جلال دهقان
نام پدر: محمد
تاریخ تولد: 11-3-1345 شمسی
محل تولد: کرج
تاریخ شهادت : 18-1-1365 شمسی
محل شهادت : فاو عراق
عملیات والفجر8
گلزار شهدا: چهارصددستگاه
البرز - کرج
سرباز شهید جلال دهقان بنادکی
یازدهم خرداد ۱۳۴۵، سومین فرزند آقای محمد دهقان بنادکی و همسر گرامیاش صدیقه خانم در شهرستان کرج به دنیا آمد که نام جلال را برایش انتخاب کردند. خانواده در محله دولتآباد زندگی میکرد و پدرش کارگر کارخانه جهان چیت بود. در هفتسالگی در دبستان ۱۲ فروردین دولتآباد ثبت نام کرد و دوره ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت گذراند.
با شروع انقلاب اسلامی، جلال دوازده سال بیشتر نداشت که همراه دوستانش در راهپیمایی شرکت میکرد. با پیروزی انقلاب و دو سال بعد از آن با شروع جنگ تحمیلی و فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی او نیز به عضویت بسیج دولتآباد کرج درآمد. او نیز مانند سایر جوانان شوق شرکت در جبهه های حق علیه باطل را داشت. جلال احترام خاصی برای مادرش قائل بود و از هیچ کمکی به ایشان که به بیماری دچار شده بود دریغ نمیکرد. در سال ۱۳۶۲ موفق شد با جلب رضایت خانواده جهت گذراندن دوره آموزشی به پادگان شهید دستغیب اعزام شود. چابکی و توانمندیهای جلال باعث شد که فرمانده پادگان در پایان دوره آموزشی از اعزامش به جبهه جلوگیری نماید و از ایشان جهت آموزش دوره های بعدی نیروهای بسیجی استفاده نماید. اگر چه با پایان یافتن هر دوره آموزشی خود را برای رفتن به جبهه آماده میکرد ولی دوباره با مخالفت روبرو میشد. تا اینکه زمان خدمت وظیفه عمومی فرا رسید و در سن نوزدهسالگی خود را برای خدمت سربازی به سازمان نظام وظیفه معرفی کرد و پس از گذراندن دوره آموزشی در مرکز صفر پنج کرمان به اهواز اعزام گردید و در گردان پدافند هوایی لشگر354 گرگان، مسئولیت توپ 23 میلی متری را بر عهده گرفت. درآخرین مرخصی که آمد، گویا به او الهام شده بود که آخرین وداع است و خود نیز گفته بود. لذا از همه بستگان سرکشی کرد و از آنان حلالیت خواست و از پدر و مادر خود با حالت خاصی خداحافظی کرد. جلال عزیز در سن 20 سالگی به منطقه فاو عراق که در جریان عملیات والفجر ۸ به تصرف نیروهای اسلام درآمده بود اعزام شد و به نبرد با دشمنان بعثی پرداخت و در حین نبرد در اثر اصابت ترکش به سر، کمر و پا، در هجدهم فروردین ۱۳۶۵، شربت شهادت را نوشید.
پیکر مطهرش پس از انتقال به کرج توسط خیل عظیم مردم تشییع و در گلزار شهدای چهارصد دستگاه به خاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش گرامی باد
شهید خیلی شوخ طبع، همیشه صورتش خندان، مهربان و با صفا بود. او به نقاشی علاقمند بود. یک روز وقتی که پست چی نامه برای رزمندگان آورده بود جلال حواسش به این بود که نامه ای از خانواده برایش آمده یا نه. در همین حال فرمانده از او سوال کرد چند نوع توپ داریم؟ جلال در جواب گفت: توپ والیبال، فوتبال و ... و همه بچه ها خندیدند.