شهیدعلی اکبر رشیدی
نام پدر: محمدحسن
تاریخ تولد: 1-3-1341 شمسی
محل تولد: کرج
تاریخ شهادت : 2-1-1361 شمسی
محل شهادت : شوش
گلزار شهدا: چهارصددستگاه
البرز - کرج
یکم خرداد 1341، در شهرستان کرج چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن و مادرش صغرا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. کارمند کارخانه بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. دوم فروردین 1361، در شوش بر اثر اصابت ترکش به صورت، شهید شد.
مصاحبه با مادر شهید علی اکبر رشیدی
- حاج خانوم بفرمایید.
- بسم الله الرحمن الرحیم. من مادر شهید علی اکبر رشیدی.
- حاج خانوم اسم خودتون رو هم بگید.
- خودم، صغری آهنگر هستم.
- تاریخ تولدشون رو به یاد دارید؟
- سال 1341. شما خودتون بنویسید من نمی تونم بگم.دیگه چی بگم؟
- حاج خانوم چندتا فرزند دارید ؟
- 4 تا؛ 2 تا پسر 2 تا دختر.
- حاج خانوم کجا به دنیا اومده؟ کدوم شهر؟
- همین کرج.
- خونه یا بیمارستان؟
- خونه.من 4 تا اولاد دارم هر 4 تاشو تو خونه به دنیا اوردم. اکبر خوب بود. اکبر خیلی خوب بود. الهی مادر قربونش شه. دورش بگردم. ( اشک می ریزند) ؛ از کارخونه در می اومد. شب ها می رفت رو ماشین.ساعت 10 شب,11 شب رو تاکسی کار می کرد. منم تو کوچه می ایستادم. شوهرم دعوام می کرد می گفت: چرا رفتی تو کوچه ایستادی؟ می گفتم: اکبرم نیست. تا نمی اومد خونه نمی اومدم بخوابم. وقتی می اومد می خوابید و من هم می خوابیدم پهلوش . دستش رو می ذاشت روی سینه ام. میگفت: مادر چرا بیداری. می گفتم: تو بخواب تا من بخوابم. می خوابید؛ منم می خوابیدم. دیگه نمی فهمیدم هیچی. خیلی خوب بود. برای همه خوب بود. نه برای من. برای فامیل؛ غریبه؛ خودی.. برای همه خوب بود. تو تاکسی کار می کرد. حقوق می گرفت. پول که می گرفت؛ مثلا من این رو نداشتم اون این رو نداشت کمکشون می کرد. کمک خواهرش می کرد. می گفت: گناه داره خواهرم بچه داره. دستش خالیه. کمکش می کرد. ( گریه می کنند) خیلی خوب بود. خیلی خوب بود. خدا میگه این هارو ببرم برای کسی نذارم. خیلی جوان خوبی بود. خیلی. خدا روحش رو شاد کنه. الهی. من نمی دونم دیگه چی بگم.
- از بچگیاشون تعریف می کنید؟
- بچگیاش هم خوب بود. کاری به من نداشت. هیچ وقت. تا بچه بود مدرسه می رفت .وقتی هم که از مدرسه دراومد می رفت کارخونه؛ چیت سازی. اونجا کار می کرد. بعد از اونم که می رفت تو تاکسی کار می کرد. تا ساعت 10 شب-11 شب کار می کرد. من می اومدم سر کوچه می ایستادم. – اون وقت هم مثل حالا دیوانه بودم- می گفتم: بچه ها بچه من رو ندید؟ اکبر من رو ندید؟ می گفتن: حالا میاد. یک عده دیده بودند، یک عده ندیده بودند. می اومد. وقتی می اومد خوشحال می شدم برش می داشتم می بردمش تو خونه. شام می دادم می خورد. پهلوم بود. می خوابید . می گفتم مامان؛ تو خواب برو منم خواب برم. می خوابید. خیلی خوب بود خیلی. وقتی هم می خواست شهید بشه. اینا خبر دادند – نمی دونم کدوم آخوند بود مرده. خدا بیامرزتشون- گریه کنون از کارخونه اومد خونه. گفتم: چته مادر گریه می کنی؟ گفت: فلان کس مرده. گفتم: خدا رحمتش کنه.می گفت: نگو مادر خیلی خوب بود. این رو می گفت. بچه ام خوب بود. خیلی خوب بود.
- حاج خانوم دوران بارداری دعا می خوندید؟ یا عبادت خاصی انجام می دادید؟
- نه. هیچی انجام نمی دادم. همین نماز کج و کور خودم رو انجام می دادم. دیگه هیچ کار. سواد که نداشتم. هیچی. کار خونه می کردم. پخت و پز خونه می کردم. راهشون می بردم. بچه هام بد نبودند که بگم بد بودند. تا تو خونه من بودند خوب بودند همشون. صبح می رفتن؛ بازی کردن یا سر کارشون؛ می اومدن خونه. بچه هام همه خوب بودند. الهی زنده باشند. اونم خوب بود. خدا رحمتش کنه. این سه تا هم که هستن بد نیستند.اذیت بکن نیستند هیچکدومششون.
- حاج خانوم از مدرسه رفتنش می گید؟ کجا مدرسه می رفت؟
- مدرسه همین دم خونمون می رفت. یکی ملا محمدی بود. یکی دیگه هم بود. دوتا بود که می رفتن. معلماشون خیلی خوب بودند. یک بار زده بودند سر بچه ام. ملا محمدی زده بود. باد کرده بود اومده وبود بالا. رفتم فحشش بدم. وقتی رفتم خونه نبود. کار خدا بود که خونه نبود. من جوش اورده بودم، زده بود اینجای بچه ام اینقدر اومده بود بالا. اون وقتا بچه هارو می زدن تو مدرسه. وقتی رفتم خونه نبود. به همسایه اش گفتم: چرا بچه من رو اینجور زده. گفت: نمی دونم. وقتی اومد بهش می گم. نبود که بگم. دعواش کنم. خوب بودند بچه هام کار به کسی نداشتند.
- حاج خانوم چندکلاس درس خوند؟
- نه کلاس درس خوند.
- حاج خانوم درسش چطور بود؟
- خوب بود. کاری نداشت. می خوند درس رو.کار کسی نداشت. خودش می رفت؛ خودش می اومد. کار کسی نداشت که بگم اذیت کسی می کرد.
- حاج خانوم از اخلاقش تو خونه بگید. با خواهر و برادراش تو خونه چطور بود؟
- خوب بود. خیلی خوب بود. یکبار این بچه داشت.( اشاره به بیرون کادر) پول بهش غرض داده بود نمی داد نمی دونم چیکار کرده بود. گفت: پول من رو می دی؟ گفت: من پول ندارم. گفت: حالا باشه میام بچه رو می دزدم . گفت میام حامدت رو می دزدم میارم خونه. همه خندیدند گفتن: تو بچه اش رو می خوای. گفت: آره. بچه اش رو بیارم دلش می سوزه, پولم رو میاره می ده. خدا رحمتش کنه. خدا روحش رو شاد کنه الهی.. خوب بود بچه ام.
- حاج خانوم از دوستاش برامون بگید.
- از دوستاش؟
- اسم دوستاش رو می دونید؟
- یکی بود نمی دونم برای کجا بودن – رشت بودن؟- با اینا خیلی دوست بود. دست دوستی داده بودند با هم می رفتن و می اومدند. یکی هم عباس بود. مرد اونم, خدا بیارمزش. اینجا که بودند, دست پسرخالگی به هم داده بودند؛ صداش می زد پسر خاله. با هم دوتایی رفتن سربازی. وقتی رفتن, چیکار کردن؛ وقتی اومد من رفتم خونشون گفتم: عباس پس چرا اکبر نیومده؟ گفت: اکبر گفته تو برو بیا من می رم. – دور از جون شما که می شنوید – گفتم: غلط کردی این حرف رو زده. بچه من اینطور نمی گه. بچه من یک طوریش شده. به من نمی گی. گفت: طوری نشده. گفت: تو برو؛ بیا؛ من میام. من بناکردم چیز بهش گفتم. اومدم سر فلکه؛ دیدم پدرش اونجا ایستاده. گفتم: میرزا محمد؛ ترو به خدایی که جون می ده و جون می گیره بگو؛ اکبر من چی شده؟اینم هیچی نگفت. دستش رو ؛ رو به خدا باز کرد و اشک چشمش رو پاک کرد. گفتم: خاک بر سرم؛ بچه ام شهید شده.. بچه من شهید شده؟ دیدم جواب من رو نداد. گریه کنون رفتم خونه پسر خواهرم. دیدم همشون اونجا دارن گریه می کنند؛ منم دور کوچه مثل دیوانه ها می دوم. اونا نشستن همونجا، پدرش هم مریض بود تو خونه خوابیده بود- خدا بیامرزدش- منو اونجا نگه داشتند نذاشتن برم پهلوی باباش. شب اونجا نگهم داشتن تا صبح شد. بلند شدم دیدم؛ همه کارهارو کردن. منو بردن خونه؛ اما چه فایده. بچه ام که رفت. چه فایده. حالا دنیا برای بچه من. وقتی بچه من نیست دنیا رو می خوام چیکار کنم. چه ارزش داره برای من؟
- حاج خانوم آخرین بار پیکرشون رو دیدید؟
- آخر کار که اومده بود خونه, به همه گفت: که من شهید می شم. دیدم همه زیر گلوش رو بوسیدن؛ صورتش رو بوسیدن؛ رفتن. دامادم- شوهر این – همراهشون رفت، تا برسون دم ماشینشون, دم کارخونه. به من نگفتن: که دنیا چه خبره. خونه برادرم گفته بود؛تا می خوای منو ببوس؛ دیگه منو نمی بینی. اینجور گفته بود. اما به من هیچی نگفته بود. که من خبر دار باشم، بدونم. نگفته بود به من. رفته بود. خدا همراهشون باشه. خدا بیامرزدشون.
- حاج خانوم آخرین بار که رفت, چطوری از شما خداحافظی کرد؟
- همین گفت: مادر خدا حافظ؛ بدی خوبی؛ حلالم کن. دیگه منم بوسش کردم و اونم بوسم کرد و رفت. همین. دیگه هیچی نگفت.
- حاج خانوم، به شما که خبر دادند, گذاشتن پیکرشون رو ببینید. برای آخرین بار.
- نه. دیدم اوردن اینجا. اما نه؛ ببرن اونجا هیئت و اینا ببینم؛ نه نبردن. همین تو دلمه که چرا نذاشتید بچه ام رو ببینم. اینجا سر گلزار اوردن؛ یک نظر بچه ام رو دیدیم. اما بذارن درست بچه ام رو ببینم , نه. نذاشتن.
- حاج خانوم براتون تعریف کردند چه اتفاقی افتاده؛ چطوری شهید شدند؟
- اون ها که نگفتن چطور شهید شده. همین عباس که می گم؛ پسر خاله بودند؛ این سه راه گلزار, - خداش بیامرزه, اینا همه رفتن- تعریف کرد که چطور غسل کرده و چطور شب رو صبح کرده. رفته تو آب با لباس همینطور. رفته غسل کرده. گفته من صبح شهید می شم. عباس اینارو گفت. دیگه نمی دونم راست می گفت یا دروغ می گفت. سر خاکش همین هارو گفت و تعریف کرد برای من. هنوز هیچ طور شده بود. عباس که می گفت، پسر خاله. دیگه نمی دونم. این صبح وقتی برده بودنش سربازی. اونجا که رسیده بود رفته بود نفت گرفته بود چراغ گرفته بود. همه چی. ریئسشون گفته بود باریک الله اکبر چه دست و بال خوبی داری. ماشالله ات باشه. همه چیز رو گرفته بود و حاضر کرده بود. نشسته بود.اکبرخیلی خوب بود.
- حاج خانوم؛
- جانم.
- به شما نگفتن که تیر و ترکش به کجاش خورده که شهید شده؟
- تو صورتش. تو صورت خورده تو گوش در رفته.
- حاج خانوم اولین بار که می خواست بره جبهه از طرف کجا فرستادنشون؟
- تهران فرستادنش. تو چی بود.. اینا که تو استخر می رن..
- سرباز بودند؟
- دریا و اینا می رن؟ مال اون بود.
- حاج خانوم مخالفت نکردید که چرا می خواد بره جبهه؟ نره؟
- نه. سرباز بود باید می رفت. سرباز بود. بچه داداشش هم بود. وقتی خبر اوردن, خدا بیامرزه پدرش رو , خیال کرده بود اون شهید شده. بچه حبیب آقا شهید شده. بعدش گفته بودن اکبر. خیال کرده بود اون شهید شده دارن برای اون، این کارهارو می کنند.بعدش فهمیده بود برای خدابیامرز اکبر که شهید شده. دیگه نمی دونم.
- حاج خانوم چندوقت تو جبهه بود بعد شهید شد؟
- 6 ماه. زن داداشش مرده بود. پیراهن مشکیش رو هنوز تو سربازی هم درنیورده بود. بچه برادرش مرده بود. از بس گفت: چرا منو نبردی دایی. هوا می رفت؛ زمین می رفت. می گفت: چرا منو نبردی. هنوز پیراهن مشکیش تنش بود. رفت سربازی درنیورد بود. تا شهید شد.
-حاج خانوم؛بعد تو این مدت چندبار اومد مرخصی؟
- 4 -5 بار اومد. بار آخری نزدیک عید بود گفتم مامان بابا مریضه خوابیده نمی تونه بیاد پهلوی تلفن خوب تلفن اون موقع نبود خونه همسایه اونوقت می رفتم گفتم بابا نمی تونه بیاد گفت مامان الهی قربانت شوم بهتر که بابا نیامده بگو بابا نیاد من عید می آیم عید هم آمد اینطور برای من آوردن از تو مسجد که درش اوردن از مسجد دم پل گذاشتنش رو شانه شان تا در مسجد همش سمت من می آمد روی من می آمد روی کس دیگه ای نمی رفت همش می آمدن هیچ نمی فهمیدم بچه ام کجاست و چطور است چه می دانم شکر چی بگم این سربازی که نرفته بود آقا می خواست بیاد می رفت این کاغذ ها را جمع می کرد شب که می شد می ترسید وسط خانه باغچه بود گودال می کند کاغذها را می گذاشت تو مشمع می ذاشت تو گودال خاک می ریخت روش وقتی که صبح می شد می خواست ببره آنجا می آمد در می آورد می برد این کارها را می کرد سر پل کرج آمدن رفتن تو کارخانه بود نمی دونم کجا بود این کاغذ ها را درست می کردن شیشه پر می کردن یکبار گفتن تیر زدن کشتن اکبر را من سرو پا برهنه رفتم اونجا گفت مادر کجا بودی گفتم اینجور گفتن گفت غلط کردن مادر من اینجا هستم هیچ باکی هم نیست دارم اینجا کار می کنم دیدم اونجا نشسته بود کار می کرد شیشه پر می کردن شیشه خالی می کردن .
-حقوقی که می گرفت پولی که از کارخانه می گرفت چکار می کرد؟
-می ذاشت آنجا خونه بخر خونه بسازه این کارها را می کرد گذاشته بود آنجا پول هم داشت گذاشته بود خونه بخره من نمیدانستم گذاشته تو قاب عکسش گذاشته بود تو قاب عکسش پولش را حالا نمی دونم چی بود پول بود چیز دیگه ای بود اونوقت وقتی شهید شده بود خدا بیامرزدش گفته بود مادر لای عکس من پول است بده داداش ،داداش بزرگتر داشت دادم دست اون نمی دونم چه کارش کردن چه خرجش کردن نمیدونم چه باهاش کردن
-حاج خانم مزارش کجاست ؟
-تو گلزار شهدای چهارصد دستگاه
-حاج خانم هر چند وقت یکبار تشریف میارید سر مزارش ؟
-من حالا خیلی وقت است نتونستم بیام همین دلم می سوزه هر روز می آمدم یک در میان می آمدم سر خاکش حالا که پام اینطور شده خانم از خونه نمی تونم در بیام یا با عصا بیام برم نمی تونم
-حاج خانم چند سالش بود نماز خوندن را شروع کرد ؟
-پانزده سالش بود خیالم پانزده سالش بود نماز می خوند
-حاج خانم رابطه اش با امام ها چطور بود ؟
- خوب بود می گم که یک نفر پیش نماز مرده بود تهران اون موقع سر کار بود گریه کنان آمد خونه گفتم چته گفت حالا اسمش یادم نیست گفت فلانی مرده گفتم خوب خدا بیامرزدش مرده حالا مادر تو بیای گریه کنی گفت نمی دونی چقدر خوب بود حالا نمی دونم چی بود تهران نمی دونم حالا یادم نیست کدام بود نه خوب بود خیلی خوب بود همه راهش خوب بود هیچ کوتاهی نداشت
-حاج خانم کجا شهید شد محلی که شهید شد کجا بود ؟
-شوش آره آنجا شهید شد
-چه سالی ؟
-شصت و یک
-حاج خانم از دوران نوجوانی خاطره ای ندارید برامون تعریف کنید ؟
-نه خاطره رفته بود جایی دختر سرهنگ را دیده بود مثل اینکه اون را می خواسته البته به من چیزی نگفت به دوستاش گفته بود می خواسته پول جمع کرده بود خانه بخره ،خانه بخره یا بسازه بره سربازی برگردد زن بگیرد این ها را هیچ وقت به من نمی گفت زن می خواهم نمی خواهم هیچ وقت نمی گفت هیچی به من پنهان می کرد از من که من ناراحت نشوم
-حاج خانم اهل شوخی و خنده بود تو خونه ؟
-آره خیلی یک بچه این داشت می انداخت وسط خانه اون می گفت دایی بیا پهلوی من همش این می زد اون می زد شوخی می کرد سر به سر این می گذاشت خیلی خاطر را می خواست وقتی مرده بود شهید شده بود خدا رحمتش کنه تو وصیت نامه اش نوشته بود پول خرجم بکنید نمی گم نکنید کم بکنید زیاد خرجم نکنید ریخت و پاش نکنید هر چی پول زیاد آمد بدید دست بچه ها ،به بچه بدهید بزرگ ها نه منظورش این بچه بوده آخر من نفهمیدم چه کار کردن چه کار نکردن
-حاج خانم پیش آمده بود یا اتفاقی بیافته عصبانی بشود ؟
-می گم که نه یکبار عصبانیتش این بود که به این گفت که یه چیزی بگه یا نگه هیچ وقت ناراحت نمی شد چرا کسی چیزی نداشت ناراحت می شد اما نه نشد ناراحت بشود و تو خونه چیزی بگه نه هیچ وقت هیچی نمی گفت
-حاج خانم مسافرت برده بودینش ؟
-مسافرت یادم نمیاد برده باشم یادم نیست مسافرت رفته باشیم
-زیارت ؟
-زیارت نه هیچ جا نبرده بودمش اگر مشهد رفته بود نمی دونم یادم نیست که رفته بودم یا نرفته بودم
-حاج خانم از ظاهرش بگید لباس پوشیدنش چطوری بود ؟
-خوب بود لباس پوشیدنش خیلی خوب بود
-شیک پوش بود چه جوری بود ؟
-شلوار پیراهن همه چیزش تمیز و خوب بود همیشه هیچوقت بدون خنده تو خونه نمی رفت
-حاج خانم از جبهه می آمد براتون از جبهه تعریف می کرد ؟
-آره چطور کردم کجا رفتم اینها را می گفت اما هیچ وقت نمی گفت من شهید می شوم هیچوقت از دهنش در نیامد که مامان من شهید می شوم همیشه می گفت مامان خوب است خیلی خوب است جایم
-حاج خانم مسجد می رفت ؟
-نه مسجد نمی رفت چرا دروغ بگم نبود خونه که هیچ وقت مسجد برود صبح می رفت تو کارخانه چیت سازی تا دو بعد از ظهر دو هم که می آمد می رفت رو ماشین تا ساعت یازده دوازده یک می آمد خونه آره خونه نبود هیچ وقت که ببینم مسجد می رود یا نمی رود
-محرم برادرش می گن می رفتن
-محرم آره سینه می زد زنجیر می زد آره محرم ها می رفت
-حاج خانم اگر می دید کسی بد حجاب است د حجابش را رعایت نمی کنه چه کار می کرد ؟
-هیچی نمی گفت هیچی به کسی نمی گفت هیچوقت چیزی نمی گفت چرا اینجور اونجوره هیچ وقت از کسی کدورت نداشت همه می خواستنش برای اینکه بچه بدی نبود اذیت همسایه کنه یا اذیت کسی کنه نه خوب بود
-حاج خانم رابطه اش با فامیل چطور بود ؟
-خوب بود با فامیل هم خوب بود خیلی خوب بود با فامیل
-چه کار می کرد شما می گید خیلی خوب بوده ؟
-همه کاری می کرد اگر نداشتن می گفت بیا دختر خواهرم خانه اش را فروخته بود پول برده بود گذاشته بود خانه اش گفته بود خاله دایی تو را به قران این پول بردار برو خانه بخر هر وقت داشتی به من بده نه خوب بود همه چیز
-حاج خانم رابطه اش با همسایه ها چطور بود ؟
-با همسایه ها هم خوب بود همسایه ها هیچوقت گله ازش نداشتن هیچ کس وقتی شهید شد همشون بدبخت ها کمک کردن برداشتنش گریه کردن خوب بود همه چیزش خوب بود
-حاج خانم چه غذایی را بیشتر از همه دوست داشت ؟
-لوبیا می گذاشتم می کشید جلویش این دختر این هم بر می داشت می گفت دایی بیا پهلوی من بشین بخوریم می خورد خالی می خورد می گفتم مامان می گفت نه مامان خالی خوشمزه تر است
-حاج خانم از اخلاقش ،اخلاق هایی که داشت شما کدامش را بیشتر از همه دوست داشتید ؟
-اخلاقش بدی نمی کرد که بگم حالا این بدی می کرد زشتش می کردم نه چه ام بود دوستش می داشتم بچه ام بود هیچ وقت بدی در حق من نکرد هیچوقت بگم یکبار یک کلام بهم گفته ناراحت شدم هیچ وقت بدی نمی کرد
-حاج خانم قبل از شهادت زخمی هم شده بود ؟
-نه شش ماه همش بچه من رفت سربازی
-نامه هم براتون فرستاد از آنجا ؟
-نامه هم می داد خودش می آمد آره
-گفتید که اعلامیه پخش می کرد ..
-اعلامیه اینها را پخش می کرد می گم که روز که می شد دستش بود شب که می ترسید کسی بیاد خونه را بگرده می کرد زیر خاک یه باغچه تو خونه بود گودال می کند می کرد زیر خاک صبح که می شد در می آورد می ترسید کسی بیاد خونه را بگردد پیدا کنه آنوقت بد است آره اینها را می کرد زیر خاک
-حاج خانم وقتی اعلامیه پخش می کرد دستگیر هم شده بود ؟
-نه هیچ جا گیر نافتاد هیچ کس هم دنبالش نیامد کاری نمی کرد که کسی بفهمه بدونن اون داره چه کار می کنه .
-حاج خانم خاطره ای صحبت خاصی ازش دارید که برامون بگید ؟
-نه چه صحبتی حالا بعد از چند سال صحبتی هم اگر بوده من یادم رفته
-خودتان چی گلایه ای چیزی ندارید به گوش کسی برسه ؟
-بتونید یک کاری بکنید که حقوق من بعد از مرگ من حالا داریم خرج می کنیم بعد از مردن من بدن به این ثواب داره الهی عاقبتتان به خیر باشد اگر بتونید این کار را برای من بکنید در این دنیا و آن دنیا ازتان راضی هستم برای اینکه این گناه داره چیزی ندارد سه تا بچه و یکی بچه مریض تو خونه دارد پسر است غش می کند حالا خوب ولی وقتی عصبانی می شود داد و بیداد می کند اگر این کار را بتونید برای من بکنید از این دنیا و اون دنیا ازتان راضی هستم بگید اینو درست کنن بنیاد بده به این حالا خیال کنن من نمردم بدن به این ثواب دارد همین دنیا همون دنیا اگر این کار را بکنید برای من خیلی محبت کردید به من حتی شوهرش بیل داره همیشه می رفته بنایی حالا بنایی نیست بیکار تو خونه نشسته نمی تونه بره کار این کار برای من هر کس بکنه ثواب کرده الهی عاقبتتان خیر باشد خدا کمکتان کنه
-علی و داداشش رفته بودن دریا ناهار خورده بودن بچه ها جمع شده بودن رفته بودن دریا انها خوابیده بودن علی رفته بود غرق شده بود غواص گرفته بودن آورده بودش بالا آب بر می گرداند همش خدا نخواست اونجا شهید بشود خدا خواست بیاد اینجا شهید شود همین شد شهید شد و رفت خدا رحمتش کنه خدا روحش را شاد کنه چکار کنم دیگه همین است دنیا همین است ما هم باید برویم را رفتنی را باید رفت می فهمی باید بریم خدا بیامرزد زودی بشه من برم راحت شوم حالا اونم خدا رحمت کنه دیگه هیچی یادم نیست بهت بگم
-دست شما درد نکنه زحمت افتادید
-زحمت خدا نکنه
کارگردان :مسعود وادی نژاد
تصویر:اصغر بیات
مصاحبه :خانم بگلری
اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان البرز