نام پدر: محمود
تاریخ تولد: 05-12-1344 شمسی
تاریخ شهادت : 23-1-1362 شمسی
مصاحبه مادر شهید مسعود فاتحی پور
ج) بسم الله الرحمن الرحیم من مادر مسعود فاتحی شهید مسعود فاتحی پور لیلا شجاعی
س) حاج خانم تاریخ تولد شهید را برایمان میگویید ؟
ج) هزار و سیصد و چهل و چهار
س) تاریخ شهادت؟
ج) بیست ودوم فروردین شصت و دو
س) حاج خانم عملیاتی که به شهادت رسیدن ؟
ج) ولفجر فکه ، فکه عملیات ولفجر یک
س) حاج خانم زمانیکه جسدشان را آوردن تاریخ اون را هم میگویید برایمان ؟
ج) چهار اردیبهشت هفتاد و یک
س) حاج خانم چندتا فرزند دارین ؟
ج) من الان هشتا دارم
س) شهید چندمین فرزندتان بودن ؟
ج) اولین فرزندم
س) با شهید هشتا یا با شهید نه تا بودن ؟
ج) اینها سه تا برادر بودن باباشان به رحمت خدا رفت بیماری قلبی داشت همین گلزار شهدای چهارصد دستگاه دفنه
س) پدرشان شغلش چی بود ؟
ج) فرهنگی بود
س) شهید چند سالش بود که پدر فوت کردن ؟
ج) چهارسالش بود
س) حاج خانم از زمان بارداریتان بگویید، زمانیکه باردار بودین شهید را عبادات یا دعا یا کار خاصی انجام میدادین ؟
ج) نه من معمولی همین نماز یومیه و این کارها من اصلا سواد هم ندارم مثلا باباش هم همینطوری قرآن خوان و مومن و اینها بود دیگه خودش میگفت من میخوام تا وقتی قبل از مدرسه بشه به این قرآن را یاد بدم چون به خودم اینطوری یاد دادن وقتی رفتم مدرسه خیلی برام خوب بوده همه حروف ها را میشناختم و اینها میخوام بچه ام هم اینطور باشه اتفاقا همین الفبای اول را بهش یک روز یاد داددیگه که بعد مریض شد و دیگه نتوانست دیگه از چهارسالگی بعد از فوت اون گذاشتمش قرآن پیش یک ملا همین کارخانه قند دیگه قرآن را خوانده بود تا وقتی که میخواست بره مدرسه شش سالش بود
س) حاج خانم از زمان تولدش بگید کجا به دنیا اومد کدوم شهر ؟
ج) تهران دنیا اومد بیمارستان فرح که الان شهید اکبر آبادی است اون موقع میگفتن بیمارستان فرح مولوی
س) حاج خانم زمان تولدشان را یادتانه ؟ اولین فرزندتان بود چه حال و هوایی داشتین وقتی به دنیا اومد ؟
ج) نه زیاد یادم نیستش بالاخره اولین فرزند بیشتر شوق و ذوق داره چون منم اون موقع چهارده سالم بود مثلا
س) حاج خانم از دوران بچه گی اش برایمان بگویید گفتین توی چهار سالگی گذاشتینش قرآن ؟
ج) قرآن پیش ملا ، قرآن را خواند شش سالگی هم گذاشتیمش مدرسه همین مدرسه کارخانه قند شهید مالکی بود بعد دیگه بعدا رفت مدرسه همین کارخانه قند بود بعدا راهنمایی خلج را هم اونجا خواند بعد دیگه دبیرستان رفت شهدای انقلاب چهارصد دستگاه دیگه از اون زمان دیگه هی میرفت جبهه و می اومد توی چیز هم که بود همش توی کتابخانه بود مدیرشان میگفت من میگم فاتحی تو چرا اینقدر میری توی کتابخانه میگه من میرم که اونجا کمک کنم به این بچه هایی که توی کتاب خانه هستن حالا یک کتاب هم برمیدارم میخوانم یک کتاب ج) مورد علاقه میگفت این بچه تو همش توی کتابخانه است میگفتم دوست داره میره توی کتابخانه دیگه بعد هم که دیگه میرفت شهدای انقلاب همش میرفت جبهه و می اومد بعد هم که یکبار ترکش خورده بود توی سرش و دیگه دوستش اومده بود بعد ها اومد گفت ا خودش رفته بود پیشش گفته بود تو خودتی یا دارم اشتباه میبینم روحت را میبینم گفت خودمم چرا نیامدی پیش من گفت من دیدم که تو ترکش خورده بودی تانک هم میسوخت من دیگه گفتم بیام به مادر تو چی بگم به خاطر این نیامدم بعد هم که هنوز ترکش تو سرش بود همه میگفتن نگذار بره ترکش توی سرش است سرش تکان میخوره میگفت نه مادر من باید برم من تا وقتی جنگ هست مثلا داییش میگفت تو نرو تو درست خوبه تو یک دکتری یک کاره ای میشی همینجا توی مملکت خودت خدمت کن میگفت نه الان که جنگه بعدا میاییم میخونیم یک کاره ای میشیم همش از این حرفها میزد مثلا
س) حاج خانم درسش چطور بود ؟
ج) درسش خیلی خوب بود میگم همش میخواست مطالعه کنه ما اگر یک پولی به این میدادیم بره یک لباسی بخره میرفت یک کتاب میخرید میگم همسایه مان میگفت تو آخرش میری به خاطر کتاب خواندنت زیر ماشین میگفت برای چی دلیلت چیه ؟ میگفت من همش میبینم از مدرسه که میای این کتاب دستت است کنار خیابان میای و میخوانی خیابان را نمیبینی میگفت من مواظب هستم از بغل جدول میرم هیچیم نمیشه مثلا یک همسایه دیگه ام میگفت مسعود چقدرکنار میخوانی مسعود ببینم از این کتابها چی میفهمی یک ذره بلند بخوان میگفت تورا به خدا اذیت نکن این کتاب را فردا باید ببرم کتابخانه بگذارین بخوانم اصلا همش توی چیز مطالعه است همون چهارسالگی که قرآن را خواند همش دوست داشت بره تو مسجد یکی بود اونجا مسئول مسجد بود حالا بنده خدا مرده چند دفعه باهاش دعوا کرده بود گفته بود ما هنوز در مسجد را باز نمیکنیم تو توشی ، میگفت خوب من دوست دارم بیام مسجد، حالا مثلا قرآن هم خریدیم عمه اش گرفته بود میگفت مسعود وقتی من مردم تو برای من قرآن بخوان که هنوز عمه اش زنده است و اون چند ساله شهید شده آره میگفت هیچ بچه ای توی مسجد نیست همه توی خیابان هستن مسعود تو همش دوست داری بیایی توی مسجد میگفت خوب من دوست دارم ، دوست دارم بیام توی مسجد
س) یعنی این اتفاق قبل از انقلاب بود ؟
ج) اینها همه قبل از انقلاب بود میگم یعنی قرآن را خواند یک جوری بود انگار خیلی دوست داشت مسجد و قرآن و با کتاب و اینها
س) پایگاه بسیج هم میرفت ؟
ج) میگم آره از همان روزیکه انقلاب شد همش توی مسجد بود و پایگاه بسیج همون بالای مسجد بود حالا مسجد را خراب کردن دیگه اونجا نیست همش میگم با اون دوستش حسن محمودی که شهید شد میرفتن اونجا شبها نگهبانی میدادن بعضی وقتها کارخانه قند هم می اومد همین بسیج کارخانه قند که الان هستش اونم می اومد من میگفتم مثلا شما نرین همه این همسایه ها مگه بچه ندارن میگفت مامان ما چکار داریم به اونها مگه خدمت سربازی است که بگیم فلانی رفت فلانی نرفت ما وظیفه خودمان را انجام میدیم اونها هم وظیفه خودشان را میخواهند انجام بدن میخوان ندن حالا من قاطی پاتی میگم از سر همین که به من دوتا پسر های سر کوچه مان الان هم هستن میرفتن توی خیابان به دخترا متلک میگفتن شب اومده بود توی بسیج گفته بود یا اینها باید توی بسیج باشن یا من فردا صبحش میخواستن بگیرن بزننش توی کوچه که همسایه های ما اومدن گفتن میخواستن پسرت را امروز بزنن گفتم چرا بچه ما که کاری نمیکنه بعدا ازش پرسیدم چرا میخواستن بزننت میگفت به خاطر اینکه دیشب من گفتم یا سر کوچه واینستین به دخترهای مردم متلک بگین به خواهر مادر مردم یا اینکه توی بسیج نیایید اگر این بسیج است که من نمیام دیگه همش توی بسیج بود میگم اذان صبح که میخوابید اگر ما بیدار نشدیم اگر من نیامدم تو ساعت هفت من را بیدار کن من میرفتم با حسن میدیدم خودشان را پیچیدن توی پتو بالای بسیج خوابیده اند بیدارشان میکردم یا خودشان بیدار میشدن شبها یک وقت توی حیاط ما یک دوری میزدن بیشتر کارخانه قند هم می اومد خودش یا مثلا همین شهید پناهی ها دومین بچه شان شهید شده بود اومد از مدرسه کتابهایش را گذاشت گفت من میخوام برم تشیع جنازه منم خوب بالاخره می شناختم رفتم گفت مادر اینا هستن کاش می اومدی میدیدی مادر شهید پناهی چه سخنرانی کرد شما میگین نرین اینطوری اونطوری گفتم اتفاقا بودم نشانی هایش را دادم که کجا وایساده بودم گفت ها دیدی مامان اونجوری باش میگم دوستش که همینطور رفت چندتا بچه هاش شهید شده بودن اومده بود من رفتم پیشش سراغش را گرفتم گفت اون دیگه یک جوری هست که دیگه نمیاد تا جنگ باشه اون هست من گفتم که گریه ام گرفت اشکم ریخت بعد اومد گفت چرا رفتی جلو فلانی گریه کردی اینها که انقلابی نیستن خوب آدم اونجا میره معلومه شهید میشه دیگه اگر خواستی گریه کنی توی خانه گریه کن این بود که من هیچ موقع بیرون زیاد گریه نمیکردم خصوصیات هاش اینها بود دیگه همش توی مسجد قرآن قبل از انقلاب مسجد هم اونهایی که میشناسند آسیاب برجی میدانند الان محمودی ها هستن برادرانشان خودش شهید شد خودش با هم بودن توی یک سنگر شب رفت بیرون دیدم صدایی اومد پریدم بیرون دیدم حسن اونجا افتاده بغل کردم اوردم گذاشتم توی سنگر فردا دادم عقب روز سوم ختمش هم اومد گفت دیدی حسن چه سعادتی داشت ؟ یکبار رفت من رفتم ترکش خوردم شهید نشدم حسن بار اولش شهید شد گفتم وای تو چطوری ساک این را اوردی چطوری دلت اومد ساک حسن را بیاری گفت خوب بابا اونجا ادم شهید میشه دیگه ما داریم میبینم اگر برادرمان هم بی افته وقتی داریم پیشروی میکنیم دولا نمیشیم برادرمان را برداریم من اگر حسن را برداشتم شب توی سنگر بود برداشتم بعد هم که دوباره گفت عید میام ، سه ماه دوره اش تمام شده بود عید دوباره یک تیکه نامه ج) کوچولو داده بود گفته بود مامان بگذار من این حمله دیگه شرکت کنم بعدا میام که دیگه بعدا هم نیامد که یک دوربین از کسی دستش بود ادرس اون دوربین را داد که ببرین بدین شاید من نیام
س) حاج خانم چند سالشان بود تشریف بردن جبهه ؟
ج) شانزده سالگی رفتن
س) شما مخالفت نکردین ؟
ج) چرا من میگفتم نرو ، میرفتم بدرقه اش میرفتم بریم با این آش بپزیم اینکار کنیم اون کار کنیم من میگفتم حالا تو دیگه حرف من را گوش نمیکنی میری ما خودمان یک کارهایی میکنیم ، همراهش میرفتم دعوایی چیزی نمیکردم باهاش چون میدانستم وقتی که اون یک تصمیمی گرفت انجام میده اما خوب میگفتم نرو حالا دیگه اون موقع که ترکش توی سرش بود خیلی میگفتم حالا نرو ترکش ، همون ترکش توی سرش بود از بیمارستان مرخص شد عاشورا بود ، از آسیاب برجی تا دولت آباد من پشتش رفتم مسعود به خدا سینه میزنی ترکشت جابه جا میشه دکتر گفته تکان نخوره ترکش یک جا به استخوان گیر کرده اگر تکان بخوری شاید حرکت کنه بره توی مغزت گفت مامان من را ببین میگه شب عاشورا بشین توی خانه چطوری شب عاشورای امام حسین بشینیم توی خانه تا دولت آباد به خدا باهاش رفتم بعد دیگه دیدم برنمیگرده دیگه من برگشتم اومدم
س) حاج خانم کلا چند سال توی جبهه بودن؟
ج) درست یادم نیست یکسال همینطور میرفتن سه ماه اینها میرفتن می اومدن امتحان میداد مثلا موقع امتحاناش میدانست زنگ میزد میگفتن امتحان داری بعد امتحانش را میداد میرفت
س) حاج خانم دیپلم هم گرفت ؟
ج) نه دیگه دوم نظری بود
س) چه رشته ای میخواند ؟
ج) رشته تجربی میخواند
س) حاج خانم پیش اومده بود بهتان بگه دوست داره دانشگاه چی بخوانه ؟ یا بره دانشگاه نره اینها را بهتان گفته بود ؟
ج) نه زیاد از این چیزها صحبت نمیکرد میگم داییش میگفت تو درست خوبه پشت کارت خوبه همینجا بمان یک کاره میشی میگفت نه من باید برم
س) حاج خانم اوضاع مالیتان اون موقع چطور بود ؟
ج) بد نبود متوسط بود نه که بگیم خیلی وضعمان خوب بود بد نبود مثل دیگران یک حقوقی داشتیم دیگه
س) حاج خانم زمانیکه به دنیا اومد گفتین تهران تشریف داشتین درسته ؟ بعد کی چند سالگی اومدین کرج ؟
ج) همون چهار سالگی بعد از اینکه پدرشان اینطوری شد اومدیم من پدرم مادرم اینجا بود دیگه همینجا باشیم کرج باشیم چون دیگه تهران ما کسی را نداشتیم
س) بعد از اول که اومدین کرج کجا تشریف بردین ؟همین محل ؟
ج) اول اومدیم کارخانه قند ، خانه بابام کارخانه قند بود پیش ملا قرآن و بعد همونجا شهید مالکی رفت درس بخوانه میرفت مدرسه
س) حاج خانم زیارت برده بودینش ؟
ج) زیارت نه اونچنانی خودش رفته بود یکبار عکس گرفته بود امام زاده داود میرفت با دایی هاش اینور اونور بعد مثلا یک دفعه خودش ما نبردیم میدونید چون ما دیگه بچه ها کوچیک بودن
س) حاج خانم سرکار هم تشریف بردن ؟
ج) سر کار نه میگم بابا بزرگش خزانه کاری داشت میرفت توی یک باغی درخت و اینها میکاشت میگفت بابا بزرگ تو روزهای جمعه این کارها را بکن من بیام کمکت کنم گفتم که بابا بزرگ من الان هفت هشت ماهه فوت کرده همیشه گریه میکرد میگفت اگر مسعود بود من به هیچ کس نیازی نداشتم مادرم میگفت این همه رفتن ؛ میگفت بچه های من فکر من الانم که بزرگ شدن نیستن اما اون با همون سن کمش به فکر من بود میگفت بابا بزرگ جمعه ها برو مثلا کود پاشی این چیزها با هم عکس گرفته بودن کمکش میکرد روزهای جمعه میگفت بابا بزرگ تو دیگه قوه این کارها را نداری ما باز بچه ایم جوانیم
س) حاج خانم اهل شلوغ کاری بازیگوشی بود ؟
ج) اصلا فقط اهل میگم از وقتی که ما این را چهارسالگی فرستادیم قرآن فقط اهل کتاب ، یعنی وقتی که فهمیده بودن شهید شده فامیلای ما اومده بودن چهار پنج تا گونی بیشتر ما فقط یک زیر زمین داشتیم فقط کتاب و جزوه توش بود همه را جمع کردن که من بعدا فهمیدم میبردم میگذاشتم یک جایی یا نگه میداشت یادگاری همه چیزش را جمع کرده بودن من را برده بودن پیش مادرم اینها چون من میگفتم میرم توی محل ایشان میگفت مردم چشمشان را ببندن برن زیر ماشین به اینها خبر داده بودن من نمیدونستم دیگه اومده بودن توی خانه مان هرچی بود جمع کرده بودن برده بودن هرچی کتاب بود برده بودن ریخته بودن دیگه وقتی من اومدم خانه دیدم دوتا کتابهای درسیش گفتن ما همه را جمع کردیم این دوتا را هم همینطوری گذاشتیم اینقدر عکسهاش همه اش را برده بودن
س) یعنی الان هیچی ازش نداری؟
ج) چرا یک دوتا تیکه لباس از جبهه آورد من دارم
س) حاج خانم از نوجوانیش برایمان بگویید حالا به جز کتاب خواندن و کارهای دیگه اهل ورزش بود ؟
ج) آره همین کنگ فو و کاراته میرفت دوسه دست لباس هم گرفته بود که من بعدا دادم به بچه هایی که میرفتن کنگ فو
س) توی مسابقه هم شرکت کرد مقام بیاره ؟
ج) مسابقه یادم نیست
س) حاج خانم اهل موسیقی چی ؟ موسیقی گوش میداد ؟
ج) نه میگم اهل کتاب و قرآن و یک دوست دیگه داشت قبلا خودش ترکش کرده بود بعد یک روز اومد اون داداشش که بعد از خودش است مهدی اون را گرفت زد دعوا کرد باهاش گفتم چرا دعوا میکنی گفت فلانی حالا اسمش را نمی خوام ببرم هستش گفتش که فلانی من گفتم تا حالا تو با اون دوست بودی حالا این را دعوا میکنی من تا امروز با اون دوست بودم امروز خودش رفت از شعبه نفت دخل را کشید بیرون پول برداشت دیگه من دوستش نیستم اینم دعوا میکنم که دیگه دوست فلانی نباشه
س) اون موقع چند سالشان بود ؟
ج) اون موقع شاید ده دوازده سالش بود
س) حاج خانم توی کارهای خانه به شما کمک میکرد ؟
ج) خیلی مثلا من یک وقت جایی میرفتم می اومدم شلوغ میکردن کوچیکترها میگفت آخه مامان چکار کنه جمع کنید یا بارها پشت در میگفت اگه مامان چه میدونم هرچی گذاشت جلوتون بخورید مامان این را دوست نداریم اون را دوست نداریم هرچی باشه میپزه میگذاره جلوی ما دیگه شما هیچ موقع نگین ما این را نمیخوریم
س) خودش غذای خاصی دوست داشت ؟
ج) خودش نه هر غذایی درست میکردیم میخورد مثلا نمیگفت من این را دوست ندارم
س) حاج خانم از دوستاش برایمان تعریف کنید اسمهایشان را میگویید ؟
ج) دوستاش همون حسن بود تقی ماندگاری بود حسن محمودی تقی ماندگاری بود هاشم شاه محمدی بود مسعود سعید دهقان که همونجا بوده که شهید شده ما میرفتیم می پرسیدیم میگفت نه شهید نشده نیامده دیگه بعدا که همه جا به ما تایید کردن که شهید شده دیگه اومد گفت اینطوری شده اونجوری شده
س) حاج خانم دوستاش کسی هست که شهید شده باشه ؟
ج) حسن محمودی میگم شهید شد که خودش هم برای ختمش اومد ، اومد و دوباره رفت ختم اون تمام شد سومش دوباره رفتش
س) حاج خانم رفت و آمدش با فامیل چطور بود ؟
ج) با فامیل خیلی خوب بود وقتی همین سری آخری بعدا همه برای من تعریف کردن گفتن یعنی تک تک ما اومده خدا حافظی کرده یکی پسر عمه ای ما داشتیم رفته بود همین سه راه شهید فهمیده گفته بود مسعود بسه دیگه مادرت را اینقدر اذیت نکن گفته بود تو مسلمانی نماز میخوانی عوض اینکه بری اومدی حالا مادر من اگر میگه سواد نداره نمیدونه من توقع ندارم مادرم وقتی میگه نارحت نمیشم شما که میایید میگویید من خیلی ناراحت میشم حتی مادر من هستش گریه میکنه بعضی وقتها میگه اومده گفته ننه جون من دارم میرم خدا حافظ گفتم که بابا مسعود هر لحظه هی میری میایی مارا میلرزانی دیگه بسه ، حالا همش گریه میکنه میگه کاش رفته بودم تا دم در بدرقه اش بهش گفتم چرا میری چه اشتباهی کردم گفته بود مادر ببین ما داریم میریم جبهه شایدم اصلا شهید نشیم بیاییم دوباره اونوقت شماها چطوری میخواین بمیرین ؟ باید بریم دیگه شما که به من میگین نرو ، ننه جون مگه تونماز نمیخوانی الانش هم تا حرفش را میزنه شروع میکنه گریه کردن با فامیلا همه گفتن اون یکی گفت اومده از من خدا حافظی کرده اون یکی گفت اومده خانه ما تا حتی کردان پسر خاله همین ایشان و باباش رفته بود خدا حافظی کرده بودگفته بود آقای ابراهیم من میرم معلوم نیست آدم بره بیاد اگه بدی خوبی دیدین
س) حاج خانم برخوردش با کسی که بد حجاب بود چطوری بود ؟
ج) خیلی بد بود میگم به خاطر اون پسره میخواستن بزننش گفتن تو چرا گفتی شما سر کوچه می ایستی شبم میخواین بیایین توی بسیج با ما صحبت کنید حالا یک دندانپزشک هست اسمش یادم رفته منتظری این با خاله باباش رفته بود میگفتن وقتی خبر داده دکتر نشسته گریه کرده گفته واقعا این بچه حیف بود شهید بشه چقدر به درد میخورد من که ندیدم بعدا برام تعریف کردن
س) حاج خانم یک خاطره برای من تعریف کردین گفتین که کاپشنش را در آورده داده ؟
ج) پسر خاله هاش کوچیکتر از خودش بودن دیگه خیلی سرد بوده خودش اون روز تعریف کرد ، گفت آره کاپشنش رادر آورده کرده تن من و بعد چرخ را داده به اون داداش بزرگم محمد را بگذار جلوی چرخ ببر سردش میشه من یواش یواش می آیم من بزرگترم سردم نمیشه لباسهایش را در اورده کرده تن ما مارا جلوتر با چرخش فرستاده یک وقتایی بود که میرفت جبهه می اومد
س) حاج خانم اگر میدید کسی داره غیبت میکنه چه عکس العملی نشان میداد ؟
ج) میگفت مامان حرف کسی را نزنید از خودتان حرف بزنید
س) حاج خانم با نامحرم رفتارش چطوری بود ؟
ج) میگم اصلا با نامحرم ها خیلی ناراحت میشد اینقدر گفته بودسرتان را بپوشانید اون داداشش که هستش کوچیکه تا دایی ها می اومدن می اومد میگفت مامان مرد غریبه داره میاد روسری تان را سرتان کنید چادرتان سرتان کنید میگفتیم دایی است ایرادی نداره
س) حاج خانم گفتین چهار سالگی شروع کرد قرآن خواندن ؟چند سالگی نماز را شروع کرد؟
ج) دیگه همون هفت هشت سالگی نماز را میخواند چون قرآن را خوانده بود و نماز را بلد بود میگم همش توی مسجد بود
س) حاج خانم رابطه اش با اماما و اهل بیت چطور بود؟
ج) با اونها هم خوب بود
س) به امام خاصی بود که ارادت بیشتری داشته باشه ؟
ج) زیاد حرف نمیزد مثلا با ما ، بیاد بگه پیش دووستاش نمی اومد بحث و گفتگو میگم بابا داداشاش بحث و گفتگو میکرد این را نمیخوام اون را نمیخوام بخوریم
س) حاج خانم کدوم اخلاقش را بیشتر از همه دوست داشتین ؟
ج) من که همه اخلاقهایش را دوست داشتم میدید شما داری همسایه هامان هستن الانم میخوان برن چیزی بگیرن میگفت فلانی بده من با چرخ برم بگیرم بیام تا کارخانه قند میخوای پیاده بری اون موقع ها ماشین نبود یا مثلا من بچه میرم زودی میرم بگیرم بیارم برای همسایه هامان سفره استکان نمیدونم چی توی انقلاب بود با دفترچه چیزی میدادن میگفت من همین الان میرم میارم همینجا بشین پیش مامان من ، من الان میام
س) حاج خانم زمان انقلاب فعالیت خاصی هم انجام میداد ؟
ج) دیگه میگم توی مسجد بود میگم زیاد به خاطر اینکه من میگفتم ، شبها میرفت توی بسیج و کارخانه قند گاهی وقتها میگفتم چرا همش تو پسر فلانی پسر فلانی میگفت مگه وظیفه سربازی است ما دوسالمان را رفتیم
س) حاج خانم توی فعالیتهایی که زمان انقلاب انجام میدادن دستگیر هم شدن ؟
ج) نه نشدن دستگیر نشدن
س) زخمی چی ؟
ج) نه نشد
س) حاج خانم از ظاهرش برایمان بگویید ؟ لباس پوشیدنش طرز مو درست کردنش ؟ عطر میزد به خودش ؟
ج) لباس پوشیدنش معمولی بود زیاد به لباس اهمیت نمیداد تر تمیز بود میشست چیز میکرد الان مثلا همه چی که توی جبهه بود حالا اگر بچه ها تازگیها چیز نکرده باشن همه جیزش همه چیزش را باز برای من اوردن کیسه لیف مسواکش ناخون گیرش همه چیش مرتب دوستش هم تعریف کرد گفت اره روزهایی که حمله نیستش پیشروی نمی خواهند بکنند اون یک سنگری کنده برای نماز میره توی اون شروع میکنه به نماز و قرآن خواندن هیچ موقع نمیاد بیرون با ماها الکی صحبت کنه
س) حاج خانم پیش اومده بود نصیحتش هم بکنید ؟
ج) نصیحتش که درس که دیگه میخواند ما میگفتیم اینقدر کتاب نخوان درس نخوان برو بیرون با دوستات باش اینها را میگفتیم اونوقت هم که بسیج میرفت من میگفتم چرا هر شب تو مثلا چرا هرشب یک شب بری کارخانه قند یک شب اونجا باشی دو سه شب اونجا باشی ج) میگفت مامان این وظیفه ما است حالا تو فکر کن من اصلا اینجا خوابیدم همش هم میگفت مثلا اگر بخواهد اتفاقی بی افته خدا نخواهد توی خیابان آدم یک اتفاقی براش می افته میره زیر ماشین مثلا ده بار که من میگفتم میگفت مامان اگر خدا نخواهد هیچ اتفاقی نمی افته
س) حاج خانم اولین باریکه رفت جبهه و برگشت چقدر اخلاقش حال و هواش تغییر کرد ؟
ج) اخلاقش خیلی تغییر کرده بود اینقدر چیز بود از همه رفته بود ، وقتی که میخواست بره خواهر برادر کوچیکی داشت رفت مثلا کارخانه قند اون موقع آسیاب برجی زیاد مغازه نبود رفت با چرخ یک عروسکی خرید برای خواهرش و ماشینی هم خرید برای اون و داد بهشان و بوسیدشان خدا حافظی کرد و رفت از همسایه بغلی از این از اون میگم اخلاقش خیلی خوب بود
س) یعنی این آخرین دیدار شما بود ؟
ج) آخرین دیدار بود
س) خودتان یادتانه آخرین دیدار یادر را ؟
ج) بله من خونه عمه بچه ها بودم اومد اونجا گفتش مامان من همه کارهای خانه را کردم من چند وقت اونجا بودم اون مریض بود اونوقت بیا بریم خانه یک غذایی با هم درست کن دور سفره بشینیم با هم بخوریم دوربینش را دزدیدن اون عکسها را نیاوردن با همدیگه من دیگه بعد از ظهر میخوام برم همسایه مان گفت اومد اینقدر ریخته پاشیده کرده بودن جمع کرد جارو کرد بعد اومد دنبال تو به این بچه ها هم گفته چرا اینقدر ریخت و پاش میکنید بعد ما قشنگ یادمه ماکارونی هم درست کرده نشیتیم توی ایوان قشنگ یادمه خانه مان ایوان داشت نشستیم خوردیم و سر سفره یک عکسی هم گرفت و بلند شد خدا حافظی کرد من تا توی کوچه هم دنبالش رفتم گفت حالا خوبه تو تا اینجا اومدی روبرو خواهر حسن محمودی حالا منم نبینه بهتره غصه برادرش را میخوره این دفعه اتفاقا تا کرج نرفتیم هر دفعه تا کرج تا پهلوی ماشین میرفتیم بدرقه اش میکردیم این دفعه گفت همین سر کوچه برگرد برو سفره ات را جمع کن
س) که رفت و چند وقت بعد شهید شد ؟
ج) دیگه سه ماهش تمام شد باید عید می اومد دیگه همونجا یک نامه ای داده بود به یکی از همون هم رزم ها اورد نامه کوچولویی بود بعد گفته بود که به مامانم بگو بگذار یک سری دیگه میخوان پیشروی کنن این سری را هم شرکت کنم باشه دیگه میام که دیگه نیامد بعد از عید
س) که بهتان خبر دادن شهید شده ؟
ج) خبر دادن شهید شده از طرف بسیج خبر داده
س) حاج خانم بهتان گفتن شهید شده یا گفتن مفقود شده ؟
ج) نه کاملا گفتن دیگه شهید شده چون چند نفر رفته بودن اونجا تایید کرده بودن که ما دیدیم شهید شده
س) حاج خانم از نحوه شهادتش برایمان میگویید چه اتفاقی افتاده شهید شده ؟
ج) اونجا که درستش قطع شده بعد این دوستش چیز مسعود سعید دهقان گفت من کولم کردم که بیارمش عقب دیگه دستش هم یک چفیه بسته اتفاقا عکسش هم هست از هوا برداشتن ما برداشتیم از بنیاد شهید دستش قطع بوده من چفیه را بستم بعد پشتش کردم بیارمش دوباره یک ترکش خورده به من یعنی نمی اومد هر چی ما زنگ میزدیم نمی اومد بعد چون انگار من باید شهید میشدم چون پشت من بوده ترکش خورده به اون اون شهید شده منم موج انفجار گرفته وقتی چشمم را باز کردم دیدم توی بیمارستان هستم برای ما اینطوری تعریف کرد
س) بعد پیکرش را برایتان نیاوردن تا ؟
ج) تا ده سال
س) اونوقت شما توی این ده سال چکار میکردین ؟
ج) هیچی من باور میکردم که شهید شده اما خوب همش فکر میکردم همش یکی در میزنه زنگ زده بلند میشدم بهشان میگفتم در زدن ها میگفتن نه بابا میگفتم چرا من صدای در و زنگ را شنیدم فکر کنم مسعود اومده شب بلند میشدم میرفتم دم در اینور اونور در را نگاه میکردم میدیدم نه هیچی نیست اما خوب همش دوست داشتم رو به در حیاط بشینم اگر یک وقت مسعود در را باز کرد اومد تو اولین بار خودم دیده باشمش اما خوب باورم شده بود که شهید است هرکی میگفت شاید اسیر شده میگفتم نه اصلا باورم شده بود
س) بعد حاج خانم زمانیکه بهتان اطلاع دادن پیکرش را آوردن کی اومد گفت چطوری گفتن بهتان ؟
ج) از طرف بسیج اومده بودن به ایشان گفته بودن به برادراش گفته بودن به همه گفته بودن بعدا به من گفته بودن که مثلا فردا میخوان پیکرش را بیارن و باید بریم ببینیم توی بنیاد شهید و رفتیم دیدم من قشنگ دیدم
س) چی بود برایتان آثار چی آورده بودن ؟بعد از ده سال
ج) برای ما استخوانهاش بود که از هم جدا شده بود با پیراهنی وقتی از بیمارستان مرخص کردن ما خریدیم بردیم بپوشه از این تترونهای آبی بود یقه دار بود خودش رفته بود داده بود یقه اش را آخوندی کرده بودن پوشیده بود بعد این پیراهن و با یک گرمکن سبز بود من میگفتم هر موقع مسعود را بیاورند از روی لباسهاش میشناسم اگر از روی چهره اش می شناسم این درزهای لباس دیدی می پیچن اینها مثل ج) تار دور استخوانهای دنده هاش بود که من قشنگ نگاه کردم که اون پیراهنه از بین رفته بود این درزهاش که کلفت تر بود و سه چهار لا بوده از روی اونها فهمیدم که خودش است
س) خوب تحویل گرفتین، بعد مراسم تشیعش را با تدفینش برایمان میگویید چطوری بود کجا اتفاق افتاد؟
ج) اوردن که مسجد محل و آوردن توی کوچه مان ودر خانه و بعد دیگه اوردن اینجا دفن کردن
س) کجا دفن کردن جایش را میگویید برایمان ؟
ج) همین گلزار شهدای چهارصد دستگاه ، کرج ، گلزار شهدای چهارصد دستگاه
س) حاج خانم هر چند وقت یکبار تشریف میارید سر مزارش ؟
ج) من اون سالهای اول هیچ پنج شنبه ای نمیشد الان هست یک دوسال که بیشتر نمیام پام درد میکنه نمی توانم بیام یعنی تا دوسال پیش من پنج شنبه ای نمیشد یعنی به خاطر خاک ایشان هیچ جا نمیرفتم اگر نمیرفتم نارحت بودم تا هفته بعد
س) حاج خانم از جبهه نامه هم برایتان فرستاد؟
ج) از جبهه نامه فرستاده البته دست من نیستش برای پسر خاله هاش نوشته شاید باشه مال مارا همه را میگم جمع کردن اگر توی کتابهاش نامه ای چیزی میخواندن دوباره خودشان بر میداشتن
س) حاج خانم وصیت نامه هم داشت ؟
ج) وصیت نامه اش از دوستش پرسیدم گفتم چرا وصیت نامه اش توی ساکش نیست گفت چون هر دفعه که از جبهه می اومد وصیت نامه اش را یک کبریت میزد میسوزاند مینداخت آشغالی دیگه برای ما نمی خواندش این دفعه هم مسعود سعید دهقان گفت توی جیبش بود وقتی آوردنش این جلد قرآنی که توی جیبش بود انگار گرفته بودی روی آتیش وصیت نامه اش هم انگار الان دست برادرش است گذاشته انگار یک کاغذ سوخته بعد شانه اش همینطور دست اونهاست انگار گرفتی روی گاز سوزاندی مثل مدتی توی آفتاب بودن دسترسی نبوده بهشان
س) حاج خانم می اومد مرخصی ازجبهه برایتان تعریف میکرد اونجا چکار میکنه چه اتفاقاتی می افته ؟
ج) خیلی کم میگفت فلانی این کار را میکنه الکی میاد توی جبهه انقلابی نیست فلانی هست بیشتر با همین حسن بود توی یک سنگر تا روزیکه شهید شد
س) حاج خانم ازدواج هم کرده بودن؟
ج) نه خیر ازدواج نکرده بودن
س) خاستگاری هم برایشان نرفته بودین ؟
ج) نه اصلا ، چون هنوز شانزده سالش بود شروع کرد بره جبهه و اینها
س) حاج خانم با افکار امام خمینی چطور آشنا شدن ؟
ج) خیلی خوب بودن میگفت امام تا هر موقع دستور بده ما میریم دیگه
س) حاج خانم میدانید کلا چند بار اعزام شدن جبهه ؟
ج) سه چهار بار اعزام شدن
س) جاهایی که رفتن چی ؟
ج) مثلا اهواز رفته بودن خیلی جاها رفته بودن
س) میدونید جاهایی که رفتن برایمان بگویید ؟
ج) مثلا یک سری رفته بودن اهواز میگفت ما یک جای دیگه بودیم توی آسایشگاه دیگه بودیم خوابیده بودیم صبح بلند شدیم دیدیم اون یکی جا را که بچه ها بودن بمباران کردن کوبیدن مثلا میگفتم نرو میگفت شما بیایین ببینید چه خبره شما که راحتین یک وقت یک هواپیما میاد یک صدای آژیری میکشه بیایین ببینید مردم چطوری زیر آتیش هستن چطوری بچه های ما مثلا چقدر بودن یک جا خوابیده بودن همه را بمباران کرده بودن
س) حاج خانم از طرف کجا اعزام شد برای جبهه ؟
ج) از طرف همین بسیج اولش که همینطور که ما میگفتیم نرین با همون حسن رفته بودن پوتین خریده بودن همه چی باند چسب خیلی سال جلوش اینها را خریده بودن گذاشته بودن زیر زمین ما همون مادر حسن اومد گفت بچه ها میخوان یواشکی برنا ، من گفتم مسعود که ج) یواشکی نمیره به من میگه اگر هر لحظه بخواهد بره حالا شایدم همون لحظه میخواست بره ولی چون ما نمیگذاریم حالا میخوان گفت آره برو زیر زمینتان را نگاه کن من امروز پشت در گوش میکردم گفته اره وسیله خریدم بردم گذاشتم ما رفتیم نگاه کردیم دیدیم آره همه چی گرفتن گذاشتن بعد من گفتم شما میخواین اینطوری برین گفت خوب مامان شما که نمیگذارین میریم بعد برای شما نامه میفرستیم پیغام میدیم که ما رفتیم اعزام شدیم من گفتم اگر اینطوری میخواین برین نمیخواد برین قشنگ برین دیگه اینطوری چه فایده داره که برین
س) حاج خانم اهل شوخی وخنده هم بود توی خانه ؟
ج) خیلی نه خیلی با بچه ها گرم میگرفت با دوستاش ولی زیاد با ما چیز نمیکرد ایشان رفته بود جبهه همون اول جنگ این پسر عموش این میگفت شما بچه این شانزده سالته طاقت اون صداها را نداری بگذار من برم میگفت نه تو رفتی حالا هست بچه اینجا حالا تو بمان من میرم اینها را میگفت چرا نداریم ما هم الان شانزده سالمان بعد بگذار من برم عوض تو میرم
س) حاج خانم چند بار مجروح شدن ؟
ج) یکبار مجروح شد
س) همون ترکش که توی سرش خورد ؟
ج) ترکش توی سرش خورده بود که روی تانک بود که رفته بود تهران پیش دوستش بیمارستان اومده بود گفته بود مسعود دارم خودت را میبینم روحت را میبینم گفته بود خودمم اینه ها حالا اسم دوستش را نمیدونم گفته بود چرا نیامدی بیمارستان چرا نیامدی خانه مادرم بگی من مجروح شدم گفته بود من دیدم تو سرت آوریزانه از تانک داره میسوزه من گفتم خوب تو سوختی با اون تانک نمیدونم کی تورا نجات داده گفته بود من نمی دونم کی من را نجات داده
س) حاج خانم بعد از اون مجروحیت چند وقت بعد رفتن جبهه ؟
ج) یک خورده ای بیمارستان بود ده پانزده روز بیست روز که میخواستن سرش را عمل کنند گفتن حالا ترکش یکجا گیره حالا جا به جا نشده دیگه اومد خانه یک بیست روزی شد دوباره هرچی ما و همسایه ها گفتن ترکشت تکان میخوره گفت تا خدا نخواهد هیچی نمیشه ترکش اگر میخواست بره توی مغزم همونجا رفته بود
س) چند وقت بعد از این مجروحیت به شهادت رسیدن ؟
ج) دیگه بعد از این مجروحیت که رفت یک سری اومد مرخصی دوباره که رفت دیگه سه ماه دوباره رفت دیگه اومد سه ماه دوباره رفت بعد از سه ماه تمام شد که عید باید می اومد دیگه از نو میگم یک نامه ای نوشته بود که دوباره این عملیات شرکت کنم دیگه میام که به شهادت رسید همون عملیات
س) حاج خانم به جز آقا مسعود شهید دیگه ای توی خانواده دارین ؟
ج) ما شهید پسرعموشان شهید است برادر بعدیش هم مجروح است چیزه جانباز است
س) اسمهایشان را میگویید برایمان ؟
ج) اون پسرعموش حسین علی است این داداشش هم که مهدی ، مهدی فاتحی
س) به جز ایشان دوباره جانباز دیگه ای دارید ؟
ج) دیگه حالا هستن توی فامیلها الان حضور ذهنم نیست
س) آزاده چی ؟
ج) آزاده هم توی فامیلهای دورمان هست
س) حاج خانم صحبتی حرف خاصی که از آقا مسعود باشه دوست داشته باشید برایمان بگویید بفرمایید ؟
ج) توی نظرم نیست دیگه الان زیاد توی نظرم نیست میگم همین به بچه ها نصیحت میکرد این کار را کنید مثلا اصراف نکنید با بچه هایی که میدونید بد هستن نگردین من همیشه دارم میگم من که سرم نمیشد بچه ام اون موقع عقلم نمیرسید مثل حالا بچه ام با هرکی میرفت من سرم نمیشد که بگم نرو حالا با ز ما بهتر دیدیم همه چی اون خودش اومد داداشش را دعوا میکرد میگفت که الان هم هست معتاد و اسمش را نمیخوام بگم نه زنی گرفته نه بچه ای پدر مادرش هم مرده اند من گفتم دوست تو بود اول گفت اون تا امروز دوست من بود امروز که رفت دزدی کرد دیگه دوستش من نیست دارم به مهدی هم میگم که دیگه باهاش رفت و آمد نکن
س) فقط همین یکبار عصبانی شد یا مورد دیگه ای هم پیش اومد که عصبانی بشه ؟
ج) نه زیاد عصبانی نمیشد می نشست نصیحتشان میکرد اما هیچ موقع دعوا نمیکردمیخواستن توی کوچه بزنن گفته بود بزنید میخواین بزنید ، همسایه ها اومده بودن گفته بود این بی آزار ترین بچه است شما به چه دلیلی میخواین بزنید بعد خودش برام تعریف کرد گفتم به چه ج) دلیلی میخواستن بزنن گفت چون من دیشب به پسرشان گفتم اگر میخوای بری توی کوچه وایستی شب هم میخوای بیایی تو بسیج نمیخواد بیایی یا من اینجا توی بسیج میمانم یا شما بخواین بمانید من توی بسیج نمیمانم اگر میخواهد ترک کنه ، ترک کنه بیاد توی بسیج فرق نمیکنه ما همه مان مسلمانیم باید دفاع کنیم
س) حاج خانم خاطره ای چیزی اگر هست ما یادمان رفته بپرسیم بفرمایید ؟
ج) نه الان یادم رفته
س) در مورد همین خاطره که گفتین راجع به بسیج ؟
ج) نمیدونم حالا نصیحت که خیلی بزرگها را نصیحت میکرد حتی پدر من مادر من نصیحتش میکرد میگتن نرو میگفت شما مسلمانید از شما توقع ندارم مثلا حالا مادر بزرکش میگفت میدونست ما زیاد اگاهی نداریم میگفت شما میگین شما نگین مگه شما نماز نمیخوانید مادر من همیشه این جمله را تکرار میکنه میگه مسعود به من گفته که تو مگه نماز نمیخوانی به من میگی نرو بایدمن را تشویق کنی برم
س) حاج خانم صحبتی حرف خاصی که خودتان دوست دارید بگین که به گوش کسی برسه بفرمایید؟
ج) دیگه حالا من از همون طرفی که رفته بود توی مسجد یک خورده ناراحت بودم حالا که رفته به رحمت خدا تا زنده بود دوست نداشتم میگفتم میخوام برم ازش گلگی کنم
س) ماجرای دعواش چی بود برایمان تعریف میکنید؟
ج) ماجرا که مثلا گفته ما هنوز در مسجد را باز نکردیم تو میایی گفته بود این آخه من دوست دارم میام توی مسجد میام میشینم توی مسجد قرآن میخوانم میدونید اون موقع ها خانه ها کم بود ما دوتا اتاق داشتیم توی خانه بچه ها سرو صدا میکنند نمیگذارند اما اینجا توی مسجد که میام میشینیم قرآن میخوانم میشینم نماز میخوانم همین
س) حاج خانم حرف خاصی خودتان دارید بفرمایید ؟
ج) هیچی من میخوام برای جوانهای امروزی بگم برای دختر خانمها بگم بی حجاب نباشین ما این همه خون دادیم این همه جوانهایمان را دادیم به پسرها بگم قدر این انقلاب را بدانن قدر این شهید ها را بدانید همین ها دیگه
س) دست شما درد نکنه خیلی زحمت کشیدین
کارگردان: مسعود والی نژاد
تصویربردار: اصغر بیات
مصاحبه کننده: مینا بیگلری
خدا رحمتت کنه شفیع مون باشی انشاءالله