بود که شما حسین آقا را نصیحت کنی بگی این کار را انجام نده درست نیست ؟
ج) من هر چی درباره سرکارش که نمی ایستاد میگفتم تو الان زن داری بچه دا میشی دل و دینش توی جبهه ها بود کار نمیکرد ده روز کار میکرد حسین کجایی رفت جبهه دیگه با جبهه خیلی رفیق بود اینجام که بود هرجا که شب شلوغ میشد میرفت همونجا همیشه دست و بالش لباسهاش پر خون می اومد خانه
س) حاج آقا چند سالش بود قرآن خواندن را شروع کرد ؟
ج) قرآن خواندن نمیخواند میخواند؟ نه قرآن نخواند
س) حاج آقا با افکار امام خمینی چطوری آشنا شد؟
ج) نوشته هاش میدید میرفت همینا که توی خیابان ها می نوشتن در باره امام خمینی همینا میرفت اگر کاری هم نمیکرد دنبال میرفت همه این کارهاش حاج خانم از اولش هم خوب بود اینقدر که این دلش جبهه را میخواست باور کن پدر مادرش را نمی خواست
س) حاج آقا رابطه اش با اماما چطور بود ؟
ج) بله ؟
س) رابطه اش با اماما چطور بود ؟
ج) خوب بود
س) حاج آقا آخرین دیدارتان اونجا بود که اومد توی دهات باهاتان خدا حافظی کرد دیگه درسته ؟
ج) بله ؟
س) میگم آخرین باری که دیدینش اون باری بود که اومد توی دهات درسته؟
ج) اومد دهات و خدا حافظی کرد اومد و دیگه نیامد
س) حاج آقا مزارش کجاست ؟
ج) همین گلزار شهدای چهارصد دستگاه کرج
س) حاج آقا هر چند وقت یکبار میرین سر مزارش ؟
ج) بله ؟
س) هر چند وقت یکبار میرین سر مزارش؟
ج) من تا اینطور نشده بودم همیشه شب جمعه میرم حالا دوساله اینطور شدم هیچ جا نمی توانم برم خدا نصیب نکن حاج خانم اینها میگن این چه حرفیه میگم بابا درسته من خجالت میکشم با این بند و بساط کجا برم من اگر اومد گلزار هم سر خاک اون میرفتم هم سرخاک مادرش میرفتم هم سرخاک دوتا خواهرش اونجاست میرفتم پدر زن و مادرزن همه اینجان ولی خوب وقتی نمی توانم برم نمیرم
س) حاج آقا مادرشان چند ساله فوت کرده؟
ج) مادرشان چهارده پانزده سال هست
س) سیزده ؟
ج) بله
س) سیزده میگن
ج) سیزده ، ساله
س) حاج آقا اسم مادرشان را میگویید برایمان ؟
ج) اسم مادرشان سکینه عسگری
س) نسبتی داشتن با شما ؟
ج) بله ؟
س) مادرشان نسبتی داشتن با شما ؟
ج) نه اتفاقا توی دهمان همونا غریب تر از همه بودن نصیب ما شد دختر خاله داشتیم فامیل داشتیم هرچی گفتیم مادرم قبول نکرد من نبودم مشهد بودم مادرم خواستگاری کرده بود در نبودن من ما اومدیم قبول کردیم
س) حاج آقا زمانیکه حسین آقا شهید شد مادرش چه احساسی داشت یادتانه ؟
ج) مادرش یک سال خیلی ناراحتی میکرد ما اگر شب جمعه میرفتیم اون روزهای عادی هم میرفت همیشه سر قبر این بود
س) حاج آقا خودتان چه احساسی داشتین ؟
ج) خودم هم ناراحت بودم ولی خوب چون در راه خدا کشته شده بود زیاد ناراحت نبودم برای خودش که میخواست حالا هیچ کس قبول نمیکنه ما که اینجا داریم زندگی میکنیم اونها خون دادن که ما داریم زندگی میکنیم رهبر ما رئیس جمهور ما هرچی داریم از خون شهدا داریم راستم میگن درست هم میگن ولی ما چی بگیم
س) حاج آقا شهادت حسین آقا چه تاثیری روی شما و فامیل گذاشت ؟
ج) بله ؟
س) چه تاثیری گذاشت روی شما و فامیل شهادتش ؟
ج) خیلی تاثیر گذاشت من دیگه کمر شکن شدم من دیگه از کار افتادم که مزرعه ام را مفت فروختم اومدم اینجا که حمله کرد اینجا افتادم الان دو ساله ایم چیز توی شکم من است سه تا بیمارستان رفتیم خوبی نداره تعریف کنم سه تا بیمارستان رفتیم نتوانستن سند ج) توی مجرای بول کنند ما هم شکم مان باد کرد گفتن برن هاشمی نژاد اونها اینکاره هستن که رفتیم اونجا اونها هم نتوانستن سوند توی مجرای بول بگذارند شکم را سواخ کردن و همین که هست
س) حاج آقا حسین آقا وقتی میدید کسی بد حجابه ؟ حجابش را رعایت نمیکنه چه برخوردی میکرد با طرف چی بهش میگفت ؟
ج) میگفت بشین سرجات شوخی با آدمی که نیست نکن پشت سر کسی حرف نزن هرچی میگی روبرو بگو یا جوابت را میدن یا میزنن توی گوشت پشت سر کسی غیبت نکن این حرفها را میزد بله
س) حاج آقا صلاح میدانستین حسین آقا شهید نمیشد الان کنارتان بود ؟
ج) نه من چیزی که خودش راضی بود من هرگز گفتم چون خودش راضیه بره ، درسته داغ خوب نیست ولی این کار در راه خدا
س) حاج آقا چکار کردین که حسین آقا اینقدر خوب تربیت شده بود ؟
ج) بله؟
س) میگم چکار کردین شما که حسین آقا اینقدر خوب تربیت شده بود ؟
ج) من تربیت میکردم ولی مادری داشتن که دیگه مثلش گیر من نیامد که نیامد مادرش همیشه نماز ، شبی هم که میخواست بمیره اون شب تا صبح من مریض بودم گفت که ایام فاطمیه کیه ؟ من گفتم فردا گفت دلم میخواد ایام فاطمیه بمیرم که صبحش هم رفت یک خورده چایی داد به من خوردم و دیدم داره شل میشه به پسرم گفتم برسونش بیمارستان بردم بیمارستان اذان ظهر همونجا خلاص کرد شام اینجا خاکش کردیم مادرشان خیلی از من بهتر بود
س) خدا بیامرزه ، حاج آقا به نظر خود شما حسین آقا چکار کرده بود که شهادت نسیبش شد میدونید که کمتر کسی شهید میشه درسته ؟
ج) بله این کارش را خدا میدانه همین که دلش میخواست میگفت که کسانیکه شهید میشن دیگه پرسش و سوالی ندارن ما اگر گناهی هم داشته باشیم همون شهید شیم خدا ببخشد مان مادرش هم خیلی از من بهتر بود برای تربیت
س) حاج آقا توصیه شهید سفارش به دیگران به شما چی بود ؟
ج) میگفت به من گفت که شما خودتان که نمی توانید بیایید من خوب از کار افتاده شده بودم نمی توانستم بیام گفت شما که نمی توانید پسرهایتان را تشویق کنید بیان جبهه ما گفتیم هرکی میخواد بره جبهه بره ما جلوش را نمیگیریم هر کی هم میخواد نره ما اجبارش نمیکنیم تو دلت میخواد بری ؟ برو همین این برادر کوچیکش خیلی وقتها همراهش بود
س) حاج آقا به جزحسین آقا توی فامیل دوستان شهید دیگه ای دارین ؟
ج) آره پسر برادر زنم
س) اسمش را میگویید ؟
ج) محمود عسگری اسمش پدرش هم اکبر عسگری
س) دارید دوباره شهید دیگه ای ؟
ج) بله ؟
س) شهید دیگه ای دارید ؟
ج) دوتا شهید دیگه داریم که مال عمو خانومم بودن منتهی اونها دهات هستن
س) اسمشان را میگویید ؟
ج) یکیش فرض الله یکیش هم احمد
س) حاج آقا جانباز چی ؟ توی فامیل و خانواده جانباز هم دارید ؟
ج) بله پسر برادر زنم محمد علی عسگری از اینجاش قطع است نیست ( از بازویش نشان میدهد) هنوزم هست
س) دیگه دارید دوباره جانباز دیگه ای ؟
ج) دیگه به اونصورت که فامیل ما باشن نداریم
س) حاج آقا آزاده چی ؟
ج) آزاده نه کسی نداریم کسانیکه آزاد شدن فامیل ما نیستن
س) حاج آقا محلی مکانی خیابانی ورزشگاهی جایی به اسم حسین آقا هست ؟
ج) زیر چیز یک خیابانی تازه زدن به نام حسین عسگری
س) حاج آقا خاطره ای چیزی هست از شهید که دوست داشته باشین بگویید ؟
ج) برای حسین ؟
س) آره
ج) نه دیگه خاطره ای یادم نیست
س) خاطره ای یادتان نیست ؟
ج) نه
س) حاج آقا صحبتی خودتان دوست داشته باشین بگین چی ؟ صحبتی هست که خودتان دوست داشته باشین بگین ؟
ج) صحبتی خیلی با مردم بود با فامیل اینقدر دوستی داشت الان که مرده میگن توی بچه هات هیچ کدوم مثل حسین فامیل دوست نبودن می اومد میرفت کاری داشتن کمکشان میکردن مثلا اگر محرم کار داشتن همش اونجاها بود کارهاش خوب بود
س) حاج آقا رابطه اش با همسایه ها چطور بود ؟
ج) برای همسایه ها هم خوب بود
س) چکار میکرد ؟
ج) ما همین خانه خودمان هشتا اتاق بود هشت خانوار زندگی میکردیم با همه خوب بود
س) حاج آقا خوابش هم دیدین ؟
ج) بله ؟
س) خوابش هم دیدین ؟
ج) کارش ؟
س) خوابش ، خوابش
ج) خوابش یک دفعه ، یک دفعه خواب دیدم که داره توی خیابان داره میاد رفتم جلوش گفتم کجا گفت کار دارم من باید برم داشتم می اومدم حالا که شما را دیدم دیگه نمیام یک دفعه خوابش را دیدم
س) حاج آقا از مراسم تشیعش پیکرش را تحویل گرفتید کجا بردینش چطوری شد کیا بودن تعریف میکنید برایمان ؟
ج) موقعی که آوردن اینجا در خانه اینقدر شلوغ بود که از اینجا تا گلزار توی خیابانها جا نبود چون همه شناس بودن باهاش با من شناس بودن اینقدر شلوغ شده بود که راه و جا نبود
س) حاج آقا صحبتی خودتان داشتین ، دوست دارین بگوش کسی برسه مسئولی کسی بره بفرمایید ؟
ج) من نه ، منم تا جوانیم تنها نبودم اما از وقتی پا به سن گذاشتم خیلی جلو گیری از دهنم کردم که حرف بدی به کسی نزنم غیبت کسی را نکنم
س) دست شما درد نکنه ، اذیتتان کردیم ببخشید
ج) سرتان درد نکنه حاج خانم شما گفتین که من داستان گفتم برایتان گفتین هرچی هست بگو ما هم گفتیم
س) دست شما درد نکنه خیلی لطف کردین ما هم همین را میخواستیم داستانها را برایمان تعریف کنید
ج) شما زحمت کشیدین اومدین
کارگردان: مسعود والی نژاد
تصویربردار: اصغر بیات
مصاحبه کننده: مینا بیگلری
اداره کل بنیاد شهید و امور ایثار گران استان البرز شهرستان کرج