نام پدر: حسن
تاریخ تولد: 18-06-1331 شمسی
محل تولد: یزد - بافق
تاریخ شهادت : 16-6-1362 شمسی
محل شهادت : سرپل ذهاب
گلزار شهدا: چهارصددستگاه
البرز - کرج
دفترچه خاطرات شهید حسین رحمانی نیکوئی
بسم الله الرحمن الرحیم
دفترخاطرات من خواستم خاطراتی ازمنطقه که درآن کارکردم داشته باشم ازبرج 7 خاطرات خودرایادداشت کردم اما این خاطرات کامل نیست خلاصه ای ازخاطرات است.
اگراین دفترچه گمشد ازیابنده تقاضا میشود به آدرس زیربفرستید چون این دفتر برای من با ارزش است حتمابفرستید .متشکرم
آدرس کرج حیدرآبادخیابان شهید محمود بنی نجارخیابان امام موسی صدر کوچه شهید رضائی پلاک 43 منزل حسین رحمانی
درتاریخ 1/7/61:
درمقرگرده تو بودیم برادران به علت تمام شدن ماموریت رفتند و من ماندم ازگردان 80 تیپ 30 – بیست نفرازبرادران سرباز به سپاه معرفی کردند که برای ماموریت گشت شناسایی درمناطق شاخ شولدی و سرتنک و تپلو کوه هوان و ترشاب به من ازطرف سپاه پاسداران ریجاب ماموریت دادند که به عنوان سرپرستی آنها برگشت درمنطقه ادامه دهیم .
یک شب ازمهندسین مین یاب یک نفررا با من رفتیم سر تنگ که میگفتند جلوی تنگ مین گذاری است من با گروهبان باکویی ازجاده بطرف سرتنگ رفتیم تا به سیم خاردار رسیدیم من متوجه شدم که پشته سیم خاردار مین گذاری نیست.
علتش این بودکه سیم خاردار حلقه ای بودفقط منظور ازمانع عبور ماشین و افراد بود من به گروهبان باکویی گفتم این جا مین نیست علتش هم برایش گفتم ما سیم خاردار را ادامه دادیم تا به آخرسیم رسیدیم من گفتم میخواهم بروم آنطرف سیم تا ببینم مین هست یا خیر گروهبان گفت خطر دارد .
گفتم نترس درراه خدا قدم بگذارخلاصه باهم برطرف پشت سیم رفتیم و من تا بغل خاکریز دشمن رفتم ولی دشمن متوجه نشد من پیش خودم گفتم که کسی نیست چه خوب است یک شب 4 نفرازبرادران سرباز را بیاورم تا برویم پشت خاکریز ر اشناسایی کنیم شاید راه نفوذی پیداشود .
شب 2/7/61:
ساعت 30/22 دقیقه بودکه من با3 نفرازسربازان و یک نفرازبرادران بسیج همانراه را ادامه دادیم تا رسیدیم به سیم خاردار من جلو بودم وبرادران ازدنبال من می آمدند من ازجاده بطرف سمت راست تنگه حرکت کردم ولی برادران توی جاده بغل جاده نشستند من منتظرآنها بودم که تا نیایند آخر یکی ازآنها آمدگفتم وبقیه چر نیامدند .
گفت آنها جاماندند گفتم بگو بیایند رفت به آنها گفت بیایند آنها یک دفعه 4 نفرهم راه ازجاده سمت راست جاده حرکت کردند و یکی ازآنها زمین خورددشمن متوجه شد ما رااززیر آتش گرفت وما با هیچ گونه عکس العملی اززیر رگبار آنها به عقب آمدیم چون ما گشت شناسایی بودیم .
درتاریخ 7/7/61:
فرمانده گردان 801 سروان مرادی به من گفت برادران حاضرباشند که صبح ساعت 6 ماشین می آیدباهم برویم تیپ پیش فرمانده تیپ سرهنگ آزادفر صبح ما درحال حاضرشدن بودیم که دیدم حسین سمیعی فرمانده عملیات آمد به من گفت بیا این جا من رفتم یواش بیا.
به من گفت فردا شب درسومارعملیات است می آیی یا خیر من که ازمدتها پیش انتظار چنین روزی رامیکشیدم باخوشحالی گفتم بله می آیم گفت پس حاضرباش برویم من با برادران سربازخداحافظی کردم ولی برادران ازرفتن من خیلی خیلی ناراحت شدندو ما بطرف ریجاب حرکت کردیم ودرساعت 30/11 دقیقه به ریجاب رسیدیم و درساعت 30/17 دقیقه بودکه ما به پایگاه تیپ محمد رسول الله رسیدیم و شب دریکی ازسوله ها خوابیدیم .
صبح روز 8/7/61:
ساعت 9 صبح بودکه برادران حسین سمیعی با برادران بطرف منطقه مورد نظر رفتیم برای شناسایی منطقه که روی آن بیس عملیات شودو پس ازآن بطرف مقر آمدیم برادران هرلحظه انتظارشب میکشیدند خلاصه شب شد ما رابه گردان بلال حبشی دادندو ما کمپرسی شدیم وبطرف سومارحرکت کردیم وساعت 9 شب بود که به سوماررسیدیم و پیاده شدیم ازجاده آسفالت بطرف دشمن حرکت کردیم .
درساعت 30/1 دقیقه بود رسیدیم به میدان مین چون 3 تا میدان مین جلوی راه ما بودکه 2 تای آنها راشبهای پیش راه را بازکرده بودند ویکی ازمیدانها چون خیلی به دشمن نزدیک بود مادربغل خاکریز نشستیم .3 تا ازبرادران رفتند که راه را بازکنند.
همان دقیقه اول رفتند روی مین 2 نفرشان شهیدشدند خدارحمتشان کندویکی پایش قطع شد دشمن متوجه شد ما راازهمه طرف زیر آتش قرارداد خلاصه راه بازشد مااززیر آتش دشمن بطرف تیپ 402 حرکت کردیم .
پای تپه که رسیدیم دستورحمله داده شد ساعت هم 15/2 دقیقه بودما شروع به گفتن الله اکبر کردیم تقریبا در حدود 80الی 100نفرازبرادران توانستیم خود رابه بالای تپه برسانیم چون آتش دشمن خیلی خیلی شدیدبود وقتی که به سنگرهای دشمن رسیدیم .
آنها هرچه توانسته بودندفرارگرده وهرچه نتوانسته بودند کشته شده بودند یک نفرازدشمن مانده بودمن با چندتا ازبرادران بطرف نفربر رفتیم چون ازآن طرف نفربر تیراندازی میکردند یکی ازبرادران آرپی جی زن جلوی من تیربه سینه اش اصابت کردو شهید شد و من با برادران به راه خود ادامه دادیم تا به نفربر رسیدیم که من متوجه شدم تیر به پایام اصابت کرده است تقریبا ساعت 30/3 بود بازمن به برادران کمک میکردم تا این که خط پرافنر تشکیل دادیم .
ساعت 9 صبح روز جمعه 9/7/61 بود که من بنابراظهار دوستان ازبالای تپه 402 بپایین آمدم سوار آمبولانس شدم وازآن به بهداری ما در آوردند و ازبهداری ما سوارمینی بوس شدیم و به باختران و به بیمارستان سپاه آوردند .
11/7/61 : صبح ساعت 7 بود دکترآمد من با اصرار زیاد دکتر مرا اعزام به جبهه کرد ساعت 8 بود که اتوبوس آمد سوارشدیم رفتیم سومار درروز 12/7/6 : بود که من به خط مقدم رفتم به من گفتند برادران سپاه ریجاب رفتند من باز آمدم مقر تیپ محمد رسول الله و شب آنجا خوابیدم .
13/7/61:صبح بود که من آمدم اسلام آباد و ازآنجا به ریجاب رفتم و جریان را گفتم و مدت 13 روز به من مرخصی دادند .
درتاریخ 27/7/61 : آمدم ریجاب برادران ناصر مرادیدند و گفت شماباید بروید ملادرزگه با برادر شجاعی مسئول گشتی رزمی آن منطقه را که شما شناسایی کرده اید بروید وجاده های دشمن رامین گذاری کنید من گفتم میخواهم تسویه حساب کنم .
ایشان به من گفت ما به شما احتیاج داریم شما باید در منطقه باشید تا آنها را راهنمائی کنید من چون دیگر چاره ای بجز قبول کردن نداشتم قبول کردم و با برادر ناصر و شجاعی و سمیعی وتهرانی رفتیم ملادزگه و من با برادر شجاعی وسایل مین گذاری را فراهم کردیم .
1/8/61 : شب درساعت 30/19 بود من با برادر شجاعی با 4 نفر ازبرادران دیگر بطرف تیلو کوه رفته و ازخط اول دشمن گذشتیم و دو نفر ازبرادران آن طرف خط یعنی پشت دشمن تامین ماندند و من با برادر شجاعی و 2 نفر ازبرادران درحدود 7 کیلومتر راه رفتیم تا رسیدیم به جاده دشمن 2 عدد مین زده خودروکار گذاشتیم و برگشتیم ساعت 2 بعداز نصف شب بود و ساعت 20/4 دقیقه بود که به ملادزگه آمدیم ضمنا با برادران سرباز هم کارمیکردم .
درشب 5/8/61: ساعت 21بود من با برادران سرباز حمید رضا و داودی که برادر داودی دیده بان بود بطرف تیغ ترشاب حرکت کردیم و پس از3 ساعت پیاده روی به بالای تیغ مذکور رسیدیم یعنی ساعت 2بعدازنصفه شب بود و شب را درغاری که قبلا من شناسایی کرده بودم خوابیدیم و صبح ساعت 7 روز 6/8/61 من با برادر داودی بطرف پشته تیغ رفتیم و جای دیده بانی را مشخص کردیم و ساعت 8 صبح شروع گرادادن به توپخانه کردیم و سنگرهای دشمن و توپخانه دشمن و پارک موتوری دشمن را تا ساعت 14کوبیدیم و آمدیم توی غارنهارخوردیم و بعدازظهر باران گرفت و ما دیگر نتوانستیم کارکنیم در ساعت 30/18 دقیقه شب 6/8/61 بود به جاده پشت باغ کوه رسیدیم و سوار ماشین شدیم .
10/8/61:
ساعت 30/2 دقیقه من با 10نفر ازبرادران سرباز بطرف تیلوکوه حرکت کردیم و درغار تیلو کوه رسیدیم من به برادران گفتم ماباید توی غار بمانیم تا آنها برادران سپاه یعنی برادر شجاعی و همراهان برگردند تا ما و آنها دربین راه درگیر نشویم و ساعت 3 بعدازنصف شب بود که ما در غار بودیم صدای ماشین شنیده شد من به برادران گفتم ماشین سپاه اشتباه رفته و بعدازچند دقیقه دشمن متوجه شده و شروع کرد به تیراندازی بعد شروع به خمپاره زدن و ما نشستیم فکر کردیم چه کارکنیم درهمین حال بودیم که برادر شجاعی و همراهان آمدند و من گفتم چه خبر داریدگفت شما اگر میخواهید آنطرف بروید از2 نفربیشتر نروید چون وضع خوب نیست ومن چون 10 نفر آورده بودم گفتم برادران دشمن متوجه ما شده پس بنابراین من با 3 نفر دیگر میرویم پشت دشمن وبقیه درغاز بمانید .
تاصبح و صبح هم 3 نفربروید ازخط رس آنطرف ودید بزنید و برگردید باز 3 نفر دیگر به همین صورت تا آخر وتاوقتی که هوا تاریک نشده بطرف مقر نروید و وقتی هوا تاریک شد بروید .
ما ممکن است فردا شب یا پس فردا شب بیاییم و ما 4 نفرازخط رئس گذشتیم به پشت دشمن رفتیم و ازخط دوم دشمن هم گذشتیم و بالای ارتفاع تپه 722 رسیدیم ساعت هم شد 30/6 دقیقه که متوجه شدیم که سمت چپ مان سنگر فرماندهی دشمن است وازخط رئس بطرف سمت راست حرکت کردیم .
و دیدکامل به روی جاده آسفالت دشمن داشتیم تقریبا 5 کیلومتر که رفتیم ناگهان به دو سنگر اجتماعی دشمن برخورد کردیم که فکر کردیم که سنگر ها خالی است تقریبا نیم ساعت صبر کردیم که دیدیم 4 نفر ازسنگر بیرون آمدند و ما زود خود رابه عقب کشیدیم و ازدید دشمن پنهان شدیم و ازسمت راست ارتفاع براه خود ادامه دادیم تا یک کیلومترپاسگاه داستک که آن پاسگاه هم مال عراق بود و در تپه ای که زیر پای ما بود من قبلا از بالای شاخ شولدری دیده بودم که مرکز اجتماعی دشمن است ولی چون دوربود درست تشخیص داده نشده بود ساعت هم 1 بعدازظهر بود برادران هم به من گفتند خسته شدیم درعین حال من گفتم قبلا من زیر این تپه مرگز اجتماعی دشمن دیده بودیم .
من به دونفرازبرادران گفتم شما بروید توی آن شیاربنشینید و من با یکی ازبرادران رفتیم ازتپه پایین و دیدم که در زیر تپه تانک ونفرات دشمن هستند خلاصه تمام 12 کیلومتر که دیدداشتیم شناسایی کردیم و آمدیم پیش آن 2 نفرو نماز خواندیم ونهارخوردیم و راه خود که مسیر برگشت بود ادامه دادیم .
برادران 2نفرشان خیلی میترسیدند اما به من نمی گفتند که ما میترسیم خلاصه ما را مجبور کردند تا که توی یک شیار تقریبا5/2 ساعت استراحت کنیم و ساعت 5/5 بعدازظهر شد که من گفتم بلند شوید برویم بطرف تیلو کوه حرکت کردیم .
ساعت 7 بعدازظهر بود که بالای تیلوکوه رسیدیم من طبقه معمول میخواستم که سنگرهای جلوی راه را پاک سازی کنم این هم کارخدا بود که سیر 10 متر الی 15 متر تغییر دادیم ازخط رئس گذشتیم درحدود 10 متر ازخط رئس پایینتر زیر نشستیم که خستگی درکنیم و برویم سنگرها را بازدید کنیم ازآنجا برویم که صدای صحبت دشمن را شنیدیم خوب که نگاه کردیم دیدیم که 3 نفرهمان جایی که من میخواستم پاک سازی کنم دارند فرم میزنند .
ما..؟ خوابیدیم آنها آمدند تا 20 متری ما اما خرد..؟ چشم آنها راکور کرد خلاصه ما پامرغی ازبالای کوه پایین آمدیم .
درتاریخ 14/8/61 : بود که صبح دیدم برادر حسین سمیعی و برادر غلامی آمدند گفتند تو بیا برویم من گفتم کجا گفتند پادگان و ازآنجا به مقرهادی مقرهایی نزدیک قصر شیرین است و من گفتم بابا من خواستم گشت رزمی انجام دهم سروان مرادی فرمانده عملیات گردان 801 تیپ 30 نفر ازبرادران سرباز به من معرفی کرده بود که آنها را آماده برای ضربه زدن به دشمن کنم یعنی آنها را به منطقه آشنا کنم تا آماده شوند برای گشت رزمی که منظور ازگشت رزمی ضربه زدن به دشمن است خلاصه من را آوردند تو مقرهادی درتاریخ 20/8/61 بود برادر غلامی آمد به من گفت شما برو مقرتپه کچی هم آن طرف قصر شیرین است .
صبح روز 22/8/61 :
ازمقر تپه گچی 2 نفرازبرادران بنامهای حسن غلامی و محمود جانلو ساعت 9 بود که برای گشت حرکت کردیم ازشیارها و تپه ماهورها گذشته و نزدیک کوه آغداغ میبود بنام حسین آباد وآنجا را شناسایی کردیم تا تقریبا 800 متری دشمن رسیدیم دیدیم یک جنازه توی رودخانه افتاده است .
اول فکرکردیم که عراقی است وقتی رفتیم نزدیک دیدیم ایرانی است و 2 عددکلاش وچند عدد هم گلوله آرپی جی بود ما خواستیم جنازه را بیاوری اما چیزی نداشتیم که جنازه را در آن گذاریم 2 عدد کلاش را با 2 عدد گلوله آرپی جی را آوردیم .
23/8/61:صبح ساعت 5/7 بود 8 نفررفتیم جنازه آوردیم من کوله پشتی و خشاب ها را و 3 عددگلوله آرپی جی و چند عدد نارنجک و کلاش شهید راآوردم و بقیه باکمک هم جنازه را آوردند .
درتاریخ 30/8/61: صبح ساعت 8 بود که من با 2نفرازبرادران بطرف ده حسین آباد برای شناسایی بالای تپه ای که بالای آن کانال بود رفتیم و سنگرها وتانکها و جاده تدارکاتی و نیروی دشمن شناسایی کرده و درساعت 30/11 دقیقه برگشتیم دربین راه یک گلوله خمپاره 10متری ما به زمین خورد الحمدالله به آسیبی نرسید .
درتاریخ 1/9/61 : صبح درساعت 9 من با دونفرازبرادران بطرف ده گمرک کهنه ازشیاری که جنازه در آن بود حرکت کردیم .من پیش خودم گفتم خوب است مابرویم آن طرف جای جنازه روز و شب رابگذرانیم تا میدان مین و حرکات نیروی دشمن زیر نظر داشته باشیم و شاید راه نفوذی هم پیدا کنیم و صبح تا هوا روشن نشده برگردیم همین جوری که به راه خود ادامه میدادیم و سنگرهای دشمن نگاه میکردیم تقریبا 20 مترمانده بود برسیم به جای مورد نظر من جلو بودم که یک دفعه صدای خفیفی را شنیدم فورا نشستم و به آنها گفتم بنشینید تا ببینم صدای چه بود پس ازچند لحظه دیدم که خمپاره نزدیکی ما به زمین خورد ماخودرا به عقب کشیدیم من یواش به برادر اصغر گفتم شما نگاه کن ببین کسی را میبینی و آنهم چیزی ندید گفتم بیا پایین تا من نگاه کنم .
من هرچه تو سنگرها را نگاه کردم کسی راندیدم تا که خودم راکمی راست کردم که سمت راست رانگاه کنم که دیدم صدا بلندتر شد ما را در آن جا بستند برگبارو ما دولا دولا ازتوی شیار فرار کردیم ما چاره ای جز این نداشتیم چون ما شناسایی بودیم و ساعت 12ظهر به مقر آمدیم .
درتاریخ 13/9/61:
ساعت 40/7 دقیقه من و 2 نفر ازبرادران ازمقر بطرف منطقه گمرک حرکت کردیم و ازیک شیارکه کاملا دردید دشمن نبود به سوی دشمن رفتیم درساعت 11صبح انتهای شیار نزدیک دشمن به باطلاق برخورد کردیم و ازآنجا مسیر خود را عوض کردیم به بالای تپه صخره ای رفتیم وقتی که بالارسیدیم و نشستیم و متوجه شدیم سمت چپ ما بالای همان تپه سنگردشمن قرار داردوخوب که نگاه کردیم متوجه شدیم این سنگرها قبلا نگهبان دشمن در آنها قرارداشته میدان مین هم تقریبا 100متری ما قرارداشت .با چشم کاملا نفرات دشمن دیده میشود دشمن پتوهای خودرا آفتاب کرده بود ما درحدود 3 ساعت بالای تپه دورزدیم و با آرامش سنگرهای دشمن را شناسایی کردیم .دشمن اصلا متوجه ما نشد ما درساعت 20/2 دقیقه بعدازظهرکارشناسایی تمام شد و م برگشتیم و ساعت 5/4بعدازظهربه مقررسیدیم .
تاریخ 24/9/61:
ساعت 9صبح من با 2 نفرازبرادران بطرف سمت چپ کمرک کهنه برای جهت شناسائی راه وسنگرها و میدان مین و جاده تانک و توپخانه دشمن بود حرکت کردیم وازشیارعمیقی به راه خودادامه دادیم تا نزدیک به سنگرهای دشمن بازمسیرخود را تغییر داده و ازشیاری به بالای تپه رفتیم ازدوطرف دشمن روی مادید داشت.
دربالای تپه روی خط راس یکی ازبرادران به عنوان تامین مانند من و یکی ازبرادران ازخط راس پایین رفتیم و ازشیاری که کاملا دردید دشمن بود خلاصه من و آن برادر سینه خیز ودولا دولا ازخط راس به آن طرف رفتیم وتا نزدیکی میدان مین و سنگرهای دشمن آنجا را شناسایی کردیم و برگشتیم به همان صورت بود ودرساعت 20/2دقیقه ازآنجا حرکت کردیم و ساعت 5/4 بعداز ظهر به مقررسید .
درتاریخ 25/9/61:
شب بعدازدعای کمیل ساعت 10 بود که من و 2 نفر ازبرادران برای شناسایی راه و جاده ها و سنگرها و میدان مین بطرف سمت راست ده حسین آباد حرکت کردیم ازتپه ای که کانال بالای آن بود گذشتیم وبطرف سمت راست تپه صخره ای به میدان مین رسیدیم و من و یکی ازبرادراها به آن طرف سیم خارداررفتیم تا مین هارسیدیم مینها گوشکوبی بود وازدو طرف باسیم بسیارباریکی تله شده بود که با چشم دیده نمیشد هوا هم خیلی تاریک بود مابا دست توانستیم سیم را پیدا کنیم .
خلاصه آمدیم این طرف سیم خاردار بطرف سمت چپ به راه خود ادامه دادیم و سیم خاردار تمام شد مابه طرف بالای تپه صخره ای رفتیم بالای یک غارکوچک که 3نفر ماتوانست که توی آن فقط بخوابد ازهر 2 طرف هم دیدداشت درساعت 3صبح ازآنجا راه افتادیم و درساعت 5/5صبح به مقر رسیدیم .
درتاریخ 27/9/61:
شب درساعت 5/5 صبح با 2نفرازبرادران بطرف سمت راست ده حسین آباد برای جهت شناسایی حرکت کردیم به بالای تپه ای که کانال داشت رفته و ازآن جا باید بالای تپه صخره ای توی غاری که درشب 25/9/61 شناسایی شده بود رفتیم .
وقتی که هوا روشن شد دیدیم درست وسط میدان مین قرارداریم خدا خواسته بود که ما چند قدم براست یا چپ نرفتیم که اگررفته بودیم دیگر کارمان تمام شده بود .خلاصه روز را در آنجا گذراندیم ونیروی دشمن ازهر3 طرف روی ما دید داشت ولی خداوند آنها راکور کرده بود هوا کاملا تاریک شده ازجاده آنها گذشته و به میدان مین دوم رسیدیم و من ازسیم خاردار گذشته به داخل میدان شوم .
با دست توانستم مین ها را شناسایی کنم ومین جهنده بود در حدود 1کیلومتر ازبغل خاردار جلو رفتیم درساعت 6 بعدازظهر برگشتیم آمدیم ببالای تپه صخره ای و کوله پشتی رابرداشتیم و درساعت 20/7 بعدازظهر حرکت و ساعت 5/8 دقیقه بعدازظهر به مقر رسیدیم .
درتاریخ 5/10/61:
بعدازظهر بودکه به من گفتند پرچمی که شما بالای آن تپه زده بودید دشمن آنراکنده و پرچم سیاه به جای آن زده است .
درتاریخ 16/10/61:
صبح ساعت 8 بودمن رفتم کانال وآنطرف را دید زدم وشناسایی کردم و ازآن جا بطرف پرچم راه افتادم سرخود را پایین انداختم پرچم را کندم و برده به پایین تپه آمدم بعد دشمن متوجه شده و گلوله خمپاره زد و بعدچند رگبارهم پشت خمپاره زد و من در ساعت 5/2 بعدازظهر آمدم مقر
7/10/61:
درساعت 5/5بعدازظهر من با برادر تقی سلطانلو به طرف کانال راه افتادیم از آن جا گذشته به میدان مین اول رسیدیم و ازآنهم گذشته به میدان مین رسیدیم ضمنا این میدان مینها دشمن بود و ازآن هم گذشته به میدان مین منور رسیدیم که درست زیرپای دشمن قرارداشت شب هم مهتابی بود و نگهبان دشمن راکه دیدیم که قدم میزد و گاهگاهی هم به طرف ما نگاه میکردخلاصه من میخوابیدم نگاه میکردم برادر تقی میرفت جلو او میخوابید نگاه میکرد من میرفتم جلو به صورت ازجلوی دید دشمن گذشتیم ورسیدیم به سیم خارداری که ضربدری زده بودند .
اززیر آنها هم رد شدیم و به پشت دشمن رفتیم آنجاها را کاملا شناسایی کردیم و برگشتیم .
درساعت 5/4 صبح روز 8/10/61 : به مقررسیدیم و ضمنا دو عدد مین با خودمان آوردیم یکی زد تانک و دیگرضد نفربود واین بودکارهرروز ما درتاریخ
3/11/61: بودکه من ازمرخصی برگشته بودم .برادر شجاعی به من گفت رحمانی در تپه 654 برادر ترابی رفته روی این تپه درسنگر های دشمن و دیده دشمن خواب بوده وشمابروید ببینید بعضی چطوراست .
آیامیشود ضربه زد با خبر درتاریخ 7/11/61 من با برادر ترابی بطرف مورد نظر حرکت کردیم ونزدیک به سنگرها که رسیدیم 4تا سگ بود که تا ما را دیدند شروع کردند به صدا دادن و ما که میخواستیم دشمن متوجه نشود برگشتیم و من نتیجه را به برادر شجاعی گفتم و سرکارخودم .
14/11/61:
دراین تاریخ بودکه من آمدم قرارگاه محترم جلسه داشتیم و آن جا من متوجه شدم ک فردا میخواهند تک بزنند و من قریه راازبرادر شجاعی پرسیدم برادر شجاعی میخواست به من نگوید با اسرار زیاد اززیرزبانش کشیدم خلاصه من با یکی دیگر ازبرادرانتوانستیم درتک شرکت کنیم .
15/11/61:
درساعت 6 صبح 50 نفربطرف تپه مورد نظر حرکت کردیم و درساعت 9 صبح به سنگردشمن رسیدیم و تک شروع شد و درحدود50 نفرازمزدوران عراقی را به درک واصل شدند و 3 نفررااسیر گرفتیم یکی ازآن 3 نفرزخمی شده بود ونتوانست بیاید و بچه ها اوراکشتند .
ساعت 12 بود به مقرخودرسیدیم بدون اینکه تلفات بدهیم .
17/11/61: بودکه برادر خزائی آمد تپه گچی پیش من وگفت جبهه سوماررابه ما ترجیح دادند و ما چون کسی رانداریم که وضع گشتی را سرو سامان بدهد اگرشما بیایید وضع گشتی وجبهه سوماررا با کمک هم سرو سامان بدهیم خوب است البته برای خدا باید کارکردچون شخص مطرح نیست و من چون خیلی خیلی دلم میخواست که درراه خدا کارکنم مکان برایم مطرح نبود من فکر کردم که جبهه قصر شیرین تقریبا روبراه است و آنجا احتیاج فرد کارکرده دارد .
البته این نبود فردتازه وارد نتواند کارکند چرامنتهی بایست وقت بیشتری داشته باشد من درتاریخ 22/11/61ازپادگان ابوذرتسویه حساب کردم به سوماررفتم وقتی که سوماررسیدم دیدم که جبهه های سومار وضع بدی داردهم ازنظر نیروهم ازنظر امکانات خلاصه با تلاش شبانه روزی برادران بعداز 20روز توانستیم نیرو را در خط مقدم گذاشتیم .
من با 24 نفرازبرادران به ..؟رفتیم و سنگر درست کردیم و شروع کردیم به کارگشتی شناسایی من برادران را به 3گروه تقسیم کردم هرروز یک گروه را به گشت میبردم یک روز صبح من با یکی ازگروهها برای شناسایی به منطقه رفتیم پس از 5ساعت پیاده روی رسیدیم به جای صافی ازیک طرف دردیددشمن بو من به برادران گفتم من جلومیشوم بافاصله و دولا دولا حرکت کنید تا ازدید دشمن پنهان شویم خلاصه من جلو آنها ازعقب می آمدند من رسیدم به جاده نگاهی به عقب کردم دیدم آنها بامن فاصله زیاد دارند من خوابیدم آنها وقتی که به من رسیدند گفتند روی تپه جلو مانیرو است من فورا نگاه کردم دیدم درست است.
همان جائی که ما میخواستیم برویم گشتی دشمن آمده آنجا من به برادران گفتم یکی یکی برگردید به پشت جبهه تپه آنها برگشتند منهم آمدم پیش آنها به راه خودادامه دادیم ازپشت تپه تا نزدیک به دشمن من به برادران گفتم شما این جا بمانید من یکی ازبرادران به جلو رفتیم تا ببینیم تعداد آنها چند نفر است اگر تعداد آنها اندازه ما باشد ما به آنها ضربه بزنیم و شاید هم توانستیم اسیربگیریم اما وقتی نزدیک دشمن رسیدیم و دیدیم تعداد آنها به 50تا 60 نفر است تعداد ماهم 7 نفربودیم من تعجب کردم که چطورما را ندیدن خوب خداآنها را کورکرده بود و ما برگشتیم .
قبلا برادر غلامی فرمانده عملیات 4 نفرازکردها را به من معرفی کرده بود که گفت آنها منطقه رابلدند پس از9 ساعت پیاده روی به رودخانه صید رسیدیم وآب و نهارخوردیم ومن به 3 نفرگفتم شما برگردید بروی مقر و من با2 برادران بنام عبادالله و علی اسیری و 2 برادران هم ترک بودند بنامهای ..؟ و یوسفی حرکت کردیم به طرف بازرگان تقریبا ساعت 6 بعدازظهر بود که شام خوردیم و کمی هم صبر کردیم تا هوا تاریک شد مابه راه خود ادامه دادیم یک دفعه برادر عبادالله به من گفتم آنجا سنگردشمن است .
من هرچه نگاه کردم چیزی ندیدم گفتم بابا کجا سنگراست اگر سنگر بود ماروز ازبالا میدیدم قسم خورد که سنگر است گفتم خوب من جلومیشدم وشما با فاصله زیاد حرکت کنید خلاصه رسیدیم به آنجایی که برادرم گفت سنگر است من گفتم حالا که دیدید که سنگرنیست شمااینجا نمازبخوانید من نگهبانی میدهم قبول شد.
من چندقدم از آنها دورشدم یک دفعه دیدم مراصدا میزنند گفتم چه خبر است گفتند بیا اینجا رفتم گفتند سیم تلفن اینجاست معلوم شد که برادران نرسیده بودند من گفتم اشکالی نداردچیزی نیست آمدند دوره من گفتم بابا شما صبرکنید من نمازبخوانم تا ببینم چه کاربایدکردمن نمازخواندم دیدم برادران خیلی ناراحتند من چون دیدم سیم به طرف مسیری که ما آمده بودیم ولی برادران متوجه این موضوع نبودند فقط میگفتند تو مارا امشب اسیری میدهی .
گفتم شما نمیخواهد بیایید برگردید من باید آخرسیم را پیداکنم اگرهم توی سنگردشمن باشد خلاصه برادران دیدند من دست بردار نیستم من سیم گرفتم حرکت کردم برادران هم به دنباله من حرکت کردند پس ازیک کیلومتر که رفتیم رسیدیم بالای یک تپه کوتاهی که آخرسیم بودمعلوم شد که دیده بان دشمن اینجا می آمده است و ازهمان جا به مقر برگشتیم .
2 روز بعد من با گروه سوم صبح ساعت 8 بود به طرف پاسگاه بازرگان حرکت کردیم پس از6 ساعت راه پیمائی به رودخانه صید رسیدیم و نهارخورده 4 نفربرادران به طرف مقربرگشتند من 2 نفرازبرادران بنامهای علی رضا محمودی و علی میرچولکی به طرف بازرگان حرکت کردیم بالای یک تپه رسیدیم آنجا نشستیم و شام خوردیم کمی صبرکردیم تا هوا تاریک شد حرکت کردیم دوربین دید درشب نداشتیم .هرچند قدمی که میرفتیم با دوربین دید درروز جلو خود را نگاه میکردیم .
این 2 برادران هی به من اصرار میردند ازاین جلوترنرویم من گفتم بایدبرویم تابه میدان مین دشمن برسیم خلاصه من جلو بودم و برادران ازدنبال می آمدند یکی ازبرادران در حدود 300 متر ازماعقب تر ماند من با برادر دیگردرحدود 300 متر که جلوتر رفتیم نشستیم من با دوربین که داشتیم ازبالای پاسگاه نگام میکردم تا جلوی خودمان دیدم که یک جای سیاهی جلوی ما قراردارد .
اول پیش خودم گفتم شاید صخره باشد بازگفتم من روز این جا صخره ای ندیدم بازگفتم شاید ماشین باشد بازگفتم این جاجاده نیست یک دفعه متوجه شدم که یکی ازآنها عقب افتادودوید به آنها رسید من دوربین رابه علی رضا دادم وگفتم زیر پای خودمون را نگاه کن ببین چه هست تا که نگاه کرد دشمن را دید .
دوربین رابرداشت شروع کرد به دویدن من گفتم شاید میخواهد به برادر علی چولکی خبر بدهد وقتی که به علی رسید دید یه چیزی به کردی به علی گفت 2 نفرشروع کردند به دویدن من هم میدویدم میگفتم برادران صبرکنید تا ببینم اینها کجامیروندتایک شب دیگر کمین کنیم تا ضربه ای به آنها بزنیم یا چندنفرازآنها را اسیر بگیریم.
خلاصه قبول نکردند و گفتند آنها آمدندما را بگیرند هرچه التماس کردم که بایستید گفتند تو میخواهی ما را تحویل دشمن بدهی خلاصه قبول نکردند یکی ازپدران شهید جنازه پسرش درعملیات مسلم ابن عقیل در ارتفاع ساماپا مانده بود این پدر برای پیداکردن جنازه پسرش آمده بود ایشان خیلی کوشش کرده بودند که شاید بتواند جنازه پسرش را بیابد اما نشد آمد به من قضیه را گفت و خودش هم راننده بود من به او گفتم تو بیا پیش ما شاید ما توانستیم کاری بکنیم .
قبول کرد آمد ماشین را تحویل آن دادیم یک روزمن با او رفتیم تا اینکه جای تقریبی جنازه رابه من نشان بدهد و با هم رفتیم جارا دیدیم چون آن منطقه دست ارتش بود رفتیم پیش سرهنگ سماواتی فرمانده گردان 119 تیپ یک هماهنگ کردیم شب ساعت 5/2بعدازنصف شب بود که حرکت کردیم تعداد 6 نفربودیم ازپل که گذشتیم من به 3 تا ازبرادران گفتم شما اینجابمانید تامین اگر ما درگیر بادشمن شدیم شما ماراپشتیبانی کنید توراه که میرفتیم سیم موشک تاب زیاد بود تقریبا 300 متر که ما رفتیم جلو من به آن 2 برادران گفتم شما اینجا صبرکنید تا من بروم جلوتر ببینم سیم خاردار است یا خیر .
رفتم جلو دیدم سیم خاردارازسمت راست قطع شده و به سمت چپ جمع شده بود برگشتم گفتم ازقرار که معلوم است نیروها ازاین شیاررفته اند خلاصه ما آمدیم تو شیار3 نفرمان به صورت زیگزالی حرکت میکردیم یکی ازبرادران سرباز سیم تله منور را کشید منور روشن شد ودشمن ما راگرفت .
زیر آتش فاصله ما با دشمن 150 متر بود امادشمن اینقدر وحشت داشت که نتوانست کاری بکند و ما همان جا خوابیدیم تا منور خاموش شد و ما برگشتیم و نتوانستیم یک خانواده را ازناراحتی نجات بدهیم .
برادران به علت تمام شدن ماموریت رفتندو من و برادران تقی سلطانلو ماندیم دربرج خ..؟ بود .به من وبرادر تقی ماموریت داده شد که برویم درپاسگاه سفیدپا ودوالشرف درگردان 801 تیپ 30 خط دشمن را شناسایی کنیم پاسگاه دولشرف عراق بود که در حمله مسلم ابن عقیل به تصرف رزمندگان اسلام درآمد وقتی که ما رفتیم دیدیم که دشمن هرشب سنگرکانال اضافه میکندمن به ستوان دوم کوزه گرگفت چر ما راکد ماندیم ولی دشمن فعالیت میکند گفت برادر رحمانی شما که مراکاملا میشناسی چون درمنطقه سرپل ذهاب باهم کارمیکردیم .
من هرچه به گردان میگویم هیچ اقدامی نمیکنند من گفتم آرپی جی داریدگفت بله تفنگ 82هم داریم اما سربازان خوبی هم داریم ولی دستورنیست که کاربکنیم من گفتم اشکالی ندارد شما چندتا سرباز خوب و داوطلب بده و آرپی جی و 2 تفنگ 82 راهم بده دیگر بقیه کارها به من واگذارکن گفت حرفی نیست من با سرهنگ کمانگری فرمانده تیپ 30تماس گرفتم گفت جناب سرهنگ مامیخواهیم شب سنگرهای دشمن را بزنیم باکم چند سربازدلیر شما گفت برادر رحمانی اشکالی ندارد ما خیلی خوشحال میشویم اصلا گردان 801 دراختیار شما است ما شب باهمه گردانها هماهنگی کردیم .
10نفرآرپی جی زن و 2 نفرخودمان با تفنگ 82 برداشتیم با 20عددگلوله آرپی جی و 7 عددگلوله 82حرکت کردیم رسیدیم جای بنا بود ازآن جا آتش کنیم من دیدم دشمن هنوزنیامده توی سنگرها صبرکردیم تا هوا تاریک شد یک دفعه دیدم مزدوران عراقی آمدند و شروع کردبه کارکردن10آرپی جی زن را گفتم زود حاضر شوید و برادر تقی هم تفنگ 82 راحاضرکردو 5 نفرهم تیرانداز همه حاضرآماده شلیک بودند ساعت شد 10 شب همین طورکه دشمن مشغول کارکردن بودند دستورآتش داده شد و دشمن مزدورهم آماده بود تا ما آتش کردیم یک روزبعدهم دشمن آتش کرد .
صبح ساعت 9 بودکه من به برادر تقی گفتم برویم ببینیم دیشب چه دسته گلی به آب داده ایم حرکت کردیم ازتوشیاررفتیم درحدود 550 مترکه جلو رفتیم دیدیم دوعدد سنگرسمت راست ما قراردارد که ازهیچ طرفی ما روی آنهادید نداریم چندقدمی که رفتیم جلو دیدیم مین گوجه ای توی شیارهمین جورب رفته اند ما آنها را خنثی کردیم .
رفتیم جلوتردرست زیرسنگرهای شب آنها رازده بودیم و دیدیم که شب مزدوران سیم خاردارمیکشیدند و مین جهنده کارمیگذاشتند از ترسشان سیم ها و مین ها را ریخته بودند و فرارکرده بودند و چند روزی هم کارخود راادامه دادیم و من و 6 نفر ازبرادران ر به گیسکه رفتیم و درگردان 806 تیپ 30 یک سنگردرست کردیم وکارخود را شروع کردیم یک روز من و 3 نفرازبرادران ازشیار مقرخودمان که حرکت کردیم به طرف تپه شهدا درحدود300 مترکه ازمقر خودی گذشته بودیم که شیارکاملا توی دید دشمن قرارداشت.من به 3 نفرازبرادران گفتم همینجا بمانید من به جلوتر میروم ساعت 5/7 صبح بود من در حدود 60الی 50 متر به جلو رفتم ازدشمن خبری نشد ومن برگشتم و به برادران گفتم که فعلا ازاین جلوتر نمیرویم شاید دشمن ما رادیده باشدو کمین برای مازده باشد چون خیلی خیلی نزدیک بودیم وبرگشتیم .
درحدود 3بعدمن با 3نفرازبرادران همان شیاررا دامه دادیم و تا جائی که آنروزرفته بودیم من همان عمل را تکرارکردم این دفعه من بیشتر جلوتررفتم و 2 عددخشاب کلاش هم دیدم و 10 عدد فشنگ ژ3 برداشتم آوردم و گفتم شما این جا باشید و مواظب باشید من میروم به بالاتر تا کروکی بکشم .
من درحدود نیم ساعت به کارخودیعنی گراه گرفتم وکروکی هم تقریبا کامل کرده بودم میخواستم که با دوربین یک دفعه دیگرنگاه کنم تا اطمینان داشته باشم دفترچه وخودکاربه زمین گذاشتم دست درازکردم تا دوربین را بردارم که دیدم گلوله ای بغل دفترچه به زمین خوردمن متوجه شدم که دشمن آمده توی سنگرنگهبانی ازبالای سرم تیرمیزندند و فورا خودرا ازبالا پرتاپ کردم و به برادران گفتم شما حرکت کیند و من خودم هم به عقب سر آنها حرکت کردم و دشمن با اینکه من کاملا دردید و فاصله حدود 50متر بو هیچ غلطی نباید بکند ما به مقرخود برگشتیم .
یک روز دیگر من و 3 نفرازبرادران ازیک شیاردیگری که سمت چپ مقر قرار داشت حرکت کردیم درحدود 3 ساعت راه رفتیم چون شیارخیلی ناجوربود سنگهای بزرگ راه را بسته بود .
خلاصه رسیدیم حدود 100 متری سنگردشمن من به 3 تا ازبرادران گفتم شما این جا بمانید من جلوترمیروم من درحدود 60 متر سینه خیز جلو رفتم کاملا درمقابل 7 تا سنگردشمن قرارگرفتم نشستم هرچه نگاه کردم کسی راندیدم ولی صدای صحبت دشمن آزاد به گوش ما رسیدخلاصه ما دیگر حوصله مان سررفته بود .
خواستم بروم توی سنگرها ولی برادر تقی گفت حالا صلاح نیست که برویم توی سنگرها صبرکن تا هوا تاریک شودخلاصه صبر کردیم تا هوا تاریک شد ساعت هم 5/8 شب شد من بلند شدم تا بروم توی سنگرها با دوربین دید در روز نگاه کردم دیدم مزدوران آمدند توی سنگرها وگفتم دشمن آمد عقب برگشتیم .
تاریخ 22/5/62:
ازسومارتسویه حساب کرده و به سرپل ذهاب آمدم و ازآنجا به قصر شیرین و ازآنجا به تپه گچی آمدم وازاین تاریخ کارخود دراین جا ادامه خواهم داد انشاالله .
اولین گشت شناسایی در تاریخ 26/5/62 صبح ساعت 5/8 بودمن با 30 نفرازبرادران به طرف تپه که بالای آن کانال قراردارد حرکت کرده و در آن جا نشستیم و با دوربین به خط اول دشمن و ازسنگرها و میدان مین و جاده ها و تانگها را شناسایی کرده و در ساعت 5/10 صبح به مقر برگشتیم درتاریخ 30/5/62 :
صبح ساعت 5 من و 2 نفرازبرادران به طرف تپه کانال حرکت کردیم و ازآنجا گذشتیم و به پشت تپه رفتیم و دربالای تپه صخره ای نشستیم وبا دوربین به طرف دشمن نگاه کردیم و دیدیم که نفرات دشمن مشغول سنگرساختن بودندوما آن اطراف را کاملا شناسایی کردیم و درساعت 5/9 صبح بود که به مقر آمدیم .
تاریخ 1/6/62:
شب درساعت 9 شب ازمقر بطرف کریم آباد برای جهت شناسائی خط دشمن حرکت کردیم و من خیلی خیلی دلم تنگ بود چون 15 نفرازدوستانم را ازدست داده بودم خدا رحمتشان کند وما پس ازشناسایی کامل خط دشمن درساعت 12 شب به مقر بازگشتیم درتاریخ 3/6/62:
من تنها بودم برادران همه به مرخصی رفته بودندومن درساعت 5/9 صبح به طرف تپه کانال حرکت کردم برای شناسایی مجدد خلاصه سنگرهاوتانک ها جاده ها را شناسایی کاملا کردم و دیدم مزدوران عراقی مشغول سنگرکندن بودند .من درساعت 5/12 بودکه به مقرآمدم ضمنا درسرراه خود 2عددچترمنبردیدم آوردم برای برادران توی خط و درساعت 5/7 بعدازظهربرادر مجتبی به من گفت امشب میخواهیم برویم جلو باید شما با ما همکاری کنید .
چون میخواهیم خمپاره 60با خودمان ببریم ما درساعت 5/7 بعدازظهر روز 3/6/62 من با برادر مجتبی و 5 نفرازبرادران دیگر با 18 عدد گلوله خمپاره 60خرکت کردیم .
تقریبا 20کیلومتر جلورفتیم و خمپاره ای را کارگذاشتیم شروع کردیم به شلیک کردن دشمن متوجه نشد که خمپاره توی سرش میخورد وآنهم شروع کرد به خمپاره زدن ولی به کجا به بیابان گاهم هم به طرف واحد دیگرمان .نامه شهیدمدنی و درساعت 5/9 بعدازظهر به مقربازگشتیم .
تاریخ 5/6/62:
صبح ساعت 5 من با یکی ازبرادران ازمقر بطرف گمرک کهنه حرکت کردیم برای شناسایی خط اول دشمن اززیرتپه کانال گذشته و به بالای تپه 393رفتیم آن طرف شیارهمین تپه دشمن جدید کانال و سنگرزده بود ما ازکانال و خاکریز وسنگرهای دشمن را گرفتیم و دراین جا کارمان تمام شد بلند شدیم که برویم پایین تر یک گلوله خمپاره نثارما کردند اما ازآنجایی که خدا میخواست گلوله آنها منحرف شدو 10 متر جلوی ما بزمین خورد من به برادر گفتم کمی صبر کنیم تا که دومی هم بزند نشستیم و دشمن به خیال خود تخمین مسافت زده گلوله دوم را زد اما چه فایده ک دست اینها را اینقدرخواندیم که حفظ کرده بودیم ولی دستش درد نکند خوب تخمین زده بود.
اگر ما رفته بودیم در آن زمان درست گلوله روی سرما میخوردو ما راه خودمان را انحراف دادیم عوض اینک برگردیم به مقر خداوند قدرت به ما عطا کردکه رفتیم طرف مقر دشمن و توی شیاری که پارسال جنازه شهید راازآن آورده بودیم خلاصه تا 400 متری سنگرهای مزدوران رفتیم و کارخود راتمام کردیم .
برگشتیم سرراهمان من گفتم پیش خودم خوب است حالا که تا اینجا آمدیم برویم به برادران که در مقر شهید مدنی هستند سربزنیم ازاحوالات برادرانمان با خبر باشید و هم اگر کاری داشته باشند انجام دهیم یعنی اگر شب خواسته باشند بروند به من خبربدهند نا من بیایم با هم برویم جلو چون آنها منطقه رابلد نیستند وخدای ناکرده روی مین نروند .
صبح هم میرفتیم من با تلفن به آنها خبرداده بودم که ما میرویم گشت اگر آنجا ما رادیدید نزنید وقتی که ما بطرف آنهامیرفتیم ما رادیده بودند فکر کرده که ماعراقی هستیم به طرف ماتیراندازی کردندمن دیدم که گلوله ها ازبالای سرما رد میشود .
من پیش خودگفتم حتما دشمن ما رادیده بدنبال ما حرکت میکند و حالا برادران آنها را دیده و درگیر شدند من به برادر گفتم عجله کندامکان دارددشمن آمده وبرادران با دشمن درگیر شدند ما زودتر برویم کمک آنها وقتی که من رسیدم روی بلندی دیدم تیرها ازجلوی صورت رد میشود صداکردم که ما خودی هستیم و آنها تیراندازی را قطع کردند .
مارفتیم پیش آنها من به مسئول آنها گفتم چرا تیراندازی کردید خلاصه اشتباه شده بود یکی ازبرادران آمدپیش من فورا دست انداخت گردن من و مرا بوس کرد .
به من گفت من دقیقا سر تورانشانه گرفته بودم اما نمیدانم چرا تیر به تو نخوردحتما خدا میخواست و ما ساعت 11 صبح آمدیم به مقر .
تاریخ 7/6/62:
ساعت 30/2دقیقه ازمقربه طرف کریم آباد حرکت کردیم ساعت 5 صبح رسیدیم به سنگرهای دشمن دیدیم دشمن سمت راست کریم آباد کمین دارد و کاملا خط اول دشمن راشناسایی کردیم .درساعت 11 به مقر برگشتیم.
درتاریخ 9/6/62 :
ساعت 30/11 دقیقه من ازمقر گچی بطرف گمرک کهنه حرکت کردم رفتیم تقریبا تا 200 مترسیم خاردار میدان مین دشمن با دوربین کاملا مراقب اوضاع بودم یک دفعه دیدم 2 نفرازمزدوران عراقی آمدند توی میدان مین شروع کردند به قدم زدن .
تقریبانیم ساعت طول کشید بازبرگشتند توی سنگرها یشان و با دوربین ازسنگرها بطرف من نگاه میکردندلازم به تذکر است که من آنروز تنها بودم وکسی با من نبود ساعت برگشت 4 بعدازظهر بود .
*******************************
*************
***
*****************************************
***********************
*************
وصیت نامه شهید حسین رحمانی نیکوئی
بسم الله الرحمن الرحیم
هرکه مراطلب کند میابد و هرکه مرا یافت میشناسد وهرکه مرا شناخت دوست میدارد وهرکه مرا دوست داشت بمن عشق میورزد و هرکه به من عشق ورزید من نیز بدو عشق میورزم و هرکه را عاشق شدم میکشم هرکه را کشتم خونبهای او برمن است و هرکه راکه خونبهای او برمن است خود، دیه وخونبهای اویم .
این سخن خدا انسان را منقلب میکند انسان را ازخود بیخود میکند و با خواندن آن اشک ازچشمان انسان خودبه خود جاری میگردد که خدا واقعا تا چه حد عاشقان خود رادوست دارد که خود را بعنوان دیه خون آنها میداد راستی زندگی چیست ؟
آیا آنچه ماداریم و به آن نیز میبالیم زندگی است ؟ آیا زندگی خوردن وخوابیدن آسایش بدن است یا خیر ؟ ومن میگویم زندگی این نیست زندگی درعشق معنی پیدا میکند زندگی فعالیت درراه رسیدن به معشوق والااست او انسان را آرامش میدهد و ازهرچه دنیا و دنیا پرستی است نجات میدهدو به عالمی میرد که در آن عشق معنی پیدامیکند و انسان برای رسیدن به معشوق خودو عملکرد انسان برای رضای خدا میشود و جز به رضای او کاردیگری انجام نمیدهد .
هرچه او بخواهد همان را انجام میدهد که ازجله معشوق است و عاشق که امیدوارم که خدامراکه نزد او ازگناهانی که کرده ام شرمنده ام ببخشد ولطف و رحمت بی پایان خود را شامل حال این بنده ضعیف و ذلیل کند تا بتواند خدمتی را که درحد توانش است به اسلام و مسلمین کرده باشد و اما برادران و خواهران مسلمان ما امروز به خود میبالیم .
ماافتخارمیکنیم افتخاربرای این میکنیم که خدا برگردن مامنت نهاد و رهبری عظیم به ما عطا فرمود و امروز به خود میبالیم که درکشوری قرارگرفتیم که اسلام و قرآن درحال احیا شدن است ما به خود میبالیم که امید مستضعفان جهان رهبرکشور و امت مسلمان ماست .ماباید امروز پیش ازهرروز خدای شکر آوریم که تا حدی به خود آمده ایم و اشتباهات چندین ساله خودو پدران خودرا درک کرده ایم و نزد خدا توبه کرده ایم زیرا که افتخارتوبه کردن نیز نصیب هرکس نمیشود .
مابه خود میبالیم که امام زمان مهدی عج عزیز میفرمایدمن خود حفاظت امام خمینی و فرماندهی سپاه را به عهده دارم ولی ای امت عزیز قدراین نعمتها رابدانید شکر آن را به جای آورید و ازاین رحمت الهی حداکثراستفاده را بکنید .
اینقدر کفران نعمت نکنید کمی به خود آیید تا خدای ناکرده جزگروه صمم بکم عمی فهم لا یرجعون قرارنگیریددیده بصیرت داشته باشید وبه توجیه کردن انحرافی آن نپردازیدلحظه ای بیاندیشید که امروز کوچکترین حرکتی به نفع انقلاب چقدرحرمت به اسلام است وثواب آن بالاست و برعکس کوچکترین حرکت ضدانقلابی چه ضربه و جنایت بزرگی به اسلام امت وگناه آن بالاست .امروز دراین موقعیت حساس که همه اسلام با همه کفردرستیز است و امام عزیز ما باید این سنگینی را به دوش بکشد اگرکوچکترین حرکتی بکنیدکه قلب پاک وهمچون آینه امام عزیز را به درد آورید خدا برشما نخواهد بخشید.
پس بیدارباشید کوچکترین حرکت خود را ارزیابی کنید وبراساس مکتب پیش بروید تاامام زمان ازشماراضی باشدمن حقیر که عمری را بیهوده گذراندم وازگناهان بسیاری که کرده ام و نزد خدا شرمنده ام در این زمان تشخیص دادم که درراه زندگی که خدمتی به اسلام نکردم شاید مرگم بتواند دراین راه مفید باشد این بود که فقط برای رضای خدا دراین راه قدم نهادم و هدفم رسیدن به خدا میباشدو اگراین راه به من توفیق شهادت نیزعطا فرماید لطف بسیاربسیار بزرگی درحق من کرده است که اگر شبانه روز به ستایش او بپردازم نمیتوانم یک هزارم شکراین نعمت بزرگ را به جاآورم .
البته شهادت وسیله زودتررسیدن به خداست هدف من بلکه هدف خداست شهادت وسیله ای است برای رسیدن به هدف انشاالله خدا به ما توفیق شهادت خالصانه درراه خودش عطا فرمایدو ازعمرما بکاهد و به عمرامام عزیز بیافزاید درپایان چندگفته وچنددرخواست ازخانواده ام وکلیه خواهران وبرادران مسلمان که این وصیت نامه را میخوانند یا میشنوند دارم امیدوارم که خداوندتوفیق اجرای آنها را عطا فرماید.
1- خواهران وبرادرن عزیز همانطورکه درابتدا اشاره کردم وجود مقدس امام عزیز نعمت بزرگی است که خدابه ما عطا فرموده شکر آن ر ابه جای آورید و تا آخرین نفس و قطره خون امام عزیز را تنها نگذاریدو به دستوران او موبه مو عمل کنید .و بدانید که دستورات او دستورات خداست .
2- درزندگی خودبیشتر به معنویات بپردازید تا مادیات به قول حضرت امیر ع آنقدربرای دنیا بکوش که فکرکنی تا عاقبت زنده ای و آنقدربرای آخرت بکوش که فکر کنی الان میمیری .
3- صفهای نماز جمعه و دعای ومستجد را پرکنید و این سنگرهای عظیم را خالی نگذارید .
4- درشهادت ما ازخودضعف نشان ندهید که دشمن را خوشحال کنید هرکس برگردن من حقی دارد که من نتوانستم حق او را ادا کنم ویا غیبتی کرده ام مرا ببخشید انشاالله که خدا نیز به او خواهد بخشید .
5- ازرفتن فرزندان خود به جبهه ها جلوگیری نکنید زیرا که این صورت هم آنها ار ازنعمتی بزرگ محروم کرده اید و هم خوددچارگناهی بزرگ شده اید .
6- درپایان ازهمه خواهران وبرادران میخواهم که راه ما راادامه داده تاندای الله اکبر و لااله الا الله و محمد رسول الله و علی ولی الله طنین افکن گردد .
این قسمت زیرمربوط طلبکاریها و بدهکاریهایم است .
مبلغ 6000تومان به آقای مرتضی رحمانی بدهکارم و ضمنا 6700 تومان ازصندوق کارگشائی کرمانیهای مقیم کرج ودرکارخانه ناسیونال ماشین شاب قسمت هاتث 4400 تومان و5000 هزارتومان درقسمت خط مونتاژ موتوردرصندوق قرض الحسنه طلبکارم که دفترچه های آن درکمد لباس است که رجوع کنید به برادر اکبری اطلاع داردکه کجاهست .
29/2/62