شهیدمحمدحسن شمس سریزدی

 

نام پدر: غلام حسین
تاریخ تولد: 15-9-1341 شمسی
محل تولد: البرز - کرج
تاریخ شهادت : 8-2-1362 شمسی
محل شهادت : دهلران
گلزار شهدا: چهارصددستگاه
البرز - کرج

 


 

http://s3.picofile.com/file/8370069976/ce43754b_064e_4db0_88c1_a1ae7b885260.jpg

 

http://s4.picofile.com/file/8370069876/f6951901_72d0_4696_8e45_9d0c3645e2b7.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8370069242/123b7638_f33c_4230_9991_b42da9cc7512.jpg

 

https://s32.picofile.com/file/8482158742/54fc9bb0_02ef_4adf_9666_1385087432f8.jpg

 

https://s32.picofile.com/file/8482158750/b9ab6ee2_9f0e_4400_ad7e_1d95e9e077fd.jpg

 

http://s3.picofile.com/file/8370069226/9acc8d03_38c8_4d8e_9598_0be45755e836.jpg

 

http://s5.picofile.com/file/8370069234/34c7ec85_a149_4d28_a349_70d5f8acf383.jpg

http://s4.picofile.com/file/8370069176/7f69f02e_2566_48c7_b76f_8adb95bfa20e.jpg


http://s9.picofile.com/file/8360569792/%D8%B4%D9%85%D8%B3_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86.jpg

https://s32.picofile.com/file/8482158892/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D9%85%D8%B3_%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C.jpg

 

 

https://s32.picofile.com/file/8482158784/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D9%85%D8%B3_%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C_1_.jpg

 

https://s32.picofile.com/file/8482158792/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D9%85%D8%B3_%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C_1_1.jpg

 

 

https://s32.picofile.com/file/8482158818/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D9%85%D8%B3_%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C_1_2.jpg

 

 

https://s32.picofile.com/file/8482158834/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D9%85%D8%B3_%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C_2_.jpg

 

 

https://s32.picofile.com/file/8482158842/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D9%85%D8%B3_%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C_2_1.jpg

 

 

 

https://s32.picofile.com/file/8482158884/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87_%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D9%85%D8%B3_%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C_4_.JPG

 

زندگینامه:

 محمد حسین شمس سریزدی در سال 1341 در خانواده ای مذهبی، مومن و کارگر چشم به جهان گشود. وی قبل از انقلاب در مدرسه عارف واقع در چهارصد دستگاه تحصیل را شروع کرد.او قبل از انقلاب در زمینه پخش عکس و اعلامیه های امام و تظاهرات شبانه فعالیت داشت. در سال 1355 به خاطر همین فعالیت یک بار توسط مأموران ساواک دستگیر شد و 24 ساعت در بازداشت به سر برد. در شهریور ماه سال 1357 با دوچرخه ای که داشت به تهران می رفت و در تظاهرات هایی که در میدان شهدا و هفت تیر برپا می شد، شرکت می کرد.

او قبل از انقلاب که لشکر زرهی از قزوین به تهران در حال حرکت بود به مدت 48 ساعت در اتوبان کرج در حال آماده باش بود که لشکر قزوین به تهران نرود. در شبی که به فرمان امام خمینی حکومت نظامی شکسته شد و همه مردم به خیابان ها ریختند به طرف شهربانی کرج حرکت کرد. شهید شمس تا زمانی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید به فعالیت های خود ادمه داد. در دوران سازندگی به فرمان امام هر هفته در چهارصد دستگاه کرج همراه مردم به روستاها می رفت و به روستاییان کمک می کرد. فردی مومن و علاقه خاصی به ائمه اطهار داشت و برای والدین، دوستان و آشنایان احترام زیادی قائل می شد.

شهید محمد حسین شمس با شرکت در مراسم های عزاداری امام حسین (علیه السلام) و همچنین برگزاری مراسم زیارت عاشورا، دعای توسل و کمیل با مردم و خانواده خویش همراهی می کرد و در نماز جمعه و جماعت حضور شایانی داشت.

با شروع جنگ تحمیلی در سال 1360 به جبهه رفت و در جبهه از هیچ تلاشی فروگذار نبود. وقتی که در منطقه با مشکلی یا کمبود وسایل روبرو می شدند به ویژه کمبود آمبولانس، به کرج می آمد و به ستاد کمک رسانی نزد آیت الله مدرسی می رفت و از ایشان آمبولانس و وسایل پزشکی تحویل می گرفت و به جبهه برمی گشت. سرانجام این سرباز جان برکف میهن در تاریخ 1362/02/28 در جبهه دهلران  به شهادت رسید و پیکر پاکش با هلی کوپتر به پشت جبهه آورده شد.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

وصیتنامه:

کسانی که در راه من (خدا) جهاد و کوشش می کنند راه های هدایت خود را با آنان نشان خواهم داد.   (قران کریم)

با سلام و درود بر امام زمان (عجل الله فرجه) و نائب بر حقش امام امت، خمینی بت شکن و سلام و درود بر شهیدان انقلاب اسلامی ایران و شهیدان کربلای حسینی تا کربلای ایران و با درود و سلام بر امت شهید پرور و با سلام و درود بر رزمندگان اسلام و اسیران در بند بعث عراق.

خدمت پدر عزیزم سلام عرض می کنم و بعد از عرض سلام، سلامتی شما را از خداوند متعال خواستارم؛ امیدوارم همیشه در راه خدا خدمت کنید و پشتیبان انقلاب اسلامی و امام امت باشید.

خدمت مادر عزیزم سلام عرض می کنم و بعد از عرض سلام، سلامتی شما را که برای من خیلی زحمت و رنج کشیده اید، خواستارم؛ امیدوارم مرا حلال کنید و زینب وار در راه خدا و اسلام کوشش کنید و در همه حال تا آخرین لحظه پایدار، استوار و همیشه به عبادت مشغول باشید و امام عزیز را دعا کنید.

خدمت برادران و خواهران عزیزم از راه دور سلام عرض می کنم؛ امیدوارم این سلام گرم که به واسطه قلم و کاغذ است، بپذیرید. ان شاء الله که مرا حلال خواهید کرد چون برای شما جز زحمت چیزی نداشته ام و نتوانسته ام که به خوبی از عهده آن بر آیم.

خانواده عزیزم! در آینده نزدیک (چند هفته دیگر) حمله ای عظیم خواهیم داشت. این حمله وسعت بسیاری خواهد داشت و امیدوارم این حمله کار ارتش صدام را به پایان برساند

در خاتمه سلام مرا به همه اقوام و آشنایان برسانید و از همه حلالیت بطلبید.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 

شهید محمد حسین شمس به  روایتی دیگر                                                                                                                                                  

اولین برگ از زندگی شهید محمد حسین شمس نیمه آذر ماه سال 1341 رقم خورد. وی در محله چهارصد دستگاه و در خانه ای که بوی ایمان از گوشه گوشه اش به مشام میرسید. از پدری فداکار و مادری مهربان و با خدا که در تربیت اسلامی فرزندانشان از هیچ تلاشی دریغ نکرده بود به دنیا آمد

 شهید محمد حسین شمس فرزند چهارم خانواده بود

از همان دوران کودکی رفتارش با همسالانش فرق داشت فعال و پر تلاش بود

 شهید محمد حسین شمس همیشه در کارهای خانه پیش قدم بود

شهید محمد حسین شمس دوران ابتدایی را در مدرسه عارف چهارصد دستگاه سپری کرد

 شهید محمد حسین شمس انقدر به مسائل فنی علاقه داشت که بدلیل علاقمندی زیادش بعد از دوران ابتدائی وارد کار فنی گردید

او صبحها را در مغازه مکانیکی کار می کرد.

شهید محمد حسین شمس دوران راهنمائی را در مدرسه محمد غزالی بصورت شبانه ادامه داد

شهید محمد حسین شمس جوانی با شهامت و به دلیل ویژگی اخلاقیش یک سرو گردن از همسالان خود بالاتر بود

اهالی محل و دوستان او مجذوب تواضع و فروتنی و آرامشش شده بودند که در وجودش موج میزد.

همزمان با مبارزات مردم غیور مسلمان ایران برای سرنگونی رژیم منحط شاهنشاهی به خیابانها رفت

با وجود سن کمی که داشت درورودی شهر با سایر مبارزان اقدام به جلو گیری از ورود نظامیان برای سرکوبی انقلابیون شد

با شروع جنگ تحمیلی در سال 1359 آرامش وجود او به شور علیه دشمن تبدیل شد

شهید محمد حسین شمس در سال 1360 برای خدمت سربازی به پادگان رفت

شهید محمد حسین شمس بعد از دوره آموزشی در پادگان 21 حمزه عازم جبهه های جنگ گردید

شهید محمد حسین شمس ضمن فعالیت و تلاش مضاعفی که در دوران خدمت سربازی داشت هرگز از مطالعه و تحصیل جدا نشد و در حین خدمت مقدس سربازی نیز به تحصیل در جبهه مشقول بود

وقتی که داشت در جبهه خدمت میکرد به دلیل کمبود تجهیزات  از مسئولین کرج تقاضای کمک کرد .

ایشان از طریق مسجد جامع کرج که مرکز جمع آوری کمک های مردمی به جبهه های جنگ بود با کمک آیت الله مدرسی یک دستگاه آمبولانس تحویل گرفت و عازم منطقۀ جنگی گردید.

شهید محمد حسین شمس قریب 2 سال و دوماه در منطقه جنگی خدمت کرد. و عاقبت در 28/2/62 در منطقۀ دهلران به درجه رفیع شهادت نائل گردید و بسوی معبودش پرکشید.

شهید محمد حسین شمس در گلزار شهدای چهارصد دستگاه به خاک سپرده شد روحش شاد یادش گرامی

**************************************

///////////////////

مصاحبه پدر شهید محمد حسین شمس سریزدی

ج) ما یک پیام میدیم برای امام ، سلام بر امام سلام برخامنه ای دورود بر شهیدان از صدر اسلام تا به حالا و درود بر شهیدان پاک خودمان بنده غلامحسین شمس سریزدی فرزند علی پدر شهید محمد حسین شمس

س) حاج آقا تاریخ تولد شهید را میگویید برایمان ؟

ج) تاریخ تولد خودم ؟

س) تاریخ تولد شهید ؟

ج) هزار و سیصد و چهل و یک

س) کدوم شهر؟

ج) یزد ، مهریزاونجا به دنیا اومده بله

س) شهید چندمین فرزندتان است ؟

ج) سوم ، سوم است

س) حاج آقا زمان تولدشان رایادتانه برایمان تعریف کنید چه حس و حالی داشتین ؟

ج) تولدش بسیار بچه خوبی بود

س) خودتان چه احساسی داشتین ؟

ج) خوب بچه خوبی بود آرام بود به پدر مادر میرسید انقلاب خیلی کمک کرد سه شبانه روز ما بچه را ندیدیم در زمانیکه بود لشکر از همدان حرکت کرده بود اومده بودن جلو ، کارخانه قند اونجا یک درختی بود دومتر اینطوری قطرش بود بعد همه رفتن درخت را شکستن ریختن جلو راه ماشین که کلا اون راه را بند اوردن اینقدر هم آتیش سوزاندن که بعد از سه روز بچه ما پیدا شد اصلا شناخته نمیشد خوب این آتش سیاهش کرده بود بعد از سه شبانه روز که اون راه را بست و اونها شکست خوردن برگشتن اومد خانه ، بعدا موقعی که انقلاب شد همون توی خیابانی که میگن خیابان دکتر بهشتی اون موقع پهلوی بود تمام دیوارها تابلو پهلوی بود تمام را یکی یکی میرفت بالا هرچی تابلو به نام پهلوی بود میکند مینداخت بیرون که هشت متر ارتفاع دیوار بود تمام تابلوهارا میکند و میریخت بیرون می اومد این کار توی انقلابش بود و بچه خوبی بود واقعا بچه خوبی بود برای انقلاب خیلی زحمت کشید جبهه هم که بود تقاضای ماشین کرده بود که به حساب ماشین کم داشتن توی انقلاب این را فرستادن که از اینجا یک ماشین بگیره مسجد جامع کرج ماشین بگیرن و بدن به او که بیاره جبهه کمبود ماشینشان را ماشین را گرفتن آماده کردن که مثلا فرداش بیاد از اینجا ببره خبر آوردن که شهید شده بعد از دو روز خبر اومد که شهید شده و ماشین را دیگه همونجا نگه داشتن به یکی دیگه دادن رفت

س) حاج آقا از بچه گی هایش برایمان بگویید ؟از بچه گی کوچیک که بود ؟

ج) کوچیک که بود خوب بود هیچ اذیتی به پدر مادر نداشت هیچ کار میکرد سرش گرم بود صبح میرفت شب می اومد نه کاری داشت با رفیق کار بکنه نه با کسی اومد ورفت به مادرش میرسید به ما میرسید کارش هم به کار هیچ کس نبود ولی من اینقدر میدونم که توی انقلاب خیلی زحمت کشید ، خیلی خیلی زحمت کشید

س) حاج آقا زمان انقلاب کارهایی که میکرد دستگیر هم شد ؟

ج) نه دستگیر نشد فقط توی راهپیمایی بود از اینجاچرخ سوار شد میدان امام حسین تهران از اینجا با چرخ رفت تا میدان امام حسین اون موقع که بمباران کردن رفت میدان امام حسین با چرخ برگشت

س) حاج آقا از مان مدرسه اش بگویید مدرسه اش را برایمان تعریف کنید ؟

ج) مدرسه بسیار خوب بود اذیت به هیچ بچه ای نمیداد  مدیرش هم خیلی ازش راضی بود مدیر مدرسه خیلی ازش راضی بود و مشکلی نداشتن

س) کجا درس میخواند ؟

ج) چهارصد دستگاه ابن سینا ، یک مدرسه داشتیم چهارصد دستگاه ابن سینااونجا درس میخواند

س) چند کلاس درس خواند ؟

ج) تا شش بیشتر نخواند

س) چرا دیگه ادامه نداد ؟

ج) حالا دیگه بچه ها یکی ادامه میده یکی ادامه نمیده ما خیلی بهش چیز کرده بودیم که مدرسه میری برو اون موقع مثل حالا اینقدر گرانی نبود که قبول نکرد دیگه نرفت

س) حاج آقا تعریف میکنید چه اتفاقی افتاد از یزد اومدین کرج ؟

ج) ما اون موقع که اومدیم کرج هنوز زن و بچه نداشتیم دوازده سیزده سالمان بود بعد از سیزده سال یک مدتی سرکار بنایی بودم بعد از کار بنایی رفتم توی شرکت چای جهان حاج آقا حالیش میشه رفتیم چای جهان وشش سال چای جهان میکردم بعد از شش سال انتقال دادن کارخانه جهان چیت بود گفتن باید برین اونجا کار کنید چون جفتش مال یکی بود بعد هم تقریبا نوزده سال بیست سال توی این کارخانه کارکردم بعد از بیست سال مریض شدم و رفتم دکتر ، دکتر قانونی من را از کار افتاده کردن اول انقلاب بود سی و پنج ساله که من بازنشسته هستم از کارخانه حقوق میگیرم

س) حاج آقا گفتین که آقا محمد حسین یزد به دنیا اومد درسته ؟

ج) نه همینجا تمامش اینجا به دنیا اومدن هیچ کدومش یزد به دنیا نیامدن تازه اون موقع که من اومدم اینجادوازده سیزده ساله بودم تهران ازدواج کردم

س) خانه به دنیا اومد یا بیمارستان ؟میگم آقا محمد حسین خانه به دنیا اومد یا بیمارستان ؟

ج) بیمارستان

س) کدوم بیمارستان ؟

ج) بیمارستان کمالی به دنیا اومد

س) حاج آقا یادتانه وقتی به دنیا اومد گفتن بچه تان پسره چه احساسی داشتی ؟

ج) اون موقع اینطور نبود که بگه خوبه یا بده ، خوب بود حالا یکی دختر بیاره یک جوریه ، یکی پسر بیاره یک جوریه هرکسی فرق میکنه اینطوری بودش

س) حاج آقا از نوجوانیهاش برایمان تعریف میکنید ؟

ج) بله ؟

س) از نوجوانیهاش برایمان تعریف کنید ؟

ج) از خودم ؟

س) نه از نوجوانیهای آقا محمد حسین برایمان تعریف کنید ؟

ج) نوجوانی اش هم بالاخره همش خوب بود یک قدم بد نمیرفت همش خوب بود

س) وقتهای بیکاریش را که مدرسه نمیرفت چکار میکرد ؟به جز کارخانه

ج) رفت سر کار ، رفت آپاراتی سر چهارصد دستگاه حسین آقای صالحی چهار پنج سال اونجا بود ، بعد از چهار پنج سال رفت سربازی و اینقدر میشناسی شما حسین آقا را اینقدر این بچه را میخواست هنوز بعد از سی و پنج سال عکسش هنوز توی مغازه اش است برنداشته اینقدر دوستش داشت کلید مغازه پسرش را بیرون کرد ولی اون را جای پسرش گذاشت اطمینان داشت بهش خرج و دخل و دکان و همه چی دستش بود بعدش که سربازی شد ولش کرد و رفت برای سربازی و این برنامه پیش آمد کرد

س) حاج آقا تفریحش چی بود؟

ج) بله ؟

س) حسین آقا تفریحش چی بود ؟

ج) تفریح هیچ گونه تفریح نمیرفت فقط همین دور و بر محل چهارصد دستگاه اون موقع پارک نبود که الان چهارصد دستگاه پارکه اینور پارکه اون موقع پارک هم نبود همین دور وبرا خانه خودمان با بچه ها هیچ کجا  راه دوری بره نبود

س) حاج آقا از دوستاش برایمان میگویید ؟

ج) دوستاش یک دانه دوست نداشت ، یک دانه دوست که بگم با فلانی رفیق بود هیچی هرجا میخواست بره خودش تک میرفت تک می اومد خودش را نمیگرفت ، الان میبینی بعضی ها خودشان را میگیرن ولی اون با هیچ کس رفیق نبود که بگه یکی دوست داشته باشه آشنا داشته باشه و همسایه ها اینقدر دوستش داشتن که به خدا خیلی این بچه را دوست داشتن

س) چرا ؟

ج) دوستش داشتن همسایه مان

س) خوب چرا دوستش داشتن ؟

ج) چون بچه خوبی بود دوستش داشتن

س) خوبی هاش چی بود ؟ کارهای خوبی که میگین انجام میداد چی بود؟

ج) کارهاش را ؟

س) خوبی هاش میگین چه کار میکرد خوب بوده ؟

ج) اپاراتی بود مال ماشین پنچره گیری میکرد

س) درآمدش چطور بود ؟

ج) درآمد کی ؟

س) درآمد شهید چطور بود ؟

ج) اونجا که کار میکرد یک مقداری حقوق بهش میدادن که توی جیبش خالی نباشه ، اون پولی که میگیره به ما بده نه به قدر خودش کار میکرد و خودش میخورد

س) یعنی در آمدش چطور بود ؟

ج) درآمدش همون مغازه بود ، درآمد دیگه ای نداشت  در همون مغازه کار میکرد یک مقداری هم حقوق میگرفت

س) بعد حقوق را چکار میکرد ؟ حقوق را به شما میداد ؟

ج) پولی نبود اون موقع مثلا در ماه پنج تومن شش تومن ده تومن پانزده تومن حقوقش اگر یک انعامی بهش میدادن ما کاری هم به پولش نداشتیم

س) حاج آقا مسافرت شهرهای زیارتی برده بودینش ؟

ج) بله

س) کجا؟

ج) مشهد فقط مشهد سه چهار دوره مشهد برده بودمش

س) یادتانه خاطره ای تعریف کنید از اون مشهد رفتن ها ؟ میگم خاطره ای یادتانه از مشهد رفتنها برایمان تعریف کنید؟

ج) مشهد هم میرفتیم خوب بچه همراهمان بود می اومد هیچ اذیتی نداشت همش احترام خالی بود بچه نبود که چیز بکنه احترام قائل بود و

س) حاج آقا از اخلاقهاش میگین توی خانه ؟

ج) بسیار خوب بد اخلاق نبود بسیار اخلاق خوبی داشت یک دفعه به من به مادرش به برادرش به خواهرش چیز نمیکرد هیچ با احترام یک کاری هم داشتیم بهش میگفتیم آنی انجام میداد میگفتیم یک چیزی بگیر یا این کار را بکن انجام میداد نمی گفت نه

س) پیش اومده بود عصبانی بشه دعوا کنه ؟

ج) نه قدر عصبانی نبود ، من خودم عصبانیتم بیتشر است اون عصبانی نبود

س) حاج آقا اهل ورزش بود ؟

ج) اهل ورزش یک کمی ورزش میکرد توی مدرسه

س) یعنی ورزش خاصی انجام نمیداد؟

ج) نه

س) اهل فیلم چی ؟ فیلم نگاه کنه ؟

ج) فیلم نگاه میکرد تلویزیون بود نگاه میکرد ولی تلویزیون مثل حالا نبود ساده بود

س) حاج آقا ارتباطش با اقوام و فامیل چطور بود ؟

ج) خوب بود

س) خوب بود یعنی چکارمیکرد ؟

ج) یعنی میرفت اونها می اومدن این میرفت خانه شان همه خوب بودن

س) حاج آقا از اخلاقهایی که داشت میگین خوب بود ، اخلاقش میگین خوب بود درسته ، از اخلاقهای خوبش شما کدومش را بیشتر از همه دوست داشتین ؟

ج) خوب بود خوبه خوب هیچ بد اخلاقی نمیکرد هر موقع کاری داشتیم آماده بود

س) حاج آقا اتفاقی هم افتاده بود که نصیحتش بکنید ؟

ج) نه تا اون زمانی که بود اتفاق نیافتاده بود

س) که نصیحتش کنید ؟

ج) نه هیچی

س) حاج آقا از ظاهرش لباس پوشیدنش برایمان میگویید ؟

ج) لباس هم اگر میخواست لباس بپوشه لباس تمیز می پوشید خودش را زیبا میکرد خوب بود سر و ضعش خوب بود کهنه تن نمیکرد هر کجا میخواست بره آبرومند میرفت خوب بود

س) حاج آقا اهل شوخی خنده بود توی خانه ؟

ج) هیچ با هیچ کس شوخی نمیکرد تا اونجا که من دیدم با کسی شوخی نمیکرد

س) حاج آقا اگر میدید کسی حجابش را رعایت نمیکنه چه برخوردی میکرد با طرف؟

ج) البته خیلی کم اتفاق می افتاد که بگیم نکنه ولی در عین حال اگر گفتیم کار را انجام بده چرا نکردی توش نبود با زبان خوش

س) اگر میدید خانومی حجابش را رعایت نمیکنه بد حجابه چه برخوردی با اون خانم میکرد ؟

ج) فوقش یک چیزی بهش میگفت یا  دعواش میکرد یا مثلا یک برخوردی باهاش میکرده دلخورش نمیکرد

س) حاج آقا اولین باریکه نماز خواند ، اولین باریکه نماز خواند چند سالش بود ؟

ج) حدودا دوازده سیزده سالش بود پانزده سال نماز خواندن را شروع کرد

س) کی یادش داد ؟نماز خواندن را کی یادش داد ؟

ج) نماز خواندن که خوب خودش میخواند من خودم کسی یادم نداد خودم یاد گرفتم خانومم کسی یادش نداد که خودش یاد گرفته بچه هم فرق نمیکنه توی مدرسه بهش نماز بخوانه یادش بدن نه خودش من خودم مدرسه اصلا نرفتم توجه کردی ولی سواد به قدری که بخوانم و بنویسم خودم سواد دارم یک روز هم مدرسه نرفتم اصلا نرفتم خودم برای خودم یاد گرفتم یک کتاب داشتم اون کتاب را ج) برمیداشتم میگفتم این چی چی نوشته میگفت میگفت اون را تکرار میکردم تا یاد گرفتم مدرسه هم نرفتم حالا کتاب میخوانم البته نوشتن به قدری که خودم اسم خودم را بنویسم بلدم ولی خواندنم از نوشتنم بهتر است

س) حاج آقا ، آقا محمد حسین مسجد هم میرفت ؟

ج) مسجد بله میرفت

س) فقط میرفت نماز ؟

ج) نماز میرفت ختم میرفت یک جایی تشیع جنازه بود میرفت یک کسی کار داشت انجام میداد

س) یعنی تو فعالیتهایی که توی مسجد انجام میدادن شرکت میکرد ؟

ج) البته توی مسجد فعالیتی نداشت چون مسجد خودشان بودن مسجد فعالیت دیگه ای نداشت این کار را بکنه اون کار را بکنه

س) حاج آقا پایگاه بسیج میرفت ؟

ج) بله ؟

س) پایگاه بسیج میرفت ؟

ج) خیلی کم اون موقع مثل حالا نبود

س) حاج آقا اگر آقا محمد حسین میدید کسی نشسته داره غیبت میکنه چه برخوردی میکرد با طرف؟

ج) اولا که غیبت نمیکرد اگرم میکرد میگفتیم حسین این حرف را نزن غیبت را نکن

س) حاج آقا ازدواج کرده بودن ؟

ج) نه ازدواج نکرده بودن

س) کسی را هم براش درنظر نگرفته بودین ؟

ج) نه ازدواج نکرده بود

س) حاج آقا ، آقا محمد حسین وقتی میدید چند نفر نشسته اند دارن غیبت میکنند آقا محمد حسین چه برخوردی با اونها داشت ؟

ج) اون البته نمیرفت توی جلسه ای که توش غیبت باشه یکی میره توی جلسه میشینه غیبت میکنه ولی نمیگفت توچرا غیبت میکنی نمیرفت توی اون کارها شرکت نمیکرد اون موقع مثل حالا نبود که همه جا برن و همه کاری بکنن اون موقع همه چی ساده بود

س) حاج آقا اولین باریکه رفت جبهه چند سالش بود ؟

ج) جبهه سال چهل بود نه سال شصت و یک بود رفت جبهه

س) چند سالش بود ؟

ج) نوزده سال بیست سال

س) از طرف کجا رفت ؟

ج) از سربازی رفت ، سربازی بود ولی توی سربازی که بود هرچی بگی توی سربازی فعالیت میکرد شاید باور نکنی

س) تعریف میکنی از اون فعالیتهاش توی سربازی ؟

ج) هر کاری داشت انجام میداد یک دفعه ماشین چپ شد ولی خوب الحمدالله هیچیش نشد بمباران کرده بودن این چرخ ماشین رفته بود توی خاک فرو ولی بازم ماشین را آورده بودن بیرون و هیچ مشکلی براشان پیش نیامد

س) حاج آقا وقتی اومد گفت میخوام برم جبهه چه عکس العملی نشان دادی شما ؟

ج) گفتم برو دستش را بگیرم بگم نرو این کاریه که همه باید برن من گفتم برو می اومد چهار روز پنج روز اینجا که می اومد باور نمیکنی زود میخواست برگرده سه روز نمیشد ، پنج روز مرخصی میگرفت سه روز اینجا نبود زود برمیگشت علاقه به جبهه خیلی داشت حالا بعضی ها میترسن الان توی جبهه بچه دوازده ساله هست که شهید شده خوب علاقه داشته به اون شهید بشه اینم علاقه داشته

س) حاج آقا وقتی می اومد مرخصی از جبهه برایتان تعریف میکرد ؟

ج) از جبهه بعضی تعریف ها میکرد مثلا جبهه اینطوریه اونطوری کشته میشن اینطوری میجنگن ، اونطوری حمله میکنند اونها را تعریف میکرد

س) حاج آقا تعریف خاصی هم کرده که توی ذهن شما مانده باشه ؟

ج) نه نکرده

س) نمیگفت ، فقط میگفت راننده ام اونجا نمیگفت ؟

ج) نه نمیگفت

س) حاج آقا از جبهه برایتان نامه هم فرستاد ؟ نامه فرستاد از جبهه؟

ج) نامه ، میفرستاد ، نامه نوشته بود که هرچی شما خواستین توی نماز گفته بود فقط نماز بخوانید هنوز نامه اش را بعد از سی و پنج سال داشته ام مخصوص همین نماز و طاعت و اطاعت خدا میکرد خوب بود

س) حاج آقا وصیت نامه هم داره ؟

ج) وصیت نامه داشت ولی گم کردیم

س) چی نوشته بود ؟

ج) نمیدونم ، سی و پنج ساله آدم یادش نمیمانه که

س) حاج آقا کلا چه مدت توی جبهه بود چند وقت شد جبهه ماندنش ؟

ج) جبهه

س) کلا؟

ج) سه چهار ماه مانده بود یک سربازیش سه ماه دیگه مانده بود که سربازیش تمام بشه یعنی یکسال و نه ماه توی جبهه بود سه ماه دیگه مانده بود که سربازیش تمام بشه که دیگه اینطوری شد

س) حاج آقا آخرین دیدارتان را برایمان میگویید ؟آخرین باریکه اومد مرخصی رفت و گفتن شهید شده ؟

ج) آخرین باریکه اومد اینجا خیلی عجله داشت بره گفتم بابا دوروز سه روز صبر کن دیدنی کن گفت نه میخوام برم رفت و چهار روز پنج روز شد رفت ما همیشه میرفت آش می پختیم ، آش پشت پا می پزن اینجا هر دفعه که میرفت آش پشت پاهی میپختیم ولی اینبار که اومد آش نپختیم ،آش نپختیم و بعد که شهید شد مادرش غصه میخورد که چرا آش نپختم این آخرین بار بود که وداع کرد و رفت

س) خوب از اون وداع و خداحافظی تعریف میکنید برایمان ؟

ج) خدا حافظی کرد و رفت

س) چطوری خدا حافظی کرد ؟

ج) گفت خدا حافظ همین دیگه نگفت من میرم شهید میشم برمیگردم میام همین خدا حافظی کرد و مارا بوسید و مادرش را بوسید و رفت

س) وقتی که رفت چند وقت بعدش بهتان خبر دادن شهیدشده ؟

ج) یک ماه دوماه بیشتر نشد یک ماه دوماه بیشتر نشد

س) کی اومد بهتان خبر داد که شهید شده ؟

ج) خداش بیامرزه آقای مدرسی همسایه مان بود یکی آقای خطیبی که پسرش شهید شده یکی آقای خطیبی بود با آقای محمد  مدرسی این سه نفر رفتن خانه مدرسی بعد به من زنگ زدن که بیا اینجا ما کارت داریم وقتی رفتم اونجا پام را گذاشتم توی خانه خودم فهمیدم که به اصطلاح یک برنامه ای هست رفتم اونجا آقای خطیبی گفت حسین آقا شهید شده بعد تا دوروز سه روز جنازه نیامد بعد از دو سه روز جنازه را آوردن طالقان و بعد اینجا تحویل گرفتیم و تمام شد رفت این سفر آخریش است که اومد ورفت

س) حاج آقامراسم تشیع و تدفینش کجا تحویل کرفتین کجا به خاک سپردین چه اتفاقی افتاد تعریف میکنید ؟

ج) جایی نرفت که با من صحبت بکنه مثلا بگم من رفتم اینکار رو کردم اونکار را کردم این صحبتها نبود

س) حاج آقا مراسم خاکسپاریش را برایمان تعریف میکنید ؟

ج) خاکسپاریش من وقتی جنازه را آوردم ما رفتیم اونجا جنازه و فقط تیر خورده بود اینجاش (با دست ش کنار سرش را نشان میدهد) این بچه را که میدیدی معلوم نبود که بچه مرده هیچی تازه و خوش صورت بعد ما یک جنازه آوردن و آوردن مسجد جامع اینجا از مسجد جامع تشیع کردیم اومدیم توی میدان شهدا اونجا هم آقای مدرسی بودن نماز خواندن  تمام شد مراسم نماز از اونجا جنازه را برداشتن روی دوش رفتن تا چهارصد دستگاه اونجا نماز خواندن و خاکسپاری شد

س) حاج آقا مزارشان کجاست ؟ مزارش کجاست

ج) گلزار شهدای چهارصد دستگاه

س) کرج ،

ج) شهیدا جداست

س) حاج آقا هر چند وقت یکبار میرین سرمزارش ؟

ج) ما راستش را بگم بهتر شاید سه ماه چهار ماه نتوانم برم اون مادرش پاش فلج است دستش فلج است اصلا نمی توانه راه بره یک ماشین میخواد اینجا سوارش کنه اونجاهم سوارش کنه من خودم مریضم پام درد میکنه دوماه شاید بشه نرفته باشم ، دوماه بود نرفته بودم این جمعه رفتم یک سری رفتیم پنج دقیقه وایسادیم خیلی کم نمی توانیم پام درد میاد

س) حاج آقا محل شهادتش را میدانید کجاست ؟

ج) دهلران محل شهادت

س) توی عملیات شهید شدن ؟

ج) نه اون نگهبان بود توی نگهبانی شهیدش کردن گفتم ماشین سوار شده ماشین چپ کرده یک دونفر شهید شدن ولی اون چیزیش نشده بود بعد نگهبان بود توی نگهبانی شهیدش کردن الانم دوست و دشمن زیاده توی نگهبانی شهیدش کردن

س) حاج آقا قبل از شهادت توی اون مدتی که توی جبهه بود مجروح هم شده بود ؟

ج) نه مجروح نشده بود همین یک ضربه آخر خورده بود

س) قبلش هم اصلا مجروح نشده بود ؟

ج) نه هیچ جا چیز نکرده بود همون یک دفعه بود

س) حاج آقا برایتان تعریف کردن دقیقا چه اتفاقی افتاده شهید شده ؟

ج) اونا توی پرونده اش نوشته بود توی پرونده به حساب می نویسن دیگه اون را نوشته بودکه ما نتوانستیم بخوانیم

س) کسی هم برایتان تعریف نکرد ؟

ج) نه دیگه

س) حاج آقا با افکار امام خمینی چطوری آشنا شد ؟

ج) خوب بود توی همون انقلاب دیگه مااول امام خمینی را نمی شناختیم که هیچ کس نمی شناخت بعد از اینکه خدا رحمت کنه انقلاب کردن  ما از اونجا امام خمینی را شناختیم بعد اونم شناخت  وپیرو امام شد و ما خودمان پیرو امام هستن ، بچه هام همه پیرو امام هستن هیچ کد وم چیزی نداریم

س) حاج آقا به جز آقا محمد حسین کس دیگه ای توی فایمل اقوام دوست شهید دراین ؟

ج) بله دوتاش از قم داریم پسر دختر خاله هام

س) اسمهایشان را بگویید ؟

ج) یکیش علی بود یکیش هم حسین بود اون دوتا قم شهید شدن فایملیشان یادم نیست تهران نه حالا هستن ولی اونطور که فامیل نزدیک باشه به غیر از اینا نداشتیم

س) جانباز چی ؟

ج) جانباز هم نه

س) آزاده ؟

ج) نه اونم نه

س) حاج آقا صحبتی نصیحتی اگر چیزی دارید بفرمایید ؟

ج) صحبت از اون

س) از اون ؟

ج) والا ما صحبتی نداریم حاج خانم اولا بلد نیستیم تعریف کنیم بعد هم شاید اشتباه بکنیم شاید نتوانیم جواب گو باشیم

س) راحت باشین هرچی دوست دراین بگویید مشکلی نیست ؟

ج) باشه ،

س) اگر صحبتی دارین بفرمایید ؟

ج) نه صحبتی نداریم بیشتر از این مزاحم نمیشیم مزاحم شما و حاج آقا شدیم گرما و زحمت کشیدین خدا انشالا روح همه شان را شادکنه خدا انشالا سایه شما را از سر ما کم نکنه بسیار زحمت کشیدین

کارگردان: مسعود والی نژاد

 تصویر : اصغر بیات

مصاحبه : مینا بیگلری

اداره کل بنیاد شهید وامور ایثار گران استان البرز شهرستان کرج