شهیدغلامرضا زارع هرفته
نام پدر: غلامعلی
تاریخ تولد: 2-1-1342 شمسی
محل تولد: سیستان وبلوچستان - خاش
تاریخ شهادت : 10-2-1361 شمسی
محل شهادت : ارتفاعات الله اکبر
عملیات بیت‌المقدس
گلزار شهدا: چهارصددستگاه
البرز - کرج
 
 
نوید شاهد البرز؛ 
«شهید غلامرضا زارع هرفته» در سال 1343، در شهرستان خاش از توابع استان سیستان و بلوچستان دیده به جهان گشود و سه سال بیشتر نداشت که به اتفاق خانواده‌اش به کرج مهاجرت کرد. در سن 7 سالگی وارد دبستان شده و پس از‌ آن دوره راهنمایی را در مدرسه سعدی کرج گذراند و در همین زمان نخستین بارقه‌های امید مستضعفان جهان زده شد و او نیز برای پیروزی این انقلاب اسلامی از هیچ کوشش و تلاشی فروگذار نکرد و در اکثر تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت فعال و مستمر داشت.
او پس از پیروزی انقلاب نیز با فرمان امام بلافاصله به عضویت بسیج درآمد و به علت در مضیقه بودن خانواده از نظر مالی او به کار و تلاش پرداخت و در دادستانی تهران قسمت خدمات مشغول به کار شد و به خاطر اینکه علاقه زیادی به حفظ دستاوردهای انقلاب داشت؛ تصمیم گرفت در قسمت رزمی دادستانی مشغول انجام وظیفه شود و متون نظامی را فراگیرد و پس از دیدن دوره‌های لازم عازم جبهه‌های جنگ حق علیه باطل شد و سپس در تاریخ بیست و ششم اردیبهشت ماه 1361، در عملیات بیت‌المقدس شرکت کرد و در تپه الله اکبر به شهادت رسید و تربت پاکش در گلزار شهدای چهارصد دستگاه کرج نمادی از ایثار و استقامت در راه وطن است.
به نقل از پدر شهید است که غلامرضا از آنجایی که قلبش برای رفتن به جبهه می‌طپید؛ تصمیم خود را گرفته بود اما من با رفتن وی به دلیل اینکه دو برادرش سرباز بودند و درحال خدمت مخالفت می‌کردم. او با اصرار زیاد به من گفت: اگر با رفتن من موافقت نکنی در روز قیامت به امام زمان(عج) شکایت خواهم کرد بالاخره موافقت مرا جلب کرد و از این‌که مانع رفتن او شده بودم پشیمان شدم و گفتم: عاطفه پدری مانع از موافقت من برای رفتن تو به جبهه می‌شد اما برو.
پیام شهید: «این منافقین بدانند که هر چه دست به کارهای ناشایست می‌خواهند، بزنند ولی به همین زودی‌هاست که این منافقین سرنگون می‌گردند.»
 

 

 

 

 

 

 

photo_۲۰۲۵-۰۲-۱۲_۱۰-۳۴-۴۹_078h.jpg

 

 

 

photo_۲۰۲۵-۰۲-۱۲_۱۰-۳۴-۴۷_2mb5.jpg

 

 

 

 

 photo_۲۰۲۵-۰۲-۱۲_۱۰-۳۴-۵۸_wl2o.jpg

 

بسم الله الرحمن الرحیم

درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران حضرت آیت الله امام خمینی و با سلام به شهدای از صدر اسلام گرفته تا شهدای اخیر جنگ ایران و رژیم بعثی عراق.

خدمت پدر و مادر عزیز سلام عرض می کنم .

پس از عرض سلام سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواهانم . و اگر از حوالات اینجاست فرزند خود خواسته باشید سلامتی برقرار است مادر خوشحا بحالت که این افتخار را یافتی که دو فرزند خود را به جبهه های جنگ بفرستی مادر قهرمان من از تو میخواهم که یک ذره ناراحت نباشی بلکه باید خوشحال باشی که این افتخار را یافتی .

خدمت باباجون سالم عرض می کنم پس از عرض سلام سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواهانم. خدمت برادر بزرگوارم علی آقا سلام عرض میکنم و امیدوارم که حالت خوب باشد اگر از احوالات برادر خود خواسته باشید سلامتی برقرار است .

خدمت داداش عزیزم سلام عرض می کنم و امیدوارم که حالتان خوب باشد . خدمت برادرانم حمید روح الله و خواهر گرامیم فاطمه خانم سلام عرض می کنم و امیدوارم که حالتان خوب باشد خدمت خاله شوهر خاله و پسر خاله ها و دختر خاله ها و دامادخاله سلام عرض می کنم و امیدوارم که حالتان خوب باشد .

مادر جان سلام مرا و حمید و محسن را به تمام دوستان و همسایگان و آشنایان برسانی.

پدر جان در نامه ای که برای من فرستاده بودید نوشته بودید که علی خانه خریده است اگر برادرم اسباب کشی کرده است آدرس او را بگیر و برای من بفرست تا نامه ای برای او بنویسم .

پدر جان چرا شما از نامه کوتاهی می کنید و نامه برای من نمی نویسید آدرس را که دارید .

جواب نامه را فوری فوری فوری بنویسید متشکرم . خداحافظ

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار از عمر ما بکاهد بر عمر او بیفزا.

 

 

 

 

 

 

photo_۲۰۲۵-۰۲-۱۲_۱۰-۳۴-۵۴_89u.jpg

 

 

 

photo_۲۰۲۵-۰۲-۱۲_۱۰-۳۴-۵۱_pguv.jpg

 

 

 

 

مصاحبه پدر شهید غلامرضا زارع هرفته

ج) اینجانب غلامعلی زارع پدر شهید غلامرضا زارع

 س) حاج آقا چندتا فرزند دارین ؟

ج) فرزند چهارتا دختر داشتم چهارتا پسر یکی پسرمان غلامرضا زارع که شهید شد الان سی ساله سی و پنج ساله اول انقلاب سومین شهید اینجا بود یکیش هم که پنج سال پیش فوت کرد و سکته کردو از بین رفت دوتا دیگه دارم به نام علیرضا و حمید ، دخترا نه یکیش شش هفت ماه پیش همینجا که الان همینجا دفنه پنج ماه بیشتر نمیشه سه تا دیگه دارم سه تا دخترم سالم هستن

س) حاج آقا آقا غلامرضا چندمین فرزندتان بود ؟

ج) چهارمین بچه ام بود

س) حاج آقا تاریخ تولد آقا غلامرضا را برایمان میگویید ؟

ج) تاریخ تولد چهل و سه هزار و سیصد و چهل و سه است

س) حاج آقا محل تولدش کجا بود ؟

ج) خاش زاهدان ، اونور زاهدان خاش است ما خودمان همونجا بودیم

س) چند سالش بود تشریف آوردین کرج ؟

ج) اینجا ، تقریبا من چهل و پنج ساله کرجم

س) خوب آقا غلامرضا چند سالش بود تشریف آوردین یادتانه ؟

ج) والا غلامرضا وقتی اومد اینجا تقریبا یکسال دوسالش بیشتر نبود

س) حاج آقا محل شهادت آقا غلامرضا کجا بوده ؟

ج) محل شهادتش خرمشهر ، بیت المقدس

س) حاج آقا از زمان تولد آقا غلامرضا برایمان تعریف میکنید کجا به دنیا اومد بیمارستان یا خانه ؟

ج) نه توی خانه دنیا اومده بود اونجا از خانه دنیا اومده بود بچه هام همه شان خانه به دنیا اومدن فقط یک دانه دختر کوچیکمان مال کرج بود که اینجا بیمارستان بود دیگه همه خانه به دنیا اومدن

س) حاج آقا وقتی به دنیا اومد آقا غلامرضا چه احساسی داشتین ؟

ج) وقتی به دنیا اومد دیگه واقعا اون ساعت خوشحالی و اینها داشتم دیگه

س) حاج آقا از دوران بچه گی اش برایمان تعریف میکنید اهل شیطنت و بازیگوشی بود ؟

ج) اهل چی ؟

س) شیطنت بازیگوشی ؟

ج) اصلا اینقدر مظلوم بود که بنده خدا ، همیشه خدا بیامرزه آقای جنتی میگفت که این بچه شب تا صبح داره توی مسجد گچ میبره

گچ میاره داره گچ کاری میکنه کنار مردم جایی نمیره دیدم راست میگه یک روز دیگه اومدم گفتم اومدی برای چی ؟ معلوم است تو کجا هستی ؟ گفت بله بابا کنار خیابان مال یک خانم ماشینش خراب شده بود توی برف مانده بود دیدم بنده خدا هیچ کس هم به دادش نمیرسه اومدم جک ماشین را برداشتم ماشین را لاستیکش را عوض کردم درست کردم ماشینش را برداشت رفت همش دنبال کارهای خدا پیغمبری بود دنبال این کارها بود همیشه کارش همین بود اهل اینور بره و اونور بره اصلا توی کارش نبود اصلا هیچی نمونه بود خدا میدانه خود خدا میدانه نمونه بود این حالا قسمت همون نمونه بود قسمتش شهادت شد اگر نمونه نبود قسمتش شهادت نمیشد

س) حاج آقا از بچه گی هایش هم برایمان تعریف میکنید شش هفت سالگیش ؟شده بود یک اتفاقی براش بی افته یک حادثه ای چیزی ؟

ج) اصلا هیچ اتفاقی براش نمی افتاد راه خودش را میرفت و راه خودش می اومد کاری به کار کسی نداشت فقط من ساختمان میساختم خانه خودمان چون رفته بود برای کشتی ؛  کشتی میگرفتن به من نگفته بودمیرم کشتی میگیرم ما خبر نداشتیم میرفت کشتی میگرفت یک وقت دیدیم از چی اومدن از چی فرستادن دنبالمان گفتن بیا کارت دارن ، رفتم گفتن بیا اینجا تو نمی دانی پسرت دوساله داره اینجا کشتی میگره گفتم من خبر ندارم که رفتم اونجا مدال انداختن گردنش ، دونفر دیگه هم بودن اون دوتا کوچیکتر بودن و اون بزرگتر بود اون وایساد بالا و به من گفتن این پسرت است اونجا ما شناختیم دوسال میرفته کشتی میگرفت ما اصلا نمیدانستیم فوتبال و اینها همه چی تکمیل بود کار چیز اینور اونور نداشت

س) چند سالش بود اون موقع ؟

ج) تقریبا سیزده چهارده سالش بود ، چهارده پانزده سالش بیشتر نبود

س) حاج آقا کارهای هنری هم انجام میداد ؟

ج) کار هنری نه فقط توی مدرسه بیرون نه کار هنری نداشت جایی

س) فقط ورزش انجام میداد ؟

ج) مدرسه کار هنری نداشت حتی من میگفتم بیا وایسا داریم ساختمان میسازیم کمک کن میگفت من میرم جایی دیگه کار میکنم پول دوتا کارگر را میدم ولی من روم نمیشه بابا من کشتی میگیرم دوست و رفیقام میبینن خجالت میکشم من پول دوتا کارگر را میدم

حاج آقا از زمان مدرسه رفتنش بگویید ، کجا مدرسه میرفت اولش که ثبت نامش کردین دبستانش را ؟

مدرسه خیابان دانشکده مدرسه

س) دهخدا ؟

ج) نه همون مدرسه توی خیابان دانشکده بود توی کوچه بختیاری مدیرشان ،

 س) حاج آقا وضعیت درسیش چطور بود؟

ج) چی؟

س) آقا غلامرضا درسش چطور بود ؟

ج) درسش خوب بود تا اون موقع که میخواند خوب بود تا این آخری ها همش دنبال جبهه و اینور اونور بود دیگه ول کرد کلاس هفت یا هشت خوانده بود بیشتر نیست هفت بود هشت بود یادم نیست دروغ نمی توانم بگم

س) حاج آقا اون موقع کجا زندگی میکردین کدوم محله کرج ؟

ج) محله کرج همین چهارصد دستگاه بودیم

س) یعنی از زاهدان که اومدین ، اومدین چهارصد دستگاه زندگی کردین ؟

ج) نه اول خیابان دانشکده می نشستیم دوسال خیابان دانشکده می نشستیم بعد اومدیم چهارصد دستگاه

س) حاج آقا ؛ آقا غلامرضا را شهرهای زیارتی برده بودین ؟

ج) شهر زیارتی قم فقط برده بودم راه دور نه چون کارم زیاد بود معمار ساختمان بودم ده نفر می اومدن میگفتن کارهای ما مانده وقت نمیکردم اینور اونور برم حالا خودش اون موقعی که رفت جبهه اول حمله خلخالی رفت تقریبا دوماه بیشتر نشد برگشت این دفعه که اومد یک ماه چهل روزی که ماند دیگه دیدیم حریف نشدیم هرکاری کردیم گفت الا و بلا باید برم جبهه خلاصه هرکاریش کردیم قبول نکرد قسم به من داد یادم نمیره شب اومد بالای سر من نشت گفت که بابا اگر رضایت داری من با رضایت خودت میرم اگر رضایت ندی من تمرد از حرفت نمیکنم یادمه تمرد از حرفت نمیکنم ولی فردای قیامت از امام زمان شکایت از حرفت میکنم همین اینه که گفت دلم تکون خورد گفتم حالا که میخوای از من به امام زمان شکایت بکنی هرجا میخوای بری برو من نمیگم نرو دیگه صبح زود هم بلند شده بود با مادرش اینها خدا حافظی کرده بود دیده بود من خوابم گفته بود بابام را بیدارش نکن من شب ازش رضایت طلبیدم قبول کرده ممکنه صبح دوباره نگذاره من برم گفته بود با بابات خدا حافظی نمیکنی گفته بود میرم پاسگاه از اونجا با تلفن باهاش صحبت میکنیم ما صبح بلند شدیم از مادرش پرسیدیم پس کو غلامرضا گفت اون نمازش خواند و رفت گفتم با من خدا حافظی ما بلند شدیم ماشین مان را روشن کردیم رفتیم عظیمیه پاسگاه اونجا دیدیم بله اونجا توی پاسگاهه ما صدا زدیم به ج) غلامرضا زارع بگویید بیاد باباش کارش داره اومد بیرون پرید تو بغل ما گفت بابا اومدی نگذاری من برم گفتم نه بابا اومدم خدا حافظی کنم پول بهت بدم گفت من حقوق گرفتم پولم دارم ، هیچی نمیخواد من نیازی به پول ندارم فقط از تو پادگان اومد بیرون از این گلهای رز یک غنچه باز شد گفت فقط این را امانت بده به مادر من که هنوز سی ساله اون غنچه گل لای قرآن است توی خانه من است همه هم اومدن دیدن آره اینطوری بود

س) این چندمین بار بود که میرفت جبهه ؟

ج) دومین بار

س) بعد دوباره برگشت ؟

ج) بله رفت دومرتبه رفت جبهه دیگه این دفعه که رفت تقریبا یک ماه نشد چهل روز نشد که جنازه را آوردن این کرج با هلیکوپتر آوردن کرج نرسیده به سد چی میگن

س) بیلقان ؟

ج) بیلقان جنازه را اودن بیلقان سه نفر بودن یکی پسر من بود اینها همون موقع که رفته بود جبهه این دوست و رفیقاش مسئولاشان همه جا اونجا کشتی گرفته بودن همونجا کشتی گرفته بود کسی نتوانسته بود کمرش را خاک بیاره فقط یک سری اینجا دولت فرستادش نمیدونم کدوم کشور بود رفت اونجا تقریبا دوازده روز شد و رفت اونجا و برگشت از طرف دولت رفت برای کشتی گرفتن هرجا میرفت اول بود هرجا میرفت اول بود هرجا میرفت کشتی گرفتن اول بود چقدر از مدالهاش یازده تا مدال داشت همش ما بردیم توی گلزار بستیم توی چیزش مدالهاش دوتاش طلا بود همه را بردن شیشه را شکسته بودن گلزار شهدا اومدن بردن یازده تا مدال داشت یادم نمیره

س) حاج آقا گفتین که رفتین بیلقان ؟

ج) رفتیم بیلقان ببینیمش و بیارنش وقتی دیدیمش این ترکش را هرکاری کردن بیارن بیرون نشد که بیارن بیرون گفتن آقا نمیشه ترکش را بیاریم بیرون گفتن خوب مانعی نداره با همون ترکش دفن میکنند اشکال نداره که بعد ورش داشتن آوردنش مسجد جامع کرج تشیع کردن اوردن میدان شهدا و بعد از اینجا بردن گلزار شهدای چهارصد دستگاه است عرض کردم سومین شهید با خودش   ج) سومین شهید اینجا بود یک شهید هم اونجا هست یکی هم همینجا بغل خودش است دیگه کس دیگه شهید نبود همین یک دانه بود آخرین نفر اومده بود

س) حاج آقا هرچند وقت یکبار تشریف میارین سر مزارش ؟

ج) بله؟

س) هر چند وقت یکبار تشریف میبرین سر مزارش ؟

ج) اینجا مزارش من همه هفته میام هم مادرش اینجاست هم خواهرش اینجاست هم برادرش اینجا هست ده تا داریم اینجا همیشه میام همه هفته میام سر مزارش

س) حاج آقا چند ساله مادرشان فوت کردن ؟

ج) مادرش تقریبا بیست و دو سه سال میشه

س) حاج آقا آخرین دیدارتان اون دیداری بود که رفتین دم پاسگاه دیدینش ؟

ج) آخر همین بود آخرین دیدارش همون بود من دیگه ندیدمش بله

س) حاج آقا کجا کار میکردن ؟ شهید کارمند کجا بود ؟

ج) کارمند دادگاه انقلاب

س) بعد روزیکه میخواست بره مشکلی نداشت با سر کارش ؟

ج) همون سرکارش مشکل داشت که از تهران فرستادن دنبال من که ما احتیاجش داریم اینجا دفتر موسوی تبریزی بود گفت ما نیاز داریم به این هرکاریش میکنیم میخواد بره گفتم وقتی حرف شما را گوش نمیکنه حرف منم گوش نمیکنه خوب میخواد بره گفت بچه هات رفتن ؟ گفتم والا من چهارتا پسر بیشتر نداشتم سه تاشان الان جبهه هستن علیرضا و محمدرضا و حمید سه تا بچه من جبهه هستن گفتم صبر کن یکی از برادرات بیاد بعد برو گفت اونها برای خودشان رفتن من کارم غیر از کار اونهاست من برای خودم دارم ج) میرم اگر رضایت میدی که برم اگر نمیدی که من تمرد از حرفت نمیکنم ولی فردای قیامت به امام زمان شکایتت میکنم آقا همین هرکی باشه ناراحت میشه خوب

س) سرکارش را چکار کرد ؟ استعفا داد چکار کرد؟

ج) کی؟

س) میگم سرکار را باهاش مخالفت میکردن نمیگذاشتن بره چکار کرد؟

ج) رفتیم گفتیم چکار کنیم نمیگذارن برم ، گفتم چرا نمیری گفت من باید برم جبهه وطن برای وطن و دین اسلام و قرآن دارم میرم جبهه حقوق میخوام چکار کنم نه حقوق میخوام برای سپاه شد و امد بیرون هرکاری کردن قبول نکرد برگرده بعد از چهلمش همون کارمندهای دادگاه انقلاب چهل وپنج نفر بودن که اومدن توی خانه ما حالا چهل و پنج روز و بعد رفتن تسلیت گفتن و رفتن

س) حاج آقا حقوقی که میگرفت چکار میکرد ؟

ج) حقوقش ما کاری با حقوقش نداشتم درست خودش بود هرکاری میکرد من نیازی به حقوق اون نداشتم اون موقع هرچی میگرفت برای خودش نگه میداشت

س) حاج آقا اخلاقش توی خانه به خواهر برادرش چطور بود ؟

ج) یعنی نمونه خدا میدانه به خود پیغمبر نمونه بود از اخلاق نمونه بود حالا برادراش هم خوبن این یکی نمونه بود اگر سعادت نداشت که شهید نمیشد که این سعادت داشت که شهید شد و الا اون سه تای دیگه هرسه تا جبهه بودن چرا اونها شهید نشدن یکی  دوسال جبهه بود یکی یکسال و نیم جبهه بود هیچ کدوم شهید نشدن همه شان برگشتن اومدن

س) حاج آقا جانباز شدن پسرهایتان هم ؟

ج) جانباز شدن نرفتن دنبالش گفتم برین دنبال جانبازی گفتن ما نمیریم کاریش نداریم هیچ کدومشان نرفتن

س) حاج آقا از دوستاش برایمان بگویید اسم دوستاش را میدانید برایمان بگویید ؟

ج) اسم دوستاش همین دوستای اهل محلش بود همکلاسی هاش بود می رفتن می اومدن همیشه می اومدن دنبالش میبردنش

س) میدونید اسمهایشان را بگویید برایمان ؟

ج) اسمهایشان یکیش چاکرالحسینی بود که اونم شهید شد همراهش تقریبا دوروز فرقش بود یا یک روز دوست خیلی داشت می اومدن خیلی می اومدن دنبالش

س) حاج آقا رفتارش با فامیل چطور بود ؟

ج) با فامیل رفت و آمد داشت خوب بود میرفت می اومد همه میخواستنش همه

س) همسایه ها چی ؟

ج) همه همه

س) یعنی نبود با کسی مشکلی داشته باشه اختلافی داشته باشه ؟

ج) ابدا کاری به کار کسی نداشت حسابش غیر دیگران بود با هیچ کس سرکار نداشت همش دنبالش کار های خودش بود

س) حاج آقا اگر میدید کسی حجابش را عایت نمیکنه چه برخوردی داشت با طرف ؟

ج) چی؟

س) اگر میدید کسی حجابش را رعایت نمیکنه چه برخوردی داشت باهاش ؟

ج) خودش ؟

س) آره

ج) برخورد نهایتا میگفت قبول میکنی بکن ، نمیکنی نکن حواله ات به حضرت عباس همش همین را میگفت میگفت حواله ات به حضرت عباس میگفت اینی که من دارم میگم درسته حوله ات به حضرت عباس اگر راست میگی

س) حاج آقا پیش اومده بود عصبانی بشه  با کسی دعوا کنه ؟

ج) نه یک دفعه با خودمن نمیدونم گفتم چکار کردم گفتم با سنگ میزنمت گفت بابا من احترامت نگه میدارم و الا تو که زورت به من نمیرسه من را بزنی میگفت زورت نمیرسه من را بزنی (خنده)  من احترامت نگه میدارم همین دعوامون شد ازاول عمرش تاآخر عمرش

س) حاج آقا اگر میدید کسی داره غیبت میکنه چه رفتاری نشان میداد ؟

ج) اوه اگر کسی غیبت میکرد وای نمیستاد گوش بده میگفت الغیبت اشد الزنا اینها را یادمه میگفت میگفت غیبت از زنا بدتر است خودش میگفت اینها چیزهایی که یادمه میگفت

س) حاج آقا با نامحرم چطوری رفتار میکرد ؟

ج) همیشه سر پایین بود سرش پایین بود همیشه میگم که اگر این سعادت نداشت شهید نمیشد تا ادم سعادت نداشته باشه با ایمان نباشه خداوند عالم نمیبره خدا میدانه کی را باید ببره اونی که به درد میخوره میبره اونی که به درد نمیخوره را نمی بره

س) حاج آقا چه غذایی را بیشتر از همه دوست داشت ؟

ج) غذا هرچی مادرش درست میکرد آدم ناشکری نبود نمیگفت کمه نمیگفت زیاده شکر ، شکر خدارا داشت

س) حاج آقا از ظاهرش برایمان میگویید لباس پوشیدنش مو درست کردنش چطوری بود ؟

ج) یک وقتی مثلا خوب میرفت دادگاه و برمیگشت سر زلفش را درست میکرد شونه میکرد لباسهاش همیشه مرتب بود لباس خوب می پوشید کهنه و آشغال نمی پوشید هرکدوم جنس خوبی بود میگرفت

س) حاج آقاچیزی پیش اومده بود که نصیحتش بکنید ؟

ج) نصیحت همیشه بهش میگفتم اینکار بکن اون کار رابکن میگفت بابا نصیحت به من میکنی ، نصیحت به من نمیخواد بکنی من خودم همه چیز میدونم خدا وکیلی نصیحت به من نمیخواد بکنه ما سواد نداشتیم خودش سواد داشت همه چیز را بیشتر از ما میفهمید

س) حاج آقا حساسیتش نصبت به حق الناس چطور بود ؟

ج) همش خوب بود همه چیش خوب بود عرض کردم نمونه که بود خوب بود

س) حاج آقا چند سالش بود نماز خواندن را شروع کرد ؟

ج) نماز خواندن از هفت سالگی نماز میخواند هفت سالش بود

س) مسجد رفتن را از کی شروع کرد؟

ج) مسجد میرفت ، می اومد یک علاقه به خصوصی داشت یک وقت میگفتیم کجا هستی میگفت من رفتم نماز بخوانم مسجد بودم اومدی دنبالم میگفتم نه اومدم ببینم کجا رفتی نیامدی

س) حاج آقا به جز نماز توی مسجد کار دیگه ای هم انجام میداد ؟

ج) همیشه دنبال کارهای خیر مسجد بود همش دنبال بنایی و ساختمان ساختن کمکش میکرد مثل خود من که این گلزاری که اینجا داره میبینی همه شان هم میدانند اینجا آقای بخشی میدانه این کی بود نماینده شده بود مال کرج بود آقای محقق یک مرده شور خانه اینجا بود گفت اینجا را درستش کنید شهیدی چیزی آوردن اینجا همین خدا بخشی یادش است با شهید قیاسی فتح اله قیاسی اینها همراه من اومدن رفتیم پهلوی شهردار آقای احمدی چند سال پیش نامه گرفتیم گفت برید هرطور خودتان صلاح میدانید من نامه گرفتم اومدم اینجا گفتن نمیگذارن گفتم ما شبانه کار میکنیم از اول گلزار تا آخر گلزار همه جا متر پنجاه متری داشتم خودم گرفتم اینور اونور متر گرفتم اینها را شبانه آهک اوردم شفته ریختم آماده کردیم پنج شنبه بود هفت تا کارگر گرفتیم شروع کردیم به کار کردن بعد تقریبا پنجاه سانت جلو گلزار آوردم بالا گفتن قیرگونی گفتم قیرگونی نمیخواهد از این قیرگونی های آماده بود اون موقع سر تا سر کشیدم روش دولا انداختم روش تا اول پنجره آوردم بالا تا اینجا اوردم بالا گفتن حالا یک کارهایی میکنیم این ستونهایی که بالای مسجد هست همه شان میدونند این ستونها خود من گرفتم سقفهایی که زیر ستونهاست خود من گرفتم این پلهایی که الان کشیدم سرتاسر این ساختمانه خودم گرفتم اون زمان که ارزون بود من هفتصد تومن تو بانک صادرات داشتم برداشتم رفتن حصارک یک کفی گرفتم اومدم اینجا گفتن ستونها و آهنها مال کیه ریختن گفتن اینها را پدر شهید زارع آورده ریخته اول تا آخر هم خودم اینجا کار کردم همین قطعه بندی که میبینی شده سرتاسر اینها بپرسن همه شان خط کشی خود من کردم اون فعالیتی که باید اینجا بکنم کردم باور نمیکنی حتی سقف این را که می پوشیدن همین پسر من که پنج ساله مرده بالا بودم جوشکاری میکردم گفتن طبقه دوم ستونهای شش متری گرفتم که طبقه دومش هم گرفتم سر گیر نکنه خیلی من اینجا کار کردم نمیخوام بگم من کردم غلط کردن است اون موقع خدا خودش میدانه یک و خورده ای اون موقع من خرج کردم برای این گلزار خودم کردم عاشقش بودم همه میدونند ج) پدر شهید ها  همه میدانند کی چکار کرده از خود خدا بخشی بری صحبتش کنی میگه که اول تا آخر پدر شهید زارع چکار کرده چکار نکرده بله اینها همه اش حتی نقشه شهردار که داد به من که بیام اینجا چیز کنم من اومدم گفتم نقشه شهردار را گم کردم اون نقشه ای که داده بود اونجا اومدم خودم نقشه گرفتم گفتن نمیگذارند گفتم هر کاری میخوان بکنند بکنن ساختیم و طبقه دوم که شد بردم بالا آهن هایش را پوشیدم گفتم حالا هرکاری میخوان بکنند بکنند شهرداری اومده بود که هرکاری میخواد بکنه بگذارین بکنه نمیگذاشتن بسازیم ولی ما خوب کار خودمان کردم شهیدقیاسی ها خیلی کمک میدادن به ما خدا و پیغمبری خدابخشی هم هیچی خدا نیامرزدش برای این میبخشش دائم برای خانواده شهدا شب و روز داره می دوه شب و روز کارش همینه

س) حاج آقا از آقا غلامرضا بگید پایگاه بسیج هم میرفت ؟

ج) بله اونجا هم میرفت هم اونجا میرفت

س) پایگاه بسیج کجا میرفت ؟

ج) پایگاه بسیج چیز ترکیان اینجا میرفت

س) حاج آقا رابطه اش با اهل بیت و اماما چطوربود ؟

ج) هی رابطه اش با اهل بیت هروقت هر مجلس روضه بود عزاداری بود عاشورا بود  همیشه پیش خدمت جلوتر از همه اون بود همیشه دست اندر کار بود

س) خاطره ای هم از اون موقع هست برایمان تعریف کنید ؟ از اون هیئت رفتنها و اینها خاطره ای دارید برایمان تعریف کنید ؟

ج) بله همیشه میرفتیم میخواستیم بریم امام زاده حسن من خودم همیشه میگفتن پدر شهید جلو صف وایسه ، صف بودم جلوتر از همه جلو صف بودم وامیستادم می اومد پیش من میگفت بابا جلو صف رعایت کن مردم اذیت نشن خوب بود

س) حاج آقا ازدواج هم کرده بودن ؟

ج) نه

س) یعنی خواستگاری هم برایشان نرفته بودین ؟

ج) خواستگاری هم نرفته بودیم هنوز

س) حاج آقا اولین باریکه خواست بره جبهه اومد به شما چی گفت ؟

ج) اولین که میخواست بره جبهه اومد گفت من میخوام برم جبهه اجازه میدی من برم  گفتم اجازه که برادرات همه رفتن هیچ کدوم اینجا نیستن شما میخوای بری گفت اونها باشن یا نباشن من باید برم من باید برم جبهه من به خاطر دین اسلام وقرآن باید برم جبهه همین برای دین و اسلام و قرآن میخوام برم برای وطنم میخوام برم همین حرفش همش همینا بود

س) یعنی شما مخالفت نکردین برای رفتنش ؟

ج) نه من میگفتم مخالفت من همین بود که میگفتم بگذار اون سه نفر بیان بعد تو برو گفت اون سه نفر که رفتن برای خودشان رفتن منم برای خودم دارم میرم 

س) چند سالش بود ؟

ج) نوزده سالش بود

س) یعنی اولین باریکه میخواست بره جبهه نوزده سالش بود ؟

ج) تقریبا نه اونوقت میخواست بره تقریبا هجده سالش بود میخواست بره زمان خلخالی چیزی نگذشته بود برگشت اومد و

س) چند سالگی به شهادت رسید ؟

ج) نوزده سالگی

س) خبر شهادتش را کی اومد به شما داد ؟

ج) خبر شهادتش شب من مسجد رضا اومدن خبر دادن شب میخوایم من فکر کردم برای اسفالت خیابان میخوان بیان از کل مسجد اومده بودن حاج آقای محقق هم اومده بود اونم پدر شهید بود خودش اومدن چایی خوردن و تا هشت ونه نشستن گفتن که آقای زارع گفتم بله گفتن که سعادت داشتی که غلارضای شما به شهادت رسید منم گفتم الحمدالله عکس من همینطور که گفتم الحمدالله عکس من هست گفتم الحمد الله رب العالمین که سعادت داشت برای رضای خدا رفته

س) حاج آقا برایتان تعریف کردن چطور شده که به شهادت رسیده چطور شده که شهید شدن ؟

ج) زمانیکه میرفتن همیشه جلو میدویدن میگفتن جلو نرو راست نرو ترکش میخوره گفته بود نمیخوره من باید برم میرفته تا دوستاش میرسین بالای سرش رمضان بود اینها وقتی ترکش خورد با انگشتاش زمین را میکنده بعد همون لحظه که ترکش خورده بود هنوز بدنش داغ بود که آوردنش کرجبا هلیکوپتر آوردنش

س) یعنی همونجا تمام میکنه یا توی راه تمام میکنه ؟

ج) توی راه تمام میکنه ترکش خورده بود توی قلبش

س) حاج آقا قبل از اینکه به شهادت برسه توی اون مدتی که میرفت جبهه می اومد زخمی هم شده بود؟

ج) نه هیچ زخمی نشده بود قبلا اصلا

 س) حاج آقا وقتی می اومد مرخصی از جبهه چه چیزهایی تعریف میکرد چه چیزهایی میگفت ؟

ج) میگفت شهادت همیشه توی جبهه میرفت می اومد صحبت میکرد میگفتیم اذیت نشدی میگفت نه اینجا جایی نیست که آدم اذیت بشه همون تو کشتی گرفتن هم دوست و رفیقاش جمع میشدن هرکدومشان اومدن همه پشتشان را زده زمین هیکلی بود خدا بیامرز نوزده سالش بود قد بلند چهارشانه خدا بیامرز اون هیکلش غیر از اینها بود برادر بزرگش دومتر قدش است علیرضا مان بله

س) حاج آقا از جبهه برایتا نامه هم داده؟

ج) بله نا مه هاش اومده

س) چندتا نامه بریتان فرستاده از جبهه؟

ج) یک نامه اول داده یکی هم آخری که هردوتا نامه اش را هم دارم نوشته هرچی تو کردی رفتار خوب داشته باش با مردم اگر موقع داشت نامه اش را میدم بخوانید که ببینید چه چیزهایی توش نوشته

س) حاج آقا وصیت نامه هم داشتن؟

ج) چی؟

س) وصیت نامه داشت؟

ج) وصیت نامه هرچی بوده توی همون نامه اش نوشته آره بیست دفعه خدا بخشی اومده برده از سپاه اومدن بردن از بسیج اومدن بردن الان سی سال کار ما همینه هی اومدن بردن تا حالا فیلم برداری کردن ، اومدن توی خانه خودمان شهردار بود سپاه بود  و با هم بودن فیلم برداری کردن تاریخ تولد و چه روزی دنیا اومده کجا بوده همه را که شما سوال میکنید از ما سوال میکردن ازما پرسیدن از خواهر بزرگش پرسیدن از برادرش پرسیدن جواب دادن همه دو ساعت فیلم برداری میکردن شب تا صبح توی خانه

س) حاج آقا آقا غلامرضا با افکار امام خمینی چطوری آشنا شد ؟

ج) چی؟

س) باافکار امام خمینی چطوری آشنا شد ؟

ج) نفسش بود و این کارها

س) حاج آقا قبل از انقلاب هم فعالیت داشتن؟

ج) قبل از انقلاب توی مدرسه بود توی فوتبال و اینها که میرفت می اومد اهل کشتی و فوتبال  و اینها بودن یازده تا مدال داشت الکی  نمیدن که چرا به من نمیدادن شیشه را بریدن و بردن

س) حاج آقا فعالیتی برای انقلاب میگم ، فعالیتی داشتن برای انقلاب مثلا  تضاهراتی کار خاصی انجام میدادن ؟

ج) دائم پیش قدم همه بود همیشه جلوتر از همه بود

س) اونوقت توی این کارها که شرکت میکرد اتفاقی هم براش افتاده بود ؟

ج) نه هیچ اتفاقی چیزی براش نیافتاده بود دعوایی بکنه جنگی بکنه آدم افتاده ای بود آدم فهمیده ای بود سرش نشه نوزده سالش بود همه چی سرش میشد با اینکه غرور جوانی داشت اما بچه سه ساله جلوش می اومد سلام میکرد میگفتم بابا بچه سه ساله است میگفت سلام ضرر نداره به بچه سه ساله سلام میکرد میگفت ما رسممانه کشتی گیرها بزرگ و کوچیک باشه سلام میکنیم

س) حاج آقا خاطره ای خاصی دارید که دوست داشته باشین برایمان تعریف کنید ؟

ج) نه دیگه خاطره همینا بودکاری نداشتم

س) حاج آقا توی کارهای خانه به مادرش کمک میکرد ؟

ج) اوه

س) چکار میکرد ؟

ج) هرکاری داشت مادرش انجام میداد سبزی بگیره میوه بگیره هر کاری داشت شب که خبر اوردن من توی خانه نشستم مادرش را نفهمیدم مادرش را از خانه بردن بیرون نگذاشتن ما ببینیمش مادرس سکته کرد از بین رفت

س) یعنی بعد از شهادت آقا غلامرضا چند سال بعد فوت کردن مادرشان ؟

ج) تقریبا ده سال دوازده سال بیست ساله که مادرش مرده الان تقریبا هجده ساله یا نوزده ساله مادرش مرده تاریخش روی سنگ مزارش رفت

س) حاج آقا خاطره ای دارید از شش هفت سالگیش برایمان بگویید ؟ شش سالگی هفت سالگی توی اون سنش؟

ج) بچه گی که همه چیزش درست بود دنبال بچه بازی و این برنامه بچه های اذیت ازاری بکنه هیچی نداشت همش سرش توی درسش و فعالیت و اینها بچه ای که درس بخوانه و فعالیت کنه دنیال شیطان بازی و این حرفها نمیره اهل دعوا ومرافه نبود

س)  حاج آقا اهل موسیقی هم بود موسیقی گوش بده ؟

ج) نه وانمیستاد اصلا وقتی نوار هم میگذاشتن میگفت برش دار بنداز بیرون رادیو داشتیم توی خانه میگفت خاموش کنید این چیه سرو صدا بیخوردی میکنه

س) فیلم چی ؟ فیلم نگاه میکرد ؟

ج) فیلم تلویون نگاه میکرد

س) حاج آقا رابطه اش با امام خمینی چطور بود ؟

ج) (مکث و سر تکان میدهد) باور میکنید که به اندازه ای که این مرقد امام میرفت و برمیگشت و بالا و پایین و اینور اونور میگفت ما هستیم و یک امام دنبال چی میگردی به من میگفت بابا دنبال چی میگردی ما هستیم و یک امام خودش میگفت خدا بیامرزدش

س) حاج آقا حساسیتش نسب به بیت المال چطور بود ؟

ج) بیت المال نه از کسی چیزی میگرفت نه به کسی بیخودی چیزی میداد ، هیچی نمیگرفت از کسی

س) حاج آقا چطور شد که دادگاه انقلاب استخدام شد ، شد کارمند  اونجا ؟

ج) آها ، اینها یک حمید آقایی بود آشپز دادگاه انقلاب بود این با اون دوست بود یک چند وقتی رفتن توی آشپزخانه با این کار کردن کم کم مانده بود و گفته بودن این را چرا بردی توی آشپزخانه بیارش توی دفتر بردنش دفتر موسوی تبریزی به گفته خودشان هرجا که موسوی تبریزی میخواست بره این همراه اون بود به حساب پیش مرگ میگن

س) محافظ

ج) آره همیشه محافظ اون بود اسلحه همراهش بود مواظب اون بود خیلی میخواستنش اینقدر که به خاطر جبهه نمیگذاشتن بره خودش را

س) دادگاه انقلاب کجا کار میکرد ؟

 ج) دادگاه انقلاب تهران

س) حاج آقا به جز آقا غلامرضا شهید دیگه ای توی فامیل و اقوام دارید ؟

ج) چی؟

س) به جز آقا غلامرضا که شهید شدن ، شهید دیگه ای هم توی فامیل و اقوام دارید ؟

ج) فامیل که بله اینها الان سه تا شهید مال سه شهید شفیعی ها که سه تا شهید داده اینها زنش دختر دایی من است آره داشتن خلاصه هرجا هم بودن

س) حاج آقا جانباز هم دارین ؟ توی خانواده ؟

ج) نه

س) پسرهایاتن اون سه تایی که میگویید جانباز شدن درسته ؟

ج) اونها گفتم برید دنبال جانبازیتان یک موقع به دردتان میخوره حقوقی گفتن ما نه حقوق میخوایم نه دنبال این کارها میریم ما هر چی بخواهیم از خدا میگیریم نمی خوایم از دولت بگیریم

س) آزاده هم دارین توی فامیل؟

ج) نه آزاده ما نداریم ، آزاده یکی از پسرهای دختر داییم آزاده بود که دوازده سال اونجا که بعد اومد آره آزاده فامیلمان یک فامیل آزاده هم داریم که بعد از دوازده سال آزاد شد اومد

س) اسمش را میدانید برایمان بگویید ؟

ج) محمد خراسانی

س) حاج آقاصحبتی حرف خاصی اگرهست خودتان دوست دارین بفرمایید ؟

ج) چی؟

س) صحبتی حرف خاصی اگر هست بفرمایید ؟

ج) نه دیگه ما کاری نداریم هرچی بود گفتیم ما با اینکه بی سواد هستیم توانستیم جواب بدیم دروغ توی کار من اهل کلک و دروغ و بالا و پایین نیستیم مخصوصا همه توی این محل من را میشناسم یک زمان بالا سر هر میریضی میرم خوب شده میان میبرنم بپرسید از خانواده هایی که هستن اهل محل دور و نزدیک صدا میکنند میگن بیان خانه ما بالا سر مریض ما از اونجایی که خدا میخواهد نه من میخوام هر وقت من رفتم خداوند شفا بهشان داده

س) حاج آقا چند سالتانه ؟

ج) من الان نود و یکسالم است الحمدالله رب العالمین خدا خیر به بنیاد شهید بده قلب باز عمل کردم چشمام همه لنز آمریکایی توش است بنیاد شهید این کار را برای من کرده این گوشم را میبینی هم اینطرف هم اونطرف توتا گوشام نمی شنوه سمعک دارم سنگین   ج) شده اینور اونور گذاشتم الحمدالله رب العالمین قلبم پسرهای من ، من را بردن برای مریضیم سه تا چهارتا بیمارستان بردن گفتن عمل نمیکنند ترسیدن گفتن کجا میخوای عمل کنید گفتم همونجایی که امام خمینی عمل کرد من را همونجا باید ببرین من را بردن جماران دیوار به دیوار امام خمینی است تا رفتم اونجا اسمم را نوشتن و گفتن گفتن دوازدهم باید بیایی دوازدهم رفتم چه عملی خدا رحمت کنه امواتش را قسم میخورد میگفت کلانتری من هزار تا عمل کردم هیچ عملی مثل عمل تو موفق نبودم شش تا رگهای قلب من گرفته بوده از پام در آوردن از رگهای پا قیچی کردن من را عمل کردن حالا فقط یکمی ناراحتی ریه دارم چون تک و توکی سیگار میکشم خودم هم میدانم مال همونه

س) حاج آقا صحبتی خاطره ای از آقا غلامرضا اگر هست ما یادمان رفته بپرسیم دوست دارید بگید بفرمایید ؟

ج) چیز دیگه ای ندارم هیچی ندارم خانم هر چی باید بگم ، حقیقت دروغگو دشمن خداست من دروغ که نمی توانم بگم چی بوده شما میدانید که دروغ گو دشمن خداست دروغ من نمی توانم بگم من هرچی که بود و نبوده گفتم فقط روحش شاد باشه در طابوت را باز کردن خواستن دفنش کنن سه چهار بار توی سر و کله خودم زدم گفتم روش را باز کردم صورتش بوسیدم لباش باز بود گفتم بچه من شهید نشده که زنده است چرا میگید بچه من شهید شده دیگه نفهمیدم بی حال شدم افتادم ای لا اله الی الله بله خاطره از گلزار نه از من بپرسین از دیگران بپرسین حسینه ای که سرتا سر شده به یاری اباعبدالحسین به یاری امام زمان فقط سفید کاریش را من نکردم همش پوشش و هرچی بود خودم پول داشتم هرچی هم نداشتم از همینا صندق جمع میکنیم

س) حاج آقا دستتان درد نکنه خیلی زحمت افتادین

ج) اوه من هفده تا حمام ساختم توی روستا های کرج اشتهاد و پلنگ آباد و اینها کار من خیلی کارها تا زنده بودم فعالیت کردم حالا دیگه نمی توانم

س) حاج آقا توی این کارها که بنایی انجام میدادین غلامرضا هم می اومد کمکتان ؟

ج) چی؟

س) توی این کارهایی که برای جاهای مختلف انجام میدادین می اومد کمکتان ؟

ج) می اومد نه به اونصورت همیشه همراه ما بیاد نه  من ماشین داشتم همیشه همراهم می اومد کمک من ماشین را ببره یاد گرفته بود خدا بیامرزدش

س) حاج آقا دستتان درد نکنه امروز با ما صحبت کردین خیلی زحمت افتادین هم هوا گرم بود هم اذیت کردیم

ج) شما کاری فرمایشی باشه

س) سلامت باشین لطف دراین دست شما درد نکنه

ج) یا امیر المومنین

 

کارگردان: مسعود والی نژاد

تصویر : اصغر بیات

مصاحبه : مینا بیگلری

اداره کل بنیاد شهید وامور ایثار گران استان البرز شهرستان کرج