شهید سیدمهدی چگینی

نام پدر: عباس
تاریخ تولد: 22-1-1340 شمسی
محل تولد: قزوین - آوج 
تاریخ شهادت : 7-11-1361 شمسی
محل شهادت : بانه 
گلزار شهدا:امامزاده محمد 
البرز - کرج

نویدشاهد البرز:
شهید« مهدی چگینی» فرزند «عباس و سکینه» در دومین روز فروردین در شهر قزوین چشم به دنیا گشود. وی تحصیلات خود را تا ششم ابتدایی ادامه داد و به عنوان رزمنده ای بسیج و دلیر به جبهه بانه برای نبرد با دشمن مهاجم پا نهاد و بعد از جانفشانی های فراوان در هفتم بهمن ماه 1361، در منطقه بانه به درجه والا ی شهادت نایل آمد و تربت پاکش در امامزاده محمد کرج نمادی از ایثار و مقاومت می باشد.


نامادری که مادرانه روایت می کند :
من نامادری شهید «سیدمهدی چگینی» هستم. خاطره‌ای که از ایشان دارم این است وقتی می‌خواست به جبهه برود خواهرش به او گفت: نرو در پاسخ خواهرش گفت. چرا همه می‌روند فقط من نروم ؟! گفت: پدرم رفت من نروم.
پدرش که از جبهه آمد ایشان رفت. گفت: مامان مگر از علی‌اکبر یا علی‌اصغر و حضرت قاسم بیشتر هستم رفت که دیگر برنگشت. خیلی اخلاقش خوب بود و خیلی پاک و با ایمان بود و خیلی شوخ‌طبع بود.
یک شب خواب دیدم دستش پرچم است. گفتم: کجا می‌روی؟ گفت: دنبال من بیا ببین چقدر پرچم است. گفتم: به کجا ؟ گفت: شما پشت این پرچم بیا که از خواب بیدار شدم.
یک بار پدرش خیلی مریض بود تو خانه خوابیده بود و داشت گریه می‌کرد و می‌گفت: مهدی اگر می‌خواهی خوب شوم به خوابم بیا که یک دفعه دیدم حاجی گریه کرد. گفتم: چی شد؟ گفت: مهدی را خواب دیدم که پرچم آورده بلند شد و به سر مزار شهید رفت و برگشت. گفت: خدا را شکر قلبم خوب شد راحت شدم.
یک شب هم خواهرم خوابش را دیده بود که تو خیابان پر پرچم است و جمعیت هم زیاد بود گفته بود. مهدی کجا می‌روی؟ گفته بود خاله من باید بروم. ایشان حدود یک سالش بود که زلزله آمد که زیر خاک مانده بود که از زیر خاک بیرونش آوردیم دیدم کمی زخمی شده خیلی به سختی بزرگش کردم چون آن موقع توی روستا زندگی می‌کردیم و موقعیت چندان خوب نداشتیم.
شبی که می‌خواست برود من از زیر قرآن ردش کردم و دیگر دم در نرفتم رفتم پشت پنجره نگاهش کردم دست تکان داد من گریه کردم گفت مادر پشت سر مسافر گریه نمی‌کنند رفت که دیگر برنگشت.

 نقل قول و خاطره کوتاه از شهید« سید مهدی چگینی» به روایت پدر:
در اثر زلزله خانه دو طبقه ما فرو ریخت و زن و یک فرزند 4چهار ساله‌ام کشته شدند و مهدی که نه ماه بیشتر نداشت با خواست خدا زنده از زیر خاک بیرون آمد در آن هنگام که حالت خاصی به من دست داده بود و تعادل روحی و فکری نداشتم به شکوه و گلایه گفتم خدایا زن و فرزند چهار ساله‌ام را گرفتی و طفل نه ماهه را برای من باقی گذاشتی اما بی‌خبر از اینکه خداوند چه سرنوشت زیبایی را برای وی رقم زده است.
در آخرین دیدار که با هم داشتیم سید مهدی به من گفت: پدرجان! من به راه حق می‌روم و می‌دانم که شهید می‌شوم چون در خواب دیده‌ام. ولی شما نگذارید حق پایمال شود.
 بله؛ او خداحافظی کرد .