نام پدر: رمضان
تاریخ تولد: 15-3-1345 شمسی
تاریخ شهادت : 8-9-1365 شمسی
محل شهادت : مریوان
گلزار شهدا: چهارصددستگاه
البرز - کرج
بسم الله الرحمن الرحیم
حضورمحترم پدر عزیزم سلام عرض می کنم پس از تقدیم عرض سلام سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواهان و خواستارم و امیدوارم در زیرسایه خداوند تبارک وتعالی صحت و سلامت بوده باشید باری اگر از احوالات اینجانب فرزند خود صادق را خواسته باشید بحمدالله هیچ کسالتی ندارم به جز دوری شما که آن هم بزودی زود امیدوارم که تازه گردد باری درکرج کبری، کوکب، بهمن، کاظم راسلام فراوان برسانید حبیب الله با خدیجه و حمیدرضا رادعا وسلام برسانید عمو حسین با خانواده سلام برسانید عمه شهربانو را سلام برسانید علی آقا با معصومه وسیمین رادعا وسلام برسانید حسین با اشرف سلام برسانید غلام حسین با خانواده سلام برسانید عزیز با خانواده سلام برسانید محمد عسگری با خانواده سلام برسانید دیگر همه همسایگان و فامیلها را در کرج سلام برسانید امروز 14/11/64 است که این نامه را توسط بچه هایی که به مرخصی می روند بچه همدان است به شهر می آورد و در مریوان برایم پست می کند معلوم نیست کی به دست شما برسد شما هم هیچ ناراحت نباشید ای پدر وای مادرعزیز که از هیچ چیز ناراحت نباشید آنجا فقط دلم برای شما مانند یک پرنده شده که می خواهد پربکشد به طرف خانه ولی چاره نیست انشاءالله تا 23 برج من 60 روز است که در گروهان هستم از 60روز به آن وریعنی23 برج معلوم نیست شاید تا 7 یا8 روز بعد به من مرخصی می دهند دیگر عرضی نیست به جز دوری شما نامه شما هنوزامشب که با یکی از بچه ها توسنگر هستیم ساعت 6 غروب است و باید سر نگهبانی برویم دونفردریک سنگر، چراغمان روشن و؟؟؟وکره و تخم مرغ گرفته ایم و در حال آماده کردن شام هستیم نامه شما نرسیده آنجا همه ترک هستند فقط یکی بچه طرف اصفهان همسنگر هستیم و زبان فارسی کسی را ندارم که مثل خودم آشخور باشد همه قدیمی هستیم دیگر عرضی نیست به جز دوری شما که آن هم به زودی زود تازه می گردد پدر نامه علی آقا رسید خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی که خانه بودم هروقت می رفتم خانه اشان با هم خوب بودیم و حال هم می بینم که یادی ازمامی کند ونامه شما هنوزبه دست من نرسیده انشاءالله که می آیددیگر حرفی ندارم برایتان انشاءالله
کاتب بد خط سرباز وظیفه صادق شریفی
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام برپدرومادرعزیز :پس ازعرض سلام سلامتی شما را از درگاه خداوند خواهانم و خواستارم و امیدوارم هیچ کسالتی نداشته باشید باری اگر حال اینجانب پسر خود را خواسته باشید سلامت هستم از کرج خواهر و برادرم را سلام برسانید حبیب و خدیجه و حمیدرضا را سلام برسانید آقا را با خانواده حتماْ از طرف من سلام برسانید چون برایش می خواستم نامه بدهم پلاک خانه اشان را گم کرده بودم حسین و اشرف را سلام برسانید عمه شهربانو را سلام برسانید عمو حسین با خانواده را سلام برسانید محمد عسگری با خانواده را سلام برسانید عزیز با خانواده سلام برسانید محمد با خانواده سلام برسانید دیگر همه فامیلهارا در کرج سلام برسانید دیگر عرضی نیست به جز دوری شما اگر وقت کردید که می دانم حتماْ کار دارید حداقل جواب نامه را بدهید حالا اضافه نمی خواهم اگر هم مرا فراموش کرده اید آن هم جای خود حداقل به خدیجه بگویید یک نامه بنویسد چون تا به امروز 10/7/64 یک نامه شما آمد دیگر عرضی نیست خداحافظ خدانگهدار شما جواب نامه فوری فوری .
دلم تنگ آمده چاره ندارم
بدان روزی به دیدار تو آیم مادرعزیز
کاتب بدخط صادق شریفی
مصاحبه پدر شهید صادق شریفی بناد کوکی
س) بسم الله الرحمن الرحیم در خدمت خانواده معظم شهید بزرگوار شهید صادق شریفی بناد کوکی هستیم سلام و عرض ادب پدر جان
ج) سلام علیکم
س) حال شما بهتر انشالا؟
ج) الحمدالله
س) لطف کنید خودتان را معرفی کنید ؟
ج) بسم الله الرحمن الرحیم اینجانب پدر شهید صادق شریفی رمضان شریفی
س) چند سالتانه بابا جان ؟
ج) هفتاد کمتر بیشتر اونش نمیدونم
س) اصالتا اهل کجایی ؟
ج) یزد
س) کجای یزد ؟
ج) بناد کوک
س) روستا است بنادکوک ؟
ج) بله
س) چند ساله که از یزد اومدین کرج ؟
ج) حدودا الان پنجاه ساله که هستیم خانه داریم کرج جلوترش هم بودم مجرد بودم جلوترش هم بودم هفت هشت سال روی هم رفته شصت میشه شصت ساله که ما الان کرجیم
س) خداوند چندتا فرزند به شما داده ؟
ج) هفتا
س) صادق چندمی بود ؟
ج) صادق دومی بود
س) چه سالی متولد شد صادق ؟
ج) چهل و هفت
س) کجا ؟
ج) تو کرج بود
س) کدوم محله کرج بودین ؟
ج) همین چهارصد دستگاه
س) اون روزیکه به دنیا اومدیادتان میاد ؟کجا بودین شما؟
ج) من که کارخانه بودم سرکار بودم آره دیگه
س) چطوری به شما خبر دادن ؟ یا اومدی خانه دیدی بچه به دنیا اومده ؟
ج) خبر دادن یکی فامیلمان کمکی کرد و بچه ها را برده بود بیمارستان کمالی هیچی اونجا به دنیا اومده بود
س) شغل شریفتان چی بود اون موقع ؟
ج) شغل شریفمان کارخانه میرفتم
س) کارخانه ؟
ج) همین روغن نباتی
س) کارخانه جهان ؟
ج) جهان ، هیچی کارخانه میرفتم روغن نباتی جهان دیگه همین بود شغلمان شغل دیگه ای نداشتیم
س) صادق وقتی بچه بود هنوز مدرسه نمیرفت چطور بچه ای بود ؟
ج) بد نبود همون برای خودش بازی میکرد اینور اونور میرفت با بچه ها
س) شیطنت میکرد ؟
ج) نه آروم بود بعضی موقع ها میگفت من دارم میرم با بچه ها داریم میریم مسجد گفتم خوب میری چه کار گفت دارن اذان میگن ما هم بریم چیزی کنیم اذان میگن ماهم داریم میریم اذان بگیم مثلابرای خودشان( خنده) بچه بودن دیگه همین کلاس اول دوم بودن
س) کدوم مدرسه ثبت نامش کردین بابا ؟
ج) مدرسه نامجو
س) تا چقدر درس خواند ؟
ج) فکر کنم پنج وشش را خواند ، پنج و شش بیشتر نخواند توی شش بود دیگه
س) چرا ؟ درسش خوب نبود یا خوب بود ؟
ج) بدم نبود خوبم نبود ولی دیگه حالا نرفت ول کرد
س) چرا به خاطر چی نرفت ؟
ج) هیچی توی امتحانا میماند مثل اینکه ولش کرد
س) به جاش سر کار میرفت اینها ؟
ج) سر کار میرفت فوتبال میرفت ، فوتبال هم میرفت
س) حرفه ای میرفت یا توی خیابان بازی میکرد ؟
ج) نه میدانی بود بچه ها میرفتن هفت هشت ده تا یک میدانی بود بچه ها میرفتن برای خودشان جمع میشدن دیگه خلاصه میرفت یک ساعت دوساعت میرفت صبح ها که میرفت سر کار البته
س) چه کاری ؟
ج) همین کار سنگ کاری و اینها
س) سنگ کاری ساختمان ؟
ج) ساختمان
س) بعد حقوق هم میگرفت دستمزدش چطوری بود ؟
ج) حقوق میگرفت اون موقع که حقوقی نمیگرفت روری پنج تومن چهار تومن به کارگر میدادن اون موقع حقوق کم بود
س) کارش را چقدر ادامه داد ؟اوستا شد یا نه ؟
ج) از صبح میرفت تا بعد از ظهر چهار ونیم پنج
س) میخوام ببینم اوستا کار شد یا نه ؟
ج) اوستا کار هم بله اوستا کار هم شد
س) کمک خرجتان هم بود بابا ؟
ج) دیگه به اونجاها کمک خرجی ما بکنه دیگه نماند
س) پایگاه بسیج میرفت ؟
ج) پایگاه بسیج میرفت ، پایگاه بسیج در خانه مان بود پایگاه بسیج میرفت
س) چند سالش بود پایگاه بسیج رفت ؟
ج) همین توی چیز مدرسه رفتنش اینها میرفت پایگاه مسجد
س) چقدر بعدش جبهه رفت ؟
ج) جبهه نرفت توی سربازیش بود جبهه به اون نرسید همین دمای سربازی گرفتن بود و جبهه رفتن بود دیگه اون رفت سربازی اسمش در اومده بود رفت سربازی دفترچه گرفته بود رفت
س) سرباز ارتش بود درسته ؟
ج) بله
س) از اخلاقش بگین برایمان بابا ؟
ج) اخلاقش خوب بود روز دنیال کار بود شبم که می اومد میخوابید
س) خوب بود چطوری بود که میگید خوب بود ؟
ج) چطوری ؟
س) اخلاقش چطوری بود که شما میگین خوب بود ؟
ج) چیز نمیکرد با ما کار نداشت خوبیش این بود که با ما کار نداشت
س) اذیت نمیکرد ؟
ج) اذیت نمیکرد
س) خوب اولین باریکه جبهه رفت را برایمان تعریف کنید ؟
ج) اولین باریکه جبهه رفت هیچی دیگه رفته بود معرفی کرده بود خودش را ساعت نه و نیم ده صبح بود که رفت پایگاه مهرشهر اونجا ها نمیدونم هست اونجا رفت براش
س) شما مخالفت نکردین ؟بگین فعلا جنگه نمی خواد برین ؟
ج) نه اصلا مخالفت نکردم گفتم خوب کاری کردی برو
س) کلا چندبار اعزام شد ؟
ج) اعزام که همون یک دفعه اعزام شد همون یک دفعه اعزام شد که رفت
س) چندبار اعزام شد کلا بابا جان ؟
ج) کلا من خوب بیشتر یادم نیست سه دفعه
س) توی این سه دفعه که اعزام شد مجروح هم شد قبل از شهادت ؟
ج) نه خبری نبود
س) بعد برایتان تعریف میکرد ازجبهه وقتی می اومد خانه ؟
ج) دفعه سومیش که اومدگفت که ما توی مریوان توی کوه هستیم توی کوههای مریوان یک جایی هست که غذا با الاق باید بیارن بعضی ها هستن نون گیر نمیاد اصلا بعضی ها هستن نون خشک هفت هشت روزه چیزه پیدا میکنند میخورن بعضی ها گشنگی میکشن من که میرم مریوان دنبال راه که می اومدم از گرسنگی برف میخوردم هیچی دیگه
س) بار آخری که رفت چطوری بود تعریف کنید اون روز را برایمان ؟
ج) بار اخرش هم همین بود دیگه
س) چطوری شد ؟ چطوری خدا حافظی کرد ؟
ج) هر دفعه که می رفت دست میداد خدا حافظی میکرد مشکلی نداشت نه ما با اون داشتیم نه اون مشکلی خلاصه نامه هم که میفرستاد
س) نامه میفرستاد؟
ج) آره
س) چی می نوشت توی نامه هاش ؟
ج) هیچی همین سلام احوال پرسی و اینها همسایه ها خواهراش فامیلا می پرسید
س) شما با خبر شدی که چطوری به شهادت رسید ؟
ج) من کارخانه میرفتم نه من یک روز صبح وقتی رفتم همین چیز یک دانه نانوایی هست دم کوی کارمندان هست همین پشت سپاه صبح ها سرویس می اومد اونجا سوار میشدیم یک روز صبح میرفتم همکارام اومده بودن دیدم که نه گفتگو میکنند و من حالیم نشد یک نفر هم گفت آقای شریفی شما امروز نمیخوای بیایی سرکار یعنی چه من که کسی چیزی نگفته برای چی نیام ؟ گفت شما بمون صادق فکر کنم آوردنش بیمارستان مریض بوده برید ملاقاتش هیچی دیگه خوب یک کمی چیزم شد و گفتم خیلی خوب اون روز سر ایستگاه همکارا بهم گفتن دیگه نرفتم و اومدیم دیگه همون چیزش بود روزش بود دیگه نمیدونم تا ظهر تشیع جنازه اش را آوردن
س) خوب به شما گفتن بیمارستانه ؟
ج) خوب میخواستن که من نرم سر کار
س) شما اومدین خانه چطوری با خبر شدین که شهید شده ؟
ج) همون میگم که یک خورده از دلم گذشت
س) یعنی از فکرتان گذشت که شاید شهید شده باشه ؟
ج) بله که حتما یک طوری شده هیچی اومدم خانه
س) چطوری مطمئن شدین که شهید شده ؟
ج) هیچی دیگه وقتی اومدیم خانه همون روز بود تشیع جنازه شد ساعت نه و نیم ده یازده تشیع جنازه شد و اومد و منم نرفتم سرکار اومدم خانه بهم هم گفتن که صادق شهید شده
س) اهل خانه میدانستن از قبل ؟
ج) اونها بله میدانستن من یک خورده اینجا شک کرده بودم
س) خوب کسی بعدا برایتان تعریف کرد که چطوری شهید شد ؟
ج) بعدا میگفتن نمیدونم روی مین رفته ، خمپاره اومده ، شب بارونی هم بوده روی مین رفته چیز شده که شهید شده
س) مزارشان کجاست بابا ؟
ج) چهارصد دستگاه
س) گلزار شهدای چهارصد دستگاه ، هر چند وقت یکبار شما میرین ؟
ج) ما هر هفته میریم اینجا باشیم میریم هر هفته همه هفته میریم ، میریم سر قبرش
س) خیلی ممنونم از شما
ج) زنده باشین
کارگردان: میلاد گلزار راغب
تصویر : میلاد گلزار راغب
مصاحبه : میلاد گلزار راغب
اداره
کل بنیاد شهید وامور ایثار گران استان البرز
************************************
**************************
****************
مصاحبه مادر شهید صادق شریفی بناد کوکی
ج) بسم الله الرحمن ارحیم من مادر شهید صادق شریفی بناد کوکی هستم
س) اسم خودتان هم بگویید مادر ؟
ج) ربابه زارع علی آبادی
س) حاج خانم ربابه زارع علی آبادی ؟
ج) ربابه زارع علی آبادی
س) شما از بچه گی صادق برایمان تعریف کنید وقتی بچه بود چطوری بود ؟
ج) بچه بود خوب بود ، تا بچه بود خوب بود مدرسه میرفت و می اومد وقتی هم اذیت نداشت و درسش را میخواند و یک خورده بگو مگو داشتیم بشین درست را بخوان درسش را میخواند و میرفت دنبال فوتبال و بازی و توی کوچه تا یک مدت این کارش بود بعد ا می اومد یک خورده برایمان نقشه قالی میبافتیم کمک ما میکرد
س) نفش قالی میکشید ؟
ج) نه ما می بافتیم
س) آها اون میخواند شما میبافتین ؟
ج) نه اونها را پر میکرد نمیرفت که توی کوچه ولو باشه تا کلاس پنجم خواند ، پنجم باز یک چند سال رفت راهنمایی همونطور خواند دید نه روزانه قبول نشد کمک ما قالی باقی میکرد تا بعدا کم کم بزرگتر شد درسش راخواند چند سال هم راهنمایی خواند بعد از راهنمایی قبول نشد دوباره گفت من میرم کار شبانه رفت اسم نوشت شب میرفت درس بخوانه روزها هم میرفت سر کار اونم نمیدونم چطور شد که گفت نه اصلا میرم همون روز دیگه درس را ول کرد رفت دنبال کار، یک خورده رفت دنبال کار و یک خورده رفت دنبال شاگرد شوفری و از این کارها بعد هم دیگه تا شد اول انقلاب ، اول انقلاب هم که شد یک چند وقتی مسجد میرفتن ، مسجد می اومدن
س) توی مسجد چکار میکرد ؟
ج) همین بسیج و مثلا شبها میرفتن ، بسیج و برنامه های شب بیرون بودن
س) نگهبانی و ؟
ج) بله بله گاهی هم میگفت من میرم جبهه باباش میگفت تو که سربازی جبهه هم بری باید بری سربازی پانزده سالش بود نمیدونم چی شد رفت خودش را معرفی کرد و رفت برای سربازی ، رفت برای سربازی و سه دفعه هم اومد و از مرخصی اومد خانه و دفعه سوم که رفت نامه که فرستاد این نامه به ما نرسید بعدا شهید شد که نامه اش اومد حالا یادم میاد که چکار کرده
س) شما یادتان میاد اولین بار چند سالش بود نماز خواند ؟
ج) نماز
س) حدودا ؟
ج) حدودا بگم که از شش هفت ساله الان این نوه ام اینجا هست هرکی وایمیسته نماز اونم وایمیسته نماز کوچیکه
س) پس بچه بود از بابا یاد گرفت ؟
ج) بله اونم همینطور بود وایمیستاد نماز پانزده سالش شد دیگه واجب بود دیگه باید نماز بخوانه پسر پانزده سالگی واجبش است
س) یک خورده از اخلاقش توی خانه برایمان بگویید ؟توی خانه کمکتان میکرد ؟
ج) اخلاق خانه اش هم بد نبود خوب بود یعنی خوب بود اخلاق خانه اش خیلی خوب بود
س) خوب بود یعنی چطوری بود ؟یک مثالی برایمان بزنید ؟
ج) یعنی عصبانیت نداشت خانه بود قالی میبافت و کار خانه را میکرد خانه باشه یعنی بچه چشم ما بود دوتا دیگه داشتیم تشنج اومد توشان اونها بابای این بچه یکم عصبانی است یکی دیگه تشنج داشت زبانش یکم شل شد ولی اون نه بچه خوب ما چشم ما اون بود خیلی بچه مهربانی بود با همسایه ها میساخت دفعه آخری که اومد از سربازی که بره مرخصی اومده بود گفت که پوتین اینهاش را برده بود بده بدوزن گفته حساب کنید گفته که معلوم نیست این دوره که آدم بره برگرده حساب کن ، آقا رجب حساب کن که چیز شد پول پوتینش را بده اومد خانه و گفت من پوتینهایم را که دوختم حساب کردم پولش را هم دادم اون دفعه که میرفت اصلا یک جوری بود این گردن ما را گرفت که خدا حافطی بکنه اصلا ول نمیکرد تا دم در که میرفت زیر آینه قرآن که ردش کردیم و رفت خیلی بچه چشمی بود
س) شما دوستاش را میشناختین؟
ج) بله؟
س) دوستاش را میشناختنین شما ؟
ج) بله
س) از دوستاش کسی بود که شهید بشه ؟
ج) دوستاش ، دوستاش یکی همین حسن شریفی هم فامیلیم چندتام توی کوی کارمندان بود به حساب بزرگ شده بودن فوتبال واینها میرفتن دوستاش بودن
س) اونوقت شما یا حاج آقا کنترل میکردین ببینید با کی میره با کی میاد ؟ دوستاش کی هستن ؟
ج) نه بچه چشی بود خاطرمان جمع بود که خودش میره میاد و اینها
س) نگران نبودین پس ؟
ج) مثلا بگیم این بچه جایی میره اون موقع اینطوری نبود مثل حالا ، مثل حالا نبود که به هر بچه ای نشه چش کنی ولی الان نه ، الان نمیشه جوانها را بگذاریم به امیدخدا خودم میگم ولی اون موقع اینها نبودن
س) اگر یک جمعی بود یک جایی بود که مثلا دروغ میگفتن ،غیبت میکردن اگر صادق اونجا بود چطوری برخورد میکرد باهاشان ؟
ج) والا ما اینهاش را ندینم
س) ندیدید شما ، اصلا کلا درباره این مسائل حرف میزد ؟
ج) اصلا تیشه دعوا نبود که دعوا کنه و اینها
س) چه غذایی را بیشتر دوست داشت ؟
ج) بله ؟
س) چه غذایی را بیشت راز همه دوست داشت ؟
ج) غذا ، بچه های ما هیچ غذایی را چیز نمیکردن این غذا را میخورم اون غذا را نمیخورم هر غذایی که درست میکردیم میخورد اونطوری نبود
س) شما کدوم اخلاقش را بیشتر از همه دوست داشتین ؟
ج) چطوری؟
س) بین اخلاق های خوبی که داشت شما کدومش را بیشتر دوست داشتی؟
ج) من همه چیش را دوست داشتم بچه ام بود ، بدم نبودکه بگم بچه بدی است فقط گاهی حرص میخوردم که چرا این درس نمی خوانه از درس نخواندش و اینها ناراحت بودم چرا درس نمی خوانه
س) ازدواج نکرد ؟
ج) نه ازدواج نکرد
س) شما کسی را در نظر نداشتین براش برای ازدواجش ؟
ج) گفتیم سربازی برو بیا اون موقع
س) خوب وقتی که گفت میخوام برم سربازی مخالفت نکردین شما ؟
ج) نه سربازی باید بره اول انقلاب و اینها میشد پیش بیسجی نرفته سربازی میخواست بره
س) خودش برای چی میگفت میخوام برم ؟دلیل رفتنش چی بود که میگفت میخوام برم سربازی ؟
ج) دلیلش این بود که وقتش نگذره که جریمه نشه که مثلا خوب سر موقعش سربازیش را بره تمام بشه یعنی اول میخواست که بره جبهه اونوقت اسم نویسی هم میخواست بکنه بره سربازی باباش هم گفت اسمت را بنویس برو دیگه برای سربازی باید بری برو سربازی با چندتا از دوستاش رفتن ، دوستش هم شهید شد
س) وقتی می اومد برای شما تعریف میکرد از اونجا ؟
ج) بله
س) چی میگفت ؟
ج) میگفت چطور سنگر ساختیم چطور سنگر خراب شده چندتا رفتن زیرش هی این میگفته تو برو کمک کن اون میگفته تو برو کمک کن حتی می ترسیدن برن من رفتم گفتم هرچی میشه بشه یک خورده دستاش بریده توی حلبها گفت هرچی شد ، شد خوب ما اومدیم اینجا کمک کنیم نیامدیم وایسیم یک خورده چیز کردم و او رفتم جلو اینها را از زیر آوار درشان آوردم گفت اونجا حتی نمیشه یک ذره چراغ روشن کنیم میگفت همیشه غذای سرد میخوریم اونها که می توانستند گوشت گوسفند را میریختن روی سنگ داغ بشه میخوردن ولی اونها نیم توانستن مثل بچه ما نمی خوردن میگفت نون خشک ضایعات میخوریم تا جیزی برایشان بیارن یا هواپیما برایشان بیاره می آورده براش
س) نمیشده که آتیش درست کنن ؟
ج) نه آتیش و سیگار و هیچی
س) توی نامه ها چی می نوشت یادتان میاد ؟
ج) نامه همین احوال پرسی بچه ها
س) آخرین باری که رفت را برایمان تعریف کنید چطوری خدا حافظی کردین باهاش ؟
ج) همون خداحافظی کردیم و رفت میگم آخرین بار خودش اصلا به دلش افتاده بود خودش میگفت که من ، یعنی وقتی صورت من را گرفت که روبوسی کنه بره دیگه ول نمیکرد که واشه که چندوقت بعد نامه ای که نوشته اومده
س) شما چطوری باخبر شدین که شهید شد ؟
ج) هیچی همسایه ها فامیلمان اومد در خانه اول گفت که صادق زخمیه آوردن بیمارستان تا آخر شب کم کم اومدن نشستن و یک عمو دارم عموی من اومد و هی گفتم یک چیزی شده صادق شهید شده چیزی شده گفتن نه عموم گفت که حالا شهید شده حالا میخوای بگی چه ؟گریه میکنی بکن هرکار میخوای بکنی بکن شهید شده آخرین حرف عموم این بود که تاصبح و صبح رفتیم بهشت زهرا ، بهشت سکینه رفتیم اونجا دیدیمش و اوردن اینجا بدنش را ما ندیدیم توی کیسه مشمایی بود خورد بود عکسهاش را داشتم
س) شما متوجه شدیم چطوری شهیدشد ؟
ج) گفتن رو مین رفته
س) چطوری رفته روی مین چه اتفاقی افتاده ؟
ج) نمیدونم دیگه نگهبانی بوده نمیدونم چطوری بوده شب بارونی بوده روی مین رفته یکی دیگه هم دوستش بوده اون دوستش گفته من این صادق را نمیگذارم بمانه توی بارون و زخمی دور خودش بپیچه اونم رفته اون را نجات بده اونم دوباره میره روی مین جفتشان شهید میشن این که به ما گفتن ولی ما نرفتیم جاش را ببینیم اصلا نرفتیم جاش را ببینیم و اینها دیگه چیزی بلد نیستم یعنی یادم میره اینقدر مشکلات هست آ دم یادش میره
س) خیلی ممنونم از شما
کارگردان: میلاد گلزار راغب
تصویر : میلاد گلزار راغب
مصاحبه : میلاد گلزار راغب
اداره کل بنیاد شهید وامور ایثار گران استان البرز