شهیدمهدی عین اللهی
نام پدر: محمدتقی
تاریخ تولد: 1-1-1346 شمسی
محل تولد: تهران - شمیرانات - تجریش
تاریخ شهادت : 29-10-1366 شمسی
محل شهادت : ماووت 
 نام گلزار:چهارصددستگاه
شهر:البرز - کرج

 

 
 
 
 
 بدرقه رزمندگان با قران توسط شهید مهدی عین الهی:
 
 

 

 

شهید مهدی عین الهی در سال ۱۳۴۶ در خانواده‌ای مذهبی در تهران به دنیا آمد. پدر ایشان در مشاغل مختلف از جمله کارخانه کاشی ایرانا به کارگیری و مادر بزرگوار ایشان نیز به خانه داری و تربیت فرزندان صالح پرداخته‌اند.

پس از پایان دوره تحصیلات ابتدائی خانواده ایشان به کرج مهاجرت کردند و ابتدا در محله شکرآباد (قلمستان) ساکن و سپس به منطقه چهارصددستگاه نقل مکان نمودند.

شهید مهدی عین الهی پس از انتقال به کرج دوره راهنمائی را در مدرسه شهید محمد منتظری و دوره ناتمام دبیرستان را در رشته تجربی دبیرستان شهید رجائی گذراندند.

وی با شروع جنگ تحمیلی و پس از طی دوره آموزشی در پادگان شهید باهنر کرج تحصیل در دوره دبیرستان را نیمه کاره رها و جهت یاری رساندن به دیگر رزمندگان و همچنین لبیک گوئی به فرمان پیر و مراد بسیجیان حضرت امام خمینی (ره)، مشتاقانه رهسپار جبهه‌های نبرد حق بر علیه باطل شدند.
در میان فرزندان ذکور خانواده شهید عین اللهی، شهید مهدی دومین فرزند ذکور خانواده بود و برادر بزرگتر و ارشد خانواده، پاسدار دلاور و رشدی اسلام شهید محمد علی عین الهی بود که این شهید دلاور نیز از سوی سپاه ناحیه کرج به جبهه‌های نبرد اعزام و در جبهه جنوب و در منطقه پل طلائیه مشتاقانه جام شیرین شهادت را نوشید و به لقاء الله پیوست.
ورود برادران شهید عین الهی و سکونت آنان در منطقه چهارصد دستگاه (خیابان قائم)، مصادف گردید با صدور دستور بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی (ره) مبنی بر تشکیل بسیج مستضعفین برادران شهید عین الهی از جمله افراد فعال و سخت کوشی بودند که از بدو امر در راه اندازی و فعالیت بسیج محل ابتدا در مسجد حضرت موسی بن جعفر (ع) و سپس در پایگاه حضرت قائم (عج) نقش بسزا و ارزنده‌ای داشتند که پس از راه‌اندازی و شروع به کار نیز در رده‌ها و مسئولیت‌های مختلف آن حضور فعال و موثر داشتند.

شرکت در مانورها، دوره‌های آموزشی راهپیمایی‌ها و مراسمات رژه و دیگر مراسمات و فعالیت‌های مربوط بسیج از جمله اشتغالات دوره حضور این شهید در پشت جبهه بود.
شهید مهدی عین الهی همانند برادر شهید خود هنگامی که در پشت جبهه حضور داشتند همواره در فکر و تلاش جهت کمک به خانواده‌های نیازمند بویژه خانواده‌های رزمندگان اسلام بودند و از هیچ کمکی به آنان دریغ نمی‌نمودند.
پس از ورود شهید مهدی به جبهه ایشان در یگانهای مختلفی از لشگرهای ۲۷ محمد رسول الله (ص) و نیز ۱۰ سید الشهداء خدمت نمودند ولیکن بیشترین دوره فعالیت و حضور این شهید والا مقام مربوط به لشکر پیروزمند ۱۰ سیدالشهداء از سال ۱۳۶۴ تا زمان شهادت می‌گردد.
مهمترین سمت این شهید عزیز در دوران جبهه فرماندهی واحد مخابرات گردان سرافراز حضرت علی اکبر (ع)تحت فرماندهی سردار حاج حمید تقی‌زاده بوده است.
شهید مهدی عین الهی در عملیاتهای گوناگون از سال ۶۴ و در سخت‌ترین شرایط آب و هوائی جبهه‌ها از گرم‌ترین نقاط تا سردترین نقطه آن (که سرانجام در آنجا نیز به شهادت نائل آمد یعنی منطقه ماووت) پا به پا و دوشادوش دیگر رزمندگان رشید اسلام در خدمت این گردان به خدمت صادقانه به بسیجیان این امیدان امت و امام (ره) پرداخت.
یکی از خصلتهای بارز و زبانزد شهید مهدی عین الهی بی اعتنائی به زخارف دنیا و تجملات آن چه در جبهه و چه در پشت جبهه بود. مراتب ایثار و زهد و بخشندگی ایشان در دوران حضور در جبهه زبانزد دوستان و همرزمان آن شهید عزیز بوده و مصادیق بسیاری به خاطر دارند.
شهید مهدی عین الهی و برادر شهید گرامیش همچون خیل بسیار دیگری از شهدای نظام خونبار اسلامیمان به حضرت علی اکبر اقتداء نموده و مجرد به استقبال عروس شهادت رفتند.
شهید مهدی عین الهی در وصیتنامه‌ای که از خود به یادگار گذاشته است بر تفکر و مطالعه بعنوان عناصر مهم دریافت شناخت از عالم هستی و همچنین پیروی از ولایت فقیه بعنوان جانشین امام معصوم (عج) تأکید نموده است. ایشان همچنین زنان جامعه را به پیروی از احکام نورانی اسلام بویژه حجاب برتر و تربیت فرزندان سالم و صالح در خدمت نظام اسلامی توصیه نموده است.
سرانجام در تاریخ ۲۶/۱۰/۱۳۶۶ روح بزرگ یکی دیگر از یاران و فدائیان صدیق خمینی عزیز (ره) یعنی شهید مهدی عین الهی در منطقه عمومی ماووت و در جریان عملیات بیت المقدس ۲ بر اثر انفجار گلوله خمپاره خصم دون در نزدیکی جسم پاکش به ملکوت اعلاء پیوست و در جوار آرام دلها به آرامش و سعادت ابدی دست یافت.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 

 

 

 

شهید مهدی عین اللهی

به روایتِ برادر محمود توکلی

منبع: روزنامه جمهوری

با اینکه چند سالی بود می‌شناختمش، اما جرات نمی‌کردم با او قاطی شوم، نمی‌دانم برای چه آمده بود گروهان ما. اولش فکر کردم آمده به ما سر بزند، بعد از چند روز به خودم گفتم شاید موقتا اینجا مانده تا وضعیت گردان یک مقدار مرتب شود، اما وقتی ماندنش زیاد طول کشید، فهمیدم که انتقالی گرفته است.

نگاهش خیلی خسته بود، مثل این بود که سالها بار مسئولیتی سنگین را بدوش می‌کشد. چهره معصومانه اش با آن چشمان زیبا که حسرت جا ماندن از قافله یاران و دوستان و از همه مهمتر برادر شهیدش علی در آن موج می‌زد، از همیشه شکسته تر به نظر می‌رسید.

مهدی عین اللهی از بچه‌های قدیمی گردان و جبهه بود و سال‌های زیادی از عمرش را در مناطق عملیاتی سپری کرده بود. او را همیشه در گردان حضرت علی اکبر باید جست و جو می‌کردی، زیرا که تمام علائق و خاطرات او در این گردان بود.

مهدی مدت‌های مدید در مسئولیت‌های مختلف مانند مسئول مخابرات گردان، پیک گردان حضرت علی اکبر(ع) و پیک تیپ ۱۰ سیدالشهدا(ع) انجام وظیفه کرده بود و در این راه، بارها شدیدا مجروح شدن، آن کمالی نبود که مهدی به دنبال آن بود. اکثر اوقات چند روز بعد از جراحت می‌شد او را دید که با بدن باندپیچی شده در خطوط مقدم حضور یافته.

مهدی در تمام گردان به تقوا و اخلاص و مکارم اخلاق مشهور بود و بچه‌ها به خاطر پاکی و خوبی‌های زیادش او را خیلی دوست داشتند.

یکی از صفات بسیار پسندیده مهدی بی‌ریا بودن او بود و به همین جهت من و مهدی خیلی زود با هم صمیمی شدیم و آنموقع بود که تازه من به خصوصیات والای اخلاقی او پی بردم. با اینکه به هم علاقه زیادی پیدا کرده بودیم، اما من همیشه در برابر دریای بیکران فضائل او احساس کوچکی می‌کردم.

دورانی که با او بودم واقعا برایم شیرین بود و او چون یک معلم با عمل خود به من درس می‌داد. نماز شب و مناجات و زیارت عاشورا، دعای توسل و کمیل و دعاهای دیگرش هرگز ترک نمی‌شد و در مقابل خدا آنچنان می‌گریست و ناله می‌کرد که گویی تمام وجود او خدا را می‌خواند.

شب‌ها هنگام خواب آخر همه می‌خوابید تا سهمیه پتو به همه برسد و اگر چیزی از پتو‌ها ماند او از آن استفاده کند. همیشه دم در می‌خوابید تا نیمه شب که برای نماز شب برمی‌خواست مزاحم دیگران نشود. گاهی اوقات نیمه‌های شب در آن هوای سرد و تاریک و کمبود آب، ظروف غذا را به تنهایی می‌برد و می‌شست. بار‌ها با خودم فکر کرده بودم که او با آن همه کرامات و اشتیاق به لقاء خدا، چگونه اینهمه سال توانسته دوام بیاورد؟!… اما ایندفعه با دفعات قبل خیلی فرق داشت. او آمده بود که برود و این را می‌شد از نگاهش و از مناجاتش شبانه‌اش فهمید.

 

شهید مهدی عین اللهی

یکی دو ماه از ورود مهدی به گروهان گذشت و کم‌کم داشتیم وارد ماه دی می‌شدیم. از اوضاع و احوال معلوم بود که خبری هست. مقدمات عملیات فراهم شد و بچه‌ها آمده می‌شدند که وارد منطقه عملیات شوند.

بعد از یکی دو هفته گردان ما به همراه سایر گردان‌ها به منطقه عمومی ماووت نقل مکان کرد. در نزدیکی شهر ماووت در کنار یک گورستان چادر زدیم. با اینکه هوا خیلی خراب بود، مرتب برف و باران می‌آمد و زمین کاملا گل‌آلود بود و هوا بسیار سرد، ولی شور عملیات آنچنان بچه‌ها را گرم کرده بود که اینجور چیزها برایشان مسئله مهمی به حساب نمی‌آمد.

چند روزی بیشتر آنجا نماندیم و روز آخر بچه‌ها با گرفتن مهمات و توجیه شدن کاملا آماده عملیات می‌شدند.

روز آخر روز عجیبی بود…

بچه‌ها دسته دسته برای غسل شهادت به حمام صحرایی که در دره پایین گورستان قرار داشت، می رفتند و با اینکه آب حمام سرد بود، اما بچه‌ها در آن هوا با آب سرد غسل می‌کردند تا اگر فیض شهادت نصیبشان شد پاک و مطهر به دیدار خدایشان بروند.

ساعت حرکت رسیده بود. بچه‌ها لباس رزم پوشیده و آماده می‌شدند. در این میان مهدی هم داشت خود را آماده می‌کرد و لباسش را عوض می‌کرد و یک دست گرمکن سورمه‌ای زیر لباس‌هایش می‌پوشید. وقتی گرمکن را پوشید، یکی از بچه‌ها به شوخی گفت: آقا مهدی،خودمونیم ها، این گرمکن خیلی بهت میاد، تو اون خیلی خوشتیپ شدی!

مهدی در حالیکه لبخند ملیحی صورتش را از همیشه زیباتر ساخته بود، در جواب او گفت: می‌دونی چیه؟ فکر کنم این لباس، لباس دامادی من باشه!!…

***

نزدیک‌های غروب بود و تا چند ساعت دیگر عملیات شروع می‌شد.

ما یک روز تمام زیر پای دشمن، داخل شیارها پنهان شده بودیم و منتظر فرا رسیدن شب. ارتفاعی که ما روی آن بودیم، کوه قمیش نامیده می‌شد که تسلط بر شهر ماووت داشت و قرار بود برای بر قراری امنیت شهر، ما آن را به تصرف درآوردیم. دشمن بالای ارتفاع بود و ما در دامنه آن. اگر کسی بی‌احتیاطی کوچکی می‌کرد، عملیات لو می‌رفت. همه‌چیز خراب می‌شد.

از غروب روز قبل که از اردوگاه را ترک کرده بودیم، تا نزدیک‌های صبح روز بعد در حال راهپیمایی بودیم و آفتاب طلوع کرده بود که ما به اینجا رسیدیم. در طول بیشتر از ۲۰ کیلومتر راهی را که ما شب در یک هوای بد و جاده ناهموار و گل‌آلود طی کرده بودیم، بچه‌ها به علت بار زیاد و کمبود امکانات، سختی‌های زیادی را تحمل کرده بودند. عبور از ۲ رودخانه وحشی که در آن فصل سال دارای سیلاب‌های خطرناک بودند و عبور از یک پل معلق که شاهکار مهندسی به حساب می‌آمد و در عین حال بسیار ترسناک بود مزید بر سختی‌ها و رنج‌هایی بود که بچه‌ها متحمل شده بودند و در این شرایط مهدی مجبور بود رنج بزرگی را تحمل نماید، زیرا او با اصرار زیاد و وسایل و تجهیزات مرا نیز با خود حمل می‌کرد.

***

شب کم کم داشت سایه خود را بر کوهستان می‌گسترانید.

بالاخره دستور حرکت فرا رسید و بچه‌ها که نماز خود را خوانده بودند و آخرین دستورات و سفارشات را شنیده بودند، با یکدیگر وداعی خاطره‌انگیز و بیادماندنی نمونده و شروع به حرکت کردند.

در همان ابتدای راه، یک شیب بسیار تند و خیلی لغزنده و گل‌آلود وجود داشت که باعث شد ستون چند بار ببرد. بچه‌ها که خیلی سنگین بودند و تجهیزات و وسایل زیادی را حمل می‌کردند، با زحمت فراوان بالا می‌رفتند، ولی به علت شیب زیاد و تاریکی بیش از حد هوا و لغزندگی زمین لیز خورده و پایین می‌لغزیدند. بچه‌های ضعیف‌تر در این میان، زحمت و رنج زیادی کشیدند و توان زیادی را در ابتدای راه مصرف کردند، ولی با این همه اراده پولادین آن‌هاکه از ایمان قوی و عشق سرشارشان به خدا بود، مانع آن می‌شد که از ادامه راه سر باز بزنند.

بالاخره این مسیر سخت به پایان رسید، البته با کوشش فراوان بچه‌ها، خصوصا مهدی که بر و بچه‌های پراکنده شده را جمع آوری کرده و اتصال ستون را برقرار ساخته بود.

به راه خود ادامه دادیم، در ادامه راه باز به مناطق سخت و صخره‌ای برخوردیم که در بعضی از آن بچه‌ها مجبور بودند چهار دست و پا حرکت کنند.

چندین ساعت بود که راه می‌رفتیم ولی هنوز از هدف خبری نبود. طبق طرح عملیات، قرار بود تپه‌ای را که در منتهی الیه ارتفاع و مشرف بر یک تنگه استراتژیک بود به تصرف درآوردیم و برای این کار مجبور بودیم چندین کیلومتر موازی با مواضع دشمن و در حالیکه آن‌ها بالای سرمان بودند، راهپیمایی کنیم.

شب داشت به نیمه نزدیک می‌شد و ماه کاملا بالا آمده و همه‌جا روشن شده بود. ما باید احتیاط بیشتری می‌کردیم. ستون به راه خود ادامه می‌داد و بچه‌ها بعد از چند ساعت راهپیمایی شبانه کاملا خسته شده بودند. هر چه به دشمن نزدیک‌تر می‌شدیم، ذکر خدا و راز و نیاز با معبود تنها نقطه اتکاء بچه‌ها در آن سرزمین غریب و در برابر دشمن تا بن دندان مسلح و در برابر شیطان درون که در این مواقع بیشتر به سراغ انسان می‌آید، بود. بچه‌ها در حالیکه برای جهاد اصغر با دشمن قدم برمی‌داشتند در درون خود مشغول جهاد اکبر با تنفس اماره بودند.

***

کم کم داشتیم به منطقه خطر می‌رسیدیم. گرچه تمام مسیر برای ما که زیر پای عراقی‌ها راه می‌رفتیم خطرناک بود، ولی اکنون ما به منطقه‌ای رسیده بودیم که طبق شناسایی‌های قبلی دشمن کمین‌های متعددی را مستقر کرده بود.

ستون به دستور فرمانده متوقف شد و بچه‌ها روی زمین نشستند تا برادران اطلاعات بتوانند بروند منطقه را بررسی کنند. بعد از بازگشتن، هر کدام از بچه‌های اطلاعات قسمتی از ستون را با خود به محور مورد نظر هدایت کردند. من و مهدی همراه ستون دسته ۱ و ۲ بودیم و ستون دسته ۳ هم برای دور زدن هدف از ما جدا شد. بعد از مدتی راهپیمایی ناگهان صدای تیراندازی و انفجار در محور مجاور، همه ما را در جای خود میخکوب کرد. مثل این که عملیات لو رفته بود و دشمن دیگر کاملا هوشیار و خطر برای ما چندین برابر شده بود. درست در چند متری جایی بودیم که  قرار بود کمین‌ها در آنجا مستقر باشند.

ماه با شدت تمام نورافشانی می‌کرد. منطقه کاملا روشن بود. علاوه بر آن منورهای دشمن به روشنایی منطقه  می‌افزود. هر چه جلوتر می‌رفتیم، زمینی که در آن راه می‌رفتیم صاف‌تر و بی‌عارضه‌تر می‌شد و در صورت درگیری اوضاع خراب‌تر از آن چیزی می‌شد که احتمال داده بودیم. حالا طبق دستور، همه داشتند می‌دویدند تا زمان تلف شده جبران شود، ولی هر چه جلوتر می‌رفتیم از دشمن خبری نبود. بعد از چند لحظه به یک جاده رسیدیم و با احتیاط از آن رد شدیم. این جاده نشانی خوبی خوبی بود برای اینکه بفهمیم درست آمده‌ایم.

در همین موقع چندین گلوله ۱۰۷ در اطراف ستون منفجر شد و چند نفر شهید و مجروح شدند و حالا ما تمام مواضع و نقاطی را که قرار بود منصرف شویم، بدون درگیری تصرف کرده بودیم. معاون گروهان که قرار بود با گردان مجاور الحاق برقرار کند با جمعی از بچه‌ها از ما جدا شد و من و مهدی برای برقراری الحاق با دسته سوم همانجا ماندیم.

در همین لحظه صدای روشن شدن تانک‌هایی را شنیدیم که صد متر عقب‌تر از آن‌ها حرکت کرد و تا نزدیکی ما آمد و دوباره برگشت. چند تا از بچه‌ها برای غنیمت گرفتن تانک‌ها، به طرفشان روانه شدند و موفق شدند آن‌ها را سالم به غنیمت بگیرند که بعد‌ها در دفاع از مواضع ما و جواب پاتک‌های بی‌امان و شبانه‌روزی دشمن که یک‌بار به ۳۰ مورد در ۴۸ ساعت رسید! خیلی به کارمان آمدند.

یک تیم از دسته یک برای برقراری الحاق با دسته سوم به طرف آن‌ها راه افتاد. هنوز چند قدمی برنداشته بودند که صدای انفجاری بلند شد و بعد یک صدای دیگر. اول خیال کردیم که به آن‌ها حمله شده، اما وقتی برگشتند، فهمیدیم که آنجا میدان مین بوده و با اینکه تمام بچه‌ها وارد آن شده بودند، ولی فقط ۲ نفر در اثر انفجار مین مجروح شدند.

در این موقع به‌وسیله بی‌سیم پیام رسید که هر چه سریع‌تر الحاق‌ها را برقرار کرده و آماده برای دفع پاتک دشمن شوید. ما در برقراری الحاق با دسته ۴ به مشکل برخورده بودیم و از سر نوشت معاون گروهان نیز بی‌اطلاع بودیم. بچه‌های دسته دو مشغول درست کردن سنگر برای دفع پاتک دشمن شدند. کم‌کم داشت صبح می‌شد و بچه‌ها که نماز صبح را همانجا خوانده بودند، آماده می‌شدند که با آتش دشمن در روز مقابله کنند.

در همین موقع برادر موسوی یکی از مسئولین تیپ که همراه دسته ۳ و آقا مصطفی مسئول گروهان رفته بود، در حالیکه مجروح شده بود، از کنار میدان مین پایین آمد و ما فهمیدیم که راه برای عبور وجود دارد. برادر موسوی به ما گفت که چند نفر از بچه‌ها شهید شده‌اند و آقا مصطفی هم شدیدا مجروح شده. بهتر است یک سری به آنجا بزنید.

تصمیم گرفته شد که من به طرف دسته ۳ و آقا مصطفی و مهدی هم به طرف مجید (معاون گروهان) رفته تا در صورت امکان کار‌های انجام نشده را به پایان برسانیم.

به راه افتادیم من تنها رفتم و مهدی همراه یکی از بچه‌ها…

وقتی رسیدم بالای تپه‌ای که بچه‌های دسته ۳ آنجا مستقر بودند اوضاع زیاد خوب نبود. بچه‌ها داخل یک کانال کم عمق بودند که دشمن مرتب به‌وسیله گلوله خمپاره آنجا را می‌کوبید. بچه‌ها خیلی استقامت می‌کردند، ولی هرچه هوا روشن‌تر شد، آتش دشمن بیشتر می‌گردید.

***

بعد از برقراری الحاق و بررسی اوضاع به طرف پایین تپه سرازیر شدم. هنوز کاملا نرسیده بودم که یکی از بچه‌ها به من نزدیک شد و به من گفت: فلانی اگه یک چیز بهت بگم ناراحت نمی‌شی؟

گفتم: تا چی باشه

او بعد از کمی تامل و این دست آن دست کردن گفت: راستش ….راستش…

گفتم: زودباش دیگه بگو چی شده؟ تو که جون ما رو بالا آوردی

او گفت: واقعیتش رو بخوای… آقا مهدی… آقا مهدی شهید شد…

انگار دنیا را روی سرم خراب کردند. گیج شدم. آخر چه‌طور چنین چیزی ممکن بود؟… آن طرفی که مهدی رفته بود امن‌تر از همه‌جا بود…

ماجرای شهادت مهدی را از برادری که همراه او بود پرسیدم.

او گفت:

داشتیم دنبال بچه‌ها می‌گشتیم. همین‌طور که جلو می‌رفتیم ناگهان گلوله‌ای سرگردان در نزدیکی ما به زمین خورد و مهدی را با خود برد و من که در کنار او بودم از آنهمه ترکش بی نصیب ماندم. انگار آن گلوله سرگردان در آن نقطه که امن‌تر از همه‌جا بود فقط مأمور بردن مهدی بود.

***

بر سر جنازه او رفتم. آنچنان آرام خوابیده بود که گویی سال‌هاست خوابیده. صورتش زیباتر و باطمانینه‌تر از همیشه بود. ترکش‌ها، بدنش را دریده و او را در حالیکه همان گرمکن سورمه‌ای را بر تن داشت به شهادت رسانیده بودند.

بالای جنازه‌اش ایستادم. به آسمان نگاه کردم و به افق. مهدی را دیدم با همان گرمکن سرمه‌ای که او لباس دامادیش خوانده بود در حالیکه سوراخ، سوراخ و خون‌آلود شده با صورتی به زیبایی قرص ماه در حالیکه خنده‌ای شیرین بر لب داشت، به سوی حجله‌گاه وصل در سپیده صبح پرواز می‌کرد و دور می‌شد و از همان نقطه بود که خورشید در حالیکه‌ هاله‌ای سرخ‌رنگ دور آن را قرار گرفته بود، طلوع کرد و بویی خوش، چنان عطر گل محمدی در فضا پیچید.

دیری نپائید خورشید که آن‌روز خونین‌تر از همیشه طلوع کرده بود، شرمسار از تلالو سرخ خون مهدی که بدنش اکنون روی زمین افتاده بود، در پشت ابرهای سیاه پنهان گشت.

اندکی بعد؛ بغض آسمان که انگار غم بزرگی در دل داشت ترکید و لایه سپیدی از برف، بدن بی‌کفن مهدی را پوشاند…

http://s2.picofile.com/file/8371261426/43e98371_3606_4255_b03b_eca5c2475e93.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/8371261250/2ad44a48_71fb_449b_a930_154f316fa7b0.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8371261542/b3506367_d232_4faa_8217_d8010450ef00.jpg

 

http://s2.picofile.com/file/8371261518/b38139c0_5608_4cd5_979b_57392c28bac3.jpg

 

http://s2.picofile.com/file/8371261392/13b8ea93_be68_4c09_985f_52fd16c0d423.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8371261276/2fb9650b_33bb_49f0_b12a_56f43e3480af.jpg

 

http://s2.picofile.com/file/8371261468/99c75d36_7f29_40db_a9db_5d88a4f66ad1.jpg

 

 

http://s3.picofile.com/file/8371261550/ed6e0896_edce_4cc7_b51f_9671f8d495d6.jpg


https://s32.picofile.com/file/8481804842/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B3%DB%B6.jpg





 https://s32.picofile.com/file/8481804868/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B3%DB%B8.jpg

https://s32.picofile.com/file/8481804800/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B3%DB%B0.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804618/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B0%DB%B0.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804600/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B8_%DB%B5%DB%B9.jpg




https://s32.picofile.com/file/8481804776/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B2%DB%B7.jpg









https://s32.picofile.com/file/8481804834/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B3%DB%B4.jpg


https://s32.picofile.com/file/8481804818/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B3%DB%B1.jpg


https://s32.picofile.com/file/8481806192/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B9_%DB%B2%DB%B1_%DB%B4%DB%B6.jpg


https://s32.picofile.com/file/8481804826/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B3%DB%B3.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804784/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B2%DB%B9.jpg


https://s32.picofile.com/file/8481804518/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B8_%DB%B5%DB%B0.jpg




https://s32.picofile.com/file/8481804584/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B8_%DB%B5%DB%B8.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804550/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B8_%DB%B5%DB%B4.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481806226/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B9_%DB%B2%DB%B1_%DB%B4%DB%B9.jpg




https://s32.picofile.com/file/8481804768/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B2%DB%B6.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804750/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B2%DB%B3.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804734/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B2%DB%B1.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804726/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B1%DB%B9.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804718/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B1%DB%B7.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804692/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B1%DB%B3.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804700/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B1%DB%B5.jpg





https://s32.picofile.com/file/8481804676/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B1%DB%B1.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804668/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B1%DB%B0.jpg




 https://s32.picofile.com/file/8481804884/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B4%DB%B2.jpg


https://s32.picofile.com/file/8481804568/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B8_%DB%B5%DB%B7.jpg


https://s32.picofile.com/file/8481804492/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B8_%DB%B4%DB%B9.jpg



https://s13.picofile.com/file/8402348400/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86_39.jpg



 

--آقا مهدی عین اللهی--

رزمنده ای که بارها به مقام شهادت رسیده بود!!!

دکتر جواد چپردار:

عملیات بیت المقدس ۲؛ رویِ ارتفاعات قمیش با رزمندگان دلاور: حمید قاسمی، رضافیض، حسین افشار و …یک قبضه خمپاره اندازِ کماندویی خیلی جمع و جور، کنار مقدار زیادی گلوله ی خمپاره پیدا کردیم.

همانجا، سرِ قبضه را چرخاندیم و شروع کردیم به ریختن آتشِ خمپاره روی جاده ای که به آن مشرف بودیم و دشمن در حال عقب نشینی لجستیک بود.

یکی؛ گلوله سوارِ قبضه می کرد، یکی هم با نگاه کردن روی جاده، مثلا” گرا میداد!!!

چند گلوله که زدیم، عراق هم شروع کرد به زدن خمپاره. عجیب اینکه دقیقاً حول وحوش ما را می زد!!!

عمرمان به دنیا بود که آقا مهدی عین اللهی به دادمان رسید و گفت: زود جای قبضه را عوض کنید چون عراقی ها گرایِ آن را قبلا! ثبت کرده اند و …

تازه فهمیدیم چه سوتی بزرگی دادیم!!!

 

من و آقا مهدی زیر آتیش دشمن، قبضه را بردیم روی دامنه ی مشرف بر جاده کار گذاشتیم و با نگاه مستقیم به جاده، همه ی گلوله ها را درست به وسط جاده زدیم!!! فقط اگر خودروی عبوری؛ آمبولانس بود، اجازه ی تردد به آن میدادیم، به الباقی خودروها و نفرات، رحم نمی کردیم!!!

خلاصه آن که ستونِ لجستیک عقب نشینی دشمن را زمین گیر کرده بودیم.

 

آقا مهدی را همانجا برای آخرین بار دیدم.

او از همان دامنۀ قمیش و در همان عملیات بیت المقدس ۲ با اصابت خمپاره، آسمانی شد و این بی‌سیم‌چی و فرماندۀ مخابراتِ گردان حضرت علی اکبر علیه السلام در کسوت یک رزمندۀ دلاور،خاکی و دریادل با آن سیمای نورانی به مقامی که شایسته‌اش بود، رسید.

اگرچه کسانی که او را می شناختند، می دانستند که مهدی قبل از شهید شدن، به مقام شهادت رسیده بود

او قبل از آسمانی شدن، بارها در قنوتِ نماز شب هایش، ملکوت و عرش الهی را با ناله های جانسوزش لرزانده بود.

مهدی بسیار دوست داشتنی بود.

او با چهرۀ نورانی، قلب سلیم، اخلاق شایسته، اخلاص، تواضع و یک دنیا مهربانی اش؛ در ذهن و قلب ما جای گرفته.

مهدی از آن بی‌سیم‌چی هایی بود که سیم عرفان به عرشِ آسمان داشت.

 منبع:سایت گردان علی اکبر(ع)

 

http://s4.picofile.com/file/8371261534/b483886a_07ed_47ce_b5ac_c2d827fe3fc6.jpg

 

 

http://s5.picofile.com/file/8371261592/feaed36d_b5a4_4de9_bf6f_adad48753dd9.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8371261584/f3e43aae_9c53_4c50_8875_2155b4c22a73.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/8371261492/894031f2_b222_4426_a95c_62feea9c01d6.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8371261484/497b2720_a3ac_47cb_b35c_a4c3193d17d5.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/8371261376/9f9c2af3_7e1f_4e6e_a3c6_bfdd71c3b54c.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8371261350/8b504243_aaa3_4014_aca1_4d5b8648f1e4.jpg

 

 

http://s5.picofile.com/file/8371261450/56e62877_18a3_499f_b079_c31a128fb182.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8371261342/08bf87da_81d6_4643_8cca_f74a79b82c37.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/8371261300/5f3f872e_2cb9_49ca_a0ae_c8fc09e01a18.jpg

 

http://s2.picofile.com/file/8371261418/33e7339f_4349_41bb_bab9_171e8c8fa1b8.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/8371261334/7bfa9397_518a_417d_bfeb_0e61e5be87d3.jpg

 

وصیتنامه


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد

با سلام و درود بر آقا امام زمان (عج) و سلام و درود بر آقا ابا عبدالله (ع) که انشاء الله خداوند کمک کند همگی با هم پا تو صحن و سرای آقا بگذاریم و اشک چشم در فراغ شهدایمان باشد. چون وصیت نامه‌‌ای ننوشته‌ام می‌خواستم نواری یا صحبتی داشته باشیم تا خانواده یا دوستان به هر حال یادگاری مانده باشد. یک مقدار مزاحم عزیزان می‌شوم.

اولاً هدف از اینکه جبهه آمده‌ام از آن موقعی که راه را شناخته‌ام و خدا را شناخته‌ام و از آن موقعی که شناختم خدا کیست و راه را برای چه به انسان نشان می‌دهد و چه کارهایی را باید بکنیم، با خودم خیلی فکر کردم.

اوایل که جنگ بود بعد از مدتها که هنوز جبهه نیامده بودم وقتی فکر کردم که این جهان و این طبیعت و این همه خلایق و این همه انسانها را چه کسی آفریده از چه قدرتی بر می‌اید که این طبیعت و انسان‌ها را خلق کرده باشد. یک ماشین را که آدم نگاه می‌کند نمی‌تواند به خودش اجازه بدهد که بگوید فرضاً این ماشین را کسی نساخته با این همه وسایل پیچیده و تکنیکهای پیشرفته آن. هیچ کس به خودش اجازه نمی‌تواند بدهد که ماشین  را هیچ کس نساخته. انسانها و تمام حیوانات و تمام طبیعت و این موجودها هم همینطور.

آیا ما می‌توانیم بگوییم طبیعت، دستگاه پیچیده خودمان و این حیوانات را کسی نیافریده است؟

نتیجه می‌گیریم که این همه نظم و پیچیدگی که در جهان وجود دارد مخلوق خداوند است. خداوند به وسیله پیامبران و ائمه معصومین به ما گفتند که من شما را آفریده‌ام.

ما در کشور خودمان امام رضا را (ع) با آن عظمت داریم ولی قدر ایشان را نمی‌دانیم و خدا چه امامانی را برای بنده‌های گمراهش فرستاده که آنان را آگاه کند.

از آنجائیکه ما خدای خود را شناختیم، می‌بینیم که جنگ ما جنگ بین کفر و اسلام است. اگر حالا همه مسائل حق و شروع کننده جنگ را کنار بگذاریم، با توجه به اینکه معجزاتی که در این جبهه‌ها انجام می‌شود اگر یک مقداری دقت کنیم می بینیم که برادران رزمنده می‌دانند که چه معجزاتی در این جبهه‌ها صورت می‌پذیرد. می‌بینند که امام حسین (ع)، امام زمان (عج) و حضرت فاطمه (س) و همه این ائمه و همه این معصومین شب عملیات به ما کمک می‌کنند.

نگاه می‌کنیم معلولی که تو جبهه قطع نخاع شده دیگر از گردن به پایین فلج می‌شوند. امام زمان (عج) چطور اینها رو شفا می‌دهند، این نشان دهنده چیست؟ نشان دهنده این است که خدا با ماست، امام زمان (عج) با ماست، چرا ما قدر این جنگ را ندانیم، چرا ندانیم و چرا نخواهیم.

حداقل سال اگر خیلی کار داریم نصف سال را جبهه باشیم. نصف سال را در شهر و به خانواده‌مان برسیم. چرا اینجوری نباشیم. بیائیم یک مقدار به خودمان فکر کنیم همیشه بدانیم، همیشه هر موقع یک کاری کرده باشیم یا بخواهیم بگوییم اول فکر کنیم حرفمان را بسنجیم که در چه راهی می‌خواهیم برویم. برای چی به جبهه می‌خواهیم بیاییم. از ابتدا بنشینیم و فکر کنیم با خودمان که هدف چیست؟ برای چه می‌خواهیم برویم؟ و با اراده قوی برویم، امام زمان (عج) همیشه و همه جا دستمان را گرفته‌اند، جنگ ما هم تا هر کجا که ادامه پیدا کند ما پای آن ایستاده‌ایم و کارمان را می‌کنیم چرا نجنگیم، شما فکرش را بکنید الان عراق که به خاک ما تجاوز کرده همه ما ها می‌دانیم و جهان هم می‌داند که تجاوزگر عراق است. حالا که ما پای آن ایستاده‌ایم یک مقدار غلبه پیدا کرده‌ایم اگر عملیات‌هایمان پشت سر هم نباشد اگر عملیات‌هایمان متناوب نباشد عراق به همه جا مسلط می‌شود. خداوند از تک تکمان نتیجه می‌خواهد.

مادرم؛ خدا وقتی می‌خواهد بندگانش را امتحان کند در این دنیا یک سری امتحان و سختی به او می‌دهد.

نیت شما این باشد که بچه‌هایتان را که به جبهه فرستاده‌اید برای خدا بوده و در راه خدا گام برداشته‌اند.

شرمنده‌تان هستم که تنهایتان گذاشتم.

همانطور که امام فرمودند تقوا را پیشه کارهای خودمان بکنیم. خدا را در نظر داشته باشید و زیاد متوسل شوید.

ای جمع دوستان و آشنایان با خانواده‌های شهداء بیشتر معاشرت و رفت و آمد داشته باشید و آنها را از ناراحتی بیرون بیاورید.

انشاء الله خداوند از سر تقصیرات همه ما بگذرد

به امید پیروزی هرچه سریعتر رزمندگان

 منبع:سایت گردان علی اکبر(ع)


https://s32.picofile.com/file/8481804876/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B3%DB%B9.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804526/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B8_%DB%B5%DB%B2.jpg




https://s32.picofile.com/file/8481804642/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B0%DB%B5.jpg



https://s32.picofile.com/file/8481804634/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B0%DB%B2.jpg




https://s32.picofile.com/file/8481804650/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B0%DB%B3_%DB%B1%DB%B6_%DB%B2%DB%B9_%DB%B0%DB%B7.jpg


 

مصاحبه پدر شهید محمد علی عین الهی

س) بسم الله الرحمن الرحیم، حاج آقا خودتان را معرفی میکنید؟

ج) من محمد تقی عین الهی هستم

س) اصالتا اهل کدوم شهر هستین؟

ج) یک مدتی تا سی سال چهل سالگی گلپایگان بودیم بعدا اومدیم تهران از تهران اومدیم ساکن کرج شدیم

س) درسته، چه سالی به  دنیا اومدین؟

ج) سال هزار و سیصد و پانزده

س) چندتا اولاد دارین؟

ج) اولاد که پنج تا اولاد داشتیم سه تاشون فوت کردن دوتاشون ماندن

س) آقا محمد علی فرزند چندم بودن؟

ج) آقا محمد علی فرزند اولم بود

س) تاریخ تولدش یادتانه؟ چه فصلی بود ؟ چه روزی بود؟

ج) نه

س) یادتان هست توی کدوم شهر به دنیا اومد؟

ج)  گوگرد گلپایگان

س) وقتی فرزند اولتان آقا محمد علی داشتن به دنیا می اومدن شما چه حس و حالی داشتین؟

ج) خوشحال بودم اسمش رو گذاشتم علی

س) خودتان گذاشتین؟

ج) بله

س) چرا علی؟ خواب خاصی دیدین؟ چیزی به دلتان افتاد؟

ج) به خاطر اینکه علی مقامش بالاست اسمش را گذاشتم محمد علی

س) شما فکر میکنید چه کار خاصی توی زندگیتان انجام دادین که فرزند سالم وصالحی خدا توی اون زمان بهتان داده بود؟

ج) من هرکجا کار میکردن به طور شایسته کار میکردم حقوقی که میگرفتم از شیر مادرشان حلال تر بود هرکجا هم کار میکردن برای هرکسی کار میکردم دیگه من را رها نمیکردن

س) از شما خیلی راضی بودن پس؟

ج) بله

س) یعنی حق الناس را خیلی رعایت میکردین؟؟

ج) بله دنبال من می اومدن ، جلو جلو می اومدن که من برای کس دیگه نرم کار کنم برم برای اونها کار کنم از بچه گی همینطوری بودم جایی که میرفتم کار میکردم کشاورزی میکردم زراعت کاری میکردم اونهایی که مثلا میدیدن من کار میکنم قبل از اینکه سال نو بشه می اومدن قرارداد من را میبستن که من نرم برای کس دیگه کار کنم

س) از طفولیت آقا محمد علی چی چیزی یادتان میاد؟از بچه گی اش؟

ج) از طفولیت آقا محمد علی که بچه مظلومی بود خیلی ساکت بود خیلی مظلوم بود خیلی ساده بود شیطان نبود اصلا محمد علی خیلی ساده بود خیلی بچه مهربانی بود سالمی بود تازه مارا هم وقتی که یک خورده میرفت مدرسه مارا هم راهنمایی میکرد تازه مارا هم 

س) یعنی آگاه بود با بصیرت بود درسته؟

ج) آره دیگه مارا روشن میکرد مهربان بود خیلی بچه پاکی بود خیلی مهربان بود خیلی سالم بود

س) از دوران مدرسه اش چی ؟ چه خاطره ای دارین؟

ج) مدرسه هیچ کسی از محمد علی ناراضی نبود دوستاش اونهایی که درسش میدادن معلمهاش  همه تحویلش میگرفتن همه تعریفش را میکردن

س) شاگرد زرنگ بود؟

ج) میگفتن ، بله شاگرد زرنگ بود یک ضرب قبول میشد در صورتی که الان بچه ها توی دامن پدرمادر این درسی که میخوانند از اونها الگو میگیرند ولی بچه های ما یک کلمه از ما الگو نگرفتن خودشان روی پای خودشان وایسادن

س) ولی شما خط اصلی را شما بهشان نشان دادین؟

ج) بله

س) همینکه نون حلال اوردین خیلی تاثیر داشته؟

ج) بله همینکه نان حلال بهشان دادم اونهام رشدشان خوب بود رشد میکردن لقمه حلال بچه سالم هم به دنیا میاد  ، بچه سالم هم درست میشه

س) توی دوران نوجوانی و جوانی سر کار میرفت کمک حالتان بود ؟

ج) من از اونها توقعی نداشتم من خودم فعال بودم خودم در کار در هر کاری که کار میکردم فعال بودم و طوری فعال بودم که هشت ساعت که میخواستم کار کنم شانزده ساعت کار میکردم اینجوری فعال بودن هشت ساعت اضافه کار میکردم توی همون کاری که کار میکردم اضافه بر سازمان توی همون هشت ساعتی که میخواستم حقوق بگیرم هشت ساعت کار میکردم اضافه بر سازمان باشد

س) اون موقع توی خانه تان تلویزیون و ضبط صوت و اینها داشتین؟

ج) نه خیر نداشتیم ما از اولش که تلویزیون اومد وضبط صوت آمد یک رادیو رفتیم گرفتیم رادیو چیزها بود

س) قدیمی ها ؟

ج) قدیمیا که چی داشت توی کارتن بود

س) یادم نیست حاج آقا سن ما قد نمیده

ج) جعبه داشت ، جعبه هایی که درست میکردن رادیو را میگذاشتن توش یک رادیو بود انطوری بود

س) اخلاقش توی خانه با خواهر برادراش چطوری بود؟

ج) خیلی عالی بود اخلاقش حرف نداشت اصلا اینها با همدیگه اصلا بحثی نداشتن زد و بندی نداشتن مثلا دعوا کنند با هم دیگه

س) توی زندگیش تا به حال گفته بود که چه کسی را الگوی خودش قرار داده ؟

ج) نه ما ازش سوال نمیکردیم اونم جوابی به ما نمیداد

س) خوب بین رذایل اخلاقی که دورو برش بود از چه رذیله ای خیلی بدش می اومد و واکنش تند نشان میداد؟

ج) از این توی خیابان رفتن که خانم های بی حجاب را میدید خیلی ناراحت بود خیلی بدش می اومد  و می اومد توی خانه و بیرون نمیرفت 

س) میماند توی خانه؟ اینطوری نبود که بره امر به معرف بکنه ؟

ج) نه امر به معروف هم اگر میکرد یک موقع برخورد میکردن ولی خوب اکثریت توی خانه کارش را انجام میداد نمیرفت بیرون که چشمش به اینها نخوره به این نامحرم ها نخوره به این بی حجابها نخوره

س) خوب شما از اون دسته پدرهایی بودین که دوستا پسرتان را چک میکنید ببینید با کی میگرده با کی میره ؟

ج) نه هیچ موقع نمیگفتم با کی برو با کی بیا

س) اهل صله رحم بود ن؟

ج) بله

س) یعنی اینطوری بود که به شما بگه بریم دیدن عمو یا شما به زور می بردینش ؟

ج) بله ما اونها مارا به زور می بردن ما نمیرفتیم اونها مارا میبردن دیدن عموم من میگفتم که داداشای من کوچیکترن اونها باید بیان میگفت عمه ام بزرگتره بریم خانه عمه مارا برمیداشت می رفت خانه عمه اش (خنده)

س) حاج آقا اگر کسی بهش دروغ میگفت با اون نفر دروغگو چطوری برخورد میکرد؟

ج) والا من اون را شایسته ندارم که بفهمم که با اون دروغگو چطوری برخورد میکرد ولی بدش می اومد از این آدمهایی که یک موقع میفهمید دروغ میگن باهاشان دیگه نشست و برخواست نمیکرد

س) یعنی از خودش تا حالا دروغی نشنیدین ؟

ج) نه هیچی اصلا بچه ای نبود اهل دروغ باشه اهل کلک باشد خیلی رئوف بود خیلی ساده بود

س) از چه سنی محرم و نامحرم را رعایت میکرد؟

ج) از دوازده سالگی محرم و نامحرم را راعایت میکرد

س) شما یادش داده بودین؟یا خودش یاد گرفته بود؟

ج) خودش یاد گرفته بود ما هم یادش داده بودیم ما هم امرو نهی میکردیم

س) تا حالا شد بود لباس پاره و خاکی بیایید توی خانه بعد شما بفهمین بیرون دعوا کرده؟

ج) نه اصلا همچین چیزی نبود

س) یعنی این مظلومیت که توی خانه داشت بیرون از خانه هم همین قدر مظلوم بود ؟

ج) بله ، همچین چیزی نبود اصلا هیچ کس ، علی هیچ موقع اعتراضی ؛ هیچ موقع شکایتی ، نشنیدیم از کسی بیاد گلایه کنه علی اینکار را بکنه یا اونکار را کرده

س) حاج آقا از اون بچه هایی بودن که علاقه زیادی به غذا و تنقلات دارن؟

ج) اصلا ابدا 

س) یعنی هرچی میدادین میخوردن؟ بدون شکایت؟

ج) اصلا ، یعنی نون  خالی بهش میدادی نمیگفت چرا چیز نیست باهاش بخورم ، همون نان خالی را میخورد و پا میشد میرفت

س) شما به عنوان پدر کدوم اخلاق پسرتان را دوست داشتین؟

ج)   من همه اخلاقش را دوست داشتم        

س) یکیش را بگین ، یکیش که خیلی شاخص بوده؟یعنی وقتی شما به عنوان پدر میدیدن مثلا میگفتین چقدر مهربانه یا مثلا یک اخلاق دیگه که توی ذهنتانه ؟

ج) خوب وقتیکه اون اینطوری بود منم نوازشش میکردم منم بوسش میکردم نوازشش میکردم میگفتم آفرین

س) پس خشن نبودین توی خانه نه؟

ج) نه می گفتم آفرین بر تو پسر هیچ موقع من نزدمش

س) پس این هم یقینا توی اخلاق حسنه اش تاثیر داشته اینکه شما باهاش خوب رفتار میکردین؟

ج) اصلا هیچ موقع من باهاش برخورد انچنانی که باهاش بحث کنم و دعوا کنم نداشتم

س) یعنی حاج آقا نمیشد اصلا یک دانه رذیله اخلاقی داشته باشه که ما بگیم با جبهه رفتنش اون رذیله تبدیل به حسن شده ؟

ج) نه اصلا ، جبهه هم میخواست بره راستش به مادرش گفت به من نگفت که من میخوام برم جبهه

س) پس چطوری رفت؟

ج) رفت

س) خداحافظی هم نکرد؟

ج) خدا حافظی با مادرش کرد (خنده) با من خدا حافظی نکرد من نبودم که

س) حاج آقا اهل تیپ زدن بودن ؟ به ظاهرشان میرسیدن ؟

ج) بالاخره آدم کثیفی نبود به خود ش میرسید خودش را تمیز نگه میداشت مرتب نگه میداشت بی انضباط نبود

س) حساسیتشان نسبت به حق الناس چقدر بود؟

ج) حق الناس نسبت به حق الناس خیلی رئوف بودن خیلی حق الناس را راعایت میکردن به دیگران هم میگفتن  شما این کار را نکن رعایت کن

س) یعنی هم خودش انجام میدادن هم به دیگران ؟

ج) هم به دیگران میگفتن حق مردم را غصب نکنی حق الناس نکنی

س) اولین نمازشان را کی خواندن؟ توی چه سنی؟

ج) اولین نمازش را هنوز تکلیف نشده بود نماز میخواند اصلا ده سالش بود نماز میخواند

س) نماز صبح ها هم قضا نمیشد ؟

ج) نماز صبح هایش هم قضا نمیشد میخواند

س) پس خیلی سحر خیز بوده درسته؟

ج) باورکن مثلا تا اومد به تکلیف برسه پنج سال نماز خواند همیشه هم نماز خواند

س) سحر خیز بودن درسته؟

ج) بله

س) اهل نماز جماعت هم بودن مسجد میرفتن ؟

ج) بله نماز جماعتش اگر جایی دسترسی داشت ترک نمیشد

س) خوب یعنی فقط برای اقامه نماز مسجد میرفت برمیگشت یا نه مسجد میماند اقامه نماز میکرد  و کارهای دیگه هم انجام میداد؟ فعالیتهای دیگه هم داشت؟

ج) فعالیت هم توی مسجد میکرد

س) چه فعالیتهایی میکرد؟

ج) فعالیتهاش ، کتاب بخره ، کتاب جابجا کنه کتابها را مرتب کنه راهنمایی کنه بچه هار مثلا اینکار را نکن این کار را بکن کتابهارا مرتب میکرد

س) نقش بزرگتری هم داشتن توی مسجد؟

ج) بله 

س) چقدر با قرآن مانوس بودن؟

ج) با قرآن خیلی مانوس بود قرآن خواندنش خیلی خوب بود به بچه های دیگه هم یاد میداد

س) پدر جان قلب پسرتان برای کدوم یکی از ائمه اطهار می تپید ؟ توی کدوم یکی از روضه ها خیلی بیشتر اشکش در می اومد؟ دلش میشکست ؟

ج)  خوب قلبش ما که همیشه با اون نبودیم خوب اماما را دوست داشت

س) کدومش را بیشتر دوست داشت تا حالا نشده بود به شما بگه ؟

ج) مثلا امام رضا راخیلی دوست داشت امام حسین را خیلی دوست داشت

س) موقع خطر وقتی یک اتفاقی می افتاد اسم کدوم امام را می آورد؟

ج) میگفت یا علی

س) ازدواج هم کرده بودن؟

ج) نه خیر

س) هیچ اقدامی براش نکرده بودین قبل از جبهه ؟

ج) اقدام کردیم ولی موفق نشدیم

س) اولین باری که رفتن جبهه چند سالشان بود ؟

ج) اولین بار که رفته بود جبهه میخواست بره دیپلمش را گرفته بود درسش تمام شده بود دیگه

س) بعد توی جبهه دیگه درس نمیخواند؟

ج) نه

س) یادتانه از کدوم ارگان اعزام شد؟

ج) از طرف سپاه رفت تهران ، تهران با کلهر آشناشد و با اونها رفتن جبهه

س) شما گفتین وقتی پسرتان رفتن جبهه شما نبودین ؟ آیا اون موقع که بودین تشویقش میکردین؟ میگفتین برو جبهه یا نه منعش میکردین؟

ج) نه وقتی می اومد میگفتم مواظب خودت باش میری جبهه زیاد خودخواه نباش که مثلا بری توی قلب دشمن متوجه باش نزنند

س) با افکار امام چطوری آشنا شدن؟ تا چه حدی ایشان را قبول داشتن؟ نسبت بهش ارادت داشتن؟

ج) امام را که خیلی قبول داشتن هر موقع مراسمی چیزی بود علی جماران بود

س) یادتانه چند بار اعزام شدن ؟

ج)  اعزام والا دقیق نمیدونم ولی خوب سه چهار دفعه اعزام شد یعنی اعزامش طولانی بود میرفت جبهه مثلا بره جبهه و برگرده بیاد سه سال توی جبهه بود نیامده بود خانه

س) خوب توی این سه سال نامه مینوشت که شما مطلع بشین چه وضعیتی داره؟

ج) نامه میداد ولی خوب جبهه راترک نمیکرد

س) چی می نوشت توی نامه اش؟

ج) می نوشت من سالمم ، سلامتم از این چیزها

س) یعنی کلا چند سال جبهه بودن بعد شهید شدن؟

ج) کلا جبهه که سه سال توی جبهه داشت می جنگید

س) بعد از سه سال شهید شدن درسته؟

ج) بعد از سه سال آمد دوباره اعزام شد به جای دیگری یعنی اینقدر توی جبهه بود هر کجا میرفت اعزامش نمیکردن

س) خوب حاج آقا وقتی می اومد چی برایتان تعریف میکرد؟ چه چیزی توی جبهه بود که براش جالب بوده ؟

ج) میگفت اگر ما نریم جبهه صدامیان به ما حمله میکنند خانواده ما را اسیر میکنند میکشند

س) یعنی اینطور نبود بیاد ترسیده باشه؟

ج) نه

س) از خون ترسیده باشه؟ از شهادت ترسیده باشه؟

ج) اصلا و ابدا عازم جبهه بود از اینور می اومد از اونور میخواست بره منتهی بس که توی جبهه بوددیگه اعزامش نمیکردن ، اعزامش که نمیکردن یک دوستش بود اینجا آقای ربیعی بود میگفت آقای عین الهی کجایی پیدات نیست میگفت من همینجا هستم فلانی هشتگردیه میخواد بره جبهه زن و بچه داره بیابرو جای اون بدون اینکه به ما بگه کوله پشتی اش را برداشت رفت

س) اسم این آقا یادتانه؟که فرستادش؟

ج) آقای ربیعی

س) الان زنده هستن ایشان؟

ج) نه اونم شهید شد بله اونم د رمقابل علی که میرفت اونم سپاهی بود علی هم سپاهی بود

س) فرمودید که مجروح نشده بودن درسته؟

ج) بله

س) خوب مفقود الاثر بودن؟

ج) مفقود الاثر  شدن

س) چند سال؟

ج) سیزده سال

س) آخرین بار که از جبهه برگشتن چه حالی داشتن؟

ج) گفت که جبهه نیاز به ما داره باید توی جبهه باشیم اگر نباشیم به سر ما چی آمد معلوم نیست ما باید جبهه را نگه داریم

س) کدوم اعمال و رفتارشان بعد از جبهه رفتن عوض شده بود؟یعنی جبهه چه تاثیری رویشان گذاشته بود؟

ج) چیزی عوض نشده بود ما دیگه چون میرفت جبهه و می اومد مادرش و من اسرا میکردیم که بیا حالا برات یک کاری بکنیم بریم برات خاستگاری زن برات درست کنیم بعدا هی این را گفتیم ، هی اون را گفتیم قبول نکرد ، یک پسر عمه داشتم قم آخوند بود یک دختری داشت  گفتیم بریم سراغ اون رفتیم اما موفق نشدیم اون  دخترش را شوهر داده بود ما خبر نداشتیم

س) پدر جان از لحظه وداع پسرتان برایمان میگویید؟

ج) وداع

س) اون باریکه خداحافظی کرد رفت و دیگه نیامد؟ شما بودین اصلا خانه؟

ج) نه با مادرش خداحافظی کرد ولی با من خداحافظی نکرد

س) هیچ وقت توی دلتان نمانده که با شما خدا حافظی نکردن؟ دلتان نمیخواست با شما هم خدا حافظی کنه؟

ج) نه من ازش راضی بودم

س) چی بودین؟

ج) من ازش راضی بودم که میرفت جبهه من ناراحت نبودم

س) شما میدانید که چطوری به شهادت رسیده؟

ج) نه

س) هیچ وقت هم دوست نداشتین بدانید؟

ج) نه من اطلاعی نداشتم که چطوری به شهادت رسیده ولی خوب یک چند مدتی ورد زبانها افتاد بود که علی بغل رود کارون شهید شده جنازه اش را حالا نمیدونم سرد خانه فلانجاست تا آخرش بعد از یکی دوماه جنازه اش را آوردن

س) میدانید توی کدون عملیات شهید شدن؟

ج) عملیات خیبر پل طلائیه

س) مراسم تشیع و تدفینشان به چه صورت بود؟

ج) همینجا اوردن ، اون زمانیکه علی ها را تشیع کردن یک وقتی بود که تمام علی ها را تشیع میکردن  با اونها تشیع کردن و رفتیم گلزار و به خاک سپردیمش رو برگشتیم اومدیم

س) مزارشان پس گلزار شهدا است؟

ج) بله  ، گلزار چهارصد دستگاه شهدا

س) هر چند وقت یکبار به ایشان سر میزنید؟

ج) من هر جمعه میرم

س) هر جمعه؟

ج) آره

س) خوب وقتی دلتان خیلی تنگ میشه  چکار میکنید؟

ج) پنج شنبه میرم جمعه میرم چرخ دارم سوار میشم میرم و میام

س) با دوچرخه میرین و میایین؟

ج) حاج خانم هم نمیدونه من رفتم اونجا؛ پس کجا بودی؟ میگم توی خیابون بودم

س) دلتان وقتی خیلی برای پسرتان تنگ میشه چکار میکنید؟

ج) هیچی آزادم من اونطوری نیستم که حراس داشته باشم

س) دلتان تنگ نمیشه براش؟ برای خنده اش ؟ کارهاش؟

ج) اونطوری نیست که مثلا پدرم هیچ ناراحت نباشم ولی خوب در مقابلش استقامت دارم  مثلا خودم را خورد اون کار بکنم که اون رفته شیهد شده

س) وصیت نامه اش را دیدین اید؟

ج) از ما حلالیت خواسته توی وصیت نامه اش نوشته من را حلال کنید ، اگر نافرمانی کردم من را حلال کنید ، ما گفتیم خوش حلالت

س) حاج آقا کوچه ای ورزشگاهی به اسم شهیدتان هست؟ آقا محمد علی

ج) کوچه که به اسمشان هست ولی مدرسه هم رفتیم شرکت کردیم به اسمشان کردیم  

س) ولی من فکر میکنم توی دلتان میگید که مهم اینه که توی قلب من جا داره درسته؟ مهم این نیست که سر کوچه باشه؟ مهم اینه که ببینه توی دل پدرش باشه؟

ج) الان مدرسه افتتاح کردیم که بچه ها برن درس بخوانند تابلوش هم زدیم بالاش

س) انشالا خدا شمارا حفظ کنه برای ما ، برای ما دعا کنید حاج اقا

ج) سلامت باشی

کارگردان: آرش غلامی

تصویر : اقبال امین خاکی

مصاحبه : ملیحه طبسی

اداره کل بنیاد شهید وامور ایثار گران استان البرز شهرستان کرج


مصاحبه مادر شهید محمد علی عین الهی

س) بسم الله الرحمن الرحیم مادر خودتان را برای ما معرفی میکنید؟

ج) سلام علیکم من مادر شهید عین الهی

س) اسم کوچیکتان را به ما میگویید؟

ج) اسم خودم طیبه نصیری

س) چه سالی با حاج آقا ازدواج کردین؟

ج) ما والا پنجاه وخورده ای یادم نیست چه سالی بوده  درست من هجده سالم بود که ازدواج کردم

س) یعنی الان پنجاه و خورده ای سال از ازدواجتان میگذرد ؟

ج) آره

س) خوب خداوند چندتا اولاد به شما دادن؟

ج) اولاد ؛ هشتا اولاد به ما داده

س) آقا محمد علی فرزند چندم بودن؟

ج) دوم ، اول دوقلو خدا داد بعد هم این محمد علی

س) توی کدوم شهر متولد شدن؟

ج) شهر گلپایگان گوگرد

س) آیا قبل از تولدشان اینکه دختر یا پسر بشه برایتان فرقی داشت؟

ج) نه ما جلوتر دوتا دوقلو خدا بهمان داد دیگه این رو هرچی خدا میخواست داد

س) زمان به دنیا اومدنش اتفاق خاصی افتاد که اسمش را آقا محمد علی گذاشتین؟

ج) نه

س) چه کسی اسمش را انتخاب کرد؟

ج) اسمش را چون بابام محمد مهدی بود خواهرم برداشت اسمش را گذاشت محمد علی

س) گذاشتین آقا محمد علی درسته؟

ج)  بله

س) مادرم آیا شما در زمان بارداری اعمال خاصی انجام می دادین؟

ج) نه اعمالی نداشتم مثلا هیچ موقع که نجس نبودم همیشه هم مسجد و ظهر و شب و مسجد بودیم دیگه توی دهات که چیزی بیشتر از این نبود

س) اینطوری نبود که ذکر خاصی  اعمال خاصی را انجام بدین؟

ج) نه سواد نداشتم بیسواد هیچی سواد نداریم

س) دورا طفولیتشان چطور بچه ای بودن بازیگوش بودن یا آروم ؟

ج) نه بچه خوبی بودن حالا یک خورده شیطون بود من دهاتم که چاه آب بود بچه یک وقت میرفت توی چاه آب نخ بهش میبستم به دستاش یا به پاهاش میرفتم سراغ کارهام را  میکردم که یک وقت نره اونم میگشت توی حیاط برای خودش

س) در زمان نوجوانی اگر فرزند احتیاج به امکانات یا وسیله خاصی داشت چطور نیازش را به شما میگفت؟ خودش میگفت یا شما بهش میگفتین ؟

ج) خودش میگفت باباش بهتر میدونه ، خانه را خریدیم میگفت بابا خبر نداره مهمون میاد برایمان اینها برو قصدش را زیادتر کن و چیزتر کن  خیلی به زندگی وارد بود باباش اصلا خبر نداشت همه کاره بود ، مهمان میاد میره قرض داریم خانه خریدیم شکر آباد اون را فروختیم باباش بهتر میدانه خودش صبح میرفت کارخانه شب می اومد همه کار زندگی با اون علی بود

س) یعنی سر کار میرفتن و در آمدشان را توی خانه خرج میکردن؟

ج) مدرسه که تمام میشد فرداش سر کار بود برادرش را میبرد توی کمپوت سازی ، توی کفش ملی توی چلو کبابی توی راه گرمدره هست اونجاها برادرش را هم برد پیش خودش اصلا امروز که مدرسه تعطیل میشد فرداش سر کار بود توی خیابان امیری یک آقایی بود آبلیمو در می آورد همش پیش اون میرفت یکسال رفت توی کمپوت سازی یک سال همه اصلا امروز که مدرسه ها تعطیل میشد این همش سر کار بود  تا دوباره که مدرسه ها باز بشه

س) پس خیلی فعال و پر جمب و جوش بودن ؟

ج) خیلی مثل بچه من باور نکن که هیچ کدوم پسر عموهاش یا همسایه ها کسی بودن باباش هم اینطوری نبود

س) از دوران مدرسه محمد علی چیزی یادتان میاد؟

ج) آره همش مدرسه هیچ موقع ما خوب دوتا بیسواد بودیم خودش می اومد میرفت نه کسی کمکش کرد نه چیزی اونجا خانه شکر آباد داشتیم جلو پل ذوب آهن همش میرفت توی اون پارکها و ذوب  آهن همش درس میخواند همه نمره هاش خوب بود

س) اهل این نبود که توی مدرسه شیطنت بکنه شما مجبور بشین برین وساطت کنند؟

ج) نه بابا این نبود این خواهر کوچکش این یک خورده کوتاهی میکرد از درس و مهدی هم یک دودفعه کرد ولی این دوتا احتیا ج به کسی نداشتن ما هم که سواد نداشتیم کمک کنیم خودشان درسشان را خواندن تا دیپلم گرفتن

س) توی دوران نوجوانی و جوانی از اون دسته نوجوانهایی بودن که موسیقی گوش بدن؟

ج) نه بابا اصلا ما رادیو هم نداشتیم تلویزیون هم نداشتیم حالا امام اومدش که سینمای اهواز را آتیش زدن رفت یمک هزارتومن داد یک رادیو گرفت دیگه اصلا تلویزیون که گرفتیم امام که بود میگفت یمی حرف نزنه امام داره حرف میزنه اصلا از اون آدم ها نبود که اینجوری باشه نواری باشه و فلان و بیسار دختر همسایه مان اونجا وایمیستاد تعریف میکرد میگفت توی خانه اینها آدمهای خوبی نیستن باهاشون حرف نزن

س) درسته، اهل ورزش بود ؟ باشگاه میرفت؟

ج) نه اون موقع خوب باشگاه  و اینها نبود میرفتن یک وقتهایی اما نه اونجوری

س) اخلاقش توی خانه با خواهر و برادرش خوب بود ؟

ج) اخلاقش خیلی عالی بود ، خیلی اصلا من فکر نکنم مثل محمد علی من اصلا بچه بود یا باشه

س) مثلا چه اخلاقی داشت که شما میگویید آقا محمد علی دیگه مثلش نیست؟

ج) اخلاقش خوب بود با من خوب بود خواهر کوچیکش را میبرد بیمارستان عکس گرفته ازش مچ بندش را برداشته تولد گرفته براش هزار کار میکرد اصلا هرکه میدید که همین خواهر کوچیکش بودم همسایه مان گفت این علی که اینطوریه زن بیاری براش برای زنش چقد کامل است که برای تو مادر اینطوری میکنه هیچ کسری نداشت

س) پس خیلی مورد پسند شما بودن؟

ج) خیلی اصلا من چه میدونم دوتا داغ داشتم یکیش این بود

س) توی زندگیش چه کسی الگویش بود به کی خیلی علاقه داشت ؟

ج) علاقه خوب به خودم داشت خواهراش داشت باباش داشت ، باباش که یعنی میرفت کارخانه کاشی ایرانا ساعت پنج صبح که میرفت تا هشت و نه شب می اومد جمعه ها هم میرفت اصلا بابا نمیدید بد بختا خودشان همش سر کار بود و اینها بزرگشان کردم دست تنها

س) مسئولیتش روی گردن شما بود؟

ج) آره روز توی کارخانه کاشی ایرانا بود جمعه ها هم نگهش میداشتن

س) بین رذایل اخلاقی  از کدون رذیله اخلاقی بدش می اومد ؟

ج) اخلاقی که خواهرش می اومد حجابت را حفظ کن اینها

س) یعنی از بی حجابی بدش می اومد ؟

ج) بله پسرخاله ات میاد چادر سرت کن مانتو بپوش بی چادر نباش پهلوش از این اخلاقاش

س) خیلی با غریت بودن درسته؟

ج) بله مومن و با خدا

س) دوستای گل پسرتان را میشناختین؟

ج) دوستاش را؟

س) بله؛ نظارت داشتین که با کی دوست میشه با کی رفت و آمد داره ؟

ج) نه با کسی اینقدر تماس نمیگرفت حالا این کوچیکه رفت جبهه وقتی اومد گردان را دعوت میکرد اینجا و ما را میکرد پشتبام یکیشان را نمیدیم اما این نه اینقدر میگفت زبل بود

س) آقا محمد علی ازدواج کرده بودن؟

ج) نه خیر

س) اقدامی کرده بودین برای ازدواجشان ؟

ج) بله

س) چه کارهایی انجام داده بودین ؟

ج) خوب این خانه را که خریدیم اول به قصد اینکه اون را میخواهیم زنش بدیم طبقه بالای اون فرش هم خریده بودیم طلا هم خریده بودم همه چیزش آماده کرده بودم ، پس عموی باباش آخوند بودقم بود گفت اون را  میخوام ، رفتیم وقتی رفتیم زودتر داده بود به یک همسایه شان دیگه اومدیم دنبال یکی میگشت که یک پدر مادر خوب باشه خوب دیگه قسمت نشد

س) اولین باری که رفتن جبهه یادتان میاد چند سالشان بود؟

ج) همون دیپلمش را گرفته بود درسش را خوانده بود ما گفتیم برو دانشگاه اسم نویسی کن گفت من دیگه حالش را ندارم توی این جنگ و ایها برم ، رفت دیگه جبهه سه ماه اهواز و خرمشهر بود ، سه ماه کردستان رفت ، سه ماه دیگه هم همین رفت یک دفعه از طرف سپاه رفت بعد هم که برج یازده رفت ، برج دوازده مفقود شد سیزده سال هم مفقود الاثر بود آمدن گفتن که اون سال که ماه رمضانش چندتا شهید اوردن نماز جمعه دوستش اون لطفی هاست دوتا برادرا که شهید شدن مفقود هستن افتاده بوده دنبال برادرش یعنی یک سال هم با   ج) عباس و اینها رفته بودن منطقه جنگی دوستش بود عباس خیلی دیگه رفته بود برادرش را بیارده دیده بود علی هم هست دیگه اون اومد به ما گفت که بریم علی را آوردن

س) مرخصی می اومد ؟

ج) مرخصی آره اهواز و خرمشهر رفتن مرخصی اومدن از کردستان نیامدن سه ماه اونجا بودن نیامدن همش خودشان غذا درست میکردن همه با هم بودن وقتی هم اومدن گفت من میخوام برم مشهدگفتم خوب با دوستات ماشالا محمد و اینها برو گفت نه من و خواهرش را برداشت رفتیم مشهد همین میرفت توی حرم نماز و زیارت می اومدیم از حرم بیرون تازه آقای طالقانی فوت کرده بود کتابهای اون را میگرفت و می اومد شبها خواهرش را میکردیم توی اتاق با هم میرفتیم من دسته زنها بودم اون دسته مردها نماز را که میخواندن دیگه دعا میخواندیم توی صحن ، توی صحن گوهرشان اونجا که صحن بزرگی داره اونجا نماز را میخواندیم ومی اومدیم خانه دو دفعه خواهرش بیدارشده بود صاحب خانه از پنجره آورده بودش بیرون خیلی با علی دورانی داشتیم

س) به کدوم یکی از اماما ارادت داشتن ؟

ج) همه شان را دوست داشت

س) کدوم یکی از اماما وقتی اسمش می اومد چشماش اشکی میشد؟دلش میلرزید؟

ج) من دیگه خیلی ساله حواس ندارم، خوب خیلی علاقه داشت اصلا این نبود که ، یک موقعی یکی حرفی بزنه ناراحت میشد خیلی مومن و باخدا اینها بود

س) یادتان میاد آخرین باریکه اعزام شدن و رفتن جبهه و برنکشتن چه حرفهایی بین تان رد و بدل شد ؟

ج) حرفامون ما گفتیم که چرا میخوای بری تو خوب هنوز اون کوچیکه دنبال زن بود گفت بیا یک کاری بکن تا منم یک کاری بکنم ، رفت که اون حالا زن و بچه داره ما گفتیم که خوب تو میخواستی زن درست کنی کجا میخوای بری ، اون موقع بیست و پنج هزار تومن پول داشت که من جمع کرده بودن برای عروسیش گفتم حالا پولت را من چکار کنم گفت حالا میگم توی نامه نوشته بود که پول من را نمیشد که به پدر مادرم ببخشم یک مقداری نماز و رزوه دارم پولش را هم دادیم براش نماز و روزه

س) یعنی نماز قضا داشتن ؟

ج) روزه ، روزه گفت حالا نماز را ما

س) شما برایشان به جا آوردین ؟

ج) بله دادم حاج آقا کریمی براش داد خواند آخری رئیس دادگستری اینجا بود اومد ما یک همشهری هستیم ، اون هر موقع میرفت جایی علی رابا خودش میبرداون موقع سپاهی بود علی , خودش میخواست بره یک مسافرتی جایی علی را با خودش میبرد

س) مادر کی بهتان خبر داد که پسرتان شهید شده ، دیگه برنمیگرده ؟

ج) کسی نگفت از پچ پچ زنها و هی گفتن کی اومده و اینها دیگه فهمیدیم علی خوب قرار بود بیاد مرخصی خوب وقتی نیامد فهمیدیم گه از فرماندهی اش هم مهدی رفت میدان امام حسین ، پادگان امام حسین اونجا که پیش خامنه ای بود رفته بود اونجا فرماندهشان اونجا بود ، فرمانده شان بهش گفته بود که ما عملیات کردیم اومدیم نشستیم خستگی در کنیم محمد علی وایساد گفت که یک شهید آوردن یک زخمی آورد گفتیم بشین کار ما نیست من وجدانم قبول نمیکنه اینها بمانند روز زمین من اینجا بشینم گفت یک شهید آوردن و دوتا زخمی آورد و رفت دیگه مفقود شد اون ور چیز بوده پل بوده اینورم پل دوتا طرف آب بوده افتاده توی آب مثل اینکه مفقود شده وقتی آوردن گفتن کنار رود کارون بوده

س) یعنی توی این سیزده سال اصلا امید نداشتین که برگرده مطمئن بودین که شهید شده ؟

ج) چرا ، دلم این بود که میفهمیدم که تا اون موقع حالا یا گیر دشمن افتاده شکنجه میدادن موقعی که ناراحت میشدیم چه من ، چه خواهرش که دیگه ، حالا یا بعدا شهیدش کردن انداختن توی رودخانه

س) مراسم تشیع و تدفین آقا پسرتان خوب بود؟

ج) آره اینجا یک ختمی گذاشتن موقع ، بچه های صفا یک ختمی گذاشتن دیگه ماه رمضان بود که شب نوزدهم ماه رمضان بود کلا دیگه ختم مفصل و جنازه و همه چیزش را آورد حالا هر سال سالگردش را خانواده شهدا که جلسه دارن شام میدن افطاری میدن

س) یعنی شما راضی هستین از رفتار کسانی که کنار شما هستن؟اینکه واقعا مقام شما را به جا می آورند؟ به هتان احترام میگذارند  ؟

ج) حالا نیاوند هم چکار کنیم ، می توانم چکار کنم اینطوری هستن ظاهر خوبه اینها عکس امام را ببین توی کتابخانه آورده بودن گذشاته بودن توی جوب جلوی در لای لجن ها اما خوب چکار کنیم

س) مادر وقتی دلتان خیلی برای پسرتان تنگ میشه چکار میکنید؟

ج) هیچ گریه میکنم چشمام کور شده

س) وقتی یک نفر اسمش محمد علی است ، پسر یکی اسمش محمد علی است شما میشنوین چه حال و هوایی ؟

ج) این منطقه را که دیشب خرمشهر را نشان میداد اون که دور مسجد هست علی من است رفته اذان گفته و حالا همیشه که اون را نشان میده

س) توی وصیت نامه اش چی نوشته بود ؟ اصلا وصیت نامه اش به دست شما رسید؟

ج) وصیت نامه اش هم نامه نوشته بود که پدر مادر راضی باشین و اینها دیگه چیزی یادم نیست خیلی ساله عملیات خیبر که رفته بود، عملیات خیبر رفت ، خیبر بود که مفقود شد همه اینها را چیز میکرد .

 

کارگردان: آرش غلامی

تصویر : اقبال امین خاکی

مصاحبه : ملیحه طبسی

اداره کل بنیاد شهید وامور ایثار گران استان البرز شهرستان کرج