شهیدابراهیم رضوانی
نام پدر: اسماعیل
تاریخ تولد: 19-5-1346 شمسی
محل تولد: سمنان - گرمسار
تاریخ شهادت : 14-10-1363 شمسی
محل شهادت : اندیمشک
گلزار شهدا: چهارصددستگاه
البرز - کرج


نوید شاهد البرز:
شهید "ابراهیم رضوانی" فرزند
اسماعیل در تاریخ 19 مردادماه 1346 در شهرستان گرمسار روستای اسلامآباد
به دنیا آمد. استعداد، هوش و ذکاوت از همان دوران کودکی در وی نمایان شد به
طوری که هنوز سخن گفتن را یاد نگرفته بود از خانه تا مسجد را خود میرفت و
از 5 سالگی وارد برنامههای مذهبی شد.
شهید
کلاسهای اول و دوم دبستان را در همان روستای مذکور به تحصیل مشغول بود،
تا اینکه به همراه خانواده در سال 1354 به شهرستان کرج عزیمت کردند. سال
سوم دبستان را در مدرسه ایمان (نادرشاه سابق) واقع در محل زندگی به تحصیل مشغول شد و به علت تغییر و تحول نظام آموزشی سال چهارم دبستان را در مدرسه عارف واقع در چهارصد دستگاه به درس خواندن ادامه داد و از سال پنجم به بعد را در مدرسه شهید محمد زارع در محله خودشان یعنی دولتآباد ادامه به تحصیل داد.
آن
شهید بزرگوار در یک خانواده مذهبی که مقلد حضرت امام(ره) بودند به دنیا
آمد و در این خانواده با حساسیت جدی نسبت به اجرای احکام اسلامی تربیت شد و
همان طور که گفته شد از همان بدو کودکی آثار مذهبیگرایی در وی جلوهگر
شد. در این خانواده طوری تربیت شد که تا زمان شهادت دارای اخلاق به خصوصی
بود.
از
ویژگیهای مهم اخلاق و رفتار وی این بود که زیر بار حرف زور نمیرفت و به
کسی هم زور نمیگفت و همیشه یاور مظلوم بود، و از حق او دفاع میکرد.
همانطور
که گفته شد از 5 سالگی وارد برنامههای مذهبی گردید و از همان موقع شروع
به اذان گفتن کرد در مساجد محل و بعد از گذشت یکی دو سال به غیر از اذان
تکبیر و اقامه نماز را هم آموخت و بعد از عزیمت به شهرستان کرج با وجود
مساجد و مکانهای بیشتر به یادگیری قرآن و احکام دینی نیز پرداخت. و در
زمان انقلاب وی 11 سال سن داشت و فعالیتهای سیاسی وی به علت کمی سن فقط در
راهپیماییها حضور داشت و شعارهایی ضد رژیم طاغوت به روی دیوارها و مکانها
مینوشت.
بعد
از انقلاب بیشتر در جریان امور قرار گرفت وعلت آن برخورد با نیروهای مذهبی
و گروهکهای انقلابی بود و چون یک مقداری به علت آزادی فعالیتهای اسلامی و
انقلابی دارای استقلال بیشتری بود هم از نظر جامعه و هم خانواده،
فعالیتهای گستردهای را شروع کرد. اولین گام آن شهید بزرگوار در این راه
عضو شدن در بسیج و پایگاه محل بود. از آنجا که به عنوان دژ مستحکمی بود
فعالیتهای فرهنگی اجتماعی و سیاسی را شروع کرد ولی در خلق آثار فرهنگی و
هنری تخصصی نداشت.
همانطور
که ذکر شد بعد از انقلاب در زندگی فردی و اجتماعی شهید بوجود آمد. همانطور
که ذکر شد بعد از آشنا شدن با روحیه بسیجی و دستاوردهای انقلاب و ولایت
فقیه و دگرگونی که رهبر کبیر انقلاب خمینی بتشکن در کشور بوجود آورده بود
از فعالیتهای اجتماعی وی میتوان امر به معروف و نهی از منکر را نام برد.
از نظر فرهنگی شرکت در گروههای سرود و تواشیح و غیره و با شرکت در پستهای
شبانه و گشتهای محلی در دستگیری عوامل طاغوت و ضدانقلاب به دیگر برادران
انقلابی کمک میکرد.
همانطور
که عرض شد در مقابل عوامل گروهکها و ضدانقلابها و فعالیتهای آنها
عکسالعمل نشان میداد و با توجه به اطلاعاتی که داشت در این زمینه در
شناساندن آنها به مردم به افراد مربوطه کمک میرساند و یکی مخالفین دولت
بنیصدر و از افشاگران افکار وی بود.
هنگامی که جنگ شروع شد وی 13 سال سن داشت و در آن موقع با جدیت بیشتری به در بسیج شروع به کار که اگر احتیاج به نیرو بود او هم بتواند ایفای نقش کند. همیشه میگفت: این جنگ بر ملت ایران تحمیل شده است و وظیفه ما دفاع کردن از ارزشها و دستاوردهای انقلاب است. باید گوش به فرمان رهبر به دفاع از وطن بپردازیم و این کار وظیفه هر شخص مسلمان است.
تا
اینکه وقتی در سال سوم راهنمایی در مدرسه محمد زارع مشغول به تحصیل بود
دیگر کاسه صبرش لبریز شده و عشق به جهاد و شهادت او را از درس خواندن
بازداشت و پس از گذراندن یک دوره 75 روزه و کامل رزمی که در پادگان باهنر واقع در جاده چالوس بود، عازم جبهههای حق علیه باطل گردید.
آن شهید برای رفتن به جبهه خود را به سپاه معرفی کرد و در دفعه اول به جبهههای غرب
اعزام شد. در منطقه مریوان به سر میبرد و بعد از 45 روز به مرخصی آمد و
دفعه بعد به جبهههای جنوب اعزام شد و بعد از عزیمت به جنوب به منطقه جنگی فکّه
رفت. باز هم بعداز 45 روز به مرخصی آمد و برای مرتبه سوم که دفعه آخر بود
در تاریخ 17/9/62 به جبهههای جنوب و به منطقه جنگی چنانه از توابع اندیمشک
اعزام شد و در این منطقه پست پدافند را عهدهدار شد.
به
نقل از خانواده شهید است که آن شهید بزرگوار از روحیه بالایی برخوردار بود
و وقتی که برای دفعه اول میخواست به جبهه برود آنقدر شور و شوق داشت از
شب قبل رفت و در مصلای نماز جمعه خوابید تا صبح جزء اولین نفرات باشد. وقتی
که به مرخصی آمد به خانه نرسید به سر خاک شهدای مصلی میرفت و گریه میکرد
و به آنها میگفت: «دست راستتان زیر سر من؛ دعا کنید ما هم به شما
بپیوندیم و جای ما را هم خالی کنید» و هنگامی که به خانه میآمد هنوز
چشمانش اشکآلود بود و معلوم بود که در راه خدا هم میگریست.
در
آخرین دیدار به دلش برات شده بود که دیگر برنمیگردد و از جریان وصیتنامه
با والدین صحبت نکرده بود و وصیتنامه اش را به برادر از خود کوچکترش
سپرده بود و به او سفارش کرده بود تا موقع لزوم آن را به کسی نشان ندهد.
هنگامی
که میخواست برای آخرین بار از خانواده جدا شود یک حس غریبی داشت و هر چند
قدمی که میرفت برخلاف همیشه برمیگشت و به اهل خانواده نگاهی میکرد.
هنگام
رفتن به مادر گفت که مرا امید برگشتی نیست و دیدار؛ دیدار آخر می باشد.
کوچه را چراغان کن حجله بزن و مرا در گلزار شهدا دفن کن.
هنگام
رفتن وقتی مادر برایش شربت آورده بود، خطاب به مادر گفت: «مادر جان دعا کن
به من از آن شربتهای بهشتی بدهند و ما با آنها مست شویم نه این شربتهای
دنیایی». در دم آخر مادر به شهید گفت: حالا که میخواهی بروی و امیدی به
برگشتن نداری چند قدی جلوی من راه برو تا راه رفتن تو را ببینم.
زمان و چگونگی شهادت به گفته همسنگران:
ظهر
جمعه چهاردهم دیماه 1363 بود و برای نماز به چادر رفته بودیم. بعداز
خواندن نماز جمعه در ساعت 2 بعدازظهر بود که نماز تازه تمام شده بود. که
ناگهان متوجه آژیر قرمز و حمله هوایی دشمن شدیم.
سریع
به بیرون چادر آمدیم تا در محلهای خود قرار بگیریم که در این لحظه
بمباران هواپیمای دشمن شروع شد. تا ما به ضدهواییها و پدافندها برسیم
بمباران شدت گرفت و هر چند قدمی که میرفتیم میخوابیدیم. شهید رضوانی و
شهید مشرقی که هر دو بر روی یک دستگاه کار میکردند و در کنار هم بودند که
ناگهان یکی از بمبهای دشمن در چند متری این دو شهید گرانقدر به زمین اصابت
کرد. بعد از اتمام بمباران دیدیم 12 تن از بچهها مورد اصابت ترکش قرار
گرفتهاند که 5 نفر آنها شهید و 7 نفر آنها مجروح شدند.
شهید گرانقدر ابراهیم رضوانی در تاریخ چهاردهم دیماه سال 1363، به درجه رفیع شهادت نایل آمد و پیکر پاکش در چهارصد دستگاه کرج به خاک سپرده شد.





بازنویسی وصیّت :
با نام خدا و به یاد
شهیدان
وصیّت نامه این جانب ابراهیم
رضوانى فرزند اسماعیل داراى شماره شناسنامه 2 تاریخ تولد 1346
پدر و مادر عزیزم سلام. مادرم!
وصیّت نامه ام را از جایى برایتان مى نویسم که هر قدمش شهیدى بر خاک غلطیده و هر لحظه
صداى خمپاره و رگبار مسلسل در فضا طنین افکنده است. مىنویسم و از خداوند طلب
آمرزش مى کنم.
مادرم! شما عمرى با چه رنجها و زحمات فرزند خود ابراهیم را بزرگ
کردى وفقط به این خاطر بود که روزى مانند لیلا اکبر خود را به جهاد بفرستى. و
امروز مادر عزیزم مرا در جبهه مىبینى و از شما مىخواهم که مرا دعا کنى تا خداوند
گناهان پیشین مرا ببخشد.
مادر عزیزم! بنده چنانچه در جبهه به شهادت رسیدم نمازهاى
قضا و دو ماه روزه ام را به شما واگذار مىکنم. اگر خودتان توانستید بگیرید که
فبها و اگر نتوانستید مىتوانید اجیر بگیرید که روزه مرا بگیرد. مادرم! بنده ی حقیر
در این مواقع خیلى دوست داشتم که ازدواج کنم چون بسیار شنیده وخوانده بودم که خدا
آنهایى را بیشتر دوست داردکه ازدواج مى کنند، ولى فعلا سرنوشت این چنین بوده که
خدا خواسته است. خداوند هر چه را خواهد همان خواهد شد و هیچ کس نمى تواند درکار او
داخل شود. مادر عزیزم! من خیلى کوچکتر از آنم که به شما چیزى وصیّت کنم امّا از
جایى که وصیّت بر مسلمانان واجب شده من هم از آن دریغ نمی کنم تا ببینم عمر آنقدر
به من مهلت مى دهد تا این را به پایان برسانم یا نه.
مادرم! علاقه ی مادر به فرزند
فطرى است وهیچکس نمى تواند آن را نادیده بگیرد وفرزند به مادر همان علاقه را دارد
ولى فعلا موقعیّت چنین ایجاب مى کند که از شما دور باشم واز مسلمین و اسلامم دفاع
کنم.
مادرجان! بنده خوشحال خواهم شد اگر در مرگ این حقیر با حالت عادى و روحیه ی عالى
به سر ببرى، نمى خواهم در مرگ من گریه کنید.آخر با شیر پاک شما بوده که شما
فرزندان را بزرگ کرده و بعد به جبهه مى فرستید.
مادرم! من مى روم تا آخرین آثار
ملوک الطوایفى را در ایران ریشه کن سازم. عزیزان! من بزرگترین رسالت ومسئولیّتى که
بر دوش خود حس کردم این بوده که در راه الله و پاسدارى و حراست از انقلاب کبیر
اسلامیان که خونبهاى هزاران شهید و معلول ومجروح است بکوشم، لذا به جبهه آمدم و به
جنگ علیه رژیم ضد خدایى برخاستم. من قدم نهادن در این راه خدایى را یک فریضه مى
دانم و در این راه اگر هم کشته شوم باز پیروزم. به هرحال این مایه ی شکر پروردگار
و افتخار من و شماست که در راه مبارزه با کافران و منافقان به درجه شهادت نائل
گردم.
مادرم! مى دانم که از شهادت من قامت رشیدتان خمیده مى گردد ولى همین قد
خمیده بزرگترین سعادت وافتخار براى شماست.
و اکنون پدر گرامی ام با شما نیز چند
کلامى صحبت دارم. پدرجان! رفتن به جبهه ی مرا بدبینى نسبت به خودتان نبینید وچنین
نیندیشید، که پدر ومادرى نیست که فرزندشان را دوست نداشته باشند وهیچ فرزندى هم
نیست که پدر و مادرش را دوست نداشته باشد. موقعیّت چنین ایجاب مى کند که تمام
حرفهاى شما را که پُر از تجربه است را به دوش کشیده و درجبهه یعنى دفاع از مسلمین به
نحو احسن استفاده کنم. بخدا قسم من نه به خاطر مقام وپول وغیره به جبهه آمده ام
بلکه براى خداست و بس. من که در این دنیا از نظر مالى چیزى ندارم که بخواهم براى
شما سفارشى کنم و تنها خواهشى که دارم این است : مقدار پولى که دست شما دارم آن را
براى قسط خانه بدهید تا شاید گوشه اى از مخارج شما را بگیرد. سفارش دیگرى که دارم
این است که دعا کردن امام را فراموش نکنید و براى پیروزى رزمندگان نیز دعا کنید. و
دیگر اینکه سلامم را به اقوام برسانید. خُب پدر و مادر جان خداحافظ. والسّلام.












h