شهیدمحمود زارع بنادکوکی
نام پدر: حسین
تاریخ تولد: 5-7-1340 شمسی
محل تولد: کرج
تاریخ جراحت:1364/11/22
عملیات والفجر8
تاریخ شهادت : 12-10-1370 شمسی
گلزار شهدا: چهارصددستگاه
البرز - کرج
 
نوید شاهد کرج:
 جانباز شهید محمود زارع بنادکوکی یکی از این رهروان راستین بود از خیل رهروانی که پس از چند سال همچنان نمازهای عاشقانه اش، راز و نیاز و نیایش های شب هنگامش بر خاک های گرم جنوب و کوههای یخ زده غرب به همراه ایثارگری ها و شجاعت های مردانه اش در عملیات های بدون بازگشت گروه القارعه طنین انداز گوش عاشقان و همسنگران است.

 

 

 

شهید جانباز محمود زارع در سال 1340 در یک خانواده مذهبی چشم به دنیا گشود و از نخستین روزهای شکل گیری انقلاب به همراه برادر شهیدش (کاظم) در تمامی صحنه ها و میادین مبارزاتی حضوری فعال داشت و با درکی صحیح و تیزهوشی خاصی همواره خار چشم کج اندیشان بود.

او از نخستین گروه هایی بود که به منظور جهاد و مقابله با ضد انقلاب داخلی به طور داوطلب عازم کردستان گردید و با آغاز جنگ تحمیلی در کنار برادرش کاظم به جنگ با دژخیمان بعثی پرداخت.در آبان ماه 61 پس از دو سال جهاد بی امان هنگامی که کاظم در یک عملیات نفوذی در شهر مندلی عراق به فیض شهادت نائل گشت ، محمود نیز در ارتفاعات الله اکبر مشغول جهاد با متجاوزین بعثی بود و پس از این که تلاش های بی وقفه اش جهت یافتن پیکر مطهر برادر در منطقه مندلی به جایی نرسید با دلی پر درد خبر شهادت جانگذار کاظم را به خانواده رساند .
محمود که خود از خانواده معظم شهدا بود و به عنوان یکی از بسیجیان قهرمان لشکر ده حضرت سید الشهدا(ع) در طول شش سال در خطوط مقدم جبهه حضوری مستمر و فعال داشت و با شرکت در اغلب عملیات: ازجمله والفجرمقدماتی،والفجریک،والفجردو ،والفجرسه،خیبر،رمضان،بیش از 6 بار از نواحی مختلف سر، گردن، حنجره،پهلو،شکم،دست و کتف راست مجروح گردید و سرانجام در عملیات پیروزمندانه والفجر هشت در حالی که مسئولیت هدایت گردان همیشه پیروز حضرت علی اکبر (س) را عهده‌دار بود از نواحی شکم ،کمر و پاها بشدت مجروح و ضایعه نخاعی گردید. 
عارضه نخاعی شدن او درد ناشناخته و جانکاهی بود که تا هنگام شهادت لحظه ای او را رها نکرد. شهید محمود پس از مجروحیت با توجه به تحمل انواع جراحات وارده و درد جانکاه نخاعی در صحنه‌های اجتماعی سیاسی حضوری مؤثر داشت و در مسئولیت‌های احداث ستاد مقر تبوک لشگر ده سید الشهدا (ع)، معاونت بسیج مرکزی سپاه ناحیه کرج ، معاونت و سرپرست بهداشت و درمان بنیاد جانبازان کرج انجام وظیفه نمود.
شهید محمود پس از انجام چندین عمل جراحی در داخل و خارج کشور و تحمل انواع دردها و رنج هایی که قلم قادر به توصیف آن نیست ، دردی که در طول هفت سال حتی دمی او را آسوده نگذاشت و این شهید بزرگوار با روحیه ای مقاوم و استوار و با صبر و سکوت آن درد مزمن را تحمل می کرد به گونه ای که درد را نیز شرمنده می ساخت و سرانجام در شامگاه پنجشنبه دوازدهم دی ماه 1370 به خیل شهیدان پیوست و روح پاکش فارغ از آن درد جانکاه و جسم پژمرده و تب دار به دیدار معبود شتافت. 
طی هفت سال مجروحیت همواره با ذکر خدا و توسل به ائمه اطهار (ع) با صبر و استقامت آن دردهای جانکاه و طاقت فرسا را تحمل نمود و همانند شمع به پای نهال انقلاب ذوب گردید. او با روحیه ای وصف ناپذیر همیشه راضی بود به رضای دولت یار ،او همیشه سنگ صبور عزیزان جانباز بود و این عزیزان را به استقامت و شکیبایی دعوت می‌نمود.  یاد او و برادر شهیدش را گرامی می داریم.

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
از زبان مادر شهید محمود زارع:
اوایل که رفته بود جبهه، تارهای صوتی‎اش قطع شد. وقتی به ما خبر دادند و رفتیم بیمارستان، دیدیم نمی‎تواند حرف بزند. دکترها گفتند ببریدش خانه، کمی استراحت کند، بعد بیاوریدش برای عمل. در خانه یک دفتر و خودکار کنارش بود تا هر کاری دارد توی آن بنویسد، چون نمی‎توانست حرف بزند. وقتی می‎ایستاد برای نماز، گریه‎ام می‎گرفت.
پنج شش روز که گذشت، مثل بچه‎ای که تازه زبان باز کرده باشد، شروع کرد به حرف زدن! بردیمش بیمارستان. دکتر گفت: جوان! تو شفا گرفته‎ای! دیگر نیازی به عمل نیست.
* * *
دوباره رفت جبهه. این بار لگنش شکست. در بیمارستان، پاهایش را آویزان کرده بودند. مدتی طول کشید تا خوب شد.
به پدرش گفتم برایش زن بگیریم بلکه دیگر به جبهه نرود.
ازدواج کرد. بچه‎اش که به دنیا آمد دوباره راهی جبهه شد. گفتم محمود! جنگ که تمام نمی‌شود، بگذار زنت رو به راه شود بعد برو. گفت: «نه مادر! باید بروم.»
* * *
دوباره مجروح شد. این بار قلب محمود آسیب دیده بود. همراه برادرش راهی انگلستان شد. آنجا قلبش را عمل کردند، برایش دریچه‎های مصنوعی گذاشتند و سفارش کردند که به خودش فشار نیاورد، ولی گوش نمی‎کرد.
سرما که به او می‎خورد، تمام بدنش عفونت می‎کرد. دوباره به انگلستان رفت ولی گفتند دیگر کاری نمی‎توانیم برایت بکنیم. گاهی در نماز، از شدت درد، مچاله می‎شد و پاهایش را می‎زد به پیشانی‎اش.
خیلی سختی می‎کشید ولی دم نمی‎زد. می‎گفتم: «مادر! کجات درد می‎کنه؟…» می‎گفت: «مادر! من هیچی‎م نیست.»
 
فعالیت‌ها و خدمات عارف متقی سردار سپاه اسلام شهید محمود زارع:
 
الف: دوران انقلاب
دانش آموز هنرستان فنی شهرستان کرج بوده و از بدو مبارزات و شکل گیری تظاهرات دانش آموزی شهرستان نقش فعال و موثری داشت.
در این رابطه نیز چند بار آسیب و جراحت برداشت ازجمله در تسخیر و سقوط شهربانی مرکزی و ساواک شهرستان مذکور در سال ۵۷
 
ب: در سال ۵۹ همزمان با شروع قائله کردستان،
داوطلبانه عازم منطقه کردستان و جبهه نبرد گردید که این حضور به طور مستمر و پیوسته تا سال ۱۳۶۱ به صورت بسیجی ادامه داشت.
 
ج: از سال ۱۳۶۱ به عضویت رسمی سپاه پاسداران کرج درامد و از آن پس نیز ضمن عهده دار شدن مسئولیت های مختلف، همواره در صحنه های نبرد جنگ تحمیلی حضوری فعال و موثر داشت.
 
د: در عملیات های پاکسازی مناطق مرزی کردستان،
بازی دراز، الله اکبر، بازی ولایت فقیه، خیبر، رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر ۱ و ۲ ، بیت المقدس و والفجر۸ در خطوط مقدم شرکت داشت و بیش از ۶ بار از نواحی سر و گردن و دست و کتف و شکم و پاها و ستون فقرات مجروح و نهایتا دچار ضایعه نخاعی گردید.
 
هـ: مسئولیت های دوران دفاع مقدس:
۱: واحد جذب نیرو شهرستان سال ۶۲
۲: مسئولیت مدیریت داخلی سپاه پاسداران سال ۶۳
۳: مسئول ستاد ناحیه ۱۰ بسیج کرج به مدت یک و نیم سال، ۶۴
۴: معاون واحد بسیج سپاه ناحیه کرج به مدت یک سال، ۶۶
۵: معاون فرمانده گردان علی اکبر در عملیات والفجر ۸ – ام الرصاص، سال ۶۴
۶: مسئول احداث و سازماندهی مقر تبوک لشکر ۱۰ سیدالشهدا علیه السلام، به مدت یک سال، ۶۶
۷: مسئول و سرپرست واحد بهداشت و درمان بهداری جانبازان کرج به مدت یک و نیم سال
https://s33.picofile.com/file/8483046792/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B5_%DB%B0%DB%B2_%DB%B2%DB%B2_%DB%B2%DB%B0_%DB%B1%DB%B7_%DB%B1%DB%B7.jpg
https://s33.picofile.com/file/8483046800/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9_%D8%A8%D9%86%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%88%DA%A9%DB%8C_1_.jpg
 
https://s33.picofile.com/file/8483046818/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9_%D8%A8%D9%86%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%88%DA%A9%DB%8C_2_.jpg
 
https://s33.picofile.com/file/8483046834/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9_%D8%A8%D9%86%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%88%DA%A9%DB%8C_3_.jpg
 
https://s33.picofile.com/file/8483046842/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9_%D8%A8%D9%86%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%88%DA%A9%DB%8C_4_.jpg
 
 
 https://s33.picofile.com/file/8483046850/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9_%D8%A8%D9%86%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%88%DA%A9%DB%8C_5_.jpg

مصاحبه با مادر شهید محمود زارع بناد کوکی

- مروارید منتخب مادر شهیدان  محمود زارع  و  کاظم زارع

 1-حاج خانم چندتا فرزند دارید ؟

-چندتا دو تا که شهید شدن پنج تا هم دارم دوتا هم که دختر دارم هفت تا

2-با شهید ها نه تا

-با شهید ها نه تا دو تا شهید شده الان

3-خوب حاج خانم آقا محمود چندمین فرزندتون هستن ؟

-آقا محمود پنجمی

4-حاج خانم سال تولد آقا محمود را می گید ؟

-هزارو سیصد و چهل

5-حاج خانم زمان تولدتشون یادتون هست ؟

-نه من آنها را سواد خوب ندارم حاج خانم بی سوادم

6-خوب کدوم شهر به دنیا آمد آقا محمود ؟

-آقا محمود بنات کوک

7-مال کجاست ؟

-بنات کوک

8-می دونم مال کدام شهر است ؟

-می گم که بنات کوک نزدیک شهر یزد و تفت است

9-حاج خانم بیمارستان به دنیا آمد یا خونه ؟

-نه این رفت جبهه

10-نه می گم به دنیا آمد بیمارستان بود یا خونه ؟

-نه اونوقت بیمارستان نبود زائو های زنانه بودن تو خونه نه اونوقت نه بیمارستان بود و نه دکتر بود هیچی نبود بعد اونجایی که ما بودیم هیچی نبود فقط ماما زن ها بودن بیمارستان هم نبود

11-حاج خانم الان چند سالتون است خودتون ؟

-هشتاد و چهار سال

12-حاج خانم از دورا بچه گیش برامون چیزی یادتون هست تعریف کنید دوران خردسالی پنچ شش هفت سالگی ؟

-بچه های خوبی بودن بد نبودن همش می رفتن بسیج همراه بسیج بودن دیگه محمودمون که رفت جبهه یکبار پاش تو برف فرو رفته بود یکبار تارهای صوتیش قطع شد پنج تا دکتر کمیسیون کرده بودن بیمارستان خاتم النبیاء گفتن ببرید خونه دوازده روز یه خرده روحیه اش تازه بشه بیاورید وقتی آوردیمش خونه این هر کی می آمد نمی تونست صحبت کنه قلم و کاغذ بر می داشت می نوشت من به شما می پرسیدم مثلا حالا چی گفته به من نمی تونه حرف بزنه مثلا شما با من صحبت می کردید  دوباره هیچی بعد هنوز می ایستاد نماز می خوند می گفتم خدایا این که نمی تونه حرف بزنه چطور نماز می خونه وقت آورده هیچی هنوز دوازده روز نشده بود بچه یهو زبان باز کرد زبان درآورد و بردیم همون بیمارستان خاتم النبیاء وقتی بردیم  دکترها گفتن جوان تو هر کی می خواست شفات بده داده شفاء دادن و هیچی  و خوب شد دوباره رفت جبهه نمی دونم حالا چقدر وقت شد نخاع قطع نخاع شد آمدن آوردن دوباره بردن خارج و هیچی نشد علاج نشد هفت سال هم روی چرخ بود باید بغلش کنیم بندازیم تو ماشین بغلش کنیم پایینش بیاوریم  هفت سال رو چرخ بود یه وقت اینطور می کرد من می گفتم مادر پات درد می کنه می دید من ناراحت می شم یه خرده سید هستم و دل سبک می گفت نه پام درد نمی کنه همینجوری اینطور می کنم اینو می گفت که مثلا من ناراحت نشوم هفت سال رو چرخ بود بعد از هفت سال هم دیگه شهید شده دیگه دیگه رفت

13-حاج خانم یعنی قبل از شهادت دوبار مجروح شدن آقا محمود ؟

-سه بار

14-سه بار

-یک بار پاش که تو برف بود اینجور یک بار هم رگ های سوتی قطع شد که باید عمل کنن که دیگه شفاش دادن عمل نشد یکبار هم که رفت دوباره نخاع قطع شد و اینجور دیگه نتوست راه برو چی چی کنه همش رو چرخ بود همش رو چرخ یک وقت هم دیگه یه جا می خواستیم برویم بغلش می کردن می ذاشتنش تو ماشین بغلش می کردن پایین می ذاشتن

15-حاج خانم بهش نمی گفتی دیگه زخمی شدی حالا نرو بمون ؟

-می گفتم ،می گفت من باید بروم یکی حالا کاظم را براتون صحبت می کنم چطور شد

16-خوب آقا محمود گفتید سه بار زخمی شد درسته ؟

-بله سه بار

17-چند وقت کلا جبهه بود؟

-جبهه خیلی همش جبهه بود اون همش جبهه بود هی می رفت هی پاش اینطور می شد خوب می شد بازم می رفت دوباره امد رگ های سوتیش قطع شد وقتی خوب شد دوباره رفت دوباره رفت اینبار دیگه نخاعش قطع شد دیگه نتونست بره اینطور شد

18-حاج خانم اولین باری که رفت جبهه چند سالش بود؟

-اول که رفت جبهه زن داشت ها زود زن گرفت

19-حاج خانم چند سالش بود رفت جبهه؟

-تقریبا هجده نوزده سالش بود که رفت جبهه

20-بعد اولین باری که می خواست بره جبهه آمد به شما چی گفت ؟

-همین گفت من میخواهم برم جبهه من گفتم نرو حالا جبهه حالا تمام نمی شه باش گفت که نه من باید بروم رفت دیگه حرف گوش نکرد

21-حاج خانم تو این مدت که از جبهه می آمد مرخصی براتون تعریف می کرد از جبهه ؟

-تعریف می کرد می گفت مثلا کی زخمی شده کی زخمی شده من چی چیزه یه تیپی هستم اینها را می گفت من آخه سواد نداشتم که حالا یادم باشه

22-نامه براتون می فرستاد از جبهه ؟

-ها نامه می فرستاد تلفن می کرد می دونست آخه منو باباش این هستیم دل بندیم تلفن می کرد مرتب نامه می نوشت همه اینهاش خوب بود خیلی خوب بود حالا ما هم ناراحت نیستیم رفته الحمدلله راه خوبی رفته ما می تونیم سرمون را بالا کنیم ما ناراحت نیستیم حالا خوب زن داره بچه داره دوتا بچه داره زن داره آخه اینها یه خرده ناراحتی داره می دونید خودتان

23-حاج خانم چند سالش بود ازدواج کرد ؟

-تقریبا هل و هوش بیست سالش بود

24-خامش را کی انتخاب کرد براش ؟

-خانمش را چی چیز داداش هاش انتخاب کردن گفتن فلانی خوبه خیلی خوبه مثل خودمون با حیا دیگه رفتیم دیدیم قبول کردن  خوب بودن اون طرف هم خوب بود

25-از مراسم ازدواجشان برامون تعریف می کنید از عقد و عروسی و خواستگاری اینها را می گید برامون ؟

-عقد و عروسی هیچی اون وقت مثل حالا نبود همین که می رفتیم می گفتیم مثلا دخترتون را به ما بدید قبول می کردن  ما هم می رفتیم نه مجلس های حالا بود نه چیزی و عقد می کردن نمی دونم حالا دو ماه سه ماه عقد بودن بعدا می رفتن خونه آخه هیچی همین دیگه

26-حاج خانم مهریه شان چقدر بود؟

-مهریه نمی دونم دروغ یگم چه کنم اونوقت ها طلا و ملا باب نبود نه والا نمی دونم چی بود بخوام بگم اینها را یادم نیست

27-فرزند داشت ؟

-بله دوتا

28-چی بودن؟

-یکی سعیده دخترش سعیده پسرش هم محمد

29-یعنی فرزند بزرگشون دختر بودن؟

-بله بله بچه بار اول دختر بود

30-حاج خانم بچه هاشون چند سالشون بود شهید به شهادت رسید ؟

-تقریبا چی چی سعیده هفت سالش بود ها ؟سعیده هفت سالش بود پشت سر هم بودن حاج خانم جان  سعیدع هفت سالش بود حالا اون دوسال فرقشون بود دوسال و نیم فرقشون بود اینو من نمی دونم

31-حاج خانم رفتار شهید با همسرش چطور بود؟

-خیلی خوب بود خیلی اونقدر خوب بود که اسمش صغری بود باید می گفتی صغری خانم جونش داشت براش در می آمد خیلی خوبب بودن خیلی خیلی هر چی بگم خوب بودن کم است خوب بود

32-یعنی اهل شیطنت و بازیگوشی نبود ؟

-نه بچه های خوبی بودن

33-حاج خانم اوضاع مالیتون چطور بود اون موقع ؟

-رعیت مردم بودیم مثلا ارباب داشتیم مثلا خودمون چیزی نداشتیم مال ارباب بود کشت و کار می کردیم دوباره هر کس ارباب اندازه خودش رعیت هم اندازه خودش ما مال پدر و مادری نداشتیم ها اینجور بودیم

34-حاج خانم تعریف می کنید برامون که شهید چند سالش بود تشریف آوردید کرج ؟

-تقریبا شانزده هفده سالش بود بیشتر نبود که آمد اینجا و اونجا هم یه خرده مدرسه رفته بود دوباره اینجا مدرسه و درسش را خواند دیپلمش را گرفت و بعد هم داماد شد بعد هم رفت سربازی سه دفعه رفت سربازی که سه دفعه زخمی شد سه دفعه یه بار پاش یه بار تارهای سوتی یکبار هم نخاع قطع شده بود دیگه هفت سال رو چرخ بود هفت سال

35-حاج خانم مدرسه چه رشته ای را خواند دیپلم گرفت ؟

-من اینش را سواد نداشتم حاج خانم که یادم باشه فدات شم

36-حاج خانم از چیز بگید درس بگید درسش خوب بود ؟

-درسش خیلی خوب بود خیلی خیلی خوب بود دیگه نباید من داد بزم درست را بخوان قبول شو اونطور شو نه خیلی خوب بود همه چیز خیلی خوب بود

37-حاج خانم از دوران نوجوانی برامون بگید سرگرمی و تفریحش چی بود؟

-سرگرمیش هیچی همین زن داری می کرد و بعد هم رفت جبهه و همین

38-دوران نوجوانی قبل از اینکه ازدواج کنه تفریحش چی بود ؟

-هیچی همین می رفت مدرسه و اگر بسیج و مسجدی هم بود بسیج و مسجد و اینور اونور بود

39-حاج خانم اهل ورزش هم بود؟

-ورزش و اینها نه ،نه ورزش کنه و اینها نه اونوقت دایه رباب هم نبود

40-فیلم نگاه منه چی ؟

حالا یه وقت مثلا تلویزیون فیلمی دیگه نه تلویزیون داشته باشیم بشینه پاش و اینور اونور بگردونه  خودش نگاه کنه

41-موسیقی چی گوش می داد

-همه چی همه چی از دین و مسلمانی خدا می دونه

42-نه میگم موسیقی هم گوش می داد ؟آهنگ موزیک؟

-نه نه اینها را نه اگر یه جایی هم یه همسایه مان بود می گفت چرا اینها را می ذاره چرا اینها را گوش می دهد نه از اینها نبود

43-حاج خانم سر کار هم رفت ؟

-سر کار بله کارخانه جهان چیت کار می کرد

44-حقوقش را چه کار می کرد؟

-حقوقش را می آورد می داد من چه کار می کرد تا زن نداشت

45-حاج خانم از اخلاقش بگید اخلاقش تو خونه چطور بود ؟

-خوب بود اخلاقش خوب بود صفتش خوب بود تو خونه خوب بود از ایناش دیگه از من نپرس من می گم خوب بود

46-خوب بوده چه کار می کرد بگید مثلا برای ما

-سرو صدا نداشت هر چی بود می خورد در می رفت تو می آمد مثلا اذیت نمی کرد بهانه نمی گرفت اینو نمی خوام اونو نمیخوام این لباس را می خوام اونو مثل حالا اینها را نداشت هر چی بود می خورد هر چی می آوردی می گفتی بر کن بر می کرد نمی گفت زشته نمی گفت بد است ایناش خوب بود

47-حاج خانم از دوستاش  برامون بگید دوستاش کی بود کجا باهاشون آشنا شد چطوری بودن ؟

-به این بود کارش به کار دوست و رفیق نبود

48-یعنی اصلا دوست نداشت ؟

-نه کارش به کار دوست و رفیق نبود

49-حاج خانم رابطه اش با فامیل چطور بود ؟

-خوب بود یه وقت می خواست بره خانه داداشش می گفت نه نه می پرسید می گفت نه نه من برم خونه داداشم من برم خونه آبجی می گفتم دیگه خونه داداش و آبجی مگه من می گم چرا میروی که اجازه میگیری خوب بود

50-حاج خانم اگر میدید کسی داره غیبت می کنه با طرف چه برخوردی می کرد ؟

-نه حالا مثلا کسی به اون چیزی نمی گفت اونم مثلا خودش حرف کسی را نمی زد مثلا بره دنبال بچه نابابی اینوری اونوری نه همیشه خودش را کنار می کشید کارش به خیر و شر نبود

51-نه می گم اگر می دید کسی داره مثلا چند نفر نشستن دارن غیبت می کنن

-نه جلو روی ما حرفی به کسی نمی زد هرگز کارش به کار کسی نبود

52-حاج خانم اهل شوخی و خنده هم بود تو خونه شوخی کنه سر به سر کسی بذاره ؟

-نه مثلا ما صحبت می کردیم همینطور حرف می زدیم گپی می زدیم مثل خودمان  نه بگم شر بود نه نبود

53-حاج خانم پیش آمده بود اتفاقی بافته عصبانی بشه ؟

-نه از اینها نه

54-دعوا بکنه ؟

-نه نه همش می گفت نه نه هیچی نگو

55-حاج خانم چه غذایی را بیشتر از همه دوست داشت ؟

-غذا من هرچی درست می کردم نمی گفت بد است هر چی می آوردم سر سفره نمی گفت این بد یا نمی خوام یا می خوام می خورد و تمام می شد می رفت

56-حاج خانم بار اول که رفت جبهه و برگشت چقدر حال و هوا و اخلاقش تغییر کرد

-خیلی وقت وقتی می رفت جبهه خیلی وقت می شد نیامد تا این سه دفعه که می گم زخمی شد تا هر وقت هر طوری می شد می آمد نیامد

57-نه می گم اولین باری که رفت جبهه

-یه موقع دوماه می شد یه موقع سه ماه می شد خوب شده بودمثلا ملایم تر صدا کن

58-حاج خانم از ظاهرش و لباس پوشیدنش برامون تعریف می کنید ؟

-لباس پوشیدنش هر چی من می خریدم خودش بگه این بد و اون بد است این خوبه و این زشت و این ها را نداشت من هر چی براش می خریدم می گفت نه نه دستت درد نکنه همین اینقدر حرف می زد می پوشید

59-حاج خانم اگر می دید کسی بد حجابه حجابش را رعایت نمی کنه با طرف چطوری برخورد می کرد ؟

-خوب ناراحت بود خیلی باید

60-حاج خانم رفتارش با همسایه ها چطور بود

-رفتارش خوب بود کارش به خیر و شر نبود کارش به کار کسی نبود راه خودش می رفت راه خودش می آمد کارش به خیر و شر نبود بگه این اینو بردار اون اونو بردار نه هرگز بیرون هم می رفت هیچ خبری نمی آورد

61-حاج خانم پیش آمده بود موردی نصیحتش بکنید ؟

-نه خودش فهمیده بود خودش هم نمی دونم چطور بود عقلش را داشت به از من بود فهمیده بود

62-حاج خانم چند سالش بود نماز خوندن را شروع کرد؟

-نماز خوندن باور بکن که هشت سالش بود نماز می خوند نماز و روزه و اینهاش را اگه بگم من مادراون بودم اینطور نبودم مرتب نمی دونم دیگه از این امر خدا و نمی دونم چطور بگم این دوتا علاوه بودن

63-حاج خانم نماز خوندن را کی یادش داده بود ؟

-نماز خوندن حالا نمی دونم باباش خیلی مسجدی و اینور و اونور نماز جمعه اش را ترک نمی کرد مسجدش را هرگز ترک نمی کرد هرگز (با گریه )باباش خیلی

64-حاج خانم مسجد می رفت ؟

-بله مرتب

65-چه کار میکرد تو مسجد فقط برای نماز می رفت ؟

-مرتب مسجد می رفت

66-فقط می رفت برای نماز یا کار دیگه هم انجام میداد ؟

-با باباش می رفت می آمد

67-نه می گم به جز اینکه بره مثلا مسجد نماز بخونه کار دیگه ای هم تو مسجد انجام میداد ؟

-می رفت روحانی را می برد می آورد پیش پاش بلند می شد مثلا یه چیزی واسه اینجا اونجا می بردن نه خوب بود برای روحانی که می بردش و می آوردش  اونجا خیلی خوب بود

68-حاج خانم پایگاه بسیج هم میرفت ؟

-بسیج بسیار ،بسیار بسیج می رفت

69-تو بسیج چه کار می کرد؟

-همش بسیج بود دیگه نمیدونم والا همش بسیج بود

70-یعنی تعریف نمی کرد که چکار می کنن تو بسیج ؟

-نه همش می گفت من باید برم مسجد بسیج

71-حاج خانم رابطه اش با امام ها چطور بود ؟

-خیلی خوب بود خیلی خوب بود هیچکس نمی تونست حرف بزنه یه حرف نا مربوطی بزنه

72-حاج خانم رابطه اش با امام خمینی چطور بود ؟

-خیلی خوب بود به امام خمینی نمی شد یه وقتی یه حرف سبک بزنی آقا چقدر خوبه چقدر بر حقه چقدر کار می کنه چقدر حرفاش قیمت داره خیلی

73-چطوری با افکار امام خمینی آشنا شده بود ؟

-رفتیم امام را ببینیم منو برد و اینها خیلی خوب بود

74-حاج خانم زمان انقلاب مثلا تو تظاهرات و اینها شرکت می کرد؟

-همه جا ،همه جا اون سر جلو بود می دونست که رزق و روزی نداشت می دونست که امروز خبری است اون رزق و روزی نداشت همش می رفت و می آمد

75-اونوقت تو این رفت و آمدهایی که زمان انقلاب داشت شد که دستگیر هم بشه ؟

-نه دستگیر یعنی بگیرنش

76-ساواک بگیره ؟

-بگیرنش نه شکر خدا نه ،نه هرگز نگرفتنش

77-زخمی چی زخمی نشد؟

-نه الحمدلله نه هیچوقت به غیر از جبهه اش که اینطور شد نه

78-حاج خانم از زمان ازدواجش برامون بگید چند وقت با خانمش زندگی کرد؟چه سالی ازدواج کردن؟

- بیست سال شد نه نه نشد ؟ها بیست سال شد می خواست بره جبهه من گفتم نرو جبهه زنت می مونه گفت نمی شه من میروم رفت

79-حاج خانم اسم بچه هاشون را کی انتخاب کرد؟

-اسم بچه هاشون را

80-گفتید سعیده و محمد کی انتخاب کرد اسم ها را

-هم طرف پدری هم طرف خانمش هر کس گفت هر چی گفتن گفتیم خوبه اونا گفتن ما گفتیم خوبه ما گفتیم اونا گفتن خوبه این گرفتاری ها را نداشتن

81-حاج خانم زمانی که فهمید پدر شده چه احساسی داشت چه کار می کرد ؟

-که پدر شد؟

82-آره آقا محمود فهمید پدر شده چه احساسی داشت ؟

-خیلی بچه هاش را خاطرشون را می خواست سعیده را همش می گفت سعیده صدام کشه همش (با گریه)اسمش که می آمد می گفت سعیده من صدام کشه این خیلی از اولش

83-حاج خانم گفتید که سه بار مجروح شدن درسته ؟

-بله

84-می دونید کجا مجروح شدن اولین بار پاهاشون کجا مجروح شدن ؟

-نه من اینهاش را نمی دونم

85-منطقه هایی که مجروح شدن را نمی  دونید ؟

-نه من نمی دونم یه چیزی که نمی دونم چرا دروغ بگم

86-حاج خانم آخرین عملیاتی که شهید شدن کدام عملیات بود ؟

-والفجر بود من نمی تونم بگم اینها را والفجر

87-حاج خانم وقتی به شما گفتن شهید شده؟چه احساسی داشتید؟

-هیچی دیگه دیگه هیچی (با غم )

88-دیدیشون آخرین بار؟

-بله رفتیم دیدیم

89-کجا بودن ؟

-بیمارستان آوردن که آوردن در خونه دوباره اونجا بردن چی چی  بهشت سکینه بردن دوباره بردن آوردن مسجد و نماز دادن آوردن گلزار خاک کردن اینجا خاک کردن

90-می گید مزارشون دقیقا اسمش را کامل برامون می گید کجاست؟

-گلزار چهارصد دستگاه کرج  هر دوشون کاظم هم اونجاس باباشون هم اونجاس همه شون آنجا هستن

91-حاج خانم هر چند وقت یکبار تشریف می آورید سر مزارشون ؟

-هر وقت ببین راه دوره منم دوسال قلبم گرفته این می دونه وقتی یه خرده راه می رم اگر شما جلوش باشید نمی تونم حرف بزنم نفسم می گیره اگر مثلا یکیشون بیان  بچه ها بیان مثلا اون شوهرش بیاد دختراش بیان می آرن با ماشین میام اگر نه که هیچکس نیاد دو هفته یکبار هم نمی روم نمی تونم پیاده بیام خونه ما پشت بیمارستان کمالی است اونوقت خودم هم نمی تونم بیام یه بار قلبم م گیره یه بار پا در د دارم چند بارتصادف کردم اینه که خوب نمی تونم پیاده بیام یه وقتی پسرها بیان یا دختر اون بیاد یه وقتی شوهرش بیاد مثلا دو هفته یکبار یه وقت ببینی این هفته آمدن هفته دیگه دوباره آمدن یه وقت هم می بینی دو هفته یکبار هم نیامدن خوب اینجور من کسی را ندارم که بیارتم همین بچه ها بیان منو بیارن من کسی را ندارم خودم هم نمی تونم تنها بیام ماشین هم اونجا که ما هستیم نیست که من ماشین بگیرم بیام اینجا و دو تومان بدهم هر وقت بچه ها بیان بیارن

92-حاج خانم آخرین باری که دیدیدش تو بیمارستان بود آقا محمود را درسته ؟

-بله آخرین باری که دیدمش تو بیمارستان بود و حالش هم خوب نبود

93-با هم صحبت کردید ؟

-باهم وقتی یک بار می دیدی جواب میده یکبار میدیدی اصلا چشمش را  باز نمی کنه حرف نمی زنه هیچی نمی گه ها اینجور نه حالش خوب نبود

94-حاج خانم برای درمان خارج هم تشریف بردن؟

-بله

95-می گم واسه درمان خارج بردید ایشون را ؟

-بله خارج بردن ،خارج بردنش خوب نشد همین نخاع قطع شد بردن خیلی رسیدگی می کردن ازش چرا دروغ بگم بردن که خوب نشد آوردن دیگه طول کشید می گم هفت سال رو چرخ بود هفت سال راستش را بخواهید یک بار هم نگفت آخ اصلا موندهبودم یک بار نمی گه خدایا من چرا اینطور شدم یک آخ یکبار ناشکری نکرد همش هر کس احوالش را می پرسید می گفت الحمدلله خوبم داخل خونه با چرخ راه می رفت اونور می رفت فقط یه راه دوری که می خواستیم بریم باید ماشین بگیریم با ماشین بذاریم تو ماشین و سوارش کنیم

96-حاج خانم به جز آقا محمود شهید دیگه ای تو خانواده دارید؟

-کاظم را دارم کاظم هجده سالگی یاد کردن نوزده سالگی بردن سربازی دوسال سربازی اش را خدمت کرد

97-فقط آقا کاظم شهید دیگه ای ندارید؟

-نه

98-فقط آقا کاظم و آقا محمود

-بله

99-جانباز دارید تو خانواده ؟

-نه

100-جانباز نداریت تو خانواده آزاده چی ؟

-هیچی

101-حاج خانم صحبت خاصی اگر درمورد آقا محمود دارید دوست دارید بگید بفرمایید/

-نه دیگه هیچی ندارم

102-یعنی هیچ خاطره ای نیست که دوست داشته باشید بگید ؟

-نه حاج خانم نه دیگه هیچ ندارم

103-حاج خانم خوابش را دیدید؟

-خوابش را نمی بینم نمیدونم چرا پیش شیخ هم پرسیدم گفتم من خواب بچه هام را نمی بینم شیخ گفت  به خاطر این است که ناراحتی ندارن به خوابت نمی آیند شیخ اینو جوابم داد دیگه نمی دونم راست میگه دروغ میگه  خوابشون را نمی بینم اینقدر هم قسم می دهم یه وقتی شب می خوابم قل هوالله و اناانزلناه  اینها که بلدم به خدا خوابم بیایید  دو کلمه صحبت کنم باهاتون نه خوابشون نمی بینم دیگه چیز دیگه ای نمی بینم چرا دروغ بگم پیش شیخ هم گفتم من نمیدونم چرا خواب بچه هام را نمی بینم گفت خاطر اینکه ناراحت خوابت نمیان

104-حاج خانم زمانی که آقا محمود خواست ازدواج کنه مجروح هم شده بودن یعنی صدمه دیده بود تو جبهه ؟

-نه نه سالم سالم بود هنوز خیال کنم هنوز جبهه نرفته بود اگر هم رفته بود هیچیش نشده بود نه سالم سالم بود وقتی که می خواست ازدواج کنه هیچ چیزش نبود

105-حاج خانم نمی دونید کدام شهرها زخمی شدن ؟

-نه

106-جنوب بود غرب بود کجا بود ؟

-نه من نمی دونم حالا شهر هاش را اگر داداشش سعید بود اون می دونه من نمی دونم

107-حاج خانم صحبتی حرف خاصی اگر هست درمورد اقا محمود بفرمایید

-نه هیچی ندارم حاج خانم

108-چیزی نمونده یادتون رفته باشه یا ما یادمون رفته باشه ؟

-نه هیچی یادم نیست حاج خانم هیچی خبر ندارم هیچی نمی دونم

109-دست شما درد نکنه

-سر شما درد نکنه

-کارگردان :مسعود والی نژاد

مدت:00:23:31