شهیدمحمدرضا شفیعی زاده گرده کوهی
نام پدر: علی
تاریخ تولد: 13-11-1348 شمسی
محل تولد: البرز - کرج
تاریخ شهادت : 27-10-1365 شمسی
محل شهادت : شلمچه

کربلای5

گلزار شهدا: چهارصددستگاه
البرز - کرج


http://s3.picofile.com/file/8370066584/8042534b_c66e_4ee5_8dbc_5ba67dd6f6df.jpg


http://s5.picofile.com/file/8370065584/523a025a_d537_4415_a8eb_9580aa5bac20.jpg


http://s5.picofile.com/file/8370064118/0f8bbbdf_2f98_4535_b078_a5cf404bc1e0.jpg


https://s32.picofile.com/file/8482208034/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B2%DB%B7.jpg




http://s5.picofile.com/file/8370065476/040a615b_cb5e_4b5b_b42d_15cd90f10490.jpg


http://s4.picofile.com/file/8370067718/e8ff5853_eb6b_4da8_8339_e68154c42d25.jpg


http://s4.picofile.com/file/8370065342/6ad039fe_a642_4399_bff9_e68910afe48b.jpg


http://s2.picofile.com/file/8370065276/2a8488e2_ef02_4982_9836_520bdd3cd5c6.jpg


http://s5.picofile.com/file/8370067942/ac14863b_08de_435d_9fd8_1bcb88f8bebd.jpg


http://s4.picofile.com/file/8370065500/61db30d2_d130_432c_8c93_39e991301257.jpg


http://s5.picofile.com/file/8370067984/b501c240_6ac3_4e04_8cbc_3a65ec3a8cac.jpg


http://s5.picofile.com/file/8370066000/7079f1cc_3d96_4439_a69a_85a96bcd5165.jpg


http://s5.picofile.com/file/8370065576/354eb57a_203e_4549_9969_5fe288d48522.jpg


http://s2.picofile.com/file/8370068018/cc175e82_a99e_4608_9530_6e581f29ae85.jpg


http://s5.picofile.com/file/8370067850/d0df337c_dfff_4107_a66b_b59a3fd51e3f.jpg


http://s3.picofile.com/file/8370068000/cb439b0e_83c1_4860_8df7_72a12043b971.jpg


http://s3.picofile.com/file/8370067892/e7d2a6ba_fc01_41d5_947e_9decb67b4376.jpg


http://s4.picofile.com/file/8370067876/d548928a_f4e1_40fc_8ac3_023e14a46245.jpg


http://s2.picofile.com/file/8370067918/a97c3662_a869_4e62_ae98_227465743207.jpg


http://s4.picofile.com/file/8370066184/806311c5_5c86_4133_9522_03b89c865380.jpg


http://s4.picofile.com/file/8370065892/742cba69_c5ac_4cdf_b434_ae29ca4fc7eb.jpg


http://s5.picofile.com/file/8370066134/49113bac_03f7_4e1a_bfc3_66de927bf7a0.jpg


http://s3.picofile.com/file/8370065400/8cb10c75_57d2_454a_86c8_e3bed059f320.jpg


http://s2.picofile.com/file/8370065392/6bcef51e_3dfd_4b10_a2fd_31df99829c88.jpg


http://s2.picofile.com/file/8370065600/553abf0b_625d_47f9_a42e_644eefd15d23.jpg


http://s2.picofile.com/file/8370065942/899d8a74_291c_41f3_bf45_d7baee1dc661.jpg


http://s4.picofile.com/file/8370067576/f7df6380_a2ad_476e_9a29_746c201b87ab.jpg


http://s5.picofile.com/file/8370067826/f2fee03c_789e_41c7_bd9b_a0b7f3e243d8.jpg


http://s4.picofile.com/file/8370067550/f20f3601_b7f4_4e52_95f3_4dcb3c286ee9.jpg


http://s2.picofile.com/file/8370065484/49ff34a0_f957_4815_be4f_6270a04029c8.jpg


http://s4.picofile.com/file/8370065318/4b1b4c02_dc76_49f8_95e3_671338dc7396.jpg


http://s4.picofile.com/file/8370067968/b209aab2_8a14_4240_afc0_4384db2c8aed.jpg


http://s3.picofile.com/file/8370066018/8823fc66_4c7d_4ad4_af85_0fed0a1ef01f.jpg


http://s3.picofile.com/file/8370065984/5830d10d_3aba_4ede_8f3b_92c8a0525c82.jpg


http://s3.picofile.com/file/8370066234/7138517c_3b7c_4260_ae86_1a6e92317e4c.jpg


http://s2.picofile.com/file/8370065850/701c140a_676b_4ca4_bcde_7412359a73dc.jpg


http://s3.picofile.com/file/8370065468/26e42faa_ea82_4dd1_81e0_1b34784177d2.jpg


http://s3.picofile.com/file/8370065442/16f08f0f_84d3_4f20_92f3_be5e88658111.jpg


http://s4.picofile.com/file/8370065242/0c927f1f_af82_4e1e_8c31_ac28239b29cb.jpg


http://s3.picofile.com/file/8370066218/3948670a_f2f7_465a_beed_2274d45c22aa.jpg


http://s3.picofile.com/file/8370066168/579284cf_224b_4ab3_a2fd_eba6113ea1c9.jpg


http://s5.picofile.com/file/8370065568/0116e158_2e72_4d60_8f75_2690ab09f384.jpg


http://s3.picofile.com/file/8370067542/fb484c57_9654_4f68_911c_eef79b48a68f.jpg



https://s32.picofile.com/file/8482245184/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B2%DB%B0_%DB%B2%DB%B0_%DB%B1%DB%B5_%DB%B3%DB%B4_1_.jpg



https://s32.picofile.com/file/8482245192/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B2%DB%B0_%DB%B2%DB%B0_%DB%B1%DB%B5_%DB%B3%DB%B5.jpg




https://s32.picofile.com/file/8482207842/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B0%DB%B5.jpg



https://s32.picofile.com/file/8482207918/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B1%DB%B2.jpg


https://s32.picofile.com/file/8482207926/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B1%DB%B3.jpg

https://s32.picofile.com/file/8482207834/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B1%DB%B4.jpg




https://s32.picofile.com/file/8482207850/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B0%DB%B7.jpg

https://s32.picofile.com/file/8482207876/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B0%DB%B9.jpg



https://s32.picofile.com/file/8482207892/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B1%DB%B0.jpg





https://s32.picofile.com/file/8482208018/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B2%DB%B4.jpg



https://s32.picofile.com/file/8482207942/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B1%DB%B5.jpg




https://s32.picofile.com/file/8482207992/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B2%DB%B2.jpg


https://s32.picofile.com/file/8482207976/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B2%DB%B1.jpg


https://s32.picofile.com/file/8482207968/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B1%DB%B9.jpg


https://s32.picofile.com/file/8482207950/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B1%DB%B8.jpg



http://s3.picofile.com/file/8370067900/96057929_eb41_450c_9894_190cc1f51e5f.jpg

تکریم و تعظیم یاد و خاطرات حماسه سازان دفاع مقدس

در محضر مادر شهید

همچنان پای آرمان‌ها ایستاده‌ایم
گفتگو با مادرشهیدان شفیعی زاده

گزارشگر : صغری خیل‌فرهنگ

آری، باورش شاید اندکی دشوار باشد! صلابت و ایستادگی مادران شهدا را می‌گویم. وقتی محضرشان می‌رسی برای دیدار، یا گفت‌وگو،‌ دلت قرص می‌شود.

بزرگوارانی که چون کوهی از فرزندان شهیدشان برایت سخن می‌گویند، از غصه‌ها و اندوه‌های‌شان، از دلتنگی نبود فرزندانشان و... اما این مسائل نیز خللی در اراده و عقیده‌شان ایجاد نمی‌کند. این مادران که بارها سعادت دیدارشان نصیبم شده بسیار هم به هم شبیه هستند، زنانی غیور، استوار و شجاع که همت و صلابت را به همراه مهر مادرانه، به فرزندانشان هدیه کردند، همان‌ها که در قنداق بودند،‌ سال‌ها بعد پیام‌آور انقلاب اسلامی و حامی امام خمینی (ره) شدند. اما همت زنان سرزمینمان به همین جا ختم نمی‌شود. اینان که ایستادگی‌شان در دوران هشت سال دفاع مقدس به همت و ایثار معنایی دوباره بخشید، هنوز نیز سرفراز ایستاده‌اند و ما هم به رسم ارادت به این همه صلابت دقایقی همراه «سکینه محسنی» مادر شهیدان ابوطالب، داوود و محمدرضا شفیعی‌زاده شدیم تا از لحظات زندگی و شهادت فرزندانش بگوید.

رزق حلال

سکینه محسنی هستم متولد ۱۳۲۵ و ساکن کرج. مادر پنج پسر و دو دختر که از این میان ابوطالب، داوود و محمدرضایم به شهادت رسیدند. همسرم علی شفیعی‌‌زاده، کشاورز و کارگر کارخانه قند بود. همسرم مرد بسیار زحمتکش و دلسوزی بود و با توجه به تعداد جمعیت خانواده‌مان، بسیار تلاش می‌کرد و سختکوش بود. روزها کشاورزی می‌کرد و در کارخانه قند هم کارگری می‌کرد. او اعتقاد داشت برای کسب رزق و روزی حلال باید بسیار تلاش کرد. برای همین تا توان داشت، لحظه‌ای آرام نگرفت.
تربیت بچه‌ها هم خیلی برایش مهم بود. همسرم به همراه فرزندانمان از سال ۱۳۴۲ یعنی همزمان با ۱۵ خرداد در پیشبرد اهداف اسلام و رسیدن به آرمان‌های انقلاب با بسیاری دیگر از پیروان امام خمینی (ره) همراه شدند. ایشان در مغازه میوه‌فروشی در میان سبزه‌های مغازه اعلامیه‌ها را به دست مشتریان و افرادی که خواهان شنیدن سخنان امام خمینی (ره) و آشنایی با بیانات و عقاید ایشان بودند می‌رساندند. فرزندان شهیدم ابوطالب و داوود هم همواره راه امام خمینی (ره) را دنبال می‌کردند. مشغله کاری همسرم نیز باعث نشد که ایشان از انقلاب اسلامی و همراهی با امام خمینی (ره) غافل شود. برای همین گاهی اوقات در مغازه و کار کشاورزی ایشان را همراهی می‌کردم.

ابوطالب، ۱۶ ساله راهی جبهه شد

انقلاب به پیروزی رسید اما منافقین و کمونیست‌ها دست از کینه‌توزی و دشمنی با امام و آرمان‌هایش برنداشته بودند، فعالیت‌هایشان زیاد شده بود. ابوطالب متولد ۱۳۴۳ بود. او هم یکی از مبارزینی بود که در خط امام (ره) فعالیت و پا به پای پدرش تلاش می‌کرد.
ابوطالب در یک خانواده متدین تربیت یافته، اهل نماز و عبادت بود، بسیار مهربان و خوش‌اخلاق و پرانرژی بود. او تکواندوکار بود و در کنارش والیبال هم بازی می‌کرد. ابوطالب یکی از همان نوزادانی بود که امام به آنها امید بسته بود. در طی جریانات انقلاب، با تمام وجودش همراه پدر بود. در مغازه پدر و کار کشاورزی هم دست‌گیرمان بود. ما هم مخالفتی با فعالیت‌هایش نداشتیم. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی همزمان با تحصیل در دوره دبیرستان، عضو بسیج شد. او همراه دوستانش به مبارزه با منافقین و ضد انقلاب در کوه‌های حصار می‌پرداخت. فعالیت سیاسی ابوالفضل تا آغاز جنگ ادامه داشت.

۱۶ سال بیشتر نداشت که خودش را به سپاه معرفی کرد، همزمان با آغاز جنگ راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد. تحصیل را رها کرد تا در سنگر انسان‌سازی و مدرسه‌ای دیگر تلاش نماید. بعد از گذراندن ۲۰ روز دوره آموزشی به گیلانغرب اعزام شد. فروردین ۱۳۶۰ بود. آن زمان مصادف با ریاست جمهوری بنی‌صدر خائن بود. ابوطالب یکی از مخالفان سرسخت افکار و عقاید بنی‌صدر به شمار می‌رفت. از آنجا که دیپلم خود را گرفته بود در انجمن‌های اسلامی هم فعالیت می‌کرد. او بسیار خنده‌رو و بشاش، ورزیده و فعال بود. تازه به جبهه اعزام شده بود که در جریان انتخابات بنی‌صدر، به مرخصی آمد. یک هفته‌ای ماند اما به علت درگیری‌ها و کمبود نیرو دوباره به میدان مبارزه بازگشت. در بحث‌های سیاسی روز شرکت می‌کرد. او بنی‌صدر را یک خائن به انقلاب و امام خمینی(ره) می‌دانست.

شهادتی در مظلومیت

شش ماهی می‌شد که از حضور ابوطالب در جبهه‌های گیلانغرب می‌گذشت که شهریور ۱۳۶۰ در عملیاتی در ارتفاعات بازی‌دراز به همراه همرزمانش با دشمنان درگیر می‌شوند. دراین عملیات ابوطالب به شدت مجروح می‌شود، همرزمان پسرم چون نمی‌توانستند او را با خودشان حرکت داده و ببرند ابوطالب را کنار درختی می‌گذارند تا بعد از آرام شدن اوضاع برگشته و ابوطالب را همراهشان ببرند. بعد از مدتی دوستان دیگرشان که ابوطالب را در آن وضع و شرایط می‌بینند، او را به نزدیکی دهانه غاری منتقل می‌کنند.

آن عده از دوستان ابوطالب که او را زیر درخت گذاشته بودند تا با آرام شدن شرایط بازگردند و ببرند، برمی‌گردند و هرچه جست‌وجو می‌کنند، او را نمی‌یابند. وقتی می‌بینند او نیست تصور می‌کنند که به عقب برگشته است. به این ترتیب ابوطالب همان‌جا می‌ماند و به همان شکل به شهادت می‌رسد. فروردین ۱۳۶۱ که رزمندگان اسلام بازی‌دراز را فتح کردند، پیکر شهیدم را یافتند. شهید ابوطالب شفیعی‌زاده، فروردین ۱۳۶۰ به جبهه رفت، شهریور همین سال به شهادت رسید و پیکر پاکش در فروردین ۱۳۶۱ به آغوش خانواده بازگشت. مراسم تشییع پیکر اولین فرزند شهیدم با شکوهی خاص برگزار شد. من همیشه منتظر شهادت ابوطالب بودم حتی قبل از شروع جنگ در جریان فعالیت‌های سیاسی- مذهبی پیش از پیروزی انقلاب داشتند. خودش هم عاشق شهادت بود، تا ۱۷ سالگی هم توانسته بود از شهادت جدا بماند، اما سرانجام ارتفاعات بازی‌دراز، محلی برای عروجش شد.

فرازی از وصیتنامه شهید ابوطالب شفیعی‌زاده

در این زمان که جهان از ظلم لبریز است و ظلمت رخت گسترده است باید به پا خاست و عزم جهاد کرد و به یاری حق تعالی بساط ظلم برچینیم و جنگ نور علیه ظلمت برافروزیم و در یک دستمان قرآن و در دست دیگرمان سلاح برگیریم و با فریادهای الله‌اکبر تا فروریختن کاخ جباران از پا ننشینیم و جهان را ازلوث ظلمت پاک گردانیم و دنیا را که در محاصره ۳ بعد مثلث زور و زر و تزویر است، آزادش کنیم و از دنیا که مانند زندانی از خصلت‌های حیوانی می‌باشد عالمی از عدل و داد سازیم و پیمان شرف با رهبرمان ببندیم و برویم تا علیه هرچه نامردی و بی‌انصافی و غارتگری و پستی و ذلت هست بستیزیم و برویم تا همچو شمع وجود خویش را بسوزانیم تا چراغ عدل برافروزد و انسان بودن و انسان شدن را بیاموزیم که این بهترین و برگزیده‌ترین راه مطلق و بهترین راه برای درک کردن جلوه حق می‌باشد.
دنیای بدون ابوطالب برای داوود زندان بود

داوود متولد ۱۳۴۰ و فرزند ارشدم بود. دوران کودکی داوود هم چون دیگر هم سن و سالانش سپری شد. داوود چون برادر کوچک‌ترش ابوطالب همراه پدر در تظاهرات و راهپیمایی‌های مردمی علیه نظام شاهنشاهی شرکت می‌کرد. او بعد از اتمام دوران راهنمایی و دریافت مدرک سوم راهنمایی، تحصیل را رها کرد تا کمک حال پدرش باشد. شغل داوود آزاد بود از نقاشی گرفته تا کارگری مغازه پدرش، لحظه‌ای فراغت و ساعاتی برای بیکاری نداشت. از تمام لحظاتش به بهترین شکل بهره می‌برد. تا پاسی از شب در مغازه پدر فعالیت می‌کرد. بعد از مدتی به خدمت سربازی رفت. داوود سرباز بود که خبر شهادت برادرش ابوطالب را به او دادند. وابستگی و علاقه شدیدی بین این دو وجود داشت و این باعث شد تا داوود به شدت دلگیر و متأثر شود، آن دو با هم رفیق بودند تا برادر. داوود بعد از شهادت ابوطالب همیشه آرزو می‌کرد که به برادر شهیدش بپیوندد، دنیا برایش چون زندان شده بود و خودش را در آن اسیر می‌دید. کمی بعد داوود به مدت شش ماه در بنیاد شهید کرج مشغول به خدمت شد. پسرم بر کسب روزی حلال و تلاش برای رسیدن مال از مسیر درست، صحیح و اسلامی بسیار تلاش می‌کرد. او در وصیت‌نامه خودش نوشته بود: «مبلغی از پولم را برای رد مظالم، بدهید زیرا احتمالاً امکان دارد که دیر یا زود به محل کار رفته باشم، از تلفن یا ماشین اداره استفاده کرده باشم برای همین مقداری را به حساب بنیاد شهید بابت رد مظالم پرداخت کنید.»
اما متأسفانه در حال حاضر می‌بینیم برخی از بیت‌المال بهره می‌برند و سوءاستفاده می‌کنند، اما کسی به فکر آخرتش نمی‌افتد.
داوود یک ساعت و نیم قبل از اذان صبح از خواب بیدار می‌شد و به خواندن قرآن، ادعیه و نماز می‌نشست. پسرم زاهد شب‌های خانه‌ام بود.

شهادت پدر و تولد دخترش فاطمه

سال ۶۱-۱۳۶۰ بود که داوود با دختر عمه‌اش ازدواج کرد. شرط او برای همسرش هم این بود که ایشان مانع جبهه رفتنش نشود. دختر عمه‌اش هم پذیرفت، مهریه بسیار کمی را در نظر گرفته و ازدواج کردند.
داوود اما نتوانست روی زیبای دخترش فاطمه را ببیند در ۲۳ اسفند ۱۳۶۳ به شهادت رسید. او به این ترتیب به بزرگ‌ترین آرزویش دست یافت. وصال به ابوطالب یکی دیگر از خواسته‌های فرزندم بود.
فاطمه دختر شهید داوود در مرداد ۱۳۶۴ تنها، پنج ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد. فرزندش پدر را به اندازه همان قاب عکس روی دیوار می‌شناسد. بعد از شهادت داوود هر چند این موضوع بسیار برایمان سخت بود اما تحمل کردیم.
داوود همیشه می‌گفت: قراری با شهید ابوطالب دارم که روی این زمین خاکی نمی‌مانم. با وجود شهادت دومین فرد خانواده من گریه همسرم را در آن ۱۸ سال یعنی از سال ۶۰ تا ۷۸ و زمان فوتش، جز برای امام حسین (ع) و ائمه اطهار ندیدم.

فرازی از وصیتنامه شهید داوود شفیعی زاده

چه زیبا کلامی دارد خدا که می‌فرماید ‌ای نفس مطمئنه رجوع کن به سوی پروردگارت رجوع کن (الی ربک) که تو از او خشنودی و او از تو خشنود.
ای بنده من داخل شو در صف بندگان خاص خودم و بیا در بهشتی که من برایت تهیه کرده‌ام.
به راستی جهاد عصیانی است علیه بیهوده ماندن، جهاد حرکتی است علیه درجازدن و تلف شدن، حرکتی است سریع برای رسیدن به مقام بزرگ که همان لقاءالله است و رسیدن از اسفل السافلین به اعلی اعلیین است. آری جهاد به صعود الی الله سرعت می‌بخشد و راه را برای رسیدن به معبود نزدیک می‌کند.
الهی از کشته تو بوی خون نیاید و از سوخته تو بوی دود چراکه سوخته تو به سوختن شاد است و کشته تو به کشتن خشنود. آری مادر عزیزم من به این سوختن شادم و به این کشتن خشنودم. رها شدم.
پدر عزیز مبادا غمگین، باشی مبادا نگران باشی، به یاد داشته باش می‌گفتی یک فرزندم را دادم چهار فرزند دیگر دارم. اینجاست که در حساس‌ترین امتحان الهی قرار گرفته‌ای. پدرم گریه کن، مادرم گریه کن اما نه برای داوود و ابوطالب، برای مظلومیت اسلام گریه کن.

محمدرضا، بسیجی خستگی ناپذیر

محمدرضا متولد ۱۳۴۸ بود. دوران کودکی و نوجوانی محمدرضا عجین شده بود، با فعالیت‌های انقلابی پدر و مبارزات برادران و شهادتشان. عضو فعال بسیج بود، در مجالس سیاسی و مذهبی حضور می‌یافت و یکی از ستون‌های بحث‌ها بود.
شب و روزش را در آنجا سپری می‌کرد. بعد از شهادت برادرانش به فعالیت‌های خودش افزود، در بحث کمک‌رسانی به مناطق جنگی تلاش مضاعفی می‌کرد. شب‌ها در پایگاه ایست بازرسی بود و روزها هم بیشترین سهم کارهای بسیج را برای خودش برمی‌داشت. تا کلاس سوم راهنمایی ادامه تحصیل داد و بعد از آن هم علاقه‌مند بود تا در حوزه علمیه تحصیل نماید، لذا در حوزه علمیه کرج ثبت‌نام کرد.
چند جلسه‌ای هم رفت اما دیگر تاب و تحمل ماندن را نداشت. برای همین همراه دو نفر از دیگر دوستانش که از بچگی هم‌بازی بودند و با هم بزرگ شده بودند،‌عازم جبهه‌‌های نبرد شدند.
اواخر خرداد و اوایل تیرماه ۱۳۶۵ بود که از پادگان سپاه کرج به عنوان نیروهای بسیجی به سمت جبهه‌ها رهسپار شدند. محمدرضا ازدواج نکرده بود که اعزام شد. بعد از شش هفت ماه از حضورش در جبهه هر سه دوست به فاصله دو روز از هم به شهادت رسیدند. شهید حسین‌ زارع‌زاده ۱۹ دی ماه ۱۳۶۵، حسین بناد کوکی در ۲۱ دی ماه ۱۳۶۵و محمدرضا شفیعی‌زاده در ۲۳ دی ماه ۱۳۶۵ درعملیات کربلای 5 به شهادت رسیدند. هر سه هم‌محلی، دوست و هم‌بازی بودند. با هم رفتند و پیکر هر سه‌شان هم باهم برگشت.
فرازهایی از وصیتنامه شهید محمدرضا شفیعی‌زاده

همانا برترین جهاد، جهاد کسی است که با نفس خویش که در میان دو پهلوی او است انجام می‌دهد.
امت اسلام امروز در دو جبهه می‌جنگد که با عنایت خداوند باریتعالی در هر دو جبهه پیروز و موفق است، یکی از این جبهه‌ها متشکل از منافقین، لیبرال‌ها، کمونیست‌ها و ملی‌گراها که همگی نهایتاً یک خط را دنبال می‌کنند خط آنها خط شیطانی است، خط غیرانسانی و خط بی‌انصافی و نامردی است. جبهه دیگر هجوم دشمنان خارجی که با رفتار غیرانسانی و بی‌انصافی به کشور ما تجاوز کرده ولی امریکا باید بداند و باید فهمیده باشد که با این حرکات غیرانسانی خود به گفته ناطق بزرگ قرن، خمینی بت‌شکن هیچ غلطی نمی‌تواند بکند و همه دولت‌های مرتجع این را باید بدانند که جنگ ما جنگ با یک کشور نیست، جنگ با تمامی استکبار جهانی و مستکبران منطقه است و این نیز در جبهه‌های جنگ ثابت شده است.

دلتنگی مادرانه

دلتنگ‌شان می‌شوم اما زمزمه همیشگی‌ام «اللهم رضا برضائک و تسلماً‌ لامرک» بوده و خواهد بود.
بعد از شهادت محمدرضا، مرتضی هم راهی جبهه شد اما چون سه برادرش ابوطالب، داوود و محمدرضا به شهادت رسیده بود به او اجازه ندادند، بماند.
مرتضی متولد ۱۳۵۰ بود، پس از اینکه تاریخ شناسنامه‌اش را یکسالی تغییر داد به همراه دوستانش به اهواز رفت.
به هر ترتیبی که بود خودش را به دوکوهه رساند، ۱۵ روزی هم آموزش دیده بود. چهار پنج روز هم در پادگان دوکوهه بود که یکی از فرمانده‌ها او را می‌شناسد و به عقب برمی‌گرداند. قسمت مرتضی نبود که در جبهه‌‌ها بماند.
همسرم نادعلی شفیعی‌‌زاده هم خودش در جبهه حضور داشت. مدت‌ها در عملیات‌های مختلفی شرکت داشت. در اینجا دوست دارم خاطره‌ای از او تعریف کنم. در عملیات خیبر دشمن بعثی ناجوانمردانه از بمب‌های شیمیایی بسیاری علیه نیروهای اسلام استفاده کرده بود. حاج نادعلی در شرایطی قرار می‌گیرد که ماسک خود را به یک جوان رزمنده می‌دهد و خودش چفیه‌اش را به دهانش، می‌بندد.
در آن عملیات به شدت شیمیایی می‌شود. بعد از جنگ هم هرگز دنبال درصد جانبازی و این حرف‌ها نرفت. سرانجام در سال ۱۳۷۸ در اثر بیماری‌های ریوی، عفونتی حاصل از مصدومیت شیمیایی درگذشت.

جهاد زنان،‌استواری و صلابت است

در طول جریانات انقلاب اسلامی و بعد از آن در دوران هشت ساله دفاع مقدس زنان ایران، چون سردارانی غیور همت کرده و عزیزانشان را راهی جبهه‌ها می‌کردند. مادر فرزند، همسر و برادرش را رهسپار و خود در پشت جبهه فعالیت می‌کرد‌، گاهی اوقات در نقش مبارز و گاهی هم در نقش امدادگر حاضر می‌شد.
زنان در بسیاری از موارد در سنگر پشتیبانی و تدارکات حضور پرثمری داشتند. این زنان‌ ‌با همت بلندشان، فرموده امام خمینی (ره) که از دامن زن مرد به معراج می‌رود را عملاً و علناً به تصویر کشیدند.
آنچه از یک زن ایرانی مسلمان غیور انتظار می‌رفت، در طول سال‌های سخت انقلاب و جنگ از مادران، خواهران و همسران مبارزین و شهدا دیده شد.
امروز همچون گذشته زنان بازوانی نیرومند و پرتوان برای مردان هستند تا همانطور که در انقلاب و دفاع مقدس نقش زنان کمتر از مردان نبود، دوباره نقش‌آفرینی نمایند. اگر امروز انقلاب و جنگ هشت ساله به نتایج خوبی رسیده از همت بلند زنان و مردان این سرزمین بوده است، پس اینطور به نظر می‌رسد که همین زنان بتوانند در شرایط امروز که شرایطی سخت‌تر از قبل هم است، ایستادگی کرده و مسئولیت خود را تماماً به عنوان یک زن انجام دهند. غیرت، نشاط و جهادی بودن از مشخصه‌‌های زنانی است که استوار پشت ولی فقیه زمان خویش ایستادگی می‌نمایند؛ زنانی که حرف سید و مولایشان امام خامنه‌ای را گوش فرا داده و همواره پشتیبان انقلاب و اسلام می‌مانند.

حرف آخر

امروز من و خانواده‌ام چون سال‌های پیش، پای آرمان‌ها و اعتقادات دینی خود ایستاده‌ایم و اجازه نخواهیم داد، دشمنان قسم خورده انقلاب و کشورمان نگاه تجاوزگرانه‌ای به این خاک داشته باشند، زیرا ما برای آبادانی و آنچه امروز به آن رسیده‌ایم،‌خون‌های زیادی را داده‌ایم و استوار قدم در مسیر شهدای انقلاب و هشت سال جنگ خود می‌گذاریم و سر تعظیم خود را در پیشگاه امام خامنه‌ای به رسم ارادت پایین می‌آوریم.

روایت یک خاطره

جانباز غلامرضا شفیعی‌زاده پسر عمو و همرزم شهید داوود شفیعی‌زاده نیز حرف‌های زیادی برای گفتن از شهید داوود دارد که دقایقی با او به گفت‌وگو پرداختیم.
من و داوود سال ۱۳۶۱ یک دوره با هم اعزام شدیم و به پادگان ابوذر سر پل ذهاب رفتیم، یک دوره سه ماهه به عنوان بسیجی حضور داشتیم و سال ۱۳۶۱ قبل از عملیات مسلم بن عقیل به غرب اعزام شدیم و حدود یک ماه تصادفاً با هم همرزم شدیم. من در لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله(ص) بودم و داوود به عنوان بسیجی به لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله (ص) اعزام شده بود. در عملیات همدیگر را می‌دیدیم.
داوود در عملیات بدر در سال ۱۳۶۳ به شهادت رسید. لحظه شهادت ایشان در کنارش نبودم، اما یکی از دوستان و هم محلی‌هایمان گفت که داوود بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه صورت شهید شد. من دو ساعت قبل از شهادت ایشان مجروح شدم. همرزمان مرا به عقب برده بودند. انتهای عملیات بود، عراق در حال پیشروی بود. فشار روی بچه‌های‌مان زیاد شده بود. من هم با اینکه شرایط جسمی مناسبی نداشتم، اما ماندم تا عملیات به پایان برسد. سه روز بعد از شهادت داوود با خانواده تماس گرفتم، البته قبل از من خانواده در جریان شهادتش قرار گرفته بودند.
پنج روزی طول کشید تا پیکر شهید به آغوش گرم خانواده‌اش بازگشت. من هم خودم را به مراسم تشییع پیکر شهید رساندم.
آنچه از شهید در ذهنم باقی مانده این است که ایشان به احکام و مسائل شرعی به ویژه خواندن قرآن اهمیت بسیاری می‌دادند و می‌گفت «مسلمان باید قرآن بخواند و افرادی هم که توانایی خواندن ندارند، باید آموزش ببینند.» یکی از توصیه‌های همیشگی‌اش این بود که واقعاً کسی مسلمان باشد و نتواند قرآن بخواند، باید به او شک کرد. صبوری او طی عملیات بدر قوت قلبی برای بچه‌ها شده بود. شدت آتش دشمن زیادی بود و یکی‌یکی بچه‌ها شهید می‌شدند اما صبوری و حضوری او انرژی مضاعفی بود برای نیروها.
در شرایط سختی که در عملیات بدر به وجود آمد، به او گفتم «تو متأهل هستی،‌جلوتر نرو» بغض گلویش را گرفت. من را که مجروح شده بودم پانسمان کرد و دو ساعت بعد از آن به درجه رفیع شهادت نائل شد. من و داوود رابطه بسیار دوستانه و صمیمی باهم داشتیم.
رفتن به جبهه برایمان تکلیف بود. تکلیف ما را هم اسلام، قرآن و امام خمینی (ره) روشن کرده بود، جوانان ولایت‌پذیر هم به فرمان امام‌شان راهی جبهه‌ها شدند، شرایط سختی بود، اما همه آنها که احساس وظیفه می‌کردند، راهی شدند. چه بسیار برادرها رفقایی که با هم می‌رفتند و یکی‌شان برمی‌گشت اما شهادت برادر، پدر، فرزند و دوستان قدم‌های رزمندگان را در این مسیر استوارتر، انگیزه و قوت قلبی در بچه‌ها ایجاد می‌کرد.
ما از قافله شهدا جا مانده‌ایم. ما باید سعی کنیم در همه زمان‌ها پشتیبان ولی فقیه‌مان باشیم. من به جانباز بودنم افتخار می‌کنم.
امیدوارم همیشه حتی با ذکر خاطره‌ای یاد و نام شهدا و ایثارگران را در طول زندگی‌مان زنده نگه داریم 

منبع:سایت دفاع مقدس


وصیت‌نامه  

بسم الله الرحمن الرحیم 

ان افضل الجهاد من جاهد نفسه التى بین جنیه

همانا برترین جهاد ، جهادى است که با نفس خویش که در میان دو پهلوى اوست انجام مى دهد . ضمن عرض سلام به خانواده گرامیم بعد از عرض سلام سلامتى شما را از خداوند باریتعالى خواهان و خواستارم و امیدوارم در زیر سایه حضرت حجه بن الحسن العسگرى سلامت و موید باشید اگر از احوالات اینجانب فرزند حقیر خود را خواسته باشید هیچ گونه ناراحتى ندارم به جز دورى شما که انشاءالله با پیروزى لشکریان حضرت محمد رسول بزرگ خدا (ص) و دیدارها تازه گردد من در تاریخ 2/9/65 یک نامه و یک تلگراف زدم که انشاءالله به دستتان رسیده باشد فقط غرض از این نامه این است که آخرین وصایاى خود را بنمایم که شاید دیگر این آخرین قلم باشد که به دست مى گیرم و براى شما نامه مى نویسم و شاید آخرین کاغذ باشد که بدست من رنگ سیاه بگیرد و شاید آخرین کلماتى باشد که بر روى کاغذ بیاید و شاید دیگر شما را نبینم پس اجازه دهید تا آخرین کلمات خود را که از اعماق قلبم برمى خیزد بگویم الان که مى نویسم هر لحظه اى امکان دارد ما را به عملیات ببرند معلوم نیست و در آنجا امکان دارد خداوند به من لیاقتى بدهد و شهادت را نصیبم کند نمى دانم خداوند این لیاقت را به من عنایت مى کند یا نه ، شهادت مرگ با عزتى که هر کس لایق آن نیست چون شهادت را مردان بزرگ در آغوش گرفتند که انسان آنان را لایق مى دانست من که با این همه بار گناه که به جبهه آمده ام مگر مى شود که خداوند این همه گناه من را که بر پشتم سنگینى کرده است ببخشد آیا مى توان امید داشت که گناهانم بخشیده شود ، ولى کمى که فکر مى کنم مى بینم که باید خیلى امیدوار باشم چون خداوند واقعا بخشنده است که مى گوید شما یک قدم بیایید من ده قدم مى آیم ، به هر حال شاید تیر غیبت مرا در برگرفت و غرق به خونم کرد و به زمین افتادم و دیگر بلند نشدم و جسدم در بیابان ها و یا در دریاها و کوهها بماند و حتى بدن مرا نبینید . یک وصیت نامه حدود شش صفحه نوشتم در ساک سیاه رنگ است که در خانه است گذاشتم ولى تحولاتى در این فاصله افتاد که باید متذکر شوم امیدوارم که تا آنجا که از دستان مقدور است به آنها عمل کنید . اولا باز مى گویم که مرا واقعا ببخشید و حلال نمایید و اگر در این دوران چند ساله عمرم که به شما آزار و اذیت رساندم واقعا حلال نمایید و از خدا بخواهید که این فرزند حقیرتان را مورد عفو خود قرار دهد . و از دوستان و خویشان جدا طلب بخشش مى نمایم که این را حقیقت مى گویم که من شما را خیلى آزار و اذیت کردم مرا ببخشید . از مادر عزیز و مهربانم که سختیهاى بیش از حد را متحمل شدند من طلب بخشش بیش از حد مى کنم و اگر نتوانستم که گوشه کوچکى از زحمات شما را جبران نمایم طلب بخشش مى نمایم و امیدوارم هر وقت یاد من افتادید برایم طلب مغفرت کنید با چه زبان از شما طلب بخشش کنم واقعا مرا ببخشید . از پدر بزرگوارم که در دوران زندگیم زحمات بیش از حد براى من کشیدند ببخشند .پدرم اگر نتوانستم به شما کمکى نمایم مرا ببخشید اگر مواقعى شما را ناراحت کردم مرا ببخشید من شرمنده شما هستم . من چگونه از شما تشکر کنم و چگونه از شما قدردانى کنم که براى من زحمت کشیدید از شما مى خواهم که مرا ببخشید و از شما مى خواهم که هر وقت خواستید براى من گریه کنید در خلوت گریه کنید و به یاد اهل بیت پیامبر و روز عاشورا گریه کنید بیاد حضرت ابوالفضل عباس گریه کنید . به یاد لحظه اى که آقا ابا عبدالله بر سر جنازه حضرت على اکبر رسید دیگر نتوانست او را خیمه ببرد . و به یاد خانم زینب (س) گریه کنید ، به یاد خانواده هایى که چندین فرزند خود را تقدیم خدا کرده گریه کنید بیاد مادران داغدیده که اولین پسرشان که تنها امید آنها بود و شهادت را در آغوش گرفتند گریه کنید ، هرگز در میان مردم گریه نکنید که مردم از شما روحیه بگیرند و خدا را شکر بگویید که شما را لایق دانسته که سه فرزندتان را راه خدا شهید شدند . مرا از ته قلب ببخشید امیدوارم خداوند به شما صبر عنایت فرماید و استقامت و استوار در راه خدا بمانید . به یکدیگر کمک و یارى نمایید قدر خود را بدانید دنیا ارزش ندارد و عمر ما به سرعت مى گذرد و این خوبى و بدى است که مى ماند . از خواهران خواستارم که حجاب اسلامى را کاملا رعایت نمایند و از غیبت و تهمت دورى نمایید . از همه فامیلها که از من بدى دیده اند از آنها کاملا طلب بخشش مى نمایم از شما مى خواهم که هر وقت مرا یاد کردید از خدا براى من طلب بخشش نمایید و از برادارن شهید به خوبى یاد کنید و از تهمت و غیبت دورى نمایید از همه پسر عمه ها و پسر عموها معذرت مى خواهم که شاید بعضى وقتها اذیتشان کرده باشم از عموى مهربان هم طلب بخشش مى خواهم . از برادرم مرتضى مى خواهم در بعضى از کارها از پسر عموها کمک بگیرد و هر وقت کارى داشت به پیش آنها برود یک عکس بنیاد شهید انداختم و یکى سپاه . دیگر عرضى ندارم . در مورد دختر برادرم فاطمه جان هیچ گونه کوتاهى نکنید و او را کاملا مواظبت نمایید و زینب وار بزرگش کنید . سمانه دختر خواهرم را از ... و او را زینب وار بزرگ کنید . خانواده محترم پدر و مادرم و برادرانم آقا مرتضى و هاشم و خواهرانم زهرا و حمید و دوستان و خویشان خدانگهدار خداحافظ دیدار در قیامت . به امید گسترش اسلام در تمام نقاط جهان و ظهور حضرت حجه بن الحسن العسگرى و سلامتى شما را از خداوند متعال خواستارم . محمد رضا شفیعى زاده سرباز روح الله در لشگر حضرت سید الشهدا تیپ عاشورا گردان حضرت على اکبر گروهان فجر دسته اخلاص .

خدمت برادرانم هاشم و مرتضى سلام عرض مى کنم امیدوارم در این مصیبتها پایدار باشید مى دانم که خیلى به شما سخت مى گذرد چون خودم دیدم و حس کردم خودم نیز برادرى بزرگتر داشتم و رفتند و اگر بودند مى توانستم کمک هاى فکرى  بگیرم و از خداوند بزرگ مى خواهم که به شما صبرى عظیم عنایت فرماید اگر تا به حال به شما آزارى رساندم مرا حلال کنید و مرا ببخشید از شما مى خواهم که به راه خود ادامه دهید و درسنگر مبارزه با بى سوادى و راه شهیدان که همانا راه مولاى متقیان على (ع) است ادامه دهید و جاى شهیدان بزرگى که با خونشان درخت فضیلت و عزت را آبیارى نمودند پر نمایید و در سنگرهاى سیاسى و اجتماعى و علمى شرکت کنید و خدمت بزرگ را به اسلام عزیز بنمایید که به خاطر این اسلام ما خونها ریختیم وبه همین سادگى به دست نیامده و از خداوند متعال خواهانم که به شما نیز مبارزه با نفس را به شما بدهد و شما را جزو پیروان راستین حضرت امام قرار بدهد و ا زبرادرم مرتضى مى خواهم که با هاشم آقا کمک کنید و همیشه یار و یاور همدیگر باشید و به پدر و مادر کمک نمایید که احساس تنهایى نکنند و به خواهران عزیزم زهرا خانم و حمیده خانم سلام عرض مى کنم و امیدوارم در مصیبت بى برادرى مقاوم و پایدار باشید و زینب وار پیام رسان خون شهدا باشید و همچون زینب کبرى در صحراى کربلا مقاوم باشید و به یاد بى برادرى زینب گریه کنید و افتخار کنید که من به خاطر رساندن پیام حسین (ع) به سراسر جهان شهید شدم و هرگز ناراحت نباشید و امیدوارم مصداق این آیه شریفه باشید ه ان الله یحب الصابرین و اگر به شما آزار و اذیتى کردم مرا ببخشید و مرا حلال نمایید . اگر لیاقت نصیبم شد و مورد لطف خداوند قرار گرفتم و به فیض عظیم شهادت نایل آمدم مقدارى نماز و روزه قضا دارم که انشاءالله به هر طریقى شده است به جا آورید یک ماه روزه و بیست روز نماز و مقدارى بدهکارى دارم که بپردازید 200 ریال محمود دهقان 1000 ریال محمد طالبه 60 تومان آقاى رضا ابراهیمى بابت پول غذام 100 تومان به سپاه پاسداران انقلاب اسلامى کرج محمد آقا دامادمان یادم نیست چند است پول دستى گرفته ام . 20 تومان شمع موتور محمد على عمو هر کسى طلب کرد به او بپردازید مقدار تقریبا 5 هزار تومان دربانک نهال جاویدان کرج دارم بگیرید و به هر طریق مى خواهید خرج کنید و هر چه سپاه حقوق داد خرج مجالس و غیره کنید . موتور را هر کار مى خواهید بکنید هر لباس یا وسیله که دارم هر کارى مى خواهید بکنید اختیارش دست پدرم مى باشد . یک کمد در اتاق پایین دارم که وسایل مربوط به برادرانم داوود و ابوطالب مى باشد و مقدارى وسایل مربوط به خودم است که مواظبت کامل را بنمایید مراسم بزرگداشت برادارنم را با گرفتن مراسم دعا پرشکوه کنید و یادشان را گرامى بدارید و مرا نیز درگلزار شهداى چهارصد دستگاه دفن نمایید تا کنار دیگر برادرانم ودوستانم باشم مراسم مرا تشریفاتى برگزار نکنید و درکاغذ اطلاعیه صرفه جویى کنید از دوستان مى خواهم بعد از تشییع جنازه من اگر جنگى بود به جبهه برسانند که به حق اسلام عزیز محتاج به نگهبانى است و کسانى که از این مسئولیت الهى شانه خالى مى کنند در روز قیامت باید جوابگوى خون صدها هزار شهید به خون خفته باشند ، کسانى که تا به حال به انقلاب کمکى نکرده اند و بلکه صدمه هم زده اند بیایند و به درگاه خداوند توبه کنید که خداوند توبه پذیر است و گرنه بدست همین ملت سرنگون خواهد شد . از دوستان و خویشان مى خواهم با همدیگر مهربان باشید .

با سلام و درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامى که بنده ظلم و ستم ، اسوه و الگوى همه انسانها بعد از پیامبران و امامان بر روى زمین که با هر پیامش به مستضعفین جهان عشق و شور و ایمان به خدا و درس آزادگى مى دهد و لرزه و ترس و وحشت بر وجود مستکبران جهان مى اندازد سلام بر امت شهید پرور و نمونه که با حضور همیشگى خود در همه صحنه حق علیه باطل اسلام را یارى کرده و قدرت نفس کشیدن و خواب راحت را از دشمن سلب کرده است امام اسلام امروز در دو جبهه مى جنگد که با عنایت خداوند باریتعالى در هر دو جبهه پیروز و موفق است یکى از این جبهه متشکل شده از منافقین و لیبرالها و کمونیستها و ... که همگى نهایتا یک خط را دنبال مى کنند خط آنها خط شیطان است خط غیر انسانى و خط بى انصافى و نامردى است و جبهه دیگر هجوم دشمنان خارجى که با رفتار غیر اخلاقى و بى انصافى به کشور ما تجاوز کرده ولى آمریکا باید بداند وباید بفهمد که با این حرکات غیر انسانى خود به گفته ناطق بزرگ قرن خمینى بت شکن هیچ غلطى نمى تواندبکند و همه دولتهاى مرتجع این را باید بدانند که جنگ ما جنگ با یک کشور نیست جنگ با تمامى استکبار جهانى و مستکبران منطقه است و این نیز در جبهه هاى جنگ ثابت شده است و انسانهایى از دور و از روستاهاى دورافتاده به فرمان امام بسیج شده اند که ار انسان یک قدر تفکر کند مى بیند که یک قشر محروم چگونه عاشق الله عاشق شهادت شده اند عاشق کربلاى حسین شده اند . پیام من به شما امت شهید پرور من کوچک تر از آن هستم که بخواهم به شما امت دلیر اسلام پیام بدهم شما که به ... منطقه پیام وهشدار داده اید من خجالت مى کشم که به شما پیام بدهم ولى نکاتى چند تذکر است که وظیفه خود مى دانم که بگویم دست از یارى بزرگ پرچمدار اسلام و انقلاب اسلامى برندارید و امام را همیشه یارو یاور باشید فرمان ودستور او را با جان و دل بخرید که اگریک لحظه غفلت کنید خداوند بزرگ عذاب خویش را بر شما وارد مى سازد و در اخرت باید جواب بدهید که چرا غفلت کرده اید و این انقلاب عظیم که با خون هزاران شهید به خون خفته ریشه دار شده یارى نکرده اید . نماز جماعت را صد در صد بر پا کنید که ما انقلابمان از مساجد شروع شد و در مساجد است که وحدت پیش خواهد آمد و وحدت است که ابرقدرتها را نا امید ساخته است و اگر اتحاد خویش را حفظ کنید دشمن هرگز نمى تواند به شما لطمه وارد سازد مسجد را با مسجد فرق نگذارید که این یک ضعف بسیار بزرگ است که دشمن استفاده کافى را مى برد و به اسلام عزیز لطمه مى زند از روحانیت بزرگ که خود ر ادر خط امام مى دانند تقاضامندم که این وحدت را هر چه پرشکوه تر سازند . در کار خیر همدیگر را یارى کنید به یکدیگر کمک کنید صله رحم را به جا آورید . به درد دردمندان برسید همانطور که خداوند به درد بندگانش مى رسد و هر چه مى توانید به گفته امام عزیزمان نمازهاى جماعت را پرشکوهتر برگزار کنید که دشمن از این اجتماعات پرشکوه هراس دارد و چه مجاهد مردانى و چه امام جمعه هاى عزیزى در این راه خون دادند همچون صدوقى ـ دستغیب ـ اشرفى و ... راه شهدا را صد درصد ادامه دهید که این سربازان راستین بودند که دشمن بعثى را تار و مار کردند و افتخار و عزت به ما مردم دادند .


https://s32.picofile.com/file/8482208026/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B1_%DB%B1%DB%B9_%DB%B1%DB%B4_%DB%B4%DB%B7_%DB%B2%DB%B6.jpg

مصاحبه با مادر شهید محمد رضا شفیعی زاده گرده کوهی

- من سکینه محسنی هستم.مادر محمدرضا شفیعی زاده. فرزند سوم.

- حاج خانوم سال تولدشون رو می دونید برامون بگید؟

- 1348(می خندند.)

- حاج خانوم کجا به دنیا اومدند؟ محل تولدشون کجاست؟ کدوم شهر؟

- همینجا تو کرجه.

- کدوم محله؟

- محله اش خیابون؛ زرندی, اتفاقا همین محله خودمون. چهارصد دستگاه.

- حاج خانوم زمانی که آقا محمد رضا به دنیا اومد چه حس و حالی داشتید؟

- خوشحال بودیم که پسره.( می خندند) [ خواهرشهید: مادرم پسر خیلی دوست داشت. الانش هم دوست داره]

- خوشحال بودید پسره؟

- آره.( می خندند)

- حاج خانوم اسمشون رو کی انتخاب کرد؟

- اسمش رو دیگه هر کدوم از بچه ها می گفتند, تا بالاخره گفتیم؛ محمد رضا باشه.

- حاج خانوم چندمین فرزند شهیدتونه آقا محمد رضا؟

- سومین شهیدمونه.

- حاج خانوم زمانی که ایشون رو باردار بودید، عبادت یا دعای خاصی انجام می دادید؟

- من سواد نداشتم. فقط نمازم رو می خوندم.

- حاج خانوم از دوران بچگیش برامون بگید؛ اهل شیطنت و بازیگوشی بود؟

- نه. بچه مظلوم و خوبی بود.

- تو دوران بچگی هیچ اتفاق خاصی براش نیفتاده بود؟ که یادتون مونده باشه؟

- نه. خیلی بچه خوبی بود.

- حاج خانوم اوضاع مالیتون اون موقع چطور بود؟

- هیچی.. یخورده کشاورزی می کردیم. یخورده خرج می کردیم. خونه درست می کردیم؛ خرج خونه می کردیم. قسط خونه می دادیم.

- حاج خانوم آقا محمد رضا چند کلاس درس خوندند؟

- نهم.

- مدرسه هامون می دونید کجا بود؟ بگید برای ما.

- عالم بخش.

- حاج خانوم,تو چه رشته ای درس خوند؟

- درس طلبگی بخونه.

- حاج خانوم؛ سرگرمیش چی بود؟

- هیچی. همین یک موقع هایی می اومد با ما کشاورزی؛صحرا. خونه بودو ..اینها

- حاج خانوم اهل ورزش خاصی هم بود . ورزش خاصی انجام بده؟

- نه. یعنی دیگه وقت نداشت. دوتا بچه ام شهید شده بود و اینم سومی بود و می بردیمش صحرا. گولش می زدیم ناراحت نباشه. اون گول ما می زد ناراحت نباشیم.

- حاج خانوم یعنی درآمدی هم داشت؛ حقوق بگیره برای خودش؟

- نه.اون وقتا درآمدی نبود که.

- حاج خانوم از اخلاقش تو خونه می گید؟ تو خونه رفتارش چطور بود با خواهرو برادراش؟

- خوب بود اخلاقش.

- خوب بود چیکار می کرد که می گید خوب بود؟

- خوب که؛ هرچی می گفتیم؛ می خورد. هرکار می گفتیم, می کرد.سرش تو کار خودش بود. ما می رفتیم صحرا می اومدیم می دیدم درسش رو خونده..

- چه غذایی رو بیشتر از همه دوست داشت؟

- غذا..( می خندند) بادمجون دوست داشت. لوبیا پلو دوست داشت. قیمه پلو دوست داشت. عدس پلو دوست داشت. اینارو دوست داشت.

- غذایی هم بود که بدش بیاد درست کنید؟

-نه هیچ وقت بدش نیومد.

- حاج خانوم از دوستاش برامون بگید. اسماشون رو می دونید؟

- حسین زارع زاده, دوستش بود که شهید شد. حسین بنات کوکی. دوستش بود که شهید شد.اینا شهید شدند همشون. با هم شهید شدند.

- حاج خانوم برخوردش با فامیل چطور بود؟

- خوب بود. فامیل هارو دوست می داشتند؛فامیلا هم اون رو دوست داشتند.

- یعنی با هیچ کس مشکلی نداشت؟

- نه. مشکلی نداشت.

- حاج خانوم پیش اومده بود نصیحتش کنید بگید یک کاری رو انجام نده؟

- همه کاراش مرتب بود.

- حاج خانوم پیش اومده بود که عصبانی بشه؛ دعوا کنه؟

- نه عصبانی نمی شد؛ هیچ وقت.

- هیچ وقت

- هیچ وقت. خوب بود.

- یعنی با برادر و خواهر؛ هیچکس مشکل نداشت؟

- نه.

- حاج خانوم؛ برخوردش با کسی که بدحجاب بود و حجابش رو رعایت نمی کرد چطور بود؟

- اون وقت] بدحجاب زیاد نمی دیدیم. حالا داریم می بینیم. اون موقع همه روسری هاشون سرشون, چهار قد سرشون.. لباساشون اونجور... فقط من دق می کنم. اینجا خونمون  پنجره داره. از پنجره نگاه می کنم, می بینم, حجابش کمه اعصابم خورد میشه, به دکان دار بغل خونمون می گم: آخه تو جنس نده به این ها. اینا وقتی میان اینجا جنس بخرن, بگو من جنس ندارم. تموم شده. این می گفت: تو که 2000تومن می خوایم گرونتر حساب کنیم می ری دکان پسر برادر شوهرت, اینام که غمشون نیست پول بدن, ندم جنس بهشون. پس چطور پول؛ آب وبرق و اینارو بدم...راست می گفت؛ بنده خدا.

- حاج خانوم اهل شوخی و خنده بود. تو خونه سر به سرتون بذاره شوخی کنه؛ بخنده؟

- نه سر به سر من نمی ذاشت. برای خودش یک حالت خنده ای داشت؛

- حاج خانوم اولین بار که می خواست بره جبهه چندسالش بود؟

- 17 سال فکر کنم.

- حاج خانوم چند وقت کلا جبهه تشریف داشتند؟

- 6 ماه؛ تا 3 ماه دیگه کارش همین بود.

- بعد تو این 6 ماه مرخصی هم اومدند؟

- یک بار اومد فکر کنم.

- می اومدند مرخصی براتون تعریف می کرد از جبهه؟

- نه. خوب هاش رو تعریف می کرد. بدهاش رو تعریف نمی کرد که ما ... حالا پسر چهارمم می خواست بره. ( لبخند می زنند) اینقدر ناراحت بودیم. گفتیم:تو داری می ری. این پسرمون هم می خواد بره. حالا چیتون میشه .قبول نکردند.

- وصیت نامه دارند؟

-آره دارن. الان پوسیده دادیم مردم همه خوندن( می خندند).

- نمی دونید تو وصیت نامه اش چی نوشته؟

- نه بابا من که سواد ندارم( با لبخند)اصلا دست مردمه. تیکه و پاره شده.

- پس دارید وصیت نامه اش رو؟

- بله.

- حاج خانوم از ظاهرش از لباس پوشیدنش از موهاش برامون تعریف می کنید؟

- همه چی ایشون خوب بود.

- چجوری لباس می پوشید؟

- لباس؛ هر لباسی که ما می خریدیم می پوشید دیگه.

- براش فرقی نداشت؟

- نه. فرقی نداشت.بچه های اون وقت مثل بچه های الان نبودند.

- حاج خانوم برخوردش با همسایه چطور بود؟

- با همسایه ها خب بود.

- خوب بود.

- همسایه هامون همشون خوب بودند. ما هم با همسایه هامون خوب بودیم.دست جمع.

- حاج خانوم از نماز خوندنشون بگید؛ اولین بار که نماز خوندن چندسالشون بود؟

- 15 سالش بود.

- کی یادش داد؟

- پدرش.بالاسرشون بودیم. می گفتیم: نمازت رو بخون الان نمازت غذا میشه, هروقت نبود که دیگه نبود.

- حاج خانوم مسجد هم می رفت؟

- مسجد هم می رفت.

- فقط برای نماز می رفت یا کار دیگه ای هم تو مسجد می کرد؟

- مسجد می رفت.

- آقا محمد رضا مسجد کجا می رفت.

- مسجد صاحب الزمان.

- مسجد کجا؟

- مسجد صاحب الزمان.

- حاج خانوم پایگاه بسیج هم تشریف می بردند؟

- بله.

- حاج خانوم رابطه اش با اهل بیت و امام ها چطور بود؟

- بد نبود. اگر بزرگتر می گفت, خوبند ؛ اون هم می گفت خوبن. یکی دیگه می گفت: مشکل داشت می گفت: مشکل داشت.

- حاج خانوم ازدواج کرده بود؟

- ازدواج که نکرده بود.

- کسی هم براش در نظر نداشتید؟

- نه بابا. این بچه ها اونوقت بچه بودند.

- حاج خانوم از طرف کجا فرستادنش جبهه؟بسیج؟ سپاه؟ کجا؟

- بسیج سپاه کرج.( می خندند).

- حاج خانوم رابطه اش با امام خمینی چطور بود؟ با افکار امام خمینی چطور آشنا شده بودند؟

- خوب بود.

- آخرین دیدارتون رو برامون بگید.

- آخرین دیدار؛

- آخرین دیداری که دیدینش؛ رفت. به شما خبر دادند شهید شده. تعریف کنید برامون.

- آره همین. تعریف چیه؟ گفتن شهید شده.

- از کجا فرستادینش؟ چیکار کردید براش؟ خداحافظیش رو بگید کی بود، کی نبود؟

- بدرقه اش کردیم از میدون کرج. همین.

- حاج خانوم احساسی نداشتید اون موقع که داشتند می رفتند؟ حس نمی کردید آخرین باره که می بینیدشون؟

- من گفتم: خداوند عالم رحم میکنه دیگه. اولی رو برده؛ دومی رو برده, سومی رو نمی بره دیگه. خاطر جمع بودیم شهید نمی شه.

- چندوقت بعد بهتون خبر دادند شهید شدند؟

- بعد از سه ماه خبر دادند. دو- سه تا همراهش شهید شدند. تو مسجد صاحب زمان دور هم نشستند. یکی از گرده کوه، فامیل برادر شوهرم اینا بودند. همون روستا. اینا می خواستن برن گرده کوه، برای بچه او – پسر کدخدا- می خواستن برن اونجا یواشکی اومده بودند به برادر شوهرم گفته بودند پسر حاج نادعلی هم شهید شده.حالا شما نمی خواد برید.برادر هستی. این گفت: خب نمی دونستیم. گفتن: نرو دیگه. یکارش کنید. که صبح اومدند دم خونه گفتن.

- اومدن به شما گفتن که شهید شده.

- بله.

- حاج خانوم پیکرش رو از کجا تحویل گرفتید ؟ از کجا تشیع شد؟

- بنیاد شهید کرج.

- تحویل گرفتید؟

- بله.

- بعد کجا بردینش؛ چطوری شد؟ تعریف می کنید؟

- دیگه همینجور تشیع جنازه کردند تا اینجا. از جلوی خونمون تا گلزار شهدا.

- الان کجا دفن هستند؟

- الان گلزار شهدای چهارصد دستگاه. سه تاشونم پهلوی هم هستند.

- حاج خانوم هر چند وقت یکبار تشریف می برید سر مزارشون؟

- 5 شنبه ها. همه پنجشنبه ها می ریم. من که وقتی نباشم دیگه نیستم. وقتی نیستم دیگه نیستم دیگه.

- حاج خانوم قبل از شهادت مجروح هم شده بودند؟

- نه

- بهتون گفتند که چه اتفاقی افتاده که شهید شده؟

- همینجور گفتن شهید شده.

- یعنی ندید پیکرش رو که کجا اثابت کرده بود؟

- نه... تیر خورده بود به گلوش.

- دیدید آخرین بار پیکرش رو؟

- آخرین بار غش و ضعف بودم. حال نداشتم که ببینم. ( می خندند)

- حاج خانوم؛ صحبتی حرفی از آقا محمد رضا هست که دوست داشته باشید برامون بگید؟

- نه.

- یعنی از اخلاقش، رفتارش چیزی یادتون نیست برامون بگید؟

- اخلاقش خوب بود و رفتارش؛محترمانه بود و خوب بود.

- خاطره خاصی هست تو ذهنتون که دوست داشته باشید برامون بگید؟

- نه.خاطره ای ندارم.

- هیچی از هیچ دورانش؟

- هیچی... یک دفعه ما رفتیم- حسین آباد مهرشهر کشاورزی داشتیم- بچه هام راننده بودند؛به حاجی می گفتند بشین پشت ماشین. می گفت: من اعصابم خورده؛ ماشین می خواد بکشه شما رو همینجا بکشم. دوتا دیگه بچه مردم رو بکشم؟ نمی نشست. محمد رضا رو یادش داد. یادش داد و می نشست. این بنده خدا وقتی ما می رفتیم حسین آباد می نشست پشت ماشینی که خودمون داشتیم. وقتی می اومد از کوچه پس کوچه می اومد که خلوت باشه. این پشت پیراهنش پر آب می شد می شد فشار بدی. از بس این بچه ترسیده بود. بنا بود که راننده اون باشه که قسمت نبود.

- حاج خانوم محل شهادت رو می گید برامون؟

- محل شهادتش شلمچه.

- کدوم عملیات؟

- عملیات کربلای 5

- حاج خانوم سال شهادتشون رو می گید برای ما؟

- سال 1365

- حاج خانوم چندساله بودند که شهید شدند؟

- 17 سالش.فکر کنم رفته بود تو 17 سال.بنده خدا.

- حاج خانوم صحبت خاصی هست که از آقا محمد رضا بخواید برامون تعریف کنید؟

- نه.

- حاج خانوم پندی نصیحتی خودتون داشته باشید بخواهید بگید. توصیه ای .. حرف خاصی

- همین می گم که؛ راضی نیستم که بی حجاب هستند. اصلا می گم, بی حجاب نباشن در خونه ما رد نشن.(می خندند) والا..الان بگی بدشون میاد. نباید بگی. چی بگن؟

- حاج خانوم خاطره مشترکی هم دارید از این سه تا شهید برامون تعریف کنید؟

- نه.

- هیچ خاطره مشترکی؟ اتفاق مشترکی؛ که همزمان باشه.

- نه.

- حاج خانوم زمانی که دو برادر شهید شدند آقا محمد رضا چه حسی داشت؟یادتونه چی می گفت؟ چیکار می کرد؟

- محمد رضا؛ بالاخره بچه ناراحت بود دیگه. حالا اینا بچه بودند.

- چی می گفت از برادرا که رفتن و شهید شدند؟

- برادرا که رفتن؛ ناراحت بود چی بگه؟

- دست شما درد نکنه حاج خانوم.

- سر شما درد نکنه.

- ببخشید اذیتتون کردیم.

کارگردان: مسعود وادی نژاد.

تصویر : اصغر بیات.

مصاحبه: خانوم بیگلری.